باید گفت یا نباید گفت (۳)
رهبر واقعى سازمان، سيد محمد بهشتى، يكى از ملاهاى قلهك
20.12.2018 - 19:36

 

mohammad-jafari.jpg
آیا قبل از پیروزی انقلاب زد و بند و یا قرار و مداری با رهبری انقلاب در کار بوده است؟ 
در این بخش نکاتی که حکایت از نوعی ارتباط ، زد و بند، و یا قرار و مدار، قبل از پیروزی انقلاب با بعضی از گردانندگان انقلاب و به نوعی با رهبری انقلاب را در بر دارد، که بطور فشرده، آورده می شود:
۱- پروفسور ريچارد كاتم در هفتم ديماه ۱۳۵۷ با آقاى خمينى و اطرافيان وى در پاريس ملاقات مى‏ كند و سپس به تهران مسافرت كرده و نتيجۀ نظرات خود را از ملاقات با مخالفين در تهران و پاريس، براى استمپل، مأمور سفارت آمريكا در تهران توضيح داده و استمپل در تاريخ ۱۱ ديماه ۱۳۵۷ آنرا چنين گزارش مى ‏كند:
«كاتم يك روز را با اطرافيان خمينى گذرانده است ومعتقد است كه ابراهيم يزدى بايد مدبر و متخصص تاكتيك (تاكتيسين) در گروه (امام) خمينى باشد. كاتم دريافت كه (امام) خمينى به مقدار زيادى كلى گراست كه دوست ندارد وارد جزئيات بشود. (امام) خمينى رهبر روحانى و تعيين كنندۀ حدود جنبش اسلامى است كه يزدى رئيس ستاد وى مى‏باشد. 
در رابطه با موضوع سازمان (امام) خمينى در داخل ايران، كاتم گفت رهبر واقعى سازمان، سيد محمد بهشتى، يكى از ملاهاى قلهك است كه جنبش را هدايت مى‏كند و رابط اصلى با پاريس مى ‏باشد. آيت الله طالقانى، آيت الله رفسنجانى و آيت الله منتظرى رهبران اصلى افتخارى هستند، ولى قطعاً شكى وجود ندارد كه بهشتى و گروه او متشكل از ملاهاى جوانتر و همكاران غير روحانى، منجمله حسن نزيه، رئيس مترقى كانون وكلاء، كار اصلى را انجام مى ‏دهند. بازرگان رهبر افتخارى مهمى است ولى يك سازمانده واقعى نيست.
كاتم گفت نهضت آزادى، دولت بختيار را تحمل خواهد كرد. اين از طرف يك دوست برجستۀ كاتم از نهضت آزادى، بهرام بهراميان و دو عضو ديگر، چيزى كه كاتم بعنوان كادر مركزى نهضت آزادى توصيف نمود، عنوان شده است. موافقت با دولت بختيار، مخالفت با شاه را متوقف نمى‏ كند ... . كاتم مى ‏گويد كه جنبش (امام) خمينى در دراز مدت، قطعاً درنظر دارد كه براساس جذبۀ روحانى (امام ) خمينى، يك حزب سياسى تشكيل دهد. كاتم فكرمى ‏كند كه چنين حزبى، تمام كرسى‏ هاى مجلس را كه برسر آن رقابت مى ‏كند، بدست خواهد آورد ... . كاتم گفت آدم هاى (امام) خمينى نسبت به قدرت سازمانى خودشان براى كشاندن مردم به خيابان ها، خيلى مغرورهستند... كاتم فكرمى ‏كرد كه نهضت آزادى مى ‏تواند افراد كافى خوبى براى اداره كردن (كشور) پيدا كند و با اين نظر كه فقط ۲ يا ۳ نفراز رهبريت قابل رؤيت نهضت آزادى بنظرمى ‏رسد كه تجربه و شعور لازم براى اداره وزارت خانه‏ هاى جديد (مدرن) را دارا باشند، مخالفت نمود. كاتم توافق داشت كه اين به هر صورت مسئلۀ اصلى است و گفت جاى زيادى براى شك باقى مى‏ ماند... . كاتم متذكر شد كه اين فشارى را که روى نهضت آزادى وارد نمود كه چاره ‏اى براى يك توافق بينديشد، ولى نه به اندازه ‏اى كه برخط سازش ‏ناپذير (امام)خمينى غلبه كند» (۲۳).

