باران می بارد!

زندانیان سرود می خوانند، حمله شروع می شود، پاشنه تفنگ و ضرب پوتین ها بی وقفه با دهان ها و سینه ها و بدن ها در کشاکشند، دهان ها پرخون می شوند، نعره فرمانده عملیات و ضرب مداوم پوتین ها به فک و سر و شانه و شکم و پا تمامی ندارند! ..... ناگهان صدای رگبار پی در پی تیربار شنیده می شود و در پی آن صدای تیرهای خلاص! یک، دو، سه، چهار، پنج، شش! .....

 

 

هر شب وقتی که آفتاب غروب می کند بعد از نماز مغرب شکارچیان می آیند شکارهائی را که قبلا برچین کرده اند از بندهای مختلف جمع می کنند و می برند طبقه سوم ساختمان شماره یک! آنجا پس از تکمیل پرونده ها شکارهایشان را می فرستند اتاق مرگ! سحرگاه اما، قبل از آن که آفتاب طلوع کند پس از نماز صبح شکارهایشان را می برند و تیرباران می کنند! آن گاه رو به قبله دسته جمعی نماز جماعت می خوانند! امشب هفت نفر انتخاب شده اند، مریم و زهره از زندان زنان، اکبر از زیرزمین، شعبان از زندان نیروی دریائی، مجید و یونس از بند شماره دوم و جلال از انفرادی، شکارها را زیر دیوار بلند و خزه بسته ساختمان شماره یک در دو ستون نگه داشته اند، رو به دیوار، چشم ها بسته و سرها پائین! دو پاسدار که مسلسل های یوزیشان را حمایل کرده اند مواظب همه چیزند، آنها چنان بند کلاه کاپشن را زیر گلو محکم بسته اند که تنها ریش هایشان را می شود دید!

تنها جلال است که از انفرادی آورده شده، لت و پار گوشه ای ولو هست و رمق ندارد، سه روز است تقریبا نخوابیده، چیز زیادی نخورده مدام بازجوئی شده است، پائینتر از چشمبند، زیر گونه چپش خون مردگی بزرگی به جا مانده و خون توی ریش سه روزه، لای سبیل بور و پرپشت و دور دهان او دلمه بسته، سیاه شده و خشکیده است، در تمام این سه روز شیار کابل از کف پا تا لنبرهایش به تناوب بالا آمده و از آنجا به پشت، سینه، روی آلت و به پشت پایش ادامه پیدا کرده و تاول زده است! اینجا و آنجا تاول ها چرکین شده اند، مچ ها، ساعدها و کتف هایش زیر منقار مدام دستبند قپانی و زیر ضربه های پوتین سربازی لمس و بی اختیارند، جلال نه می تواند بنشیند، نه می تواند بایستد، نه می تواند بخوابد بلکه زیر این دیوار بلند و خزه بسته ولو شده و می لرزد، او به جرم محرک اعتصاب در یک کارخانه، تبلیغ در روستایش و عضویت در گروهی کمونیستی بازداشت شده است، جلال سابقه دار است، زمان شاه هم به همین جرائم او را گرفته بودند و حالا به جز پرونده، جا پای شلاق و آتش سیگار همچون داغی کهنه در جای، جای بدنش از آن زمان به جا مانده است، بیست و هشت سال و خرده ای دارد، او بعد از شعبان که نزدیک پنجاه سال دارد و قاچاقچی است پیرترین شکار امشب است!

جوانترین شکار امشب اما یونس است، چهارده سال و یک ماه و سه روز! هنگام پخش اعلامیه ای از مجاهدین دستگیر شده است، پوست گندمگون چهره اش کرک های روئیده بر صورت را کمرنگتر جلوه می دهد، هنوز شیارهای شلاق دو هفته پیش از ساق پا و شانه و گردنش محو نشده اند، آنجا در آخرین ستون مردان ایستاده و تنها کسی است که از هیچ چیز باکش نیست، یونس آن قدر جوان است که اصلا نمی داند مرگ چیست! از همین روست که تیرباران برایش مفهوم مرگ ندارد! چیزی در حد اعلامیه پخش کردن است، در حد شرکت در یک تظاهرات است، یک نوع بازی خشن است! پدرش دوره گردی است که در شهرها و بازارها می گردد، گونی دست دوم می خرد و به تاجرها می فروشد، یونس تنها گاهی به پدر فکر می کند و گاه به سرمائی که اکنون توی جانش دویده و دندان هایش را به هم می کوبد! هوای سرد آذرماه تن را که لخت و زخمی باشد به رعشه می اندازد، سرما تنها به جان یونس ننشسته است، نسیم سرد و گزنده ای که از رودخانه سمت چپ قرارگاه می آید تن همه زندانیان را کرخت کرده است، آنها تن پوش زیادی بر تن ندارند، همه را قبل از آن که از بند خارج شوند به یادگار به دیگر همبندان بخشیده اند، آخر برای کسانی که زندگیشان کوتاهتر از یک شب است چه نیازی به تن پوش گرم؟

شعبان اگر چه لباس هایش را به کسی نبخشیده اما بیش از دیگران می لرزد، ترسی جانکاه توی جانش دویده و وحشت مرگ آرام و قرار را از او گرفته است! مدام پا به پا می شود، می خواهد چیزی بگوید، کاری بکند، بی تاب است، یازده بار پرونده قاچاق دارد و جمعا سیزده سال زندان کشیده است، در هر بازداشت بخشی از تنش را خال کوبیده است و همین خالکوبی ها در این بازداشت آخر برایش یک جرم تازه شده اند! دهانش خشک است، یک جور سستی در خود احساس می کند، زیر باران در این هوای سرد و دلمرده و در این سکوت سمج نفسش بند آمده است، هرگز تا این حد جدی با مرگ روبرو نشده و هنوز هم که قضیه جدی است باورش نمی شود! برای این که چیزی گفته باشد، برای این که مطمئن شود که چیزی هم می شود گفت با دودلی از پاسداران می پرسد: "برادر پاسدار، آب، یه لیوان آب!" صدای سرد و خشک پاسدار همچون تیغی روی تن شعبان کشیده می شود: "فعلا نیس!"

شعبان از این جواب اگر چه خشک و کوتاه اما بی پرخاش جرأتی می یابد و شروع می کند به حرف زدن: "برادر، به دین، به پیامبر، من نوکر امامم، من با اینا نیستم! من زن و بچه دارم، مسلمانم، به حضرت عباس مرا به جرم قاچاق ....." همان صدا قاطع و بی رحم می دود توی ناله شعبان: "خفه شو، سر و صدا راه ننداز، هر چی داری اون بالا بگو!" ، "آخه قربون، برادر!" ، "د، خفه شو دیگه! تنت می خواره ها !" شعبان شکست خورده و نا امید و عصبی زیر لب زمزمه می کند: "چشم، نوکرم، چشم!" و در خیالش به دنیا و مافیها فحش می دهد! باران امان نمی دهد، خاکه، خاکه به دنبال شب ها و روزهای پیش مدام می بارد، آسمان شمال همیشه می بارد، زمین زیر پا خیس و چسبناک است، گرده های باران با هجوم بادی که از رودخانه می آید زیر پرتو نورافکن های قرارگاه با تلألوئی درخشان پیچ و تاب می خورند و پاشیده می شوند به درختان لخت و بی برگ و بر سینه دیواری که محکومان پای آن ایستاده اند!

اکبر سرش پائین است و دندان به هم می فشرد تا سرمای گزنده را در تن خود تحمل کند، نگرانی آزار دهنده ای مشغولش کرده است: "آیا زهره را هم آورده اند؟" این چیزی است که می خواهد بداند، این کنجکاوی امانش را بریده است، دو هفته پیش در آخرین بازجوئی برای لحظه ای همسرش را دیده است، زهره را به تخت بسته بودند و می زدند! اول اكبر صدای فریاد زهره را شنیده بود، بعد او را برده بودند اتاق بازجوئی، چشمبندش را باز کرده بودند تا زهره را ببیند و اطلاعاتش را بگوید! او با چشم خودش دیده بود که کابل بالا رفت، پیچ و تابی خورد و فرود آمد به کف پای زهره و فریادش را به آسمان رساند! مثل همین حالا دندان فشرده و چشمانش را بسته بود که ناگهان مشتی سنگین و بی خبر از جایش کنده بود: "بی ناموس دلت واسه زنت نمی سوزه؟" او سکوت کرده بود و همان شلاق بر سر و رویش باریده بود و شیون زهره دلش را به آتش کشیده بود اما فقط گفته بود: "هر چه بود گفتیم، چیز دیگه نداریم که بگیم!" و زهره هم همین را گفته بود و باران فحش و شلاق و مشت بر سر و روی هر دو باریده بود! آن قدر که از خود بی خود شده بودند و اکبر نفهمیده بود زهره را کی از اتاق بازجوئی برده اند! آن آخرین دیدارشان بود و حالا می خواهد بداند زهره را هم آورده اند یا نه؟

ابتدا سرفه ای می کند، چون اعتراضی از پاسداران نمی شنود همان طور که سرش پائین است آهسته زیر لب می پرسد: "زهره اینجائی؟" این صدا غربتی را که بر قلب زهره سنگینی می کرد به یکباره درهم می کوبد، زهره بی اختیار تقریبا فریاد می زند: "بله، من اینجام!" اکبر در خودش می شکند: "پس زهره هم اینجاست!" و این خود دردی است که اکبر با همه توان خود نمی تواند از آن فرار کند، زهره اما صدای اکبر را همچون شعله کوچکی از زندگی برای خودش نگه داشته است: "هر چه هست اکبر هم با ماست!" دلش قرصتر شده است، به شوق آمده است، می خواهد باز هم صدای اکبر را بشنود، سؤالی که پاسخش را به روشنی می داند به میان می کشد: "ما رو میبرن دادگاه؟" ، "آره!" صدای زمخت پاسدار همچون شلاقی بر گرده زندانیان می نشیند: "خفه شین، حرف نداریم!" و دوباره سکوت می شود بی آن که ضرب بی امان باران بر روی ناودان ها و بر بام ساختمان های قرارگاه تمامی داشته باشد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صدای پوتین های دو پاسدار که از پله های چوبی ساختمان شماره یک پائین می آیند ضربه های اضطراب است بر دل زندانیان! طنین گام پاسداران همچون ناقوس مرگ شب سرد بارانی را قرق می کند! شعبان بی اختیار برای خودش می گوید: "یا حضرت عباس!" دو پاسدار نزدیک می شوند و خطاب به نگهبان ها که از انتظار طولانی خسته شده اند می گویند: "مجید رو بدین بیاد بالا !"

یکی از نگهبان ها که پایان مأموریت را نزدیک می بیند و از شوق لمیدن در آسایشگاه و نوشیدن یک استکان چای داغ بی تاب است با خوشحالی می پرسد: "مجید کیه؟" این سؤال به یکباره همه توان مجید را می گیرد! حسی غریب زانوانش را سست می کند و گرمای گزنده ای توی رگ هایش می رود، گر می گیرد، این صدا پرسش یک نام ساده نیست، این صدا می خواهد بپرسد چه کسی می میرد؟ و مجید باید جواب دهد: "منم!" ، "راه بیفت!" و دودلی و تزلزل آزار دهنده ای مجید را آشفته کرده است، هر "نه" یعنی پذیرش یک گلوله! مرگ آن بالا دهان باز کرده است و مجید نمی خواهد در آن دهان بلعیده شود، برای مجید که تازه بیست و دو سالش تمام شده قبول مرگ آن هم در پائیزی سرد و بارانی که درختان همه برگ های خود را باریده اند سخت است، او نمی خواهد تن پوش سبز درختان را ندیده بگذارد، بی اختیار برای خودش زمزمه می کند: "آیا امیدی هست؟" با چشمان بسته در حالی که دو پاسدار دو بازویش را گرفته اند از پله های چوبی بالا می رود، از سرسرا می گذرد و وارد دادگاه می شود، کشش پایان ناپذیر یک زندگی ناشناخته همه چیزهائی را که زمانی خوب می نمودند زیر سؤال می برد: "آیا تا حالا اشتباه می کردم؟"

دادگاه سالنی است چهارگوش، آن روبرو زیر عکس بزرگی از امام طلبه میانسالی پشت میز قضاوت نشسته است، عمامه و ردائی سیاه، قدی کوتاه، کمی برآمده، چهره ای پوشیده از ریش انبوه و سیاه و صورت گرد و گوشتالو با دو چشم زاغ و ریز، گوئی خود امام کوچکی است در عصر منصور دوانقی! پاسدارها صدایش می کنند: "حاج آقا !" سمت راست قاضی شرع دادستان نشسته است، مردی است میانه سال و ترکه ای با چهره ای دراز و استخوانی که بیش از همه یک جفت چشمی که مثل وزغ گرد و درشت است این چهره تکیده را هول آور کرده است! بر بالای سر دادستان جمله ای به خط نستعلیق در قابی بزرگ نوشته اند: "فقاتلوا هم حتی لاتکون فتنه!" سمت چپ قاضی جوانکی است ریزه نقش با ریش سبک و نگاهی مات و بی رمق که کار منشی دادگاه را انجام می دهد، قاضی شرع سعی دارد با طمأنینه در هیأت مردی پخته و سرد و گرم چشیده و عارف به زمانه حرف بزند تا کسی از جاده ادب پا فراتر نگذارد! نگاهی از سر اطمینان به مجید می اندازد و از پاسداران که مجید را آورده اند می پرسد: "بقیه کجایند برادر؟ بنده باید بروم استانداری، جلسه ای است، همه شان را یکجا بیاورید بالا برادر!"

منشی دادگاه می گوید: "حاج آقا همه که نمیشه، توشون قاچاقچی هس، کمونیست هس، منافق هس، همه که نمیشه حاج آقا !" قاضی شرع انگشتان کوتاه و گوشتالویش را فرو می کند توی ریش انبوه و پس از مکثی چانه اش را می خاراند و تصمیم می گیرد: "مهم نیست برادر، پرونده هایشان که اینجاست، به حول و قوت الهی کار را فیصله می دهیم، همه شان را بیاورید!" و بعد خطاب به دادستان می پرسد: "حضرت عالی هم گویا باید در جلسه باشید، از این جهت گمان می کنم کارها زودتر راه بیفتند بهتر است، نظر حضرت عالی چیست؟" دادستان که یک لحظه نگاه از مجید که در آستانه در با چشمان بسته ایستاده است برنکنده با صدای زنگداری می گوید: "موافقم حاج آقا، به خصوص که پرونده های امشب خیلی روشنند!" قاضی شرع به تأیید سری تکان می دهد و می گوید: "بله، همین طور است، بیارید برادر، همه را بیاورید بالا !"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در دو سمت قاضی دو ردیف صندلی برای پاسداران و بسیجی ها گذاشته اند، اکنون یک یک با سلامی وارد می شوند و در صندلی ها جا می گیرند، حالا هفت بسیجی و نه پاسدار گوش تا گوش توی دادگاه نشسته و جا خوش کرده اند، به جز دو، سه پاسدار دیپلمه و یک دانشجو که از قم اعزام شده بقیه یا از روستاهای اطراف آمده اند یا دانش آموزان و بیکاره های محلات فقیرنشین شهرند و با این همه در یک چیز مشترکند: "کشتن!" وقتی کلمه مرگ را در دهانشان می چرخانند بزاقشان ترشح می کند و شط خون به جانشان آرامش می بخشد! آرام، آرام کشتن برایشان نوعی عبادت در راه خدا، نوعی لذت و عادت شده است! تحقیر شدگانی که با وردهای امام جادو شده و به شوق بهشت موعود به جانوران کوچکی تبدیل شده اند که تماشای مرگ برایشان زندگی کردن است و شلیک گلوله بر مغز آدمی برایشان کشش غریبی دارد! آنان هر شب برای شرکت در دادگاه و در جوخه اعدام قرعه کشی می کنند و از شوق تماشای صحنه اعدام آب دهان قورت می دهند!

مجید همچنان با چشمان بسته سنگینی نگاه بسیجی ها و پاسداران را بر روی خود احساس می کند و مثل طعمه ای که باید میهمانی مرگ امشب را روبراه کند بر خود می لرزد! بقیه شکارها را وارد می کنند و در وسط دادگاه با چشمان بسته می نشانند! فشار چشمبند حلقه چشمان اکبر را خسته کرده، گره محکم آن پشت سرش را به درد آورده است و شقیقه هایش تیر می کشند! در تمام مدتی که قاری برای شروع کار آیه هائی از قرآن را می خواند اکبر به ضرب منظم باران که بر بام دادگاه می کوبد گوش می دهد، مثل بعد از ظهرهای کسل کننده زمستان توی کلاس ها وقتی که بچه ها مثل کتاب تنگ هم نشسته و تمرین حل می کردند، او از پنجره بخار گرفته نگاهش را می کشانید به حیاط مدرسه و ریزش مداوم باران را تماشا می کرد و به ضرب دلچسب آن گوش می خواباند، در همان مدرسه با زهره که او هم معلم بوده است آشنا شده و به قول پدر زهره این آشنائی ریشه همه مصیبت ها شده است! می خواهد صحنه را تماشا کند اما این چشمان بسته آزارش می دهند و فشار چشمبند امانش را بریده است، این است که به قاضی مجال نمی دهد: "چشمامونو وا کنین!"

این صدا ضربه نامنتظره ای است به روان طبیعی دادگاه! دادستان با صدائی زیر که همچون سوزنی به تن زندانیان می نشیند پرخاش می کند: "صداتو ببر!" ، "کجای دنیا تو دادگاه با چش بسته محاکمه میکنن؟" همهمه درمی گیرد، صدای دادستان به پرخاشی خشن بدل می شود: "میگم خفه شو!" این صدا بیشتر از همه شلاقی است که روی دل زهره فرود می آید! همه همرزمند اما آخر این اکبر است! اگر هیچ چیز در دنیا نباشد آیا عشق اکبر کافی نیست تا زهره به مسلخ کشیده شود؟ از همین رو است که با پرخاشی رساتر از دادستان می گوید: "من با چشم بسته چیزی رو امضا نمی کنم!" و همهمه بیشتر می شود! کنترل جلسه دارد از دست قاضی خارج می شود، قاضی برای آرام کردن جلسه پس از نطقی کوتاه خطاب به زهره می گوید: "کسی از کسی امضا نمی گیرد خواهر! هر وقت برادرها و خواهرها خواستند وصیتنامه شان را امضا کنند چشمبندها را البته باز می کنیم!"

شعبان توی دلش از جسارت این بچه ها متعجب است! در دنیای لوتی ها و لات ها این طور ایستادن ستایش انگیز است اما شعبان پیش از هر چیز تلاشی جز برای گریز از مرگ ندارد، می خواهد به هیچ چیز جز به نجات فکر نکند، احساس می کند در بد دامی اسیر شده است، می خواهد برگردد به خانه، می خواهد حسابش را از بقیه جدا کند، اضطراب دارد خفه اش می کند، به عجز و لابه افتاده است: "حاج آقاجون، به امام زمون من نوکر امامم، من نماز میخونم، من با اینا یکی نیستم حاج آقا، اشتباه شده به حضرت عباس! آقای دادستان میدونن من قاچاقچی هستم، مرگ بر منافقین و صدام! حاج آقا من زن و بچه دارم، به خداوندی خدا من ....." صدای دادستان مثل پتکی بر سرش کوبیده می شود: "بس کن دیگه مرتیکه، زر بی خودی نزن!" پاسداران و بسیجی ها می خندند، قاضی شرع با لبخند موذیانه ای که سعی می کند آن را پنهان کند همچون مردی که گویا صبر ایوب دارد موذیانه و به نرمش می گوید: "به نوبت برادر، نوبتت که رسید البته حرف بزن، حالا استدعا دارم بگذار کارمان را بکنیم!" شعبان اما آرام نمی گیرد، به دست و پا افتاده است، قسم می خورد، شعار می دهد، جلسه را شلوغ می کند و همین دادستان را از کوره در می برد: "د، داری اخلال می کنی؟ خفه نمیشی؟"

شعبان تحقیر شده و شکست خورده ساکت می شود! در لحظه کوتاهی که سکوت می شود دوباره ضرب مداوم باران بر بام ساختمان دادگاه و بادی که به پنجره می کوبد می پیچد توی دادگاه و اکبر را با خود می برد، قاضی شرع پرونده جلال را باز می کند، آن را ورق می زند، گاهی مکثی کوتاه می کند، آن گاه لحظه ای به جلال که با چشم بسته، زخمی و خون آلود و بی رمق آن روبرو ولو شده خیره می شود و او را به نام صدا می زند: "شما را می شناسند برادر، یک کتاب گزارش دارید! خیلی ها را هم تصدیق کرده ای اما این طوری که بنده می بینم گویا هر چه این سه روز به گوشت خوانده اند کاری نکرده ای، بالاخره چه تصمیم داری؟ می خواهی انشاء الله حرفی بزنی یا نه برادر؟" نگاه ها به سوی جلال است، جلال نام خودش را می شنود، چه حرفی؟ در تمام مدتی که ضربه های کابل بر تنش فرود می آمدند فقط به مادرش فکر کرده بود و دهانش قفل شده بود، غروب سه روز پیش از کارخانه برگشته بود و تازه رسیده بود به ده، از پشت خانه کاس برار گذشته بود که مادرش دویده بود جلو: "فرار کن جلال جان، فرار کن پسرم!" ، "چیه مادر؟" ، "آمدن دنبالت پسرم، پاسدارا آمدن!"

چشمان ملتمس و پریشان پیر مادر تکانش داده بودند، هنگامی که او را می بردند تا سوار ماشین سپاه کنند ناله شکسته بی پناه مادر را شنیده بود و آتش گرفته بود: "همه عمر تو لجن بیجار جان کندم خدا ! میبرن جوانمرگش کنن خدا !" جلال تکان کوچکی می خورد، سرش را که روی سینه افتاده بلند می کند، دهان را باز می کند، خون دور لب هایش کبره بسته و دهانش خشک است: "آب!" و سرش دوباره می افتد روی سینه! دادستان که نمی تواند خشمش را پنهان کننده نیم خیز می شود و فریاد می زند: "بی شرف از تو می خواهند حرف بزنی و تو میگی آب؟" جلال جوابی نمی دهد، رمق ندارد تا جواب دهد، قاضی شرع با پختگی آدمی کارکشته اشاره می کند به دادستان: "حاج آقا آرام باشید خواهش می کنم!" و با صدائی آرام به پاسداری خطاب می کند: "یک لیوان آب برایش بیاورید برادر!" قاضی شرع پس از مکثی با صدای ملایم و خیرخواهانه خطاب به جلال می گوید: "برادرجان حرف بزن، خداوند بزرگ است، حرف بزن و توبه کن پیش خداوند قهار، تو را بازی داده اند، استغفار کن در درگاه خداوند سبحان برادر!"

حبیب بسیجی جوانی که عضو انجمن اسلامی روستای جلال است از این که جلال را در این وضع و حال می بیند بی اختیار دلش می گیرد، آخر او جلال را می شناسد، جلال برای چه مفسد است؟ چه بدی کرده؟ اما به سرعت به خود نهیب می زند: "پای اسلام در میان است!" باشد بچه محل، وقتی پای دین در میان باشد پدر و پسر ندارد، این را خود امام گفته است! از خودش شرمنده است که برای لحظه ای احساساتی شده، احساس گناه می کند و تصمیم می گیرد جبران کند: "حاج آقا، این خودش خیلی ها را بازی داده! حاج آقا، بچه محله مان است، سردسته کمونیست هاست، برادران می دانند، این بچه محله مان است، این خودش سرگل فساد است حاج آقا !" قاضی شرع گرهی به ابروان انداخته همان طور که پرونده جلال را بررسی می کند به تأیید سر تکان می دهد! پاسدار لیوان آب را می آورد و می دهد به جلال، دست جلال مرتعش است، زیر دستبند قپانی آن قدر کشیده شده است که لخت و بی حس است، با این همه جلال دودستی لیوان آب را می گیرد و به زحمت به دهان نزدیک می کند و تا به آخر می خورد.

همه منتظرند جلال که این همه جان سختی کرده حرف بزند، قاضی شرع به همان لحن دلسوزانه می گوید: "خب، حرف بزن ببینم برادر!" جلال بی توجه به قاضی به حرف های حبیب فکر می کند، چگونه چنین مسخی صورت گرفته؟ چگونه از یک روستازاده جانوری این چنین ساخته اند؟ چه کاری باید می کردیم؟ این همه آن چیزی است که در این لحظه قلب جلال را به سختی می فشرد و عصبیش می کند، همان طور که سرش پائین است با صدای آهسته اما پرکینه جواب می دهد: "حرفی ندارم!" قاضی شرع که نمی تواند بیش از این خشمش را پنهان کند با نفرت می گوید: "بدبخت!" و پرونده را می بندد، منشی دادگاه فریاد می زند: "تکبیر!" شعبان و پاسداران و بسیجی ها هماهنگ جواب می دهند: "الله اكبر، الله اکبر، الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر منافقین و صدام، سلام بر شهیدان، مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی ....."

قاضى شرع با لحنی که گوئی هیچ اتفاق خاصی نیفتاده پرونده مجید را باز می کند: "شما چی برادر؟ شما هم حرفی نداری؟" مجید که برای لحظاتی خود را فراموش کرده بود دوباره نام خودش را می شنود، باز آن هراس به سراغش می آید، چهار ماه است که بازداشت شده، حرف هائی زده اما کسی را لو نداده است، او بارها به مرگ دیگران فکر کرده است، از آن برای خودش حماسه ساخته است اما مرگ خودش؟ این درست همان چیزی است که هرگز به طور جدی به آن فکر نکرده است، تنها امروز غروب زمانی که نامش را در بند خوانده اند، در همان لحظات که با دیگر همبندان روبوسی می کرده مرگ و زندگی برایش همچون یک علامت سؤال آزار دهنده مطرح شده اند! وسوسه حیات همه آن چیزهای زیبا را که مجید در طول مبارزه کوتاهش مزمزه کرده بیرنگ می کند، حالا دیگر برخورد جلال پیش از آن که تهییج کننده باشد ترس آور است، مجید در این لحظه آرزو می کند دنیا زیر و زبر شود، همه چیز درهم بریزد و این لحظه شوم در میان هیاهوی زندگی گم شود، دور شود اما نمی شود و اکنون مجید است که مورد سؤال قاضی قرار گرفته و هم اکنون، درست در همین لحظه نه به سؤال قاضی بلکه باید به همه زندگی کرده و نکرده اش پاسخ دهد!

رودخانه سمت چپ قرارگاه گل آلود و بی تاب است، او می خواهد تن به آب دهد و موج کوب رودخانه را در بازوانش بشکند، هم از این روست که خود می شکند: "حرف دارم حاج آقا، حرف دارم!" دادستان یکه می خورد، چشمان گرد و وزغ سانش برقی می زنند، چهار ماه مقاومت کرده و تازه حرف دارد؟ چه حرفی می تواند داشته باشد؟ با این همه توپی می آید: "حرف داری؟ این همه مدت همه را علاف کرده ای و تازه حرف داری؟ این هم یک تاکتیک منافقانه است؟ این همه تو گوش تو خوندم، برات نالیدم که خودتو خلاص کن، پرت و پلا جواب دادی، حالا حرف داری؟" قاضی شرع که بعد از جریان جلال حسابی دمق شده با این وضع تازه جانی دوباره گرفته است! آخر در بین این جماعت دیوانه یک نفر باید عاقل باشد! بنا بر این می دود توی حرف دادستان: "اشکال ندارد حاج آقا ! اشکال ندارد، جوانند دیگر، راه توبه همیشه باز است!" و رو می کند به مجید: "خداوند سبحان بزرگ است پسرجان! حرفت را بزن!" ، "می زنم حاج آقا، به خدا من یک هوادارم، من، من فکر می کردم دارم به اسلام خدمت می کنم حاج آقا، من قبل از سی خرداد بازداشت شدم و دست من به خون کسی آلوده نیس، پشیمانم حاج آقا ! میخوام جبران کنم، خدمت کنم حاج آقا !"

دادستان که زمینه را مساعد می بیند تصمیم می گیرد با حفظ ظاهر خشن مجید را حسابی آماده کند: "یادت رفت عضو شورای مدرسه بودی و آنجا را به آتش کشیدی؟ بچه های مردم را منافقانه از اسلام منحرف می کردی؟ یادت رفت؟ بیا، این هم مجاهدین! لبوفروش را می کشند، می بینی؟" ، "من مخالفم حاج آقا، گول خوردم، به خدا من مخالفم حاج آقا !" قاضی با نرمش پدرانه حرفش را تأیید می کند: "می دانم برادر، می دانم، منتهی توبه فقط یک کلمه نیست، باید حسن نیت داشت، باید کسانی که تو و امثال تو جوان های معصوم را از صراط مستقیم منحرف کرده اند جهت خدمت به اسلام معرفی کرد، باید نشان بدهی برادر، خدا گواه است ما برای کشتن نیامده ایم، ما همه تلاشمان این است، برادران از صبح تا شب زحمت می کشند که برای خاطر رضای خدا، برای خاطر رضای امام زمان شما فرزندان این ملت را ارشاد کنند، حرفت را بزن برادر!" تصویر بالای سر قاضی حالتی مهاجم دارد، آنجا توی قاب نشسته، اخمو، ناظر بر همه چیز است! مجید که از صدای نرم قاضی بارقه ای از امید در دل تابانده است می گوید: "چشم قربان، حرف می زنم، همه را میگم، منتهی نه اینجا، تنها، تنها حرف می زنم حاج آقا !"

بغض گلویش را می فشارد، در حالتی است که برای یک لحظه زندگی هر کاری می کند، چانه اش می لرزد و می زند زیر گریه! صدای ضرب مدام باران بر بام ساختمان شماره یک و ضربه های باد بر پنجره دادگاه با گریه مجید می آمیزد، قاضی مصلحت نمی بیند که پافشاری کند، پرونده را می بندد و جدا از سایر پرونده ها می گذارد روی میز و به پاسداری می گوید: "یک لیوان آب برایش بیاورید، باشد برادر، بنشین درست و حسابی فکرهایت را بکن و بمان نوبت آخر، به خدا تمام دنیا حسرت اماممان را می خورد و تمام دنیا حسرت انقلابمان را می خورد، حیف نیست که خودمان تیشه به ریشه خودمان بزنیم؟ یک کمی تأمل، یک کمی فکر آخر!" منشی تکبیر می گیرد، پاسداران و بسیجی ها، شعبان و مجید تکبیر می گویند!

آن گاه قاضی پرونده اکبر و زهره را باز می کند: "برادر، تو و عیالت را متهم کرده اند که مردم را برعلیه جمهوری اسلامی تحریک کرده اید، مطالب مضره نوشته اید، در درگیری دانشگاه شرکت داشته اید، البته مطالب دیگر هم هست، اگر چه بخشی را قبول کرده اید آیا همه اینها را تصدیق می کنید؟" اکبر که در تمام مدت گوش به ضرب باران خوابانده است در سرش جز بارش بی امان کینه و در دلش جز رویش بی امان امید نیست، آیا این حصار فریبکار ننگ را باید پذیرفت و تن به خفت جواب آلود؟ به راستی به این نمایش بی آب و رنگ چه پاسخی باید داد؟ در مقابل لاشخورانی که منتظر تکه تکه کردن ما هستند کش دادن زندگی اشتهایشان را بیشتر تحریک می کند! بگذار زهره گیسوانش را در خون خویش بشوید، بگذار جوابی را که همچون تفی بر پیشانی این گنداب مانده می نشانیم زندگی خود را به زهرابه ای تبدیل کنیم و در کامشان بچکانیم: "در چنین خیمه شب بازی مضحکی حرفی ندارم!" قاضی از این جواب کوتاه و اهانت آمیز مثل مار به خود می پیچد! چشمان ریز و زاغش برق می زنند، می خواهد بلند شود و چنگ بیندازد دهان اکبر را پاره کند، کینه ای توفنده نسبت به این آموزگار جوان در خود احساس می کند!

متانتش که جزئی از شغل قضاوتش هست به کلی مخدوش شده است، قاضی فکر می کند چنین موجود دیوانه ای چرا باید زندگی کند و دنیا را به آتش بكشد و بچه های معصوم مردم را به انحراف بکشاند؟ با این همه بر خود مسلط می شود و دادستان را که آماده است تا بپرد و خرخره اکبر را بجود با نگاهی بر سر جایش می نشاند، اکنون باید از در دیگر وارد شد تا بی پروائی این جوان را به حساب نادانیش قلمداد کرد، در این صورت چه چیز بهتر از نصیحت های پدرانه؟ با این حساب قاضی با لبخند مرده ای که بر لب دارد به موعظه می پردازد: "برادرجان! والله خودت هم نمی دانی چه می خواهی، شما را بازی داده اند! ببین برادر، تو دو جنایت مرتکب می شوی، هم به نفس خودت ظلم می کنی و هم این دختر بیچاره را که عیالت باشد به معصیت می کشی! بهتر نبود سرتان را می انداختید پائین و یک زندگی شرافتمندانه ..... " شرافتمندانه؟ و همین خود زهره را می آشوبد! همان کلماتی که پدرش به کار می برد، بازاری سرشناسی که می گفت: "این ازدواج شوم است، مثل سرطان است! یک زندگی خوب و راحت چه عیبی دارد؟"

زیستن همچون کرم خاکی بی آزار و مفید؟ این همان چیزی است که زهره در زندگی کوتاهش با همه توان به آن اعتراض کرده و به چنین زندگی پشت کرده است، اکنون این قاضى مزور تلاش دارد تا اکبر را با آلوده کردن به یک چنین زندگی تحقیر کند، بی اختیار با تمام توان فریاد می زند: "شرافت؟ و با کمک همین کلمه است که شما به دختران باکره قبل از اعدام تجاوز می کنید؟ ما به این شرف شما تف می کنیم!" دادستان اگر فریاد نزند کارش به جنون می کشد! کدام متانت که این برادر قاضی این همه بر آن تکیه می کند؟ آن هم در مقابل چنین ملحدان ملعونی؟ چشمان گرد و درشتش بر آن صورت تکیده عصبی از حدقه درآمده و عضلات صورتش منقبض شده اند، از جا می پرد و هوار می کشد: "خفه شو سلیطه کمونیست! خفه شو وگرنه میدم ....." منشی دادگاه برای خاتمه دادن به مسأله تقریبا فریاد می زند: "تکبیر!" شعبان و مجید همراه پاسداران و بسیجی ها تکبیر می گویند، قاضی بدون این که چیزی بگوید دندان به هم فشرده با حرکت عصبی پرونده را به هم می زند و می اندازد روی پرونده جلال!

باران مدام بر بام دادگاه می کوبد و تصویر بالای سر قاضی خشمگین در قاب خود نشسته است، ابروی به هم گره زده و پرپشت بلندش سایه ای بر چشم ها افکنده است که نگاه تصویر را دژم می نماید، گوئی هم اکنون از توی قاب تکانی می خورد و با همه خشم خود فرمان می دهد: "بکشید اینها را، مضرند برای اسلام، ضربه می زنند برای مکتب، بکشید ....." قاضی شرع که سر به زیر افکنده و در خود فرو رفته است پرونده بعدی را باز می کند، پس از مکثی شانه بالا انداخته و برای خودش پوزخند می زند و با نگاهی به مریم سری می جنباند! مریم را هفتاد و یک روز پیش بازداشت کرده اند، در کارخانه لامپ سازی کار می کرده و پدرش طبقدار میدان تره بار فروشان است، دو برادرش مخفی هستند و خودش سر قرار لو رفته است، با صراحت سوزانش همیشه دادستان را تحقیر کرده است، با او نه فقط نمی شود از توبه حرف زد با او اصلا نمی شود حرف زد! خیلی از پاسدارانی که اینجا نشسته اند او را در بازجوئی ها دیده اند و جرأت نکرده اند با او سرشاخ شوند! تند و بی پروا می گزد! در هر ضربه شلاق به جای فریاد، فحش و در هر تعرض، تحقیری! همین ها هستند که دادستان را عصبی می کنند.

قاضی شرع نگاه از پرونده می گیرد، لحظه ای مکث می کند، چه بگوید؟ او از قبل می داند جواب مریم چیست! در مقابل این دخترک که پیش از آن که مرگ او را به هراس بیندازد خود مرگ را به بازی گرفته است چه می توان گفت؟ با این همه نباید عقب کشید، باید اتمام حجت کرد! قاضی شرع با لبخندی که بر لب دارد با لحن پدری که می خواهد کودک فریب خورده ای را بر سر عقل آورد آرام و شمرده می گوید: "خوب خواهرجان، هنوز كله شقی خودت را حفظ کرده ای؟ هنوز بر سر حرف هایت هستی و مرغ یک پا دارد؟ یا انشاء الله و به لطف خداوند عاقل شده ای؟" مریم تا این لحظه لام تا کام حرف نزده، حرکتی نکرده، ساکت بر جای ایستاده است، دختری است بیست و چهار ساله، بلندبالا و درشت استخوان و سفید روی، گیسوان بور بافته اش را چنبر زده به پشت سر، زیر چارقد پنهان کرده است، در تمام طول بازجوئی یک لحظه بی پروائیش را از دست نداده، پرکینه و سخت مثل یک رودخانه خروشان است، صدای مریم صاف و پرطنین است، هماهنگی غریبی بین صدا و کینه ای که سالیان سال روی دلش آماس کرده وجود دارد.

مریم از قبل تصمیمش را گرفته و بی تاب به انتظار نوبت بوده است، چیزی به جز یک پاسخ روشن در سر ندارد، باید دل را بر کف دست گذاشت و تحقیر و ستم این همه سال را همچون شلاقی تابی داد و فرود آورد، باید خود را رها کرد، به یک باره مثل یک پلنگ می غرد: "من مجاهد خلقم و چیزی جز تکرار گفته برادر شهیدم میهندوست ندارم، او خطاب به دادستان شاه گفت اگر مسلسل دستم بود همین جا همه شما را درو می کردم! والسلام!" و می نشیند، دادستان با همه تلاشی که دارد نمی تواند خودش را نگه دارد، بلند می شود که به مریم حمله کند، جائی برای حرف نیست، باید زد اما قاضی شرع با همه خشمی که دارد مانع می شود، دست دادستان را می گیرد، او را می نشاند، با این حال گوشت صورت خود قاضی است که می پرد! اما قاضی باید با احساس مسئولیت بیشتر بر اعصابش مسلط شود! زورکی لبخند می زند و با صدای مرتعش می گوید: "واقعا متأسفم، به جای این که مادری می شدی و به جامعه خدمت می کردی به این روز افتادی، آن قدر خود را آلوده کرده ای که علاجی ندارد!" و همان طور که پرونده را می بندد ادامه می دهد: "لااقل از پیشگاه خداوند رحمان طلب مغفرت کن، توبه کن، زاری و گریه کن بلکه در آن دنیا رستگار شوی خواهر!"

مریم از همان جا که نشسته است با زهرخندی پرخاش می کند: "شما قصابا باید توبه کنین!" ، "خفه خون بگیر سلیطه!" این نعره دادستان است که پیش از آن که با حرف های مریم از جا دررفته باشد شکیبائی بی مورد قاضی عصبانیش کرده است! منشی دادگاه تکبیر می گیرد، مجید و پاسداران و بسیجی ها تکبیر می گویند اما شعبان به ناگهان ساکت شده است! او از درک آن چه می گذرد عاجز است، سیزده سال و خرده ای در زندان های ایران بوده، با همه جور آدم نشست و برخاست کرده، توی کافه ها صندلی هوا کرده، چاقو زده، چاقو خورده اما هرگز چنین صحنه هائی را باور نمی کرده است! اینها از کجا آمده اند؟ اینها جرأتشان را از کجا آورده اند؟ شعبان منگ است! تلاش می کند بفهمد اما نمی تواند سر دربیاورد، شعبان اهل مردانگی و ناموس پرستی است، مردانگی سرش می شود، هر چه باشد در مقابل ناموس حساسیت دارد، برای لحظه ای از خودش شرم می کند، نه! این طوری نمی شود! شعبان همیشه گفته است: "گر جهنم می روی مردانه رو!" این بچه ها هستند که مردانه ایستاده اند و شعبان با همه سن و سالش، با همه زندان کشیدن هایش، با همه سرد و گرم چشیدن هایش بدجوری به خواری تن داده است!

شعبان برخلاف مجید که عمدا نمی خواهد فکر کند و حاضر نیست به هیچ چیز بیندیشد و همه امیدش این است که چشمبندها را باز نکنند درست در همین لحظه آرزو می کند چشمبندها باز شوند تا او بتواند این بچه ها را تماشا کند! او می خواهد همه چیز را بفهمد، او همه عمر خانه به دوش بوده است، پدرش حمال کاروانسرا بوده و او از همان جا کار قاچاق را شروع کرده است، قبلا کارش این بوده که برای یک حاجی بازار تریاک را جا به جا کند، جان کنده تا یک لقمه نان گیر آورده است، او همه عمرش را در زندان، شیره کش خانه، فاحشه خانه، قمارخانه و چاقوکشی گذرانده اما به چنین آدم هائی برنخورده است! شعبان همین طور در فکرهای خود دست و پا می زند که صدای قاضی او را به خودش می آورد.

قاضی پرونده یونس را باز می کند و با لحنی که بشود با آن یونس را سر عقل آورد شروع به صحبت می کند: "پسرم، پنج نفر شهادت داده اند که در جریان حمله به سپاه تو هم تویشان بوده ای، البته ما می دانیم که تو فریب خورده ای، ما می دانیم و هنوز عقلت نمی رسد! اگر بگوئی چه کسانی عاملین فریبت بوده اند من قول می دهم کاری برایت بکنم، آخر ببین تو را به خدا ! چطور این بچه های معصوم را فریب می دهند؟ پسرجان! آخر جای تو اینجا نباید باشد، تو باید حالا توی کلاس درس باشی، توبه کن پسرم، تو هنوز راه درازی در پیش داری، تو با اینها فرق داری پسرم، توبه کن! و مثل یک نهال ....." یونس از این پرچانگی قاضی به تنگ آمده است، این کیست که دارد این طور با من حرف می زند؟ در مورد من چه فکری می کند؟ دیگر تحمل نمی کند، باید حرف آخر را بزند، بی هیچ ترسی بر جای ایستاده است، او در تمام مدت فقط به این فکر می کرده که چه بگوید؟ در مقابل این دادگاه چه باید گفت؟ هیچکس در این مورد چیزی به او یاد نداده است، او فقط می داند که باید به قاضی، به دادگاه "نه" بگوید اما چطور؟ این همه مشکلش است!

او در روزهای قیام با سنگ جمع کردن برای پرتاب به پاسبان ها وارد مبارزه شده است، او با کلمه: "مرگ بر شاه" مبارزه را شروع کرده و در طول این سه سال بیشتر در سر چهارراه ها روزنامه فروخته است، او با همه جانش احساس کرده که این زندگی درست نیست، یونس همیشه لباس دست دوم پوشیده، همیشه در سر کوچه تحقیر شده و این را عادلانه نمی داند، اگر چه وقتی فکر می کند به درستی نمی داند عدل چیست اما این را می داند که باید ایستاد، باید پس نکشید اما چه بگوید؟ مرگ؟ او هیچ باکی از این کلمه گنگ ندارد، هیچ محاسبه ای هم ندارد، او اتفاقا ایمانش را از سر کوچه پیدا کرده است، آنجا بود که تحقیر می شد، آنجا بود که به مبارزه کشیده شد، آنجا بود که رشد کرده و همان جا بود که دستگیر شد، نام هیچکس را نگفت، حتی نام خودش را هم نگفت، بسیجی های محله او را شناخته بودند و حالا اینجا در مقابل قاضی با چشمان بسته ایستاده و می خواهد چیزی بگوید که جان داشته باشد اما نمی تواند پیدا کند، هیچ جمله ای که بر ذهنش خطور کند پیدا نمی کند، دارد از پا درمی آید!

اضطرابی سخت دلش را می لرزاند که به ناگهان به یاد شعاری می افتد، حرفش را پیدا کرده است و می پرد توی نطق قاضی: "مرگ بر خمینی!" دادستان مثل ماری از جا می جهد و می خواباند توی گوش یونس اما یونس خم به ابرو نمی آورد! یک سیلی دیگر که قاضی دخالت می کند: "حاج آقا، خواهش می کنم، استدعا می کنم بفرمائید اینجا !" و دادستان تمام تنش به رعشه افتاده است! از حرص و خشم تمام پوست تکیده صورتش می لرزد! گلویش چنان گرفته که قادر به حرف زدن نیست! دادستان نمی خواهد تعرض کند، او می خواهد از خودش دفاع کند! آخر یک بچه یک وجبی این طوری جمهوری اسلامی را له کند؟ این طوری دادگاه اسلامی را مسخره کند؟ و به روی مرگ تف بیندازد؟ خودش را در مقابل این نوجوان بازنده احساس می کند! ممکن بود یونس حرف نزند، ممکن بود کسی را لو ندهد اما باید من و من می کرد، باید بی دست و پائی نشان می داد اما چنین نکرد و همین دادستان را دیوانه کرده است! قاضی شرع گیج است و هنوز به درستی فضا را درنیافته است!

ضرب باران به بام دادگاه همراه بادی که مدام به پشت پنجره می کوبد یک لحظه قطع نمی شود، شعبان دیگر نمی تواند بی تفاوت باشد، نمی تواند خودش را نگه دارد، رگ های گردنش می جهند، آخر بی غیرتی حدی دارد! شعبان به یکباره مثل سنگی که از فلاخن رها شود از همه زندگی خود رها می شود و خودش را می کوبد روی دادگاه: "شاشیدم تو ریش همتون!" که پاسدارها و بسیجی ها می ریزند سرش، همهمه بالا گرفته و شعبان زیر مشت ها و لگدها و پاشنه تفنگ ها مثل رگبار فحش می دهد تا از حال می رود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

و حالا همه را آورده اند طبقه همکف، توی اتاق مرگ، این نام را زندانیان برای این اتاق انتخاب کرده اند! اتاقی است چهارگوش با سقفی کوتاه، تنها پنجره اش را تخته کرده اند، زیلوئی مندرس و خون آلود و چرک مفروشش کرده است و لامپی که در یک قفس کوچک سیمی زندانی است! همه ایستاده اند مگر جلال که بر زمین ولو شده و نا ندارد، نگهبان بسیجی جوانی است زردانبو و ترکه ای، با سادگی روستائی سعی می کند علیرغم کینه ای که نسبت به محکومین دارد رفتار ملایمی داشته باشد، شش ماه است که از مسجد گوراب داوطلبانه به مرکز بسیج و از آنجا به قرارگاه سپاه اعزام شده است، او می داند که آخرین نگهبان این محکومین است، پس هر چه باشد بخشیدن مقداری دلسوزی ضرری ندارد، او که یزید نیست! با صدای آرامی می گوید: "خواهرا و برادرا می توانند چشم هاشان را باز کنند و بینند!" خودش روی تنها صندلی دم در می نشید.

چشمبندها که باز می شوند هر کسی به دنبال آشنای خود می گردد، اکبر و زهره نگاه به هم دوخته بی تابند، میلی بی پایان در هر دو جان گرفته تا در لحظات آخر آغوش بگشایند و شوق دیدار آخرین را در بوسه ای خلاصه کنند اما برای این غربیه ای که آنجا نشسته و نگهبان همه چیز است چگونه می شود توضیح داد؟ لبخندها بر دهان های خسته می شکفند و نگاه ها همراه سلام هائی که همه به هم می دهند در اتاق می گردند، تنها مجید است که این لحظه در تنگنای سختی افتاده است! این نگاه های پرکینه و پرخاشگر و پرسنده از او چه می خواهند؟ چقدر با چشمان بسته ماندن خوب است و اصلا چه ضرورتی داشت که این نگهبان اجازه دهد چشمبندها باز شوند؟ او به هیچ کجا نگاه نمی کند، او نمی خواهد به چیزی نگاه کند و به چیزی بیندیشد، سرش را پائین انداخته و سعی می کند خودش را از نگاه های دیگران بدزدد، این نور بی موقع و زشت که او را جلو این همه چشم به نمایش گذاشته آزار دهنده است، آیا اتصالی، اتفاقی رخ نخواهد داد که چراغ خاموش شود و این نور آزار دهنده خفه گردد تا انسان بتواند در تاریکی جانبخش در امان باشد؟

بیرون باران تند کرده و صدای ضربه های آن بر روی خاک خیس، بر روی چال های آب، بر روی خانه های حلبی سر اطراف قرارگاه طنین یکنواخت و سنگینی دارد، بیرون زندگی در ریتم باران می زند و اینجا در این اتاق سرد و نمور، زیر این نور مرده لامپ و زیر نگاه این نگهبان روستائی سکوتی سرد و سنگین جا خوش کرده است! در این لحظه در باز می شود، پاسداری سرک می کشد توی اتاق و با خود سوز سرمای پائیز، زوزه باد و ضرب باران را یکجا می آورد تو! مأمور تدارک مراسم اعدام است، صدای شاد و بی خیالی دارد! خودش را توی کاپشن گرم به خوبی پیچانده است، ریش بلند و قرمزش بر زمینه صورتی که کبودی مایل به سرخی کوه نشینان شمال را دارد ابهتی در او ایجاد نکرده است، نگاه تحقیرآمیزش را روی تک تک زندانیان می سراند و برای خودش می گوید: "هفت نفرن؟" بعد خطاب به همه: "توبه کردین یا نه؟" کسی جواب نمی دهد، حتی مجید خودش را مچاله کرده، پشت به دیوار نمور چسبانده و سعی می کند اصلا دیده نشود! او انتظار دارد هر لحظه احضارش کنند و دادگاه از سر گرفته شود، وقتی در باز شد مجید منتظر شنیدن نام خودش بود اما کسی او را صدا نکرده است!

پاسدار از نگهبان می پرسد: "همه شون منافقن؟" ، "نه، کمونیست هم هست، اونم که می شناسی؟" اشاره اش به شعبان است، پاسدار لبخند می زند و با سر تأیید می کند و به جلال نگاه می اندازد: "این کیه اینجا پهن شده؟ پاشو عمو، چن دیقه دیگه حسابی می خوابی!" جلال تکان می خورد اما رمق بلند شدن ندارد، نگهبان به جای او جواب می دهد: "نمی تواند!" پاسدار آخرین نگاه را روی همه می سراند و لبخندش را می خورد و پرکینه همان طور که می رود با خشونت می گوید: "بی شرف ها !" و در را به هم می کوبد، نگهبان از این صحنه راضی نیست، او نمی خواهد در این لحظات آخر برخوردی خشن داشته باشد، فکر می کند که چه کار باید کرد تا از دلشان درآورد؟ می پرسد: "کسی سیگار میکشه؟" اکبر به جای همه جواب می دهد: "آره!" و نگهبان پاکت سیگار را از جیب درمی آورد، با کبریتی می دهد دست اکبر: "بین همه تقسیم کن اما کمتر بکشین، اینجا هواکش نداره!" اکبر به کسانی که سیگار می کشیدند تعارف می کند مگر به زهره اما خود دو سیگار به لب می گذارد و آتش می زند و بعد نیم خیز می شود، دستش را به سوی زهره با یک دانه سیگار روشن دراز می کند!

زهره که به اکبر خیره شده و خودش را در بی تابی چشمان اکبر جستجو می کند سیگار را می گیرد، پکی به آن می زند و بی آن که نگاه از اکبر برکند می گوید: "متشکرم رفیق عزیز!" نگهبان یکه می خورد! یعنی چه؟ مگر ازدواج نکرده اند؟ پس رفیق یعنی چه؟ تصمیم می گیرد همین مطلب را سؤال کند: "مگه ازدواج نکردین؟" اکبر که متوجه علت سؤال نشده است با تعجب جواب می دهد: "چرا !" ، "پس چرا اون میگه رفیق؟" اکبر نمی داند چگونه توضیح بدهد! آخر برای این نگهبان بسیجی که تازه از روستای گوراب آمده آن هم در اتاق مرگ چگونه می شود توضیح داد؟ فقط جواب می دهد: "خب دیگه!" نگهبان از این جواب سربالا چیزی دستگیرش نمی شود، این کلمه رفیق را بارها شنیده، می داند که کمونیست ها به کار می برند اما نشنیده بود زنی به شوهرش بگوید رفیق! او از کلمه رفیق چیزی مثل رفیقه، معشوق و معشوقه را استنباط کرده است و حالا در این فکر است که چگونه می شود در حضور این همه آدم زنی به شوهرش چنین کلمه زشتی را بگوید؟ یعنی چه؟ شرمی، عفتی آخر! این که درست نیست! هر قدر به خودش فشار می آورد نمی تواند مسأله را برای خودش حل کند و عصبی زیر لب فحش می دهد!

اکبر که در تمام این مدت متوجه گنگی نگهبان است چاره را در سکوت می بیند! به این بسیجی جوان که پینه دستانش، خستگی گرده، شکستگی چهره اش گواه روشن جان کندن های بی حساب است چه می توان گفت؟ اکبر با لبخندی که بر لب دارد با نگاه به زهره می خواند: "دهانت را می بویند، مبادا که گفته باشی دوستت می دارم!" نگهبان که از این زمزمه هم چیزی دستگیرش نشده این بار با تعرض می پرسد: "چی گفتی؟" ، "هیچ چی!" شعبان به همه این حرف ها گوش خوابانده و آرام سیگار می کشد، در گوشه چپ اتاق با سر رو روی آماس کرده و خون دماغ شده و خسته چمباتمه زده است، شعبان مثل بغضی که پنجاه سال در گلو خفه شده باشد اکنون ترکیده! شعبان، شعبان چند ساعت قبل نیست! با آن که ضرب مشت ها و پاشنه تفنگ کتف ها و صورتش را درهم فشرده و دردی پیچان توی تمام تنش پخش شده و هنوز از بینیش خون می ریزد و در دهان مزه شور خون را مزمزه می کند، با آن که سرش گیج می رود و چشمانش از شدت درد تار شده اند حس می کند که سبكبال است و شوق غریبی دارد که تا حال برایش ناشناخته بوده است! با لحن آمرانه به نگهبان می گوید: "میخوام برم دس به آب!"

نگهبان که هنوز فحش های شعبان یادش نرفته می خواهد اجازه ندهد اما وقتی به شعبان کوفته و خونی و خسته نگاه می کند از تصمیمش منصرف می شود: "صبر کن برم یکی رو بیارم تا ببردت دستشوئی!" می رود بیرون و در را از پشت کلید می کند! برای لحظه ای سنگینی نگاه غربیه ای از فضای سرد و نمور اتاق برداشته می شود، محکومان نفسی به آزادی می کشند و صحبت های خودمانی جان می گیرند، مریم دو جفت دمپائی را روی هم می اندازد و چون بالشی می نهد زیر سر جلال و می پرسد: "چیزی نمی خواهی برادر؟" جلال چشم باز می کند، اطراف را نگاه می کند، همه توجه ها به سوی اوست: "متشکرم، پیروز باشید!" مجید اما تنهائی پر تشویشی دارد، امنیتش را به خطر افتاده می بیند، اگر چه می داند در این لحظه کسی با او کاری ندارد اما امکان کنایه تلخی که چون خنجری زهرآلود قلبش را سوراخ کند نگرانش کرده است، وقتی نگهبان هست دلگرمی هست، امنیت هست! اکنون که رفته برای فرار از نگاه های تحقیرآمیز باید چشم ها را برهم نهاد و به بهانه خواب خود را از بقیه مخفی کرد!

مریم فکر می کند که در این دم آخر باید کاری کرد، خطاب به همه می گوید: "ساکت ننشینیم، کاری بکنیم!" جلال دوباره چشمانش را باز می کند و می گوید: "آنها ما را تیرباران می کنند رفقا، سرود بخوانیم!" و دسته جمعی با صدای آرام شروع می کنند به خواندن سرود: "ای عشق"، تنها مجید و شعبان نمی خوانند، این سرود که در گذشته همچون آتشی جان مجید را مشتعل می کرده اکنون سرودی بی روح است، چیزی است که نوید مرگ می دهد! اگر پاسداران بیایند عصبانی شوند آیا او را هم همدست با اینها متهم به خواندن سرود نخواهند کرد؟ می خواهد بگوید: "نخوانید!" اما جرأت گفتنش را ندارد، شرمگین است، شعبان می خواهد که با بچه ها بخواند اما نمی داند، او چنین چیزی را تا به حال نشنیده و به درستی معنای آن را نمی فهمد، این لحظه برای او شورانگیز است، از شوق بی صدا به گریه افتاده، اشک از روی گونه آماس کرده اش می گذرد، از لابلای سبیلش که خون بر آن دلمه شده می گذرد و در گوشه دهانش جمع می شود: "زنده باشید بچه های من، زنده باشید!"

نگهبان و دو پاسدار مسلح در را باز می کنند و یکیشان فریاد می زند: "صداتونو ببرین ناکسا، خفه!" اما محکومین بدون اعتنا به اخطار سرودشان را قطع نمی کنند، جلال حتی سعی دارد صدایش را هر چه که ممکن است بلندتر کند! چهره ها برافروخته، شوقی سبک کننده و جانبخش دهان های محکومان را می جنباند، صداها بالا و بالاتر می روند و موسیقی پرطنین سرود به تعرض توفنده ای تبدیل می شود، فضا چنان است که نگهبانان و پاسداران را مرعوب می کند! سرود محکومان با وزش باد پائیزی و ضرب مدام باران آمیخته، مثل رودخانه کوچکی است که می غرد و آن سوتر رودخانه سمت چپ قرارگاه کف بر دهان و گل آلود سرود را با خود می برد، پاسداران نگران و دستپاچه می شوند، یکیشان می رود تا کمک بیاورد! فرمانده عملیات با عده ای پاسدار سر می رسند، فرمانده فریاد می زند: "بی ناموسا خفه!" و کسی خفه نمی شود، شعبان هم هر طور شده همخوانی می کند، با دیگران قاطی می شود، وقتی که فرمانده عملیات فریاد می زند تنها مجید سر بلند می کند تا معلوم شود که با بقیه نیست!

حمله شروع می شود، پاشنه تفنگ و ضرب پوتین های پاسداران بی وقفه با دهان ها و سینه ها و بدن ها در کشاکشند، دهان ها پرخون می شوند، سرود اما تا به آخر خوانده می شود، نعره فرمانده عملیات و ضرب مداوم پوتین های پاسداران به فک و سر و شانه و شکم و پا تمامی ندارند! یک لحظه همه خسته می شوند، باز وزش باد و ضرب مداوم باران است که اتاق مرگ را پر می کند، فرمانده عملیات اخطار می کند: "نفس بکشید دهانتونو جر میدم، خوب گوشاتونو وا کنین، هر کی جنبید خبرم کن، هیچکی دستشوئی نمیره!" خطاب آخرش به نگهبان است که در تمام این مدت به تماشا ایستاده و حسی دوگانه او را در خود فرو برده است، فرمانده عملیات جوان بلندبالا و دیلاقی است که قبلا جزو لات های سرشناس شهر بوده، با بقیه پاسداران از اتاق مرگ بیرون می رود، در بسته می شود، دوباره نگهبان با زندانیانی که له و لورده شده اند تنهاست، از وضعی که پیش آمده راضی نیست، آیا لازم بود در این دم آخر آن قدر شدت عمل نشان داد؟ نمی شد با تشری قضیه را فیصله داد؟ یا دست آخر صبر کرد شعرشان را تمام کنند؟ آسمان که به زمین نمی آمد، نگهبان از آن چه که گذشته ناراضی است و می خواهد قضیه را برای فرمانده سپاه گزارش کند!

نگهبان با خود در کلنجار است که همهمه ای از نزدیک شنیده می شود، سپس صدای پوتین های سربازی و صدای دادستان می آید، در باز می شود و دادستان همراه پاسداران در آستانه در قرار می گیرد، دادستان چشمان گرد درشتش برآمده و دندان به هم می فشارد، با نگاهی عصبی و کینه توزانه به همه می گوید: "اغتشاش می کنید؟ ها؟" کسی جواب نمی دهد، نگهبان برای این که چیزی گفته باشد، حداقل حقی پامال نشده باشد با اشاره به مجید می گوید: "اون نبود حاج آقا !" دادستان پس از مکثی خطاب به فرمانده عملیات می گوید: "هر کدامشان وصیت دارند کاغذ بدهید بنویسند! اگر همه چی آمادس بیاریدشان، حاج آقا تو راهند!" مجید بی تاب است، یعنی چه همه را بیاورید؟ پس مجید چی؟ مگر قرار نبود او را جدا کنند؟ او هنوز حرف دارد، اگر قرار است همراه دیگران برود پس تحمل این همه خفت برای چه بود؟ مجید می خواهد بلند شود، اعتراض کند، ناله کند اما قبل از این که حرکتی کرده باشد دادستان خطاب به مجید می پرسد: "ببینم! حالا واقعا آدم شدی و می خواهی حرف بزنی یا نه؟" ، "بله حاج آقا، بله، بله!" دادستان به نگهبان می گوید: "اونو فعلا امشب نگهدار تا فردا ببینیم چی میشه!" و می رود.

هیچکس وصیتی ندارد، حرفی نمی زند، لحظه ای بعد پاسداری از راه می رسد و از نگهبان می پرسد: "همه حاضرن؟" ، "آره!" ، "چشمبندها رو ببندین، راه بیفتین!" مریم قبل از آن که چشم خودش را ببندد نگاهش می افتد روی یونس، همچون مادری که آخرین دیدار فرزند را به تماشا ایستاده است لحظه ای به یونس خیره می شود، بغضی گلویش را می فشارد، آن چنان که می خواهد یونس را در آغوش خود بفشرد، سرش را با اشتیاق در بغل بگیرد و های های گریه کند اما در مقابل پاسداران که به دقت به تماشا ایستاده اند حرکتی نمی کند، به سرعت و با استواری چشم هایش را می بندد و یونس را که بی هیچ ترسی با چشمان بسته به جای ایستاده است رها می کند، زهره بی تابیش را نمی تواند پنهان کند، با همه جانش آغوش اکبر را می خواهد، آخر این چگونه خداحافظی است که باید چون بیگانه ای جدا شد؟ نمی تواند تصمیم بگیرد، وقتی مادر خبر ازدواجشان را به پدر گفت پدر با طعنه و ناراحتی گفته بود: "با این ازدواج مصیبت به خانه ما آمده است!" و او بی ملاحظه پریده بود جلو و رو در روی پدر جواب داده بود: "اگه برای شما مصیبته برای من شادمانی است!" و از خانه زده بود بیرون!

نگاه بی تابش را از اکبر نمی کند، نباید اکبر را شکست، بگذار همچنان استوار بماند و اینها حسرت شكستن اكبر را به گور ببرند اما همین طوری هم که نمی توان گذشت، به اکبر نزدیک می شود: "جاوید اکبر!" زهره همه مهربانیش را در همین جمله خلاصه کرده و به اکبر بخشیده است، این جمله کوتاه اکبر را که تلاش می کند بر خود مسلط باشد بی تاب کرده است، آیا باید جلو چشمان هرزه این شحنه های مرگ زهره را در آغوش فشرد و بوسه ای بر پیشانیش نشانید تا لحظه وداع پاسخی باشد به همه لحظه های زندگی نکرده؟ اما نه، اکبر این کار را نمی کند، تنها وقتی چشمبند را روی چشم زهره می گذارد و بندهای آن را پشت سر زهره گره می زند می پرسد: "محكم نیست؟ دردت نیومد زهره؟" ، "نه خوبه!" دو پاسدار وقتی می آیند تا زیر بغل جلال را بگیرند و او را ببرند جلال چشم باز می کند و به زحمت سر را به سمت مجید می گرداند و با انزجار تفی به سویش پرتاب می کند و تمام نیرویش را در صدایش جمع می کند و فریاد می کشد: "ما پیروزیم رفقا، محکم باشین!" مشتی پشت کردن او را می سوزاند و با خشونت او را کشان کشان به دنبال بقیه می برند و در بسته می شود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تنها مجید در اتاق رها شده است، در خود مچاله شده، کنج اتاق نشسته است، پاهایش را بغل گرفته، سر را به زانو تکیه داده، چشم ها را بسته و گوش به بیرون خوابانده است، آنجا در بیرون تنها درختان پیر و بزرگ قرارگاه که زیر هجوم باد پائیزی همه برگ های خود را باریده اند عریان و پیچ و تاب خوران به تماشا ایستاده اند، ضربه های مداوم باران بر خاک خیس، روی درخت ها، بر بام خانه ها و روی موج های کف آلود رودخانه سمت چپ قرارگاه بی وقفه ادامه دارند که ناگهان صدای رگبار پی در پی مجید را از جا می کند، بدون اراده و با صدای درهم شکسته تیرهای خلاص را می شمارد: "یک، دو، سه، چهار، پنج، شش!" باد بی وقفه خود را به در می کوبد و باران همچنان بر همه جا می بارد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دکلمه و بازخوانی تئاترمانند داستان: "باران می بارد" نوشته: "حسن حسام" از سوی هنرمند سرشناس سینما و تئاتر حمیدرضا جاودان در لینک زیر

https://www.youtube.com/watch?v=aaZ1VPGuLkw

 

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
https://www.iran-archive.com/sites/default/files/sanad/alefba-1362-bahar-0002.pdf
برگرفته از: 
گاهنامه: "الفبا" شماره دوم، بهار سال ۱۳۶۲
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: