سعید سلطانپور، شاعر شعر انقلاب و زبان هنر و ادبیات طبقه‌ کارگران

سعید سلطانپور در روز عروسیش بازداشت می شود، از او می خواهند که توبه نامه بنویسد و مصاحبه کند و او تنها زهرخند می زند! پس از شکنجه های فراوان بازوانش شکسته می شوند و پس از دو ماه شکنجه ‌سخت سرانجام در زندان اوین برای کمونیست بودن تیرباران می شود!

 

 

در سبزوار خراسان بزرگ در سال ۱۳۱۹ چشم به جهان گشود، ‌در جنوب تهران آموزگار شد، بیست و یک ساله بود ‌که در سال ۱۳٤۰ در خیزش آموزگاران پیشتاز می شود. در دوازدهم اردیبهشت ۱۳٤۰ همراه با هزاران آموزگار و فرهنگی دیگر در این همایش طبقاتی شرکت می کند، با یاری انقلابیونی چون صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، حسن ضیاء ظریفی، بیژن جزنی و یارانشان و با پیوستن دانشجویان و دانش آموزان و کارگران این جنبش سراسری می شود و با کشته شدن دکتر خانعلی شاه به خواست آموزگاران تن می سپارد تا در فرصتی دیگر باز ستاند! سعید به فراگیری هنر نمایش با برپائی هنرکده آناهیتا به این هنرکده پیوست، سعید بر آن بود که: "تئاتر اکنون در زمینه هنری باید کارکردی داشته باشد که مبارزه مردم در زمینه تاریخ خواهد داشت!" او در اجرای نمایشنامه سه خواهر اثر آنتوان چخوف همکاری کرد و همزمان با شرکت سازنده در تئاتر از سال ۱۳٤٤ تا ۱۳٤۸ دوره دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران را به پایان رسانید.

در سال ۱۳٤۷ جنگ شعر صدای میرا را که در سال های ۱۳٤۷ - ۱۳٤۰ سروده بود و دربر دارنده پنجاه و هشت شعر در دویست صفحه به چاپ و نشر می رساند، در سال های دانشجوئی نمایشنامه های: مرگ در برابر از وسلین هنچوف و ایستگاه نگارش خویش را به نمایش می گذارد، همزمان با چاپ صدای میرا در سال ۱۳٤۷ کتاب برای همیشه ممنوعه می شود! به مانند همه سروده ها، نگارش ها و کارهای سعید در زمینه نمایش و نقد و زیبائی و زندگی به وسیله حکومت اسلامی نیز تا کنون (سال ۱۳۹۷) ممنوعه مانده و جزء آثار خطرناک به شمار می آیند! شعر می سراید و نمایشنامه و نقد ادبی و هنری از ژانر دیگر، ‌از جنس انقلابی، سال ۱۳٤۸ دفتر شعر او به نام صدای میرا نشر یافت که فوری از سوی حکومت شاه ممنوعه شد! او بر حکومتِ مجسمه ها و یونیفورم های سرکوب شهر شب تاخته بود! با گروه دوره‌ گردان نمایش به آغاجاری ره می سپارد تا در میان دکل ها و شعله های سوزان از خون و عرق نفتگران در هوای اشباع از نفت و دکل و استثمار و لوله های جاری تا بانک های جهانی شعر آغاجاری را بسراید:

آغاجاری

..... از صخره تکیده تن من می گریستند / و مثل خیل سوخته اشباح / در بادهای گازی شب دود می شدند / آن کنده های خیس گرفتار / مردان داغناک‌ آغاجاری / آن کوره محاصره‌ / کوره های سرخ / از مرگ بود / از زخم‌ / از زخم و مرگ بود آغاجاری / بوی غبار و نفت می آمد / از خاک های سرخ گذشتیم / آتش میان باد پریشان بود / مردان میان جاده تفناک / مثل فلزِ ملتهبی می گداختند / و ما گروه کوچک دلقک ها / معمارهای روح بشر / هرگز زخم برادران گدازان راه را / درجاده جنوب ندیدیم / در بوی داغ نفت از پشته های نعش گذشتیم / بر نعش هیچ مردی نگریستیم / از نعش بود / از نفت / از نفت و از نعش بود آغاجاری / آن شب که نعره های اتلٌو / در شعله های داغ تو پیچید / و مرشد گروه عروسک ها / هر ارتعاش نخ را یک، یک سکه می گرفت / من نعش تفته پدران را / در کوره های سرخ تو دیدم / آشویتس داغناک آغاجاری / آن شب دلم پرنده سرخی بود / که روی آن ولایت سوزان می گذشت / آن شب دلم پرنده سرخی بود! .....

سعید‌ از سازمان دهندگان گرد‌همائی‌ یادبود زنده یاد تختی نامدار بود، با آغاز خیزش مسلحانه چریکی در سیاهکل در سال ۱۳٤۹ سعید به موج ادبیات این گرایش می پیوندد، نمایشنامه آموزگاران نوشته محسن یلفانی که آن زمان خود وی آموزگار بود را کارگردانی کرد، سعید در کارگردانی تئاتر بداهه گر است، به این بیان که در جریان کارگردانی، خود نکاتی لازم و گویا برای ادای بهینه نمایش به آن می افزود، همان بداهه را در کارگردانی نمایشنامه آموزگاران به کار برد، نمایش در خانه کوچک و ندارانه یک آموزگار می گذرد، در پایان نمایش است که یکی از آموزگاران لوله بخاری را بیرون آورده و رو به سوئی می گیرد و شلیک می کند به نشانه مسلسل!‌ که این است آخرین سخن برای رهائی! همین سبب می شود که در دومین شب نمایش سعید در صحنه به همراه گروه نمایش دستگیر می ‌شود! در دادگاه نظامی به زندان محکوم و نزدیک به هفت ماه زندانی می شود، سعید همین بداهه کاری را در نمایشنامه دشمن مردم‌ از کارگردان به نام و پیشتاز نروژی، ایبسن به کار می برد، در این نمایشنامه نیز سعید مردم را وارد نمایش می سازد، وادار به پاسخ و ایستادگی می کند، این کار سعید بود برخلاف ایبسن که به قهرمانان چشم داشت، کتاب حسنک وزیر با برداشت زیبا و هنرمندانه ای از تاریخ بیهقی آفریده‌ این برهه است.

پخش دوباره کتاب ممنوعه: "نوعی از هنر، ‌نوعی از اندیشه" در سال ۱۳۵۱ برای سعید شکنجه و زندان را در پی دارد و در بند سه هزار کنونی و چندی نیز در زندان قزل قلعه می ماند، پس از چهل و پنج روز آزاد می شود، پس از آزادی بی درنگ در پی برگزاری جشن های ۲۵۰۰ ساله حکومت شاهنشاهی نمایشنامه چهره های سیمون ماشار نوشته برتولت برشت را به صحنه می برد و می سراید‌ در بند اوین و در کمیته کشتار: تا که در بند یکی بندم هست / با تو ای سوخته پیوندم هست / گرچه در تب تند شکنجه می سوزم / ز خون ریخته خورشیدها می افروزم!

آوازهای بند دومین دفتر شعر سعید در سال ۱۳۵۱ زیرزمینی دست به دست می شود، در این سطح از بلوغ سیاسی است که سعید بیان و زبان زمانه اش را می سراید، چکامه های شاعر‌ همچون شهاب از پایگاه هنر ستمگران شلیک می شوند، زندان های شاه در سال ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۳ میزبان این هنر و هنرمند انقلابی است، در سال ۱۳۵۳ به جرم انتشار آوازهای بند که در سلول های کمیته و اوین سروده بود و به جرم داشتن افکار سوسیالیستی و به اتهام پیوند با سازمان چریک های فدائی خلق ایران در اوین و بند پهلوی زندانی می شود، تا تیرماه ۱۳۵۶ به جرم داشتن افکار سوسیالیستی و در پیوند با چریک های فدائی خلق ایران به شکنجه ‌گاه دوباره در کمیته کشتار (که حکومت اسلامی به زندان توحید و بند سه هزار تبدیلش کرد و چپ ها و سوسیالیست ها را در آن به بند کشید و اینک موزه شده است) کشیده می شود! با آغاز شورش زحمتکشان و کارگران ‌سعید شعر را از زندان به خیابان ها می آورد، سال ۱۳۵۶ سال خیزش تبریز،‌ سال شورش تهیدستان و حاشیه نشینان است و لایه های میانه و زاغه های فقر و تولیدات و لشکر ذخیره و اضافی تمدن بزرگ و صنایع مونتاژ در این سوی زمین در پایتخت شاه از زمین می رویند و شهرداری با بولدوزرهای‌ تخریب هجوم می آورد و خاک نشینان ایستادگی‌ می کنند.

سعید سلطانپور روز بیست و دوم تیر ۱۳۵۶ از زندان آزاد می شود، کانون نویسندگان ایران با انتشار بیانیه ای چهل نفره برای دومین بار گشایش یافته است و نشست بنیانگزاران دومین دوره همزمان با آزادی سعید از زندان که او از زندان به کانون می رود تا بگوید: "من دیشب از زندان آزاد شده ام و امروز آمده ام تا در دفاع از آزادی بیان، اندیشه و اجتماعات به کانون نویسندگان بپیوندم!" و بیانیه نود و هشت نفره کانون را امضا می کند، سعید اینک با سمت گیری به سوی انقلاب و کارگر و کمونیسم در تلاش است تا شعر و کلام و پیام مسئول و مبارز را از کتابخانه و کتاب و خلوت های خاموش به کوی و خیابان ها و کارخانه ها بخواند، پس دانشگاه و انستیتو گوته را که آن روزها شعرخوانی جاری بود به تریبونی برای عمل مستقیم علیه حکومت به کار می گیرد، از کشتارگاه اوین و کمیته کشتار به خیابان آمده است تا از انقلاب نزدیک‌ با ژانر شعر حماسی و تهییجی و غزل سرا باشد و سخن بگوید.

از هجدهم تا بیست و هفتم مهر سال ۱۳۵۶ (یازدهم تا نوزدهم اکتبر ۱۹۷۷) ده شب شعرخوانی به وسیله نویسندگان و شاعران در انجمن فرهنگی ایران و آلمان (انستیتو گوته) در دانشگاه صنعتی تهران برپا شد، به دوهزار نفر کارت دعوت داده می شود، بیش از ده هزار نفر به درون دانشگاه می آیند، برای نخستین بار نزدیک به شصت تن از شاعران و نویسندگان شناخته شده و زیر سانسور نیز سروده های خود را در برابر هزاران شنونده پر شور، دانشجو و دانش آموز و حتی آمده از دیگر گوشه های ایران بازخوانی کردند، سعید اینک در شب های شعر عضو هیأت دبیران كانون نويسندگان است و از نخستین شب شعر بیان می دارد که از پایگاه کانون نویسندگان ایران به شعرخوانی آمده است، از شب پنجم شعر در بند پهلوی و کشتارگاه را می خواند، سخنرانان سرکوب شده و زندانی سال های سانسور مجال یافته اند تا سخن بگویند، شعر آزاد بخوانند، سعید سلطانپور که تازه از زندان آزاد شده در پشت تریبون شب های شعر از رفقای فدائی‌ و آزادیخواه و اسیر می گوید، می توان گفت شب های شعر سرآغاز انفجارهائی بود که چند ماه بعد سراسر ایران را فرا گرفتند.

شبانه بیست و سوم آبان در دانشگاه صنعتی باز شب شعر برگزار می شود، در دانشگاه صنعتی تهران صدای گردهمائی‌ آنانی که در آن شب سرود ‌پشت درهای بسته در محاصره پلیس از پیوستن به صدای سعید باز داشته شده بودند به گوش می رسید، دانشگاه از سوی پلیس و ساواک محاصره و بسیاری دستگیر می شوند، همایش کنندگان و سعید تا صبح می مانند، سرودخوان و خواستار آزادی دستگیر شدگان هستند و در دانشگاه سنگر می گیرند، حکومت شاه در برابر این موج واپس می نشیند، روز بعد دستگیر شدگان را آزاد می کند، با سرازیر شدن موج جوانان پرشور از دانشگاه خیزش موج می بندد، به این گونه شعر و سرود از دانشگاه به خیابان سرازیر می شود، این خود گویای سمت و سوی قیامی است که یک سال بعد به تجاوز برده شد!

سعید به خیزش های خیابانی، همچنان به پیوستن و رهبری در خیابان ها می سراید، برای نخستین بار شعارهائی مانند: کارگران برادرند،‌ برادران برابرند، برادری،‌ برابری،‌ حکومت کارگری! ‌و ..... و ..... و ..... در خیابان های تهران شنیده می شوند،‌ سال ۱۳۵۶ هنوز نه آخوندی در خیابان است و نه نامی از حکومت اسلامی و خمینی، همه در لانه ها و حوزه ها در هم می لولیدند تا با مصرف دسترنج تولید کنندگان پروارتر شوند! سعید پس از برگزاری شب های شعر و شرکت در بازسازی کانون نویسندگان راهی اروپا می شود، در اروپا به سازماندهی کمیته از زندان تا تبعید می پردازد، پیش از بهمن ۱۳۵۷ به تهران بازمی گردد و در روزهای قیام شرکت می جوید تا آخرین روزهای شاه را شاهد باشد، حکومت شاهنشاهی چاره ای جز واگذاری قدرت سیاسی ندارد، سرمایه‌ جهانی به چاره جوئی برای مهار و شکست خیزش توده ها‌ جایگزینی را جز ترکیبی از مذهبی - ملی ها و خمینیسم نمی یابد، اینک اید‌ه شوراها در حال مادیت یابی و رویش است.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

با سرنگونی رژیم پهلوی از سوی سازمان چریک های فدائی خلق ایران در سال ۱۳۵۸ کاندید می شود تا در انتخابات مجلس شرکت جوید و از این تریبون در گردهمائی چند صد هزار نفره در میدان آزادی در تهران از انقلاب و آرمان ها و خواست هایش،‌ در نقد شرایط حاکم و حکومت اسلامی سخن می گوید، انقلاب و انقلابیون و شوراها در سراسر ایران در کوی و کارخانه به دست باندهای سپاه و کمیته ها ‌این بازوان مسلح و ایدئولوژیک حکومت اسلامی به خون کشانیده می شوند! سعید در برابر حاکمیت و چنین روندی‌ ایستادگی می کند و حکومت اسلامی تمامی دستاوردهای انقلاب را با فریب و وعده و دشنه چماقداران حزب الله و شلیک و ترور پس می گیرد! انقلاب از همان آغاز شکست می خورد، سعید در سازمان چریک های فدائیان خلق ایران در انشعاب خردادماه سال ۱۳۵۹ اینک شبانه در حال تلاش تا پای جان است، بخش انقلابی ‌چریک های فدائی جدا شده از اکثریت پیوسته به خیانت‌ و حزب توده‌ و حکومت اسلامی به رهبری فرخ ‌نگهدارها و باند همراه که فدائیان اکثریت نامیده می شدند و سازمان فدائی را به نیروی پاسداران حکومتی پیوند می دادند اینک پیشتازی سعید را به همراه دارد.

سعید بر آن است که ژولیدگان محکوم به حاشیه رانده شده در پیرامون شهرها، تهیدستان شهر و روستا وارثان انقلابند، او مخالف قهرمان پروری است و با بینش او این کارگران هستند که باید سیستم را دگرگون سازند و سوسیالیسم را برای رهائی به سوی کمونیسم مادیت بخشند، سعید در این دوره در زمینه نشر دانش و آگاهی پیشتاز می شود و آگاهی و تئوری انقلابی را ضرورت دیالکتیکی برای پراتیک و سازمان یابی انقلاب می داند، از این روی انتشارات شناخت‌ را برپا می سازد، وی با این ابتکار می کوشد تا یک پخش مرکزی و سراسری در ایران سازمان دهد (که هنوز هم تا سال ۱۳۹۷ پس از چهل سال سازمان نیافته است!) او آغازگر این تلاش و ضرورت بود و نشان داد که خیابان ها و میدان ها باید تریبون های آگاهی شوند، سعید در تهران خانه ای که باقی مانده از نهادی فرانسوی و رها شده بود‌ یافته و با فرا رفتن از بالای دیوار در را گشوده و ‌آنجا را تمیز کرده و نخستین مرکز پخش کتاب در ایران را می گشاید، سعید مرکز مایش (مازیار، یاشار و شناخت) را در این خانه سازماندهی می کند، مرکز پخش موفق می شود کتاب هائی از جمله کتاب جمعه به سردبیری زنده یاد احمد شاملوی همیشه جاودان که تا سی و شش شماره آفریده شد به شهرهای دوردست برساند.

او خود به فروش و پخش کتاب در خیابان ها می پردازد، می گوید باید بساطی های کتاب برپا کرد، سراینده سرودهای انقلاب کارگری و مقاومت‌ جلوی دانشگاه تهران با کوله باری از کتاب و نشریه می آمد و به گفتگوهای سیاسی در خیابان شور می بخشید، او اینک در نشریه کار ‌ارگان سیاسی سازمان چریک های فدائی خلق قلم می زد و هر جا که لازم می آمد و گوشه ای از کار در جائی بر زمین بود سعید شانه ها را ستون می کرد، سعید همراه با پیشبرد وظایف سازمانی نمایشنامه های عباس آقا کارگر ایران ناسیونال و مرگ بر امپریالیسم را در میان کارگران و رنجبران جنوب شهر به نمایش می گذارد، نمایشنامه عباس آقا کارگر ایران ناسیونال‌ متن دستنوشته ای ندارد و بازیگران آن بیشتر در میان آماتورها و کارگران بودند و نمایش به شیوه چکامه خوانی (نقالی) اجرا می شد و سعید چاوشگر نخست بود، نمایشنامه مرگ بر امپریالیسم روی تریلی اجرا می شد و به سوی میدان راه آهن در راه جنوب شهر می رفت و در گوشه ای از تریلی یک دکل نفت به چشم می خورد، روی تریلی با کارگران در حالی که کمیته چی های مسلح را در برابر داشت می خواند: ..... سهم ما را بدهید / ما در کارخانه ها و معدن های تاریک می سوزیم ومثل توده های نیم سوز از دهان برق و زغال بیرون می ریزیم! سهم ما گرفتنی است، می دانیم .....

نمایش نادرشاه در راه بود که مسلسل های کمیته چی های حکومت اسلامی بر سینه های انقلاب رگبار شدند! نمایشنامه عباس آقا کارگر ایران ناسیونال از بی مانندترین نمایش های خیابانی با رویکرد و موضوع کارگری در خیابان های جنوب شهر و میان کارگران بود، نمایشنامه بر پایه زندگى واقعى كارگر فابریک بود که به آگاهی می گرائید و در اول ماه مه ۱۳۵۸ به صحنه آمد و خواست و زبان طبقه‌ کارگر در برابر سرمایه داران و حکومت‌ بود، سعید در بهمن ماه سال ۱۳۵۹ هنگام پخش تراکت پس از انشعاب اکثریت و اقلیت به وسیله گشت سپاه دستگیر می شود، با فریاد و فراخوانی رهگذران از دست جانیان گریخته و در میان مردم ناپدید می شود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نخستین میتینگ پس از انشعاب اقلیت از اکثریت (که دست در دست حزب توده با حکومت جمهوری اسلامی بزرگترین سازمان چپ خاورمیانه را به پیاده نظام حکومت اسلامی می بردند!) سعید در تدارک همایش است! در هفدهم بهمن بناست که خود او چکامه ای در میدان آزادی بخواند، نزدیک به چهل هزار نفر به سوی میدان روانه می شوند، پاسداران در لباس رسمی حمله می آورند و تظاهرات به خون کشیده می شود، جهانگیر قلعه میاندوآب کارگر کمونیست و از کادرهای سازمان چریک های فدائی خلق ربوده می شود و پس از شکنجه با گلوله هائی در دهان و چشم در سردخانه پزشک قانونی یافت می شود و سعید چکامه جهان کمونیست را می سراید، جهان کمونیست یکی از حماسی ترین چکامه های تراژیک و غمبار و غنی ادبیات کارگری است:

جهان کمونیست

..... گلوله ای در دهان / گلوله ای در چشم / در تکه های یخ / در سردخانه پزشک قانونی / در شعله منجمد خون می تابد / شعله ای در دهان / شعله ای در چشم / در میتینگ هفدهم بهمن / در انبوه هواداران و مردم / در میان پلاکاردها و شعارها / در گردش تفنگداران جمهوری و گله های پاسدار و اوباش / در قرق چماق و زنجیر و نانچو / در صدای شلیک های ترس و دشنام های جنون / در میان پلاکاردهای انقلاب / با پیشانی شکسته و خون چکان می خواند / با صدای درخشان جهان و رودخانه ها و رفیقان جهان / جهان کمونیست را / می سرایند و می سرایند / با دسته گل هائی از خون / بر فراز میتینگ تاریخ! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

سعید با مادرش زندگی می کند، سعید اینک در میتینگ های کارگری و توده ای شرکت می جوید،‌ می سراید و می نویسد، بیست و هفتم فروردین ماه ۱۳۶۰ در جشن عروسی خود به وسیله پاسداران سرمایه بازداشت می شود، در میان میهمانان که به عروسیش آمده بودند نگران است، در میان همهمه و ترانه ناگهان پاسداری از پیک مرگ وارد می شود با درخواست معرفی سعید! کمیته چی مزدور سعید را می یابد، بازوی سعید را گرفته تا او را با خود بکشاند، سعید مقاومت می کند، با مقاومت سعید و تنی چند از میهمانان پاسدار به همراه همقطاران آدمکش خود حکم جلبی از سوی کمیته مرکزی نشان می دهد که در آن دستگیری سعید و تنی چند به اتهام قاچاق ارز آمده بود! در این هنگام چندین کمیته چی مسلح وارد می شوند، خانه در محاصره کامل و پاسداران مسلح بر پشت بام ها و روی دیوارهای همسایه ها و گفتگو با مأمورین مرگ بی نتیجه می ماند، چند تیر هوایی شلیک می شوند!

سرانجام سعید می پذیرد که برای جلوگیری از خونریزی با آ‌نها برود‌ به آن شرط که سعید برای رفتن به بازداشتگاه، رفتن با پای پیاده به همراه همسرش باشد! عروس و داماد دست در دست یکدیگر‌ در خیابان شب نمایش حماسی دیگری برپا می کنند، بازیگران اجازه شرکت در این نمایش تراژیک و زیبای غمبار را نمی یابند، بار دگر شلیک و رگبار، ناگهان مردم محله به خیابان می آیند تا این نمایشنامه تاریخی را به تماشا باشند، در این هنگام خشونت ذاتی سرمایه و ایدئولوژی اسلامی و زبان حکومت سرمایه باریدن می گیرد، با قنداق تفنگ و مشت و مجروح ساختن عروس و داماد، تا وادارشان سازند که نمایشنامه عروسی خون که می رفت تا به یک خیزش و پیوستن توده ها به ضد رژیم پایان یابد به خودرو بکشانند، پاسداران کمیته کوی کن موفق می شوند سعید و همسرش را در جشن عروسیشان‌ بربایند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

سعید دوباره به اوین و اینک در بند ۲۰۹ سپاه پاسداران افکنده می شود، در آنجا حکم دستگیریش به او ابلاغ می شود: "عضویت در سازمان چریک های فدائی خلق!" از او می خواهند که توبه نامه بنویسد و برای آزادی در مصاحبه ای علیه سازمان چریک های فدائی خلق سخن بگوید و او تنها زهرخند می زند! یک دست به لوله شوفاژ و دست دیگر به میله های فلزی در سلول بسته بودند تا با باز و بسته کردن دمادم در او را از پای درآورند! بازوانش شکسته می شوند!

پس از دو ماه شکنجه ‌سرانجام در سپیده دم نخستین روز تیرماه ۱۳۶۰ ‌در کنار سی و شش انسان مبارز و آزاده به فتوای اسلامی خمینی در زندان اوین تیرباران می شود! بر خاک گلگون تیر در اوین عقربه های خونین قلب پرمهر و سرود و شور سعید‌ هنوز بر مدار قطب تهیدستان و کارگران زمین،‌ بر جاذبه‌ قانون انقلاب راه می کشید، ستمکشان در سرپناه های خویش و بوستان می دیدند آن لاله شکفته شرقی را آن گاه که حکومت در بلند‌گوهای فریب حوزه و قارقار قاریان قرآن و نماز و چمن دانشگاه زیر سم ستوران اسلامی عربده می کشیدند و سعید می خواند که:‌ "زمین سهم برگزیدگان است‌ و برده‌ همیشه برده بوده است، این شالوده خداوندی‌ است!" سعید خواهان برهم زدن آیه های اسارات آور بود، ایستادگی انقلابی در برابر حکومت اسلامی را فریاد می زد، هشدار می داد که: "امروز دیگر این ‌آزادی هائی را که دستاوردِ انقلاب خونین ما بود نمی توان با پند و موعظه و انتقاد بازپس گرفت‌ زیرا رژیم سرکوبگر‌ آزادی را به ضرب چوب و چماق و سلاح از ما سلب کرده است، امروز بهای آزادی خون ماست،‌ پس به پا خیزیم!"

یکی از پاسداران پیشین زندان اوین (که از او تنها به نام ص - ت نام برده شده) هنگام تیرباران سعید سلطانپور می گوید: آیت الله گیلانی روز سی ام خرداد سعید سلطانپور را در یکی از اتاق های زندان اوین محاکمه کرد و هنگامی که شنید سلطانپور متولد سبزوار است از او پرسید: "آیا شما ملاهادی سبزواری را می شناسید؟" که سلطانپور گفت: "بله!" پس از آن آیت الله گیلانی خطاب به سلطانپور گفت: "آیا حاضرید افکار ملاهادی سبزواری را مطالعه کنید؟" که سلطانپور گفت: "اگر وقت کنم حتما !" پس از آن آیت الله گیلانی بدون آن که سخنی از محکومیت یا حتی اعدام بکند به سلطانپور گفت: "خب، حتما آثار سبزواری را مطالعه کنید!" پس از آن سلطانپور به بند بازگشت و فردا با سپیده دم تیرباران شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

خاک خسته بود،‌ پیکرهای رزمندگان و تهیدستان خیزش در سراسر ایران در آفتاب،‌ برشته و تفتان بر خاک افتاده بودند، خرداد سرخ، ‌سُخر تیر را در سینه داشت، هنوز فریاد جوانان بی سلاح و برانگیخته میلیشیای مجاهد‌ روانه خیابان ها شده برای قدرت نمائی رهبران مجاهد به هدف شرکت در قدرت سیاسی سرمایه به فرمان رهبران خویش که به سودای شرکت در حکومت ‌آنان را برای اتمام حجت با خمینی‌ به بیان مسعود رجوی به کشتارگاه فرستادند و مانند برگ خزان بر خاک می ریختند به گوش می رسید و پیشترها‌ حکومت اسلامی ‌تدارک کشتار سراسری و سرکوب کارگران و توده های زیر ستم و نیروهای انقلابی را دیده بود، آن لحظه مناسب فرا رسیده بود و در سپیده نخست تیر، ‌در آن گرگ و میش تلخ پژواکِ انفجار شعر و شور و خیزش در کنار سی و شش پیکر انسان انقلابی و آزاده، به تیر بند حتی نبسته،‌ ایستاده چون سرو با چشمانی خیره به جلادان خمینیسم داعش زای خویش، سرمایه و مذهبش!

آخرین شعر سعید در میدان سنجش و کارکرد شعر و منش انقلابی و پیمان ‌بر سینه فلات‌ بال می کوبد و بر دنا و دماوند‌ و سهند و تفتان و دراک تا آرارات و اورامان و هر بلندائی و فراز و سنگر انقلابی بازتاب می یابد، غزال زخمی انقلاب ‌بر مدار تیر‌ می چرخد و آخرین قطره های جانش را می ‌سراید، چشمی به همراهان که به جویبار خون خویش فرو می نشستند،‌ با لبخند و درد و نگاهی بر فراز دیوار اوین و سرزنش لبخندگونه ای به تاریخ ‌و به خاموشان خانه ها و کوچه های پر زمزمه و خیابان های آن روزهای تهی از قیام کارگران و تهیدستان.

سعید سلطانپور در روند رشد و بلوغ آگاهمند خویش، در فراشد فعالیت های انقلابی‌ علیه مناسبات خواری آور و ستمبار بورژوائی فرا روئید و در خیابان های جنوب های جنوب تا شمال و شرق و غرب در میان کارگران جاری گردید و هنوز جاری است، سعید سلطانپور کادر انقلابی و آگاه طبقه کارگر‌ چشم ما بود،‌ سعید را می بایست همچنان مردمک چشم‌ حفظ‌ می کردیم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع:

* این یادنامه از کمون شماره هشت ارگان سیاسی و تئوریک شورای کار در مردادماه سال ۱۳۷۵ برگرفته و ویرایش نوین یافته است.

* کتاب سعید سلطانپور،‌ روشنگران از مزدک تا امروز، دفتر دوم، عباس منصوران،‌ نشر آلفابت ماکزیما، سوئد ۱۳۷٤

* شعار - سرودهائی چون پرنیان شفق، سر اومد زمستون، خون ارغوان ها، گل مینای جوان و آئینه رود

* گل مینا یا فردا نام یکی از سرودهای انقلابی ایران است که در دوران انقلاب ۱۳۵۷ در آلبومی به نام شراره های آفتاب توسط سازمان چریک های فدائی خلق ایران منتشر شد.

* ..... با این همه شجاع / با این همه شهید / با کشورم چه رفته است؟ / که از خاک میهن گلگون / از کوچه های دهکده / از کوچه های شهر / از کوچه های آتش / از کوچه های خون / با قلب سربداران / با قامت سیاهم / انبوه پاره پوشان / انبوه ناگهان / انبوه انتقام / نمی آیند؟ / چشم صبور مردان / دیری است در پرده های اشک نشسته است / دیری است قلب عشق در گوشه های بند / شکسته است / چندان ز تنگنای قفس خواندیم / که از پاره های زخم / گلو بسته است / ای دست انقلاب / مشت درشت مردم / گل مشت آفتاب / با کشورم چه رفته است؟ .....

با کشورم چه رفته است؟ با صدای سعید سلطانپور

https://www.youtube.com/watch?v=F3ZhiMtpSjA

* کارهایی از سعید

در زمینه شعر:

صدای میرا، شعرهای ۱۳٤۰ - ۱۳٤۷ تهران، نشر روز، آذر ۱۳٤۷، دویست و چهار صفحه

آوازهای بند، شعرهای ۱۳٤۷ - ۱۳۵۱ تهران، انتشارات پگاه، بهار ۱۳۵۱، شصت و دو صفحه

از کشتارگاه، شعرهای بهار ۱۳۵۱، تابستان ۱۳۵۶، تهران، انتشارات از زندان تا تبعید، تابستان ۱۳۵۶، شصت و هشت صفحه

نمایشنامه:

حسنک، نمایشنامه بر بنیاد گزارش ابوالفضل بیهقی از تاریخ بیهقی، تهران، انتشارات از زندان تا تبعید، ؟؟۱۳، هشتاد و شش صفحه

ایستگاه، نمایشنامه در یک پرده، تهران، کتابخانه کوچک سوسیالیسم، تابستان ۱۳٤۵، بیست و شش صفحه

عباس آقا کارگر ایران ناسیونال، تهران، خانه نمایش، ۱۳۵۸، بیست و سه صفحه (جزوه تبلیغ نمایش)

مرگ بر امپریالیسم، نمایش خیابانی

نادرشاه (اجرا نشد!)

نقد:

نوعی از هنر، نوعی از اندیشه، تهران، انتشارات رز، خرداد ۱۳٤۹، پنجاه و یک صفحه

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یادآوری:

نویسنده در این نوشتار تاریخ اعدام سعید سلطانپور را یکم تیرماه ۱۳۶۰ نوشته است که نادرست است و سعید سلطانپور روز یکشنبه سی و یکم خردادماه سال ۱۳۶۰ اعدام شد! چنان که خود نویسنده نیز در بخشی از این نوشتار نوشته است: ( ..... آیت الله گیلانی روز سی ام خرداد سعید سلطانپور را در یکی از اتاق های زندان اوین محاکمه کرد ..... ) سپس نوشته است: ( ..... پس از آن سلطانپور به بند بازگشت و فردا با سپیده دم تیرباران شد ..... ) روشن است که فردای روز سی خرداد برابر است با سی و یکم خرداد و نه یکم تیر اما نویسنده به نادرست نوشته است: ( ..... پس از دو ماه شکنجه ‌سرانجام در سپیده دم نخستین روز تیرماه ۱۳۶۰ ‌در کنار سی و شش انسان مبارز و آزاده به فتوای اسلامی خمینی در زندان اوین تیرباران می شود! .....)

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
http://www.gozareshgar.com/10.html?&tx_ttnews[tt_news]=36350&tx_ttnews[backPid]=23&cHash=114e8198ccf89cd277d0c2fb75127b03
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

عنوان مقاله: 
سعید سلطانپور، شاعر شعر انقلاب و زبان هنر و ادبیات طبقه‌ کارگران
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
تقديم به رفيق توده هاى مردم، سعيد سلطانپور
كه همچون خسرو، خونش پيرهن كارگران، دهقانان، سربازان و خاكش بود و تقديم به همه انانى كه ايستاده مردن را بر خميده زيستن ترجيح ميدهند.

من از تسليم، از ترديد رفتن،
به هر نام و به هر شكلى،
و از بنشستن و در جا زدن در راه ،
بيزارم،
من از اين روزگار تلخ و طوفانى،
از خون بازى اين قحبه ها پيدا و پنهانى،
و از ديو و دد و اضداد انسانى،
ز ادم ها به انسان ها گله دارم،
مرا يارى نماييدم،
كه در اين راه پر پيچ و خم و سنگى و ناهموار،
چنين باشم، چنان كوشم،
كه سنگى از مسير راه بردارم،
نه خود سنگى شوم در راه،
كه از بنشستن و در جا زدن در راه،
بيزارم

سعيد رضا
پاييز ١٣٩٤