راز «خودشیفتگی» و نارسیسم ایرانی

به این دلیل با وجود شکست و فروپاشی مداوم سنت در جامعه ما و ایجاد هزاران گسست در فرهنگ و ساختار کهن، اکنون به جای یک رهبر و سیستم خودشیفته و پارانویید و دارای هاله نور، شاهد حضور و رشد «میلیونها خودمدار و خدای پنهان» هستیم و حتی در خارج از کشور نیز «دیالوگ و لمس نیاز خویش به دیگری و به نقدهای متفاوت» خوب رشد نمی کند و بازیهای گروهی و گروه بندیهای نارسیستی در همه سطوح فعالند. ازینرو نمی توان حتی در باب مباحث مهم و تراژدیهای فردی یا جمعی، بخوبی به دیدار با پدیده و نقد...

راز «خودشیفتگی» و نارسیسم ایرانی

داریوش برادری رواشناسن/ روان درمانگر

همه ی ما انسانها «نارسیست یا خودشیفته» هستیم. نارسیست یا خودشیفتگی از اصلیترین و مهمترین رانشها و شورها یا قدرتهای بشری است. بدون این شور و قدرت نارسیستی ما نه می توانیم به خودمان عشق بورزیم یا به دیگری و عاشق بشویم، نه بدنبال چیزی بجوییم و برای خودمان اهداف «والاتر» در هر زمینه ای قرار بدهیم و نمی توانیم تلاش بکنیم «چیزی خاص و یا روایتی متفاوت» باشیم. بدون این شور نارسیستی شاید اصلا «آینه» کشف نمی شد و اهمیتش در زندگی ما و به ویژه زنان، یا آرایش و غیره. ازینرو این برداشت عمومی که آدم خودخواه نمی تواند عاشق بشود یا آدم عاشق، خودخواه نیست، برداشتی غلط است، یا درستتر بگوییم نصفه نیمه است. آنکه می خواهد واقعا به دیگری عشق بورزد بایستی خویشتن دوستی داشته باشد وگرنه بدنبال یک پدر یا مادر یا معبود یا مرید می گردد و نه بدنبال عشق و معشوق برابر. همانطور آدمی که بشدت خودخواه است و نمی تواند عشق بورزد، یا حاضر است برای رسیدن به هدفش ار روی لاشه دیگران رد شود، مشکلش این است که «به خودش باور ندارد، دچار گره حقارت و یا یک زخم نارسیستی است». همانطور که وقتی کسی نمی خواهد خودخواه باشد، در واقع عملش از همه خودخواهتر است و به این دلیل نیز در تواضع فراوان می توان «ادعای نارسیستی فراوان» بازیافت.

 

ازینرو هم خودخواهی شدید و هم دیگردوستی افراطی، یعنی حاضر شدن برای قربانی کردن دیگران برای هدف و یا آرمان و ایمان خویش، یا قربانی کردن خویش برای اهداف و آرمان دیگری، دو روی یک سکه و بیانگر یک «معضل نارسیستی» و حالت بیمارگونه خودشیفتگی هستند. زیرا هر دو، چه مراد یا مرید، چه خودخواه بزرگ و یا عاشق به صلیب کشیده شده برای دیگری، در واقع خویش را «موجودی خاص و ورای همه» و دارای «ماموریتی خاص» می دانند. آنها در نهایت خویش را کاملا «تافته جدا بافته و برتر از دیگران» می بینند و این موضوع اگر درست بنگرید در همه حرکات آنها خویش را نشان می دهد، حتی اگر ظاهری و زندگی ساده یا عرفانی، مذهبی یا انقلابی بگیرند. (بی دلیل نیست که همه ی آنها نیز علاقه خاصی به این دارند که مرتب از ایشان عکس گرفته شود و در صحفه اول روزنامه ها یا وبسایتها باشند).

در پشت این ادعاها می توان دید که آنها خیال می کنند «هاله نور» دارند، از دیگران برترند و وظیفه خاصی دارند، آنها فرای قانون و عموم هستند. در واقع آنها نماد قانون و قدرت هستند. زیرا مشکل حالت بیمارگونه نارسیستی این است که خیال می کند او «قانون، تمنا یا فالوس» است. او آنچیزی است که هیچکس نمی تواند باشد. او همان «بهشت گمشده» است و انسان نهایی، زیبایی نهایی است. طبیعی است که در پشت این خودبزرگ بینیها همیشه یک « سایه و بخش دیگر بشدت هراسان، پارانویید و ضعیف» در فرد نارسیست وجود دارد که نارسیست سعی می کند با این خودبزرگ بینیها آن ضعفها و هراسها را، آن خلاء و کمبود را «پُر» بکند و در این مسیر مرتب به افراط جدیدی گرفتار می شود، مثل قورباغه ای می شود که می خواست گاو بشود و آخر اینقدر خودش را باد کرد تا ترکید.

برای درک عمیق این موضوع و در نهایت درک عمیق خویش بایستی به نقش «آینه» در زندگی ما و نارسیست توجه کرد. انسان نارسیست در واقع در «مرحله آینه» گرفتار مانده است و اسیر « تصویر بزرگ خویش در آینه» است. اسیر تصویری است که دیگران و پدر و مادر به او داده اند و اینکه او بایستی همیشه بزرگ،زیبا، پاک و غیره باشد.ازینرو نارسیست مرتب سعی می کند به این تصویر در آینه تبدیل شود که همان «نگاه و خواست دیگری» است و خودش را بدینوسیله بزرگ احساس می کند و همزمان مرتب می بیند که هنوز باز هم دارای ضعفی است، به این خاطر مرتب مجبور است سعی بکند خودشیفته تر شود یا دیگرانی را سرکوب بکند که او را زیبا و بزرگ نمی یابند و یا به او انتقاد می کنند. بنابراین روی دیگر حالت نارسیست و مسحور خویش یا دیگری بودن، آنگاه پارانوییا و هراس از دیگران است و حتی هراس از تصویر و «همزاد خویش در آینه». نارسیست می گوید «اینه جان، آینه جان، بگو کی خوشگلترین زن و مرد دنیاست و آینه مرتب جواب می دهد« تو هستی اما این یا آن را در خودت یا در دیگری سرکوب کن تا زیباییت و یا قدرتت بی نقص باشد و من تو را ستایش بکنم». ازینرو نارسیست حاضر است برای دست یابی به ستایش دیگری و مریدانش، به هر دروغی و کلکی دست بزند و از طرف دیگر مرتب پارانوییدتر می شود.

جامعه مدرن و فرهنگ مدرن یک علت بزرگ توانایی خویش به تحول و تغییر را در این نگاه جدید و مثبت اش به «نارسیسم» خویش دارد و اینگونه به «خویشتن دوستی، انسان دوستی و عشق به زندگی دنیوی» دست می یابد، به فردیت دست می یابد و همزمان معضل جامعه و انسان مدرن این بوده و هست که او هنوز از جهاتی دچار یک «تفاخر نارسیستی» است و خیال می کند یا می خواهد بی نیاز به دیگری باشد، زندگی و دیگری را کنترل بکند و بهای این اختلال نارسیستی خویش را با ناتوانی از دستیابی به درجه والاتری از ارتباط، دیالوگ، عشق و پیوند با زندگی و طبیعت می پردازد. ازینرو نیز روانکاوی و روان درمانی که خود جزوی از دیسکورس مدرن هستند، همزمان توجه خاصی به این معضل مدرنیت کرده اند و بحث «نارسیسم» یک بحث اساسی روان درمانی و روانکاوی فردی یا جمعی مدرن شده است،از زمان فروید که بخش اعظم بیماریهای پسیکوز ، یا افسردگی و غیره را یک «زخم نارسیسیک» می دانست تا نسل دوم یعنی مکتب «روانشناسی خود» که اصولا بحث «نارسیسم» را به موضوع محوری نظرات و دیدگاه خویش تبدیل کرد، مانند نظرات کسانی چون کوهوت و کهل برگ. یا در نسل سوم و لکان ما با اهمیت این موضوع و طرح بحث «مرحله اینه» در تئوری او روبرو می شویم و نقش ساحت نارسیستی یا خیالی در جهان انسان و اینکه چرا بایستی با عبور از «مرحله آینه» کودک یا انسان وارد مرحله «سمبولیک» شود و بدینوسیله قادر باشد مرتب از ضلع سوم نقش خویش در آینه، یا در برابر آینه، یا نقش دیگران و خواست دیگران را نقد و تحلیل بکند. یعنی با حفظ شور نارسیستی به حالت بالغانه نارسیسم و عشق به خویش و عشق به دیگر دست یابد و اینکه نه خودش یا نه دیگری هیچگاه کامل و بی نقص نمی تواند باشد و نه هیچ روایت یا اختراعش. همیشه «چیزی باید بلنگد» تا تحول و دیالوگ نقادانه با دیگری ادامه یابد و زیبایی زندگی بشری دقیقا در همین «ناکامل بودنش، فانی بودنش» است و اینکه من و تو نیازمند یکدیگر هستیم و تمنای من، تمنای توست و بالعکس.

اما در جامعه و فرهنگی مثل ما که تازه با این مباحث آشنا می شود، هنوز جای کار فراوان در این زمینه خالی است و بررسی حالات نارسیستی جامعه و فرهنگ و فرد ایرانی از جوانب مختلف و تاثیرات آنها بر روابط، ساختارهای کنونی بحران زده ی خانوادگی، فرهنگی یا سیاسی ضروری است. اما دقیقا این مشکلات و نبود روشنگری و شناخت لازم در این زمینه ها باعث می شود که ما فعلا در حال پرداختن بهای سنگین در همه زمینه های فردی، فرهنگی یا سیاسی و گرفتاری بیشتر در بحران مدرن خویش هستیم. زیرا متوجه نمی شویم که بویژه جامعه ما، روابط ما، یکایک ما، سیاست و فرهنگ ما دچار حالات شدید «نارسیستی و اختلالات نارسیستی» است. یعنی دقیقا جامعه و فرهنگی و ایرانیانی مثل ما که مرتب می خواهد بگوید «خودخواه نیست و خودخواهی بد است، می خواهد متواضع باشد» در واقع از همه «نارسیست تر و خودشیفته تر» است و ازینرو اینجا هر کسی، از رهبر تا رئیس جمهور تا افراد عادی و روشنفکر طغیان گر «هاله نور نارسیستی» دارند و در خفا خودشان را « تافته جدابافته و کاملا متفاوت» می یابند، دیگری را مقصر می دانند، به این خاطر پارانوییا و تئوری توطئه اینگونه در جامعه ما رواج دارد، در همه سطوح و ساختارهای سیاسی، فرهنگی، فردی،گروهی یا خانوادگی و هرکس یا گروهی در خفا یا آشکار میل «قتل دیگری، میل پدرکُشی یا پسرکُشی، دیگرکُشی» را دارد.

به این دلیل با وجود شکست و فروپاشی مداوم سنت در جامعه ما و ایجاد هزاران گسست در فرهنگ و ساختار کهن، اکنون به جای یک رهبر و سیستم خودشیفته و پارانویید و دارای هاله نور، شاهد حضور و رشد «میلیونها خودمدار و خدای پنهان» هستیم و حتی در خارج از کشور نیز «دیالوگ و لمس نیاز خویش به دیگری و به نقدهای متفاوت» خوب رشد نمی کند و بازیهای گروهی و گروه بندیهای نارسیستی در همه سطوح فعالند. ازینرو نمی توان حتی در باب مباحث مهم و تراژدیهای فردی یا جمعی، بخوبی به دیدار با پدیده و نقد چندجانبه یا به یک «وحدت در کثرت» نظری دست یافت، زیرا هر کس در واقع خویش را خدایی می داند و نیاز خویش، محدودیت نظر و چشم انداز خویش را حس نمی کند حتی اگر صدبار از رواداری مدرن حرف می زند. زیرا در این شرایط آنگاه احساس حرف اول را می زند و وقتی تغییر احساسی و اصلی صورت نگرفته باشد، آنگاه «دم خروس» و ناتوانی گفتگو و دیالوگ میان نسلها یا نظرات مختلف و ناتوانی از دست یابی به یک « اجماع مشترک» خویش را نشان می دهد.

این اختلالات نارسیستی خطری مهم برای جامعه ماست، چه در عرصه روابط فردی یا در عرصه سیاسی و اجتماعی و عدم کمک به رشد دموکراسی و دیالوگ در این جامعه و یا چه در حالات خطرناک آن و به این شکل که در اینجا هر کس فکر می کند دیگری مقصر است و می خواهد حسابش را برسد، جایش را بگیرد، چه به حالت «پان ترک یا پان کرد» جدید یا شوونیسم فارس که دو روی یک سکه هستند، چه به حالت «هاله نور و پارانوییای» که هم رئیس جمهور و حتی روشنفکران و گروههای مدرن ایرانی به شدتهای مختلف به آن دچارند، یا به حالت شکست سریع روابط فردی، عشقی، زناشویی و دوستیها در میان ایرانیان. ضرورت و خطر این «اختلالات نارسیستی» نیز باعث شده است که این موضوع به یک بحث محوری من در جامعه و نقد ایرانی تبدیل شود. زیرا از یکسو این اختلالات ضروری هستند و نشان می دهد که جامعه سنتی در حال شکستن است و در واقع اصل و اشتیاقات عمیق درونی خویش را نشان می دهد که همیشه سعی در پنهان کردن آن کرده است،یعنی اشتیاق خدابودن، بی نیاز بودن ایرانی،میل لذت بردن و کامجویش را نشان می دهد و نیز پارانوییا و هراسهایش را و همزمان لازم است که از این بحران و بدنهای افراطی،روابط افراطی گذشت، با شناخت معضلات آنها از این خطاها و بحران فردی یا جمعی گذشت و هر چه بیشتر به «نارسیسمی بالغ»، به خویشتن دوستی و دگردوستی بالغ دست یافت وگرنه دوباره و بشدت بیشتری گرفتار بحران و بازتولید سنت می شویم و شاهد هاله نور جدیدی و رهبران مستضعف جدیدی.

بنابراین یک موضوع مهم و اساسی برای یکایک ما و برای جامعه ما و یک مانع مهم در تحول چندگانه سیاسی، فرهنگی و فردی آن، دقیقا این «اختلالات نارسیستی» و عدم توجه به اهمیت آنهاست. حاصل چنین عدم توجه و «پس زدن یا سرکوبی» بیشتر این شناخت، به ناچار این خواهد بود که بهایش را چه در عرصه فردی و در روابط عشقی یا خانوادگی و شغلی خویش سنگین بپردازیم و چه در عرصه گروهی، جمعی، مدنی یا سیاسی، جامعه ما تحت تاثیر این حالات شدید نارسیستی و روی دیگرش حالات پارانوییدش، آنگاه هر چه بیشتر به سوی انفجار یا برادرکشی کشیده شویم و دقیقا در همه ی این حالات همان بلایی سرمان بیاید که بر سر «نارسیست«اسطوره ای امد. یعنی انسان ایرانی مثل او آنچنان شیفته خویش و هاله نورش، حقیقت بزرگ و متفاوتش می شودآ آنچنان خودمدار، خودشیفته و پارانویید می شود و توجه به هشدارهای زندگی نمی کند که آخر برای بدست آوردن عشقش و خودش به درون آب می پرد تا با تصویرش یکی شود و اینگونه بمیرد. چه این مردن و مرگ نهایی به حالت یک خودکُشی باشد، یا به حالت میل کُشتن دیگری و بدست آوردن وطن و قوم بزرگ خویش، یا به حالت ادامه سرکوب هر اندیشه توسط حاکمیت باشد و اینکه سرانجام روزی مانند قذافی و صدام بدنبال سوراخی برای پنهان شدن بگردد.

حاصل در نهایت همه جا به یک شکل است، گرفتاری در تصویر و خواست خویش و ناتوانی از ارتباط و دیالوگ با دیگری، ناتوانی از عشق ورزی به خویش و دیگری و لمس قدرتها و ضعفهای خویش و دیگری و اینکه یکایک ما به هم نیازمندیم تا بتوانیم ایرانی مدرن بیافرینیم و یا در روابط فردیمان بتوانیم به کمک یار و رفیق و دگراندیش به عشق و دوستی یا خوانش و خلاقیت نو دست یابیم. یعنی به آن دست یابیم که من آن را «نارسیسم خندان و سمبولیک» می نامم، نارسیسم شوخ چشم و رند عاشقان زمینی و عارفان زمینی و خردمندان شاد می نامم. ما احتیاج به این حالات نو و بالغ و سمبولیک از قدرت و شور «خودشیفتگی خویش» داریم، با با هر نام و خوانش جدید و بالغانه ای که شما می توانید به آن بدهید. زیرا اینجا نیز همیشه بیش از یک روایت و نام ممکن است و ما نیازمند یکدیگر و خوانشهای متفاوت یکدیگریم. ما نیازمند یکدیگر و تمناها، اندیشه های متفاوت یکدیگریم و اینکه در کنار یکدیگر در عرصه های مختلف به «وحدت در کثرت» به عنوان هنرمند، روشنفکر، به عنوان «ملت واحد و رنگارنگ ایرانی» و غیره دست یابیم و همزمان بدانیم که حتی در این حالات والا نیز هیچگاه کامل نیستیم بلکه در راه درست تحول مداوم و نقد مداوم هستیم.یعنی یک «نارسیست و خودشیفته باز، متن باز» هستیم و عشقمان به خودمان و به دیگری «باز و قادر به تغییر» است و در نهایت «همیشه ناتمام هستیم»، یک ساختار و روایت ناتمام و نارسیست خندان و قوی هستیم که از طرف دیگر خوشبختانه همیشه ضعیف، محدود و دست و پا چلفتی است.

.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
مطلب جامع و گویایی در مورد نارسیسم ایرانی بود. بخشی از این نارسیسم را نیز باید در شکل یابی هویت فردی در دوران کودکی جست. میدانیم که بخش اعظم هویت و شخصیت انسان در پنج سال اولیه زندگی شکل میگیرد. در این دوران است که تعریف و تمجیدها بخاطر رقص قشنگ یا آواز یا سایر کارهایی که کودک برای جلب تشویقهای غلو آمیز بزرگتران انجام میدهد در تشدید نارسیسم در انسان موثر واقع میشود. پز دادنها را والدین به کودکان می آموزند. این پز دادن میتواند بخاطر اسباب بازی گران، لباس نو، و این که تو از بچه فلانی و همه بچه ها بهتر بودی و این قبیل باشد. در کنار این «گوشهای دراز» کودک است که میتواند حرفهای بزرگترها را در تحقیر دیگران و بهتر بودن خود را به خدمت نارسیسم بگیرد. فرهنگ ما فرهنگ شاهنامه است و جنگها و رجزهایی که پهلوانان برای هماورد شان میخوانند. ادامه..