پروفسور ريچارد كاتم كه با صراحت اين مطلب را بيان مى ‏كند. آيا جاى سئوال نيست كه وى از كجا در تاريخ هفتم ديماه ۱۳۵۷ مى ‏دانست كه با قدرت خمينى، حزب جمهورى اسلامى تشكيل خواهد شد و اين حزب "تمام" كرسى ‏هاى مجلس را قبضه خواهد كرد؟ آيا جزاين است كه بايستى وى با سران و بويژه دكتر بهشتى در ارتباط بوده باشد؟
فشار وارد كردن بر نهضت آزادى براى چاره انديشيدن به توافقى با بختيار نبايد به اندازه ‏اى باشد كه بر خط سازش ‏ناپذير خمينى غلبه كند. آيا اين به تنهايى نمى ‏رساند كه آقاى خمينى و روحانيت با آمريكا خارج از نهضت آزادى، روابط و قرار و مدار و توافقی مخفیانه داشته ‏اند؟ 
٢- آقاى عباس اميرانتظام كه خود يكى از دست اندركاران تغيير رژيم بوده است، خيلى پا را از اينها فراتر گذاشته است. وى در موارد مختلف و نامه‏ هاى گوناگون خود گفته است: رژيم اسلامى حاكم، يك رژيم آمريكايى است. و با برنامه ريزى و كمك و راهنمايى آن كشور بقدرت رسيده است. از جمله در نامه ‏اى مى‏ گويد: 
"در تابستان ۱۳۷۱، دو نفراز اعضاى وزارت اطلاعات، تحت عنوان نمايندۀ قوه قضائيه، در واحد ۲۰۹ زندان اوين، با من ملاقات و در جلسات ۵ تا ۶ ساعته، بحث و اصرار داشتند تا مرا راضى كنند زندان را ترك كنم كه من نپذيرفتم و براى آنها استدلال كردم كه رژيم حاكم، يك رژيم آمريكايى است و با برنامه ريزى و كمك و راهنمايى آن كشور بقدرت رسيده و فجايع جبران ناپذيرى را به دليل جهالت و عدم كفايت خود بر ملت بى گناه، زود باور و بيگانه با مسائل سياسى ايران، وارد كرده است" (۲۴).
۳- آقای میناچی وکیل و از دست اندرکاران و عضو هیئت امناء حسینیه ارشاد و مسلط به زبان انگلیسی و دوست سیاسی بازرگان که در دولت او سمت وزیر اطلاعات [ارشاد] را عهده دار بود، به اتفاق دوستانش در تابستان ۱۳۵۷ به آمریکا رفت و در وزارت خارجه به گرمی مورد استقبال قرار گرفت. « به آنان پیشنهاد شده بود تا چنانچه رژیم شاه، كمترين انحرافى از حقوق بشر حاصل كرد، مستقيماً مسئولان آمريكا را در جريان بگذارند» (۲۵).
۴- بنی صدر بعد از کودتا و آمدن مجدد به پاریس، چنین گزارش می کند:
"يك سال پيش از انقلاب، در لندن در خانۀ آقاى دكتر تقى زاده، آقاى ب.ب (۲۶) از دعوت شدنشان به سفارت آمريكا، صحبت به ميان آورد. گفت آمريكایى‏ ها ۳۰ نفر از قماش مرا به سفارت دعوت كردند. به ما گفتند كه گردانندگان كنونى رژيم ايران در فساد غوطه مى ‏خورند و انقلاب سفيد هم شكست خورده است. اگر شماها حاضريد وارد گود بشويد، ما همه گونه كمك مى ‏كنيم تا ادارۀ امور كشور را در دست بگيريد" (۲۷).
۵- بنا به گفته آقای علی امیر حسینی در سال ۱۹۸۲و یا ۱۹۸۳، ریچارد کاتم به پاریس آمد و با آقای بنی صدر در مورد انقلاب اسلامی ایران مصاحبه ای به عمل آورد. در این مصاحبه آقای امیر حسینی، بعنوان مترجم حضور داشت. در حین مصاحبه، او خودش در مورد کودتای ۲۸ مرداد و مسائل اطراف آن شروع به صحبت کرد و گفت: این مطالب ( out of record) باشد (یعنی اینکه ضبط صوتها را خاموش کنید وفقط گوش کنید). وی گفت: وقتی به پیشنهاد انگلیسی ها تصمیم به کودتا گرفته شد، از انگلیسی ها خواستیم شبکۀ خود را در اختیار ما بگذارند، آن ها سه نفر را معرفی کردند؛ بقائی برای رابطه با کاشانی، و برادران رشیدیان برای رابطه با بهبهانی. و تأکید کردند که با کاشانی و بهبهانی مستقیم رابطه بر قرار نکنید و هر جا لازم بود که با این دو نفر تماس برقرار شود، غیر مستقیم از طریق، بقائی و برادران رشیدیان تماس گرفته شود، و سرتیپ نادر کیوان برای رابطه با ارتشی ها. 
۶- ریچارد نیکسون رئیس جمهور اسبق آمریکا متذکر می شود که:
«ايران تحت رهبرى شاه بعنوان ستون اصلى امنيت غربى‏ ها درمنطقه خدمت مى ‏كرد. بالاخره زمانى كه احساس كردند که ديگر شرايط براى او مهيا نيست، با وضعيتى كه پيش آمده و بوسيلۀ اهرم هاى مختلفى كه در دست داشتند، موجبات ذليل كردن و سقوط وى را فراهم آوردند. شركت وهمدستى در قتل نگودين ديم و بى ‏علاقگى ما به سرنوشت شاه بعد از اينكه ستون هاى نگهدارندۀ او را براى لغزش و سقوط، روغن مالى كرديم و بدين طريق خمينى را در به قدرت رساندن كمك كرديم، دو صفحه از تاريكترين تاريخ ديپلماسى آمريكاست » (۲۸).
۷- الكساندر دومارانش رئيس سابق سازمان هاى اطلاعات فرانسه، مذاكرات خود را با شاه در روزهاى سخت بحرانى ايران، چنين شرح مى ‏دهد: 
"من روزى صراحتاً اسامى كسانى كه در آمريكا مأمور تهيۀ خروج شاه از كشور بوده، و استقرار يك سيستم جايگزينى را بعهده گرفته بودند، در اختيار شاه قرار دادم. من حتى در كميسيونى شركت كردم كه دستور جلسه آن عبارت از اين بود كه براى خارج كردن شاه از ايران چه بايد كرد؟" (۲۹)
۸- دو نفر از دوستان آقاى قطب ‏زاده‏ به طور جداگانه، مسائلى را با نگارنده در ميان گذاشتند كه حاكى از بعضى اطلاعات او در رابطه با زد و بندهاى سران انقلاب با غربى‏ ها بود: اولى براى نگارنده چنين تعريف كرد:
بعد از پيروزى انقلاب و همكارى با آقاى قطب زاده، متوجه شدم كه آخوندها نمى ‏گذارند كه كشور آرام و قرار بگيرد و دارند همه چيز را نابود مى‏ كنند، لذا چندين بار مسئله را با آقاى قطب ‏زاده ‏در ميان گذاشتم و به او گفتم كه ديگر من نمى ‏توانم همكارى كنم، چون بر من آشكار شده است كه اينها نمى ‏گذارند كه كارى انجام بشود. هر بار، آقاى قطب ‏زاده مرا دلدارى مى ‏داد و مى‏ گفت نگران نباش، همۀ امور درست مى ‏شوند، صبر داشته باش، من اطلاعاتى دارم كه تو ندارى و من مى ‏دانم كه اينها ماندنى نيستند. بالاخره يك مرتبه من مسئله را جدى گرفتم و گفتم كه تو هر مرتبه چنين و چنان مى ‏گويى، آنها دارند همه چيز را قبضه مى ‏كنند و همه را حذف مى ‏كنند، ولى تو مى ‏گويى كه درست مى ‏شود. خوب اگر اطلاعاتى دارى به ما هم بگو كه مسئله از چه قرار است؟
در جواب آقاى قطب ‏زاده‏ گفت: من اطلاعات، اسناد و مداركى از اينها دارم كه اگر آنها را فاش كنم دودمان اينها را بباد مى ‏دهد. من به او پيشنهاد كردم كه اين مدارك را جايى بفرست، او گفت من آنها را جايى مخفى كرده‏ ام. و بعد از اين حرفها گفت كه اينها– يعنى آقاى خمينى و روحانيون- به ما خيانت كرده ‏اند، ولى تو ناراحت نباش و خيالت راحت باشد، آنها (يعنى غربى‏ها) به ما قول داده ‏اند كه اينها را ببرند.

دومى (آقای ح- ی) برايم چنين نقل كرد: چند شب قبل از اينكه آقاى قطب ‏زاده‏ به اتهام كودتا عليه آقاى خمينى دستگير شود، براى ديدار و مذاكره با وى به منزلش رفتم و مثل هميشه با هم در مورد مسائل جارى كشور و انقلاب به بحث و گفتگو پرداختيم. من كه اوضاع را سخت سنگين و خطرناك براى آقاى قطب ‏زاده‏ احساس مى‏ كردم، به او پيشنهاد كردم كه همۀ اين مسائل را رها كند و به خارج از كشور برگردد، تا ببينيم چه پيش مى ‏آيد. آقاى قطب ‏زاده ‏در جواب پيشنهاد من، گفت: "به كجا بروم؟ بروم به خارج كه مدت بيش از بيست سال در آنجا با رژيم شاه مبارزه كرديم و كوشش كرديم كه رژيم اسلامى را جايگزين آن سازيم؟ حال به اين خارجى ‏ها بگويم: اين رژيم چنين وضعى پيدا كرده است؟ بروم پيش آن كسان و بگويم كه اين رژيم با كمك غربى‏ها و زد و بندهاى آنها روى كار آمده است؟ بروم به خارج و به دوستان خارجى بگويم كه ما نفهميديم و آخوندها را غربى‏ها آورده و به ما تحميل كرده‏ اند؟ به كجا بروم؟ بروم به خارج و بگويم كه سران ما همه با غربى ‏ها زد و بند داشته ‏اند؟ نه، هرگز من به خارج برنخواهم گشت، هر چه مى ‏خواهد پيش بيايد، بيايد".
٩- بنی صدر و جورج براون (Georg Brown):
جورج براون، وزیر خارجه اسبق انگلستان و چهرۀ پر نفوذ و قدرتمند پشت پردۀ حکومت انگلستان در دوران انقلاب، به آقای خمینی اطلاع می دهد که می خواهد بیاید پاریس و با وی ملاقات کند. آقای بنی صدر در آن زمان به لندن سفر کرده بود. آقای خمینی به وی اطلاع می دهد که از جانب وی با جرج براون ملاقات و گفتگو کرده و ببیند که چه می گوید و چه نظری دارد. آقای بنی صدر هم به اتفاق آقای علی امیر حسینی، بعنوان مترجم، به ملاقات جورج براون می رود. جرج براون می گوید: وزیر خارجۀ فعلی، شاگرد و بچه من است و هر چه بگویم، عمل می کند و هر چه بخواهید، می گویم انجام دهد، و من هم عازم ایران هستم، و ما در آنجا منافع داریم و شاه هم رفتنی است. شما از ما چه می خواهید؟ آقای بنی صدر در مورد استقلال با وی صحبت می کند و می افزاید که ما از شما می خواهیم که در امور کشور ما دخالت نکنید و ما می خواهیم مستقل باشیم و می خواهیم رابطۀ برابر نظیر هر دو کشور مستقل با هم داشته باشیم و از این قبیل مسائل. 
اینکه آقای خمینی به بنی صدر می گوید که از جانب ایشان با جرج براون مذاکره کند، به نظر می رسد که دو علت داشته است:
یکم: آقای خمینی بنی صدر را امتحان می کند که ببیند آیا وی در خورِ اعتماد و راز داری و اهل معامله است، یا خیر؟ 
دوم: وقتی مشاهده می شود که وی اهل هیچ معامله ای نیست، از آن به بعد هیچ امری سرّی به وی واگذار نمی شود و حتی بسیاری امور از او پنهان می ماند، حتی چگونگی تشکیل شورای انقلاب و افراد عضو این شورا. و تنها خمینی از وی در مورد پاسخگویی به سئوال ها، بویژه سئوال های خارجی ها در مورد اسلام و انتقاد به اسلام، تحلیل و گزارش از وضعیت موجود، چگونگی اجرای برنامۀ بعد از پیروزی انقلاب، و نیز در مورد اینکه ما متخصص و اقتصاد دان و برنامۀ اقتصادی داریم، بهره می برد. و سایر امور از وی پنهان می ماند.
١٠- شاه و سناتور مسعودی: 

محمد رضا شاه می گوید: «در اواخر آذرماه، سناتور محمد على مسعودى به من گزارش داد كه جرج لامبراكيس، دبير اول سفارت امريكا، به وى گفته است، بزودى در ايران يك رژيم جديد وجود خواهد داشت» (٣٠).
١١- فردوست و انتقال قدرت: 
فردوست، كه يكى از بهترين مهره هایِ مورد اعتماد "اينتليجنس سرويس"، و سيا و ساير سرويس هاى اطلاعاتى انگليس و آمريكا بوده است، و اِشراف و نظارت کامل بر سازمان های اطلاعاتی کشور داشته و از طریق سازمان بی سیم و دفتر ویژۀ اطلاعات– که با تعليم و آموزش ونظارت دائم آنها "دفتر ويژه اطلاعات" را سازمان داده است و مستقیم به سازمان "سيا" C.I.A و اينتليجنس سرويس MI-6 وصل بوده است-، درانتقال قدرت از رژیم پهلوى به نظام جمهورى اسلامى نقش مهمی بعهده داشته و با برخی سران حزب و رژیم جمهورى اسلامى در رابطه بوده و همكارى مى ‏كرده است. 
بنا به قول خودش، "نتيجه كارش براى انگليس چنان رضايت بخش بوده است كه مسئول MI-6 ايران و دكتر، و رئيس ستاد مركزى بى ‏سيم، "از نحوۀ اداره شبكه، از من تشكر كردند". و باز بنا به گفته خودش، تمام مناصب و مشاغل وى، به دستور و سفارش شاپور جى بوده است. خود وى معترف است كه "براى تأسيس دفتر ويژه، انگليسى ‏ها با تمهيداتى، موافقت محمدرضا را گرفتند" و علت تشكيل آن را هم حفظ رژيم و حفظ پايگاه غرب در منطقه و سهيم بودن انگليس در سيستم اطلاعاتى كشور و شريك در تقسيم منافع آمريكا، مى ‏داند.
دفتر ويژه، چنانكه از ترسيم شماى آن پيداست و خود فردوست مفصل و مشروح به شرح وظايف آن پرداخته، به طور خلاصه، كنترل کنندۀ تمام مقامات، صاحب منصبان، درباريان با هدايت و راهنمايى انگليسى‏ها و پيش برد سياست غربى‏ ها و بخصوص انگليس بوده است. رئيس و فرمانرواى يك چنين دفترى، بنا به دستور مقامات اطلاعاتى انگليس، آقاى فردوست بوده است. 
صبح روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، كميسيون امرای ارتش به منظور اینکه آيا ارتش از بختيار حمايت كند، يا نه، تشکیل می شود. قره باغی به فردوست می گوید که "تاکنون نظر کمیسیون مشخص نشده است و اعضای کمیسیون، خواستند كه شما بياييد و نظر خود را اعلام كنيد". ... فردوست می گوید: «سپس خطاب به حاضرين گفتم: قانون وظيفۀ ارتش را مشخص كرده و آن وظيفه عبارتست ازحفاظت از مرز و بوم ايران در مقابل ارتش متجاوز و بيگانه، و در وظيفۀ ارتش نوشته نشده كه از نخست وزير هم بايد پشتيبانى كند. لذا تيمسارانى كه موافقند دست خود را بلند كنند". همه بلند كردند و ربيعى موقعى بلند كرد كه او را نگاه كردم (البته اين سخن من صحيح نبود، زيرا قانون، به استفاده از ارتش عليه دشمنان داخلى و نيز حكومت نظامى، اشاره داشت). سپس به سپهبد حاتم گفتم: لطفاً مطلبى در اين زمينه بنويسيد و قرائت كنيد كه اگر نظراتى بود، تصحيح شود و به امضاى اعضاء كميسيون برسانيد و بلافاصله بدهيد به راديو كه بعنوان خبر فوق العاده پخش كند. حاتم متن را نوشت و قرائت كرد و همگى موافق بودند. متن براى امضاء اول به شفقت داده شد كه امضاء كند. او گفت كه من وزير جنگ دولت بختيارم و نمى‏ توانم امضاء كنم. من، امضاء كردم و به ترتيب به امضای سايرين رسيد. در اين زمان قره باغى ۲ بار به اطاق مجاور رفت و به بختيار تلفن كرد. بار اول با عجله مراجعت كرد و گفت: اگر اين صورت جلسه امضاء شود، خواهد رفت؟ گفتم: هيچيك از آقايان نگفتند بروند. ما وظيفۀ ارتش را در قبال نخست وزير مشخص كرديم. قره باغى دو مرتبه از اطاق خارج شد و مجدداً با عجله مراجعت كرد و گفت: بختيار رفت» (۳۱).
بعد از ظهر۲۳ بهمن۱۳۵۷، قره نی و مهندس بازرگان از طريق تلفن با فردوست تماس مى‏ گيرند و قره نی از جانب بازرگان به فردوست می گوید:
با شما دو، كار دارم. اول اينكه به بدره ‏اى و خسروداد و ربيعى تلفن كنيد كه دست از اين بچه بازى‏ها بردارند. و اضافه كرد: "آنها قصد دارند با واحد لويزان فردا كودتا كنند". «فردوست می گوید: پاسخ دادم: حتماً اين كار را مى‏ كنم، ولى عجب آدم هاى بيشعورى هستند! قره ‏نى سپس گفت: "كار دوم اين است كه ۴ نفر را براى فرماندهى نيروى زمينى و نيروى هوايى و نيروى دريايى و ساواك معرفى كنيد". گفتم چطور من معرفى كنم؟ آيا نظر نخست وزير است؟ گفت: "سئوال مى‏كنم". به اطاق ديگر براى مكالمه تلفنى رفت و پس از چند دقيقه بازگشت و گفت: "نخست وزير گفتند سريعاً معرفى كنيد و حداكثر در درجه سرتيپى باشند. گفتم من در اين درجات كسى را نمى‏شناسم. گفت: "درجات بالاتر معرفى كنيد، بى اشكال است. بعدها مى‏ توان آنها را عوض کرد". من نيز بلافاصله سپهبد (هوشنگ) حاتم را براى نيروى زمينى (كه قره نى بسيار پسنديد)، سپهبد آذر برزين را براى نيروى هوايى،و دريادار مدنى را براى نيروى دريايى، و سپهبد مقدم را براى ساواك معرفى كردم. قره نى بلافاصله تلفن زد و اين اسامى را گفت و اعلام داشت كه اين افراد بلافاصله در ستادهاى مربوطه حاضر شوند و حضور خود را اطلاع دهند". براى خواستِ اول قره نى موفق به تماس با بدره‏ اى، خسروداد و ربيعى نشدم. به قره نى تلفن كردم و گفتم كه هيچيك در خانه نيستند. گفت: مهم نيست، در لويزان هستند و ترتيب كار را خواهم داد" و اضافه كرد: "مقدم، نپذيرفته. به او بگوييد كه به ساواك برود، شماره مقدم را نيز داد، به مقدم تلفن كردم و مطلب را گفتم. گفت: "اطاعت مى‏شود". جواب مقدم را به قره‏ نى اطلاع دادم».
فردوست، تا سقوط دولت موقت، با مهندس بازرگان، تيمسار قره نى، رؤساى ستاد مشترك (تيمسار شاكر و تيمسار فريد)، سرهنگ معمار صادقى (شاغل در نخست وزيرى و دفتر ويژه)، و دكتر يزدى و با پسرش شاهرخ در وزارت خارجه تماس داشته است و در بعضى موارد كه در كتاب آمده با او مشورت مى‏ شده است. فردوست پنج سال با سران جمهوری اسلامی در ارتباط بوده و وقتی سر و صداها در مورد فردوست بر زبان ها افتاد که وی با سران جمهوری اسلامی همکاری دارد و در تشکیل ساواما، آنها را یاری داده است، آن وقت برای خواباندن سرو صداها در تاریخ ۱۲​/۸​/۱۳۶۲، صوری او را دستگیر کردند (۳۲). 

حال سئوال این است که چرا سپهبد فردوست که نظارت و اشراف کامل بر سازمان های اطلاعاتی کشور داشته، به منزلۀ چشم و چراغ محمد رضا پهلوی عمل می کرده، مورد اعتماد کامل سرویس های اطلاعاتی انگلیس بوده، و تمامی مشاغلش به پیشنهاد شاپور جی عامل اصلی انگلیس در ایران بوده است، بدون کمترین نگرانی از وضع خود در ایران مانده است؟ آیا بغیر از این بوده که می بایستی طبق دستوراربابان در ایران بماند و ایفای نقش بکند؟ آقاى بنى‏صدر هم مى ‏نويسد: 

"اينجانب خود به آقاى خمينى گفتم: مى ‏گويند فردوست تحت حمايت شما است و براى شما كار مى ‏كند. كلمه ‏اى جواب نداد و تكذيب هم نكرد" (۳۳).
١٢- تیمسار قره نی:
تيمسار قره ‏نى يك ارتشى معمولى نبود، او خودش يك امير ارتش و يك افسر اطلاعاتى بود. پس از كودتاى ۲۸ مرداد ۳۲ ، با درجۀ سرتيپى در رأس ركن دوم ستاد ارتش قرار گرفت. او از اهميت و نقش فردى مانند فردوست كاملاً مطلع بود. از طرف ديگر خود تيمسار قره ‏نى هم زمانى كه در سال ۱۳۳۸، قصد كودتا بر ضد رژيم شاه را داشت، با آمريكایی ها در تماس بود و حمايت آنها را به خود جلب كرده بود. چون انگلیسی ها در جریان نبودند و یا مخالف منافع خود تشخیص داده بودند، با مطلع شدن از طرح کودتا، بوسیلۀ MI-6 لو داده شد و قره نی دستگیر شد. اما با وجودی که حکم چنین عملی اعدام بود، با وساطت آمریکایی ها، قره نی به سه سال زندان محکوم شد و بعد هم بخشوده شده، ولی از ارتش اخراج شد. از آن به بعد هم، با آمريكایی ها مراوده داشته و در رابطه با انقلاب نيز پيام هايى براى آقاى خمينى، از قول آنها داده است. 
در بدو انقلاب و تا ماه ها پس از تشكيل دولت موقت، آقاى تيمسار قره ‏نى يكى از فعالين و سازمان ده های دولت و انقلاب بوده است. او مرتب با فردوست در تماس بوده است و با امام خمینی رابطۀ تنگاتنگ و خوبى داشته است.
آقاى بنى‏صدر هم می نویسد، سالی قبل از پیروزی انقلاب: «آقای محمد منتظری از نجف آمد و خبر آورد، از ایران بسیاری، از جمله سرلشگر قره ‏نى به آقا پيغام داده اند، اگر شما اسم از آمريكا نبريد، آنها شاه را مى ‏برند» (۳۴).
با توجه به قرائن، شواهد، و اسنادی که در فوق ذکر شد، پیام به کارتر و میزان اطلاع او از نامه به کندی پی گرفته می شود.
۱۳- نامۀ میرزا خلیل کمره‌ ای به کندی، و پیام خمینی به کاتر و یا پیام کارتر به خمینی: 
قبل از اینکه پیام خمینی به کارتر و یا پیام آقای کارتر به آقای خمینی و نامۀ میرزا خلیل کمره ‌ای به کندی مورد بحث قرار گیرد، این امر باید موضوع تحقیق شود: 
دربارۀ نامه به کندی، آنچه مهم است، محتوای نامه ‌و آمادگی به معامله، برای رسیدن به قدرت است. این آمادگی با تفکر آقای خمینی همخوانی دارد. بنا بر متنی که تلویزیون بی بی سی فارسی از سند سری «اسلام در ایران»، منتشر کرده ‌است، آقای خمینی در نیمۀ آبان ۱۳۴۲، توسط حاج میرزا خلیل کَمَره‌ ای، از طریق سفارت آمریکا در تهران، به جان اف کندی، رئیس جمهوری وقت امریکا، پیام داده‌ است. موافق همان گزارش، معلوم نیست که پیام به دست کندی رسیده باشد. زیرا پیام روز ۱۵ آبان ۱۳۴۲ (۶ نوامبر۱۹۶۳)، به واشنگتن می ‌رسد و حدود دو هفته بعد، کندی در دالاس تگزاس ترور می ‌شود. محتوای اصلی پیام این است که او برای امریکا در ایران منافع می ‌شناسد و از حضور امریکا در ایران حمایت می ‌کند (۳۵).

«خمینی توضیح داد که او با منافع آمریکا در ایران مخالفتی ندارد. بر عکس، او اعتقاد داشت که حضور آمریکا در ایران برای ایجاد توازن در برابر شوروی و احتمالاً نفوذ بریتانیا، ضرورت دارد» (۳۶). 
بعد از انتشار پیام آقای خمینی به کارتر، دکتر یزدی مدعی شد نخست این آقای کارتر بود که به آقای خمینی پیام داد، و آقای خمینی به پیام او پاسخ داد. غافل از اینکه آنچه مهم است، محتوای پیام است و نه اینکه کدامیک اول پیام داده‌ است. دکتر یزدی در خاطرات خود آورده ‌است که نمایندگان کارتر پنج بار به آقای خمینی پیغام داده ‌اند (۳۷). 
ترجمۀ متن پیام را آقای یزدی در جلد سوم خاطرات خود در ص ٢٨٩- ۲۹۰، آورده است. حال آقای خمینی چه مستقیم و ابتدا به آقای کارتر پیام داده باشد، و چه در پاسخ به وی پیام داده باشد، متن آن با آنچه بی بی سی از پیام به دولت کندی، منتشر کرده، همخوانی دارد. 
آقای یزدی می‌نویسد، پس از اتمام سخنان کارتر به آقای خمینی، من پیام آقای خمینی به دولت آمریکا را به شرح زیر برای زیمرمن Zimmerman)) خواندم. متن ترجمۀ فارسی پیامی که به کارتر داده شده و در خاطرات یزدی فاقد متنِ انگلیسیِ سند است، به شرح زیر می باشد: 
«كارها و عملیات بختیار و سران كنونی ارتش نه تنها برای ملت ایران، بلكه برای دولت آمریكا، هم بخصوص آیندۀ خود آمریكا، هم در ایران، ضرر دارد و من ممكن است مجبور شوم دستور جدیدی دربارۀ اوضاع ایران بدهم. بهتر است شما به ارتش توصیه كنید كه از بختیار اطاعت نكند. دست از این حركات بردارند. ادامۀ این عملیات توسط بختیار و سران ارتش، ممكن است فاجعه ای بزرگ ببار آورد. اگر او و ارتش در امور دخالت نكنند و ما ملت را ساكت كنیم، ضرری برای آمریكا ندارد. این گونه حركات و رفتار، ثبات و آرامش منطقه را باعث نخواهد شد. ملت از من حرف شنوی دارد و ثبات به دستور من و با اجرای برنامۀ من بوجود خواهد آمد. وقتی من دولت موقت را اعلام كنم، خواهید دید كه رفع بسیاری از ابهامات خواهد شد و خواهید دید كه ما با مردم آمریكا دشمنی خاصی نداریم و خواهید دید كه جمهوری اسلامی كه بر مبنای فقه و احكام اسلامی استوار است، چیزی نیست جز بشر دوستی و به نفع صلح و آرامش همۀ بشریت. بستن فرودگاه ها و جلوگیری از رفتن ما به ایران، ثبات را بیش از پیش برهم می ‌زند، نه آنكه اوضاع را تثبیت نماید. از جانب نیروهای طرفدار من خواسته شده‌ است كه اذن بدهم بروند فرودگاه را بازكنند، با زور. اما من هنوز چنین اذنی نداده ام. همچنین نیروهای مسلح از نظامی و غیرنظامی، از جمله عشایر درخواست عمل برای پایان دادن به وضع كنونی كرده اند. اما من هنوز اذن نداده ام و ترجیح می دهم كه كار با مسالمت تمام شود و سرنوشت مملكت به دست ملت [بخوانید به دست من] سپرده شود».
در این پیام سه نکته حائز اهمیت است:
١- از آمریکا خواسته شده است که «به ارتش توصیه كنید كه از بختیار اطاعت نكند». و ارتش نیز در آخرین روزها از بختیار اطاعت نکرد.

۲- «اگر او[یعنی آمریکا] و ارتش در امور دخالت نكنند و ما ملت را ساكت كنیم، ضرری برای آمریكا ندارد». و
۳- «وقتی من دولت موقت را اعلام كنم، خواهید دید كه رفع بسیاری از ابهامات خواهد شد و خواهید دید كه ما با مردم آمریكا دشمنی خاصی نداریم».
وقتی دولت آمريکا، شاه را به آمريکا برد، در تهران شايع شد که دولت آمريکا، شاه را به آمريکا برده است، تا در آنجا به سود فرزندش، از ‏سلطنت استعفا کند، و آمريکا سلطنت فرزند او را به رسميت بشناسد. اين خبر به شدت آقای خمينی را نگران ساخته بود، و الاّ، آقای خمینی تا قبل از اینکه دولت آمریکا شاه را به آمریکا ببرد، یعنی قریب به ۹ ماهی که از پیروزی انقلاب می گذشت، و حتی از اوایل آذر ماه ۵۷ تا زمانی که شاه را به آمریکا بردند، سخنان چندان تند و تیزی علیه آمریکا بر زبان نرانده است و مرگ بر آمریکا هم رواج نداشت و هنوز کاخ سفید، سفید بوده و سیاه نشده است (۳۸). از آن زمان به بعد است که کاخ سفید، سیاه می شود و آمریکا شیطان بزرگ می گردد و مرگ بر آمریکا، رواج پیدا می کند.
حال سئوال بس مهم این است: وقتی ما می دانیم که آقای خمینی از مصدق چنان کینه ای به دل داشت که حتی از دروغ گفتن و بهتان زدن به وی هم ابائی نداشت، و اینکه وی پیرو کاشانی و بهبهانی بوده، و بویژه در مشی سیاسی پیرو بهبهانی، و این هر دو از عوامل داخلی کودتای ۲۸ مرداد بوده اند و با انگلیس رابطه داشته اند؛ آیا آقای خمینی هم که پیرو آن ها بوده است، از عوامل انگلیس نبوده است؟
۱۴- آقای دکتر یزدی در «بررسی سفر هایزر به ایران » ص ۱۹ و۲۰ می نویسد:
«البته مأموریت هایزر، تنها "توضیح" مواضع آمریکا برای امرای ارتش نبود، بلکه "ابلاغ" دستورات دولت آمریکا بود». وی در دنبالۀ آن، در مورد دستورات چنین می نویسد:
«ژنرال هایزر به فرماندهان ارتش گفت که نباید علیه (امام) خمینی وارد عمل شوند. صرفنظر از اینکه چه اتفاق بیفتد. (یعنی آنها کودتا کنند)، ارتش آمریکا با آن ها قطع رابطه خواهد کرد. لوازم به آنها نخواهد داد و قلمِ پای آنها را خواهد شکست. هایزر نه یکی، بلکه چند کودتا را علیه خمینی خنثی ساخت.
هدف اصلی هایزر این بود که به نظامیان اطمینان بدهد که اگر دولت غیر نظامی (بختیار) بجایی برسد که نتواند جلو انقلابیون را بگیرد، در آنصورت دولت آمریکا کودتای نظامی را برای کسب قدرت تجویز خواهد کرد. ژنرال ها این تضمین ها را باور کرده بودند و در کناری نشسته و منتظر بودند.
یک منبع مطلع به واشنگتن پست گفته بود که هایزر واقعاً روی ژنرال ها کار کرد. خسرو داد، وقتی از پیش هایزر بازگشت، مثل یک سرباز عادی سر به زیر بود. او از جمله کسانی بود که می خواست کودتا کند. او بعداً اعدام شد.

هایزر به بعضی از ژنرال ها گفته بود که شاه دیگر برنمی گردد. و دولت کارتر در صدد آنست که قدرت را روحانیون و نظامیان، مشترکاً بدست گیرند. قره باغی این فکر را استقبال کرده و آنرا تشویق می کرد» (۳۹). 
یزدی می افزاید که «حتی مردان شجاعی نظیر ربیعی می ترسیدند که توسط زیردستان کشته شوند. ژنرال های ایرانی بالاخره به این جمع بندی رسیدند که آمریکایی ها، (امام) خمینی را متوقف نخواهند ساخت» (۴۰). 
دکتر یزدی تلویحی و آشکارا به چند نکته مهم و کلیدی اشاره می کند:
۱- ژنرال هایزر به نظامیان اطمینان می دهد که اگر بختیار نتواند بر اوضاع مسلط شود، دولت آمریکا، کودتای نظامی را تجویز خواهد کرد، و ژنرال ها این را باور کرده بودند، یعنی اینکه این تضمین، حقیقتی نداشته است.
۲- به بعضی از ژنرال ها گفته شده که « دولت کارتر در صدد آنست که قدرت را روحانیون و نظامیان مشترکاً بدست گیرند». این گفته، با قول آقای بنی صدر که بعد از هجرت از آن مطلع شده: «بر سر ایجاد رژیمی با ثبات از راه وحدت روحانیون و ارتش با آمریکایی ها توافق شده بود»، و نیز با خاطرات سلیوان، همخوانی دارد.
۳- ژنرال هایزر به فرماندهان ارتش دستور داده که نباید هرچه اتفاق بیفتد، نباید علیه خمینی وارد عمل شوند، که اگر آنها کودتا کنند، ارتش آمریکا با آن ها قطع رابطه خواهد کرد و قلم پای آنها را خواهد شکست.
۴- ژنرال های ایرانی هم به این نتیجه رسیده بودند، که آمریکایی ها، خمینی را متوقف نخواهند ساخت و با او به نوعی به توافق رسیده اند. این گفته هم، با گفته های پروفسور کاتم به استمپل در تهران در۱۱ دیماه ۵۷، همانگونه که شرحش در فوق آمد، همخوانی دارد و مشخص می کند که آمریکا بر سر دولتی قدرتمند با روحانیت و ارتش به توافق رسیده بود. در واقع آنچه دکتر یزدی قبلاً در بارۀ کودتای آمریکاییان علیه خمینی گفته و یا در مورد بختیار و کودتا از زبان آن ها نقل قول کرده، خالی از حقیقت و در واقع اغفال نظامیان بوده است ؟؟؟ 
۵- و هایزر حتی «چند کودتا را علیه خمینی خنثی» کرده است. 
و بعید هم نیست که چند ژنرال ایرانی که در همان روز ۲۱ و یا ۲۲ بهمن در محل کار خود درلویزان کشته شدند، بی رابطه با این کودتا ها نباشد؟ و یا احتمال می رود که آن دسته از ژنرال ها هم که کشته و ترور نشدند، اما احتمال می دادند که ممکن است دست به اعمالی علیه خمینی بزنند، و یا حامل اطلاعاتی بودند که نباید فاش شود، بوسیلۀ کمیته مستقر در سفارت آمریکا دستگیر و اعدام شده باشند. در این رابطه، نکاتی در مورد این کمیته و سرپرست آن حائز اهمیت است.
ماشاء الله کاشانی خواه، معروف به ماشاء الله قصاب، سرپرست کميته سفارت آمريکا، که در دستگيری ها و تعقيب و مراقبت، با ادارۀ ضد جاسوسی ‏ساواک– که بازسازی شده بود- و نیز با جمهوری اسلامی همکاری داشته است، بعد از اینکه آن کمیته منحل شد، هم گروه ضربت داشت، هم به عنوان معاون و مشاور آقای خلخالی عمل می کرد، هم در بگیر و ببندها شرکت داشت، وهم مسئول ‏کميته منطقه ۱۵ بوده و از سوی کميته مرکزی در اين محل مأموریت داشت. 
بنابر اعتراف صريح آقای خلخالی و خود آقای ماشاء الله قصاب به اینجانب، وی رفت و آمدهای ‏مشکوک سفارت آمریکا را کنترل می کرده است. او صریحاً به اينجانب اظهار داشت: «اولا ً يکی از کارهايم اين ‏است که هر جايی که سفير آمريکا می رود، او را تعقيب می کنم و همراه ماشين سفير می روم که ببينم کجاها می رود و با چه کسانی ‏ملاقات می کند. و اکثر امرای ارتش را، بيش از ۲۵ نفر را من شناسايی، دستگير و تحويل آقايان داده ام».
در این رابطه چند سئوال مهم مطرح است:
چرا برای حفاظت و تأمين امنيت سفارت آمریکا، بجای گماردن پاسداران کميته و يا غير آن، در بيرون و اطراف آن سفارت، کميته ای ‏در داخل آن سفارت به سرپرستی ماشاء الله قصاب تشکيل شد؟ و، آيا سفير آمريکا خود تقاضای ايجاد کميته ای را در درون سفارت داده بود، ‏يا نه؟ آنچه مسلم است اينکه می بايستی مسئولين سفارت آمريکا با تشکيل کميته ای از پاسداران انقلاب، در درون سفارت که به منزله ‏خاک آن کشور محسوب می شود، موافقت کرده باشند.‏ بنابراین آيا دستگيری ژنرال های شاه که در ارتباط با آمريکا بوده و منبع اطلاعات بوده اند، با توافق سران روحانی و با چراغ سبز ‏آمريکايی ها دستگير نشده اند؟ (۴۱) به نظر می رسد که اگر نه همۀ آنها، بخشی از آن ها نبایستی بی اشاره آمریکایی ها بوده باشد. 
بنابراین حقیقت را باید گفت: بر عکس آنچه که در مورد انقلاب های گذشته روحانی ها، روشنفکران و سیاسیون را زد و بند چی، حذف کننده و انحصارگر می خواندند، این بار آقای خمینی و روحانی های طرفدارش، با دستیاری اقلی از روشنفکران و سیاسیون مذهبی، با زد و بند، همه را از صحنه خارج کرده، و در آخر این اقل را هم حذف کرده و انقلاب مردمی را به دیکتاتوری مطلق کشاندند. 
با توجه به اسناد و مدارکی که در فوق آمد، به نظر می رسد که جای شک و شبهه نمی ماند که آقای خمینی با همکاری اقلی چند، با آمریکایی ها و انگلیسی ها، زد و بند هایی صورت داده است. اگر وضعیت چنین باشد که تصویر شده و رژیم خمینی با زد و بند عواملی از خارجی ها و اقلی از داخلی ها، سوار بر اریکۀ قدرت شده و بعد از پیروزی انقلاب، توانست قدرت انحصاری را قبضه کند، بنابراین انقلاب در دو جهت حرکت کرده است. در حرکت اول ملت ايران يکپارچه مانند سيل خروشان در صدد بدست آوردن آزادی، استقلال و استيفای حقوق خويش بود و آقای خمینی در نقش سخنگوی ملت ایران و رهبری حرکت، آشکارا و در انظار جهانیان خواسته های ملت ایران را که بنام «بیان پاریس» مشهور شد، بیان می کرد و بدینسان رژیم پهلوی به زیر کشیده شد. و در حرکت دوم و همزمان که آقای خمینی خواسته ملت ایران را بیان می کرد، پنهان و سرّی از دید ملت ایران، طرح قبضه کردن قدرت با کمک اقلی از داخلی ها– که در اختیارش، خواسته و یا ناخواسته قرار گرفته بود-، را با روحانیون حلقۀ اسرارش، به اجرا درمی آورد. در حرکت اول، ملت یکپارچه، تا پیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن عمل کرد، و ریشۀ دیکتاتوری نظام سلطنتی را بر انداخت، اما در حرکت دوم، از جانب روحانیون با رهبری آقای خمینی، اهداف انقلاب، گام به گام و به سرعت به ضد خود تبدیل، و استقرار دیکتاتوری ولایت مطلقه بر ملت تحمیل گردید. بنابراین باید دید، کجای کار اشکال و ایراد داشت که چنین رژیمی برخاسته از پیروزی انقلاب ، بر ملت ایران تحمیل و حاکم گردید؟ در بخش دیگر به حرکت دوم انقلاب بطور اختصار پرداخته خواهد شد. 

محمد جعفری، 
٢ آذر ۱۳۹۷
mbarzavand@yahoo.com

نمایه و یادداشت:

٢٣- احزاب سياسى در ايران، مجموعه اسناد لانه جاسوسى در ايران، شماره ۳، ص ۲۴۴- ۲۴۱.
۲۴- روزنامه انقلاب اسلامى در هجرت، شماره ۳۷۰، ص ۱۰
۲۵- از كاخ شاه تا زندان اوين، احسان نراقى، ترجمه سعيد آذرى، ص ۱۹۰. 
۲۶- منظور بهرام بهراميان است
۲۷- خيانت به اميد، ابوالحسن بنى‏صدر، ص ۴۱ و ۲۸۵. 
۲۸- 
Victory Without War, Richard Nixon 
Published in Great Britain and in US in 1999, page 118. First
۲۹- سير تحول سياست امريكا در ايران، ابوالحسن بنى‏صدر، ص ۳۶۰؛ به نقل از اسرار فرمانروايان، الكساندر دومارانش، ص ۲۴۸.
۳۰- پاسخ به تاريخ، محمدرضا پهلوى، ص ۲۷۲. 
۳۱- ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، فردوست، جلد اول، ص ۶۲۵- ۶۲۶.
۳۲- برای اطلاع بیشتر و مشروح تر نقش سپهبد فردوست در انتقال قدرت از پهلوی به رژیم اسلامی به کتاب پاریس و تحول انقلاب از آزادی به استبداد، محمد جعفری ص ۱۷۰- ۱۹۵.
۳۳- ؟
۳۴- خيانت به اميد، ابوالحسن بنى‏ صدر، ص ۴۲ و روزنامه انقلاب اسلامى در هجرت، شماره ۵۴۹، ص ۱۴.
۳۵ - http://www.bbc.com/persian/iran/2016/06/160601_kf…
۳۶- همان سند.
۳۷- خاطرات دکتر یزدی ج ۳، ص ۲۶۹- ۲۹۰.
۳۸- برای مشروح مطلب و اطلاعات بیشتر به کتاب گروگان گیری و جانشینان انقلاب، محمد جعفری، ص ۸۵- ۸۶ مراجعه شود.
۳۹- بررسی سفر هایزر به ایران دکتر یزدی، چاپ دوم بهار ۶۲، ص ۱۹و ۲۰؛ به نقل از: در گرو خمینی، رابرت دریفوس- اصل نسخه انگلیسی.
۴۰- همان سند، ص ۲۶.
۴۱- برای اطلاع بیشتر از کم و کیف اعمال کمیته سفارت آمریکا و ماشاء الله قصاب به کتاب گروگانگیری و جانشینان انقلاب، ص ۶۳- ۷۸، مراجعه کنید

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

طاهره بارئی
asre nou

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما