شغل: نویسنده، متولد اوین!

پسرعمویم همسن من است و ما باهم در زندان به دنیا آمدیم! وقتی عمویم در تابستان ۶۷ اعدام شد و به پسرعمویم این خبر را دادند هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود، پریدن رنگ صورتش، سکوتش، گوئی تمام دنیا در آن لحظه از چرخش ایستاد! لحظه واقعا وحشتناکی بود که هیچ وقت از خاطرم نمی رود ..... می ترسیدم از دهانم در برود و بگویم که مادر و پدرم چپی و زندانی بوده اند و فردا دوباره آنها را بگیرند! .....

 

 

سحر دلیجانی نویسنده رمان: "بچه های جاکاراندا" می گوید نوشتن برایش مثل روان درمانی بود و پس از انتشار کتابش دریافت که این فقط قصه خودش نبود، او اینک سرگرم نوشتن دومین کتاب با سوژه مهاجران و راستگرایان در اروپا و آمریکاست:

شما در اوین متولد شده ای و پدر و مادرت هر دو زندانی سیاسی بودند، چه تمایزی بین خودت و دیگران می بینی که در اکثریت مطلق هستند و دست کم در زندان به دنیا نیامده اند؟ خودت را چقدر متفاوت احساس می کنی؟

سؤال جالبی است، وقتی که به داستان تولد خودم فکر می کنم مسأله بیشتر جنبه سیاسی دارد و ربطی به من ندارد، من کاری نکرده ام اما تولدم به خاطر شرایط جنبه ای سیاسی دارد و با یکی از دردناکترین سال های تاریخ معاصر ایران گره خورده است، این مطمئنا فرقی ایجاد می کند، آن سال ها سخت و خشن بودند، مادرم خیلی می ترسید، نمی دانم این چقدر روی من تأثیر گذاشته است؟ با یک دوستم که او هم همین موقع در زندان به دنیا آمده خیلی درباره این گونه تأثیرها حرف می زنیم.

چه تأثیراتی؟

من با وجودی که مادرم و پدرم کنارم نبودند در آغوش گرم خانواده بزرگ شدم، دو ساله بودم که مامانم آزاد شد و چهار ساله بودم که پدرم را دیدم، خاله هایم، پدربزرگ و مادربزرگم آن قدر محبت داشتند که حتی مرا لوس کردند و کمبود محبت نداشتم، البته محبت و گرمی بود اما با ترس بزرگ شدیم.

به هر حال نسل دهه شصت همیشه شکایت می کند که کودکیش با صدای آژیر خطر، شعارهای جنگی و ایدئولوژیک خراب شده است، شما اضافه بر شرایط آن دوران پدر و مادری در بند داشتید، مثلا سفارش نکرده بودند که مراقب باش با کسی در این مورد حرف نزن؟

درست است، ما ترس هائی اضافی به نسبت دیگران داشتیم، می دانستیم که نباید بگوئیم پدر و مادرمان کجا هستند، من حتی با صمیمیترین دوستانم در مدرسه در این باره صحبت نکردم! دنیای بیرون دنیائی پرخطر بود ولی بچه که هستی خیلی نمی فهمی و نمی توانی دور و برت را تحلیل کنی، یک سری ترس هم خودم ساخته بودم، می ترسیدم از دهانم در برود و بگویم: "مادر و پدرم چپی و زندانی بوده اند!" و فردا دوباره آنها را بگیرند! من به عنوان یک بچه به این چیزها فکر می کردم و احساس مسئولیت داشتم که از پدر و مادرم محافظت کنم، کاملا یادم هست وقتی عمویم اعدام شد، (عمویم که شوهرخاله ام هم بود) عزاداری را یادم هست، وقتی به پسرعمویم این خبر را دادند هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود، او همسن من است و ما باهم در زندان به دنیا آمدیم، از خود عزاداری چیز خاصی در ذهنم نیست ولی لحظه ای که خبر مرگ پدر را به پسرعمویم دادند یادم هست، پریدن رنگ صورتش، سکوتش، گوئی تمام دنیا در آن لحظه از چرخش ایستاد! لحظه واقعا وحشتناکی بود که هیچ وقت از خاطرم نمی رود.

من بچه ای را می شناسم که چند سال مادرش را در کابین و با چادر ملاقات کرده بود و تصورش از مادر، زنی پشت شیشه بود!

من از ملاقات ها چیزی یادم نیست، چیزی که می دانم این است که وقتی مامانم آزاد شد حدود یک سال طول کشید تا به او نزدیک شوم، غریبی می کردم و او را نمی شناختم!

آیا این ترسی که می گوئی در وجودت ته نشین شده و روی شخصیت فردی و اجتماعیت تأثیر گذاشته است؟

مطمئنا، وقتی کتاب "بچه های جاکاراندا" را نوشتم این داستان ها بیرون آمدند، وقتی داستان را می نوشتم اصلا حتی نمی دانستم که چاپ می شود، فقط شروع کردم درباره تولدم، ماجراهای دور و بر و اثرش روی بچه ها حرف بزنم، بعد که تور می گذاشتم و در کشورهای مختلف کتاب را معرفی کردم متوجه شدم این یک جور تراپی است بدون آن که خودم بدانم.

آشکارسازی؟

به خاطر کتاب مدام از من سؤال می شد و من مرتب چیزی را تکرار می کردم که قبلا یک راز بود در زندگیم، شاید قبل از کتاب دو، سه بار بیشتر درباره اش با نزدیکترین افراد هم حرف نزده بودم اما یک دفعه داشتم با همه دنیا درباره اش حرف می زدم و این یک پرش بزرگ بود.

این سؤال ها و حرف ها حتما انرژی خیلی زیادی گرفته اند، صرف این انرژی داوطلبانه بود؟

خیلی، خیلی، باید این داستان ها گفته شوند، هر چقدر هم انرژی بگیرند مهم نیست، این داستان ها باید مطرح شوند تا بدانیم چه اتفاق هائی افتاده چون ما هنوز داریم نتایج آن دوران را زندگی می کنیم و هنوز آن زخم وجود دارد، در عین حال بیان این داستان ها برای من فراتر از احساسات و صرف انرژی بود، وقتی داستان ها را نوشتم و مردم خواندند متوجه شدم که این فقط داستان من نبوده بلکه داستان خیلی های دیگر است، این یک مسئولیت بزرگ جلو من گذاشت، دیدم دارم داستان هزاران نفر دیگر را می گویم که سال ها مکتوم مانده اند!

این نتیجه را از بازخورد کتاب‌ گرفته ای؟

بله، نه فقط از ایرانی ها بلکه افرادی از رومانی، آرژانتین، آلمان و کشورهای مختلف به من پیام دادند و گفتند این داستان مرا یاد دوستم انداخت، مرا یاد مادربزرگم انداخت، من پی بردم که مسائل انسانی و جنبه های سرکوب در همه جای دنیا مشترکند، پیام ها پر از تشویق و تشکر بودند، خیلی ها می گفتند: "مرسی که این داستان ها را گفتی و ما را از سکوت درآوردی!" این هدیه خیلی بزرگی برای من بود.

آن دوستی که گفتی مثل خودت بود از خودش نمی نویسد؟

این دوستم اتفاقا دارد یک مستند می سازد و در فیلم با من مصاحبه می کند، همسن هستیم و دو تائی می رویم در عمق این مسائل.

یک چیزی را تو و امثال تو تجربه کرده اید که تا آخر عمر با آدم هست و خط فاصلی با دیگران ایجاد می کند، دنیای ذهنی آدم با دیگران فرق می کند، احساس نمی کنی یک جاهائی تنها می مانی؟

مطمئنا این هست، البته ‌انسان پیچیده تر از این حرف هاست، آدم می تواند به کسانی نزدیک شود که با وجودی که این تجربه را ندارند اما تفاهم و نزدیکی هم هست، من احساس می کنم همین طور به مرور دارم به آدم هائی نزدیک می شوم که همین گذشته را داشته اند، سال ها خارج ایران بوده ام و فکر می کردم می توانم هر جائی باشم و دور از این داستان ها زندگیم را بکنم اما همین طور که زمان می گذرد احساس می کنم جائی که از همیشه بیشتر احساس امنیت می کنم بین همان دوستان پدر و مادرم هست، همان خاله ها و عمو‌ها، آن امنیتی که نزد آنها احساس می کردم خیلی عمیق است، هیچ فرقی بین من و بچه های آنها نبود، همه چیز مجاز بود، درباره همه چیز می توانستیم حرف بزنیم، دیگر هیچ کجا آن حس را نداشته ام، الان یک زن بزرگ شده ام اما بین آن آدم ها امنیت کامل احساس می کردم، الان نمی دانم زندگی مرا کجا می برد.

آیا معنی این گفته این است که یک باری به دوش تو و امثال تو هست و وظایفی دارید؟

خب اگر ما حرف نزنیم کی بزند؟ اهمیتش این است که یک حقیقت احساسی است که داریم بیان می کنیم، البته فاجعه شخصی نیست بلکه یک فاجعه سیاسی و ملی است و خیلی بزرگتر از من و خانواده ام هست و نسل من با این که داستانش خیلی دردناک است اما فکر می کنم چون من از آن زمینه می آیم و احساسات و زندگیم بهش گره خورده مطمئنا اگر بتوانم درباره اش حرف بزنم چیز مثبتی است، البته معنای حرفم این نیست که همه باید این کار را بکنند و آماده اش باشند، اگر علاقمندی و توانائی درونی باشد هر چه بیشتر، بهتر.

پس از سرنوشتی که خودت در آن نقش نداشتی شکایتی نداری و حتی از آن استقبال هم کرده ای؟

خب راه مثبتی جلویم نبوده و خود داستان چیز مثبتی ندارد اما برایم مهم است که از طریق داستان از آن برای مبارزه بزرگتر و نگاه به دنیا استفاده کنم، اثری را که روی من گذاشته بتوانم به کمک ادبیات بگویم و آشکار کنم، همه این داستان ها یک بخش انسانی و شخصی دارند که خیلی ها نمی دانند، ممکن است مردم ندانند کسی که مبارزه می کند زندگی شخصیش چیست، همه خانواده دارند، بچه دارند، کار دارند، مشکلات دارند، صبح می روند، شب می آیند ولی یک جائی تصمیم می گیرند که مبارزه کنند، من می خواهم داستان این آدم ها را بگویم.

کتاب درخت جاکاراندا به فارسی هم ترجمه شده، آیا از ایران اظهار نظر و بازخوردی می گیری؟

متأسفانه خیلی کم من فیدبک گرفتم، کتاب البته داخل ایران چاپ نشده اما پیام هائی که داشتم پیام تشکر بوده و نزدیکی ولی آن طور که دلم می خواست و انتظار داشتم نظری نگرفته ام.

شاید آن قدر طوفانی بوده این سال ها و آن قدر حوادث پشت سر هم رخ داده که مردم ترجیح می دهند کمتر درگیر مسائل دردناک گذشته بشوند

فکر می کنم درست می گوئی، هر ده سال یک مرتبه موجی از خشونت می آید و کلی آدم را قربانی می کند و شاید مردم نمی توانند دیگر این چیزها را هضم کنند یا اتفاق های جدید آن قدر زیاد هستند که دیگر وقت نمی کنند و نمی خواهند به گذشته فکر کنند ولی اتفاقا همه این چیزها به هم وصل هستند، آن فکری که ۶۷ را به راه انداخت همین فکری است که رویدادهای فعلی را ایجاد می کند، متأسفانه تاریخ دارد خودش را مرتب تکرار می کند!

الان رمان تازه ای می نویسی؟

بله و اوایل آن هستم، مضمون سرکوبگری و فاشیسم و مقاومت اجتماعی همچنان برایم جالب است و تم کتاب همین است، این بار موضوع به ایران مربوط نیست بلکه به اتفاق های معاصر در اروپا و آمریکا برمی گردد، قدرت گرفتن دست راستی ها الهام من بوده برای این رمان، الان چند فصل آن را نوشته ام، بیشتر درباره مهاجرت است و جنبش‌های افراطی راست و ارتباط این دو باهم.

پس سحر دلیجانی شغل اصلیش نویسندگی است؟

بله، از اول می خواستم نویسنده بشوم، داستا‌ن های شخصیم بعدا به ذهنم رسیدند، راستش من از پانزده سالگی شعر می نوشتم، می خواستم شاعر بشوم اما در بیست و دو سالگی به نظرم رسید که شعر در برقراری رابطه با آدم ها کمکم نمی کند تا بالاخره در بیست و هشت سالگی اولین رمان را نوشتم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مادر و پدر سحر دلیجانی از زندانیان سیاسی دهه شصت هستند، مادرش که باردار بود او را در زندان به دنیا آورد، شوهرخاله اش که عمویش نیز بود از اعدام شدگان ۶۷ است، سحر نویسنده رمان "درخت جاکاراندا" به زبان انگلیسی است، روایتی از زندگی و دنیای بچه هائی که در فضای پیگردهای آن دهه بزرگ شدند، کتاب به ده ها زبان از جمله فارسی ترجمه شده اما در ایران در دسترس عموم نیست!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

 

منبع: 
https://www.dw.com/fa-ir/summer67/a-45328286
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: