ماتریکسِ « بحران سیاسی ما»، یا چگونه «نئو» شویم

خواندن این مقاله و وقت گذاشتن برای خواندن آن را به همه دوستان تحول مدرن سیاسی ایران توصیه می کنم، با هر سمت و سو و گرایشی ، با هر نقش و حالتی در این تحولات، چه اپوزیسیون با هر سمت وسو و گرایش اش، اصلاح طلب و انقلابی یا حتی اصول گرای ایرانی و طرفدار دولت. با آنکه روی سخن بیش از همه به سوی نیروهای قوی، خلاق یا جوان تحول مدرن ایران است. یعنی همه کسانی که میل ایجاد تحولات بنیادین و مدرن دارند.

ماتریکسِ « بحران سیاسی ما»، یا چگونه «نئو» شویم

داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

پیش گفتار: خواندن این مقاله و وقت گذاشتن برای خواندن آن را به همه دوستان تحول مدرن سیاسی ایران  توصیه می کنم، با هر  سمت و سو و گرایشی ، با هر نقش و حالتی در این تحولات، چه اپوزیسیون با هر سمت وسو و گرایش اش، اصلاح طلب و انقلابی یا حتی اصول گرای ایرانی و طرفدار دولت. با آنکه روی سخن بیش از همه به سوی نیروهای قوی، خلاق یا جوان تحول مدرن ایران است. یعنی همه کسانی که میل ایجاد تحولات بنیادین و مدرن دارند. همانطور که امیدوارم این مطلب و نقد باعث ایجاد نقد متقابل و گشایش بحثی نو شود و دوستان این بحث را به دیگر دوستان انتقال دهند و گسترده سازند. از آنجا که در این مبحث سه تئوری متفاوت و از جهاتی متضاد «لکانی»، «دلوزی» و «گفتمان فوکویی» در بخشهای مختلف و برای نشان دادن چشم اندازهای مختلف بحث مورد استفاده قرار می گیرند و  نیز نقاط تلفیق یا اشتراکشان و بستر مشترک مدرنشان مورد استفاده بحث قرار می گیرد، بهتر است بنا به سطح آشنایی خواننده با این مباحث، بیشتر از یک بار خوانده شود تا بهتر درک و نقد شود. با آنکه به کمک مثالهایی از فیلم و از  تحولات سیاسی ایران سعی می شود که مطلب در حد امکان ملموس و قابل فهم شود. محور اصلی بحث را سه موضوع مهم برای یک تحول سیاسی و فرهنگی تشکیل می دهند و اینکه آنجا که  ما با انسداد سیاسی و  یا فرهنگی روبروییم، با ناتوانی از دست یابی به این سه گام و سه حالت پایه ای فردی و جمعی  یا گرفتاری در یک مرحله آن روبروییم. این سه بحث محوری و سه پایه اصلی تحول فردی و جمعی یا سیاسی به شرح ذیلند:

 

بحث اول این است که هر رخداد و بحران سیاسی یا فرهنگی یا فردی یا هر شرایط و حادثه ای «ساختار و ماتریکس» دارد، یک گفتمان با چشم اندازهای مختلف است، یک «واقعیت نمادین یا واقعیتهای نمادین» با امکانات مختلف است. یک «ماشین میل یا ماشینهای میل» با امکانات تحول مختلف و آفرینش بدنهای نوین و میلهای جدید سیاسی و فرهنگی است و ایجاد ماشینها و ساختارهای نوین.

دوم اینکه در درون این «واقعیت نمادین، ماشین  میل یا گفتمان» ما شاهد روابط متقابل و همپیوند هستیم. ازینرو در یک جامعه و شرایط بسته نه تنها ساختار دچار بستگی و انسداد شده است بلکه نوع روابط میان فرد/دیگری دچار خطا و انسداد و یا اختلال است و این انسداد یا اختلال نمی تواند فقط از یکطرف و یا فقط از طرف دولت دیکتاتورمنش باشد. یا در نگاه عمیقتر، ساختار همان رابطه و نوع روابط است و روابط، ساختار است.

سوم اینکه  هر گفتمان و سیستمی ناخودآگاه اپوزیسیون خویش را می آفریند تا خویش را بازتولید بکند، در برابر هر تحولی مقاومت درونی و ساختاری وجود دارد، چه در حکومت و یا در نیروی مخالف، زیرا آنها فرزندان و حاملان یک سیستم و گفتمان هستند و درونا از جهاتی و با درجات مختلف اسیر همان روابط و ساختار کهن و تمتع های کهن هستند و یکدیگر را بازتولید می کنند ،حتی اگر این نیروی نو ایده نو دارد.

ازینرو دقیقا نیروهای مدرن بایستی قادر به شناخت این ماتریکسها و ساختارها و از طرف دیگر نوع روابط و قادر به تغییر نوع رابطه فرد/دیگری، جامعه مدنی/ دولت باشند. تا ازین طریق قادر به ارتباط نو و چند لایه با دیگری و با  مخالف خویش شوند و بهتر قدرت عمل و واکنش یا تغییر بدست آورند؛ قادر به دیدن رخدادها از چشم اندازهای نو باشند و بتوانند با تغییر جا و مکان خویش در ساختار و روابط  و استفاده از امکانات و فضاهای مختلف تحول باعث تحول نیروی مخالف و اجبار به تحول در ساختار شوند. یا اینکه چالش و دیالوگ میان آنها و حکومت نه به «شیوه کور و واکنش کور یا ناموسی (واکنش رئال)» باشد  و نه عمدتا به صورت نارسیستی و خیالی دوگانه و  به حالت اجبار به حالت «یا این یا آن» و سیاه/سفیدی باشد، بلکه به حالت  و شیوه سمبولیک و دیدن امکانات و حالات مختلف از جمله «هم این امکان، هم آن و حتی بیشتر» باشند  و توانایی دیدن و استفاده از فضاها و امکانات نو که مرتب شکل می گیرند و به دهها شکل متفاوت و یا همزمان می توانند رخد دهند و بایستی رخ بدهند تا تحول گفتمانی و ساختاری بهتر صورت بگیرد. تا بتوان درک کرد که چرا در شرایط کنونی جهانی، منطقه ای و درونی که بیشترین امکانات و پیش شرطها را برای تحول دمکراتیک در کشور و امکان یک رابطه نوین و بهتر با کشورهای دیگر منطقه و یا با جهان غرب را بوجود اورده اند، باز هم وضعیت جمعی جامعه ما «حکایت سیب سرخ و آدم چلاق» است و  برعکس جامعه ما، روشنفکر  و سیاستمدار ما، دولت ما عمدتا باز هم «دچار فلجی و یا کوری و ناتوانی از استفاده از امکانات» است. تنها با  درک و تحقق این تحولات سه گانه در حرکت فردی و جمعی و به اشکال مختلف و همیشه ناتمام است که  این اپوزیسیون و نیروی مدرن می تواند به تحول در گفتمان و ساختار  دست یابد، به تحول مدرن و دموکراسی در کشورمان  و امکان خلاقیت و شکوه نو و یک «وحدت در کثرت نو»  در درون و برون و در ساختارهایش دست یابد. یا نیروی اصول گرا به تحولی دست یابد که به او امکان تحولی ساختاری و در حد توانش، اجتناب از سقوط یکدفعه خویش و جستجوی روزنه فرار ناممکنی مثل صدام و قذافی باشد. تا نیرو مدرن ایرانی به خواست و آرزوی دیرینه خویش دست یابد که همان جامعه و دولت مدرن ایرانی است، خواست و میلی که  او نیز در نهایت خواست دیگر سیستم و  گفتمان برای تحول است. خواست و تمنای «دیسکورس غیر» و  ضمیر ناآگاه فردی یا جمعی اوست . خوست و  ضرورت شرایط و فرهنگ و زبان  او و زمانه اوست. زیرا نه تنها فرد بلکه دیگری نیز همیشه یک «دیگری همیشه متفاوت» است و در حال متفاوت شدن دائمی. زیرا فرد، دیگری است. ( این مقاله در واقع مقاله ای از بخش سوم و نهایی  کتاب « روانکاوی و فر_شناسی  تحولات سیاسی معاصر ایران» است که بزودی  به حالت الکترونیکی منتشر می شود. در این مقاله در واقع تحولات ساختاری لازم برای تحول به کمک مثالهایی از فیلم و وضعیت سیاسی ایران مطرح شده است و سپس در مقاله نهایی کتاب به نام «چه می توان کرد؟» هر چه بیشتر به راه حلها و راهکارهای ملموس و ضروری در برابر جامعه مدنی، روشنفکر و دولت پرداخته می شود، امکانات ضروری برای تحول طرح می شوند و همزمان این نقد مرتب یادآوری می کند که این جشم انداز روانکاوانه همیشه محدودیت خویش را دارد و نیاز به دیگری و نقدهای دیگر و علوم دیگر دارد و موضوع دستیابی به «وحدت در کثرتی» مدرن و نگاهی چندچشم اندازی است.)

 

ماتریکسِ  «بحران سیاسی ما»، یا چگونه «نئو » شویم

 

در هر حالت و پدیده «روزمره» و بدیهی نیز ساختار و گفتمانی نهفته است و چشم اندازهای مختلف. بنابراین بایستی ما سرانجام هر چه بیشتر از کوه قاف «روشنفکری» بیرون بیاییم، پای در درون زندگی روزمره بگذاریم و توجه مان را بر روی همین «جزییات و حالات معمولی و بدیهی» قرار دهیم و  در آنها « فرمانها، چشم اندازها، گفتمانها و امکانات نوین تحول» را ببینیم، یعنی قادر به «دیدن و لمس»  آن چیزی باشیم که دقیقا مردم عادی و روزمره نمی توانند و روشنفکر تیپیکال سابق یا هنوز قدرتمند نیز نمی توانست. زیر هر دو بشدت اسیر «نگاه دیگری» هستند یا بودند و ناتوان از اینکه از جوانب مختلف به پدیده روزمرگی، به واقعیت معمولی  بنگرند، یکی اسیر واقعیت دروغین اوست و دیگری اسیر انزجارش از این واقعیت دروغین و حاکم و هر دو « در جایی دیگر و در ورای این جهان و لحظه زندگی می کردند و می کنند»، حتی وقتی روزمرگی می کنند.

امروزه خوشبختانه ما شاهد رشد همین دقت بر روی «جزییات» و دیدن «واقعیات مختلف و ساختارهای نهفته در آن» در تحلیلها و نظریات نسلهای مختلف و بخصوص نسلهای جوان هستیم و این نمادی از رشد «گفتمان و درک مدرن» در جامعه ما و در یکایک ماست و این قدرتی است که بایستی هر چه بیشتر در نگاه و برداشت یکایک ما گسترش و تعمیق یابد تا هر چه بیشتر «گفتمان مدرن، فردیت مدرن، نقد مدرن و سیاست مدرن، جامعه مدنی مدرن» رشد یابد. دقت و توجه بر روی جزییات و حالات عمومی، بر سطح، بر حالت یک روسری و یا تحولات روسری و میزان مویی که از روسری بیرون می ریزد تا نوع کفش و کوتاهی شلوار لی در  لباس زنان، یا نوع لباس جوانان و آرایش مو و صورتشان، تغییر حرکاتشان و سخن گفتن شان، توجه بر نوع روابط میان بخشهای مختلف جامعه مدنی یا جامعه مدنی/دولت، در خانواده و گروه یا در خیابان، همه و همه در واقع «دریایی از پدید ه های اساسی و مهم و منابع اطلاعاتی» هستند که گاه خیلی بیشتر از آنچه در کتابها می آید یا در روزنامه ها و مقالات رسمی، به ما «تحولات در گفتمان سیاسی، فرهنگی، فردی و نیز حضور امکانات نو و فضاهای نو برای تحول» را نشان می دهند و یا گرفتاری در تکرار و انسداد را.

حال برای عبور از خطاهای کنونی و از «انسداد فعلی سیاسی و فرهنگی» بایستی این قدرت اولیه هر چه بیشتر رشد بکند و فرد ایرانی، روشنفکر یا نقاد و سیاستمدار ایرانی بتواند به اطراف، به تن خویش و دیگری، به عادیترین چیزها بنگرید و آنها را آنطور ببینید که هستند. آنها را به سان «واقعیتی نمادین و ساختاری چندوجهی و همیشه ناتمام» ببیند اگر از چشم انداز روانشناختی می نگرد، به سان «ساختار و گفتمانی مرتب در حال تحول» اگر از چشم انداز جامعه شناختی مدرن یا پسامدرن می نگرد، به سان «متنی بینامتنی» یا به سان «رخدادهایی»  ببیند. یا از چشم انداز سیاسی و فلسفی به اشکال مختلف مدرن یا پسامدرن این « ساختار، سیستم و گفتمان در حال تحول» و معضلات آن را ببیند. یا به شیوه  متفاوت نقد دلوز/گواتاری این ساختار و رویدادهای هر روزه را به سان «ماشین های میل و مرتب در حال تولید میل نو»، همراه یا اختلال دائمی در میل و درگیری میان بدنهای نوی سیاسی و ساختارها و بدنهای کهن ببیند. این ساختار سیاسی، فرهنگی، اقتصادی،فردی، گروهی، خانوادگی و رخدادهای درون آن را  به سان ساختار و گفتمانی و در بهترین حالت به سان « حالات و گفتمانهای مختلف از تمنامندی» یا به سان «ماشینهای میلی» ببیند که مرتب در حال گفتگو و چالش و تولید میل نو و فضای نو و تحول نو، تمنای نو هستند، یا در حال بازتولید میل کهن و ساختار کهن هستند. وقتی در خیابان قدم می زنیم، در فیس بوک می چرخیم،  یا به اداره می روید، از بقالی سر محل خرید می کنیم، یا به ساختار و دیزاین یک جعبه کلینکس یا یک قوطی شامپو می نگریم، آنگاه از اسفالت و واقعیت اولیه بگذریم و «خیابان نمادین و تمناهایش، حرفهایش»، کالای نمادین  و ماتریکس نهفته در آن را ببینیم، گفتمان یا میل نفهته در آن را ببینیم و بررسی کنید، نقد بکنیم، آسیب شناسی بکنیم.

یعنی  با استفاده از استعاره و اشارات فیلم «ماتریکس» مانند «نئو شویم» که قادر بود آنجا که دیگران خانه و میز و همسر و معلم و یا منوی غذای ماهی می دیدند، «ساختار و ماتریکس» ببنید، در پشت واقعیت به واقعیت متفاوت و دیگر بربخورد که یک واقعیت نمادین و یک گفتمان و ساختار است، یک «دیگری متفاوت» است و این گام اول او برای رهایی از ساختار کهن و توانایی «دیدن نو، شناخت نو» و از آن رو توانایی «حرکت نو، کنش نو و ایجاد رخدادهای نو» و تحول اولیه در گفتمان و ماتریکس بود که در پایان فیلم اول ماتریکس شاهد آن هستیم.

  اما این گام اولیه همانطور که در فیلم «ماتریکس» دو و سه می بینیم و نقد «ژیژک» بر روی این فیلم نشان داد (نقد ژیژک از جهاتی بسیار قوی و از جهاتی عجولانه و بیشتر بر بخش اول فیلم بود. به پانویس مراجعه کنید.)، در یکجا دچار یک «فانتسم و توهم» خطرناک بود که نئو در مسیر گذارش بر آن چیره می شود این «فانتسم و توهم» همان نوع رابطه نارسیستی/پارانویید میان «مبارزان شهر صیون» از یکس و از سوی دیگر« دشمن آنها یعنی ماشینها» بود که هردو بنوعی گرفتار آن بودند (با آنکه نقد ژیژک بیشتر بر حالت و  فانتسم نئو و مبارزان صیون بود). زیرا ما وقتی می نگریم، همان لحظه نگریسته می شویم و نوع نگاه ما نه تنها برداشت ما از «دیگری» را بوجود می آورد بلکه در یک حرکت فراگشتی و بازتابشی، نقش و حالت و شخصیت ما را می سازد. به زبان ساده وقتی مبارزان شهر صیون و نئو ابتدا فقط «ماتریکس» را می دیدند و قصد دشمن برای گول زدن آنها و بقیه را و می خواستند دیگران را ا این توهم نجات دهند، نمی دیدند که تنها دیدن «ساختار و گفتمان» در «رخدادها» کافی نیست بلکه همزمان باید بدانی که تو و من و دیگری همیشه در یک «رابطه ی متقابل و گفتمانی» وجود دارند و آنچه می بینی و می اندیشی یا تمنا می کنی، در واقع ناشی از «جایگاه و مکان تو در گفتمان» و ناشی از «نقش و وظیفه ای» است که گفتمان و واقعیت نمادین به تو می دهد تا خویش را «بازتولید» بکند. ازینرو نیز هر سیستم و گفتمانی ناخودآگاه و (گاه حتی خودآگاه)، مخالفان و اپوزیسیون خویش را می آفریند و این دو نیروی مخالف هم، نیروی حاکم و نیروی اپوزیسیون در حالت اولیه در ارتباطی با یکدیگر قرار دارند که با تمامی مخالفتهایشان، دقیقا جنگ و جدالشان مرتب به «بازتولید سیستم و گفتمان» می انجامد. مگر اینکه این نیروی مدرن به این شناخت مهم دست یابد که او «همیشه در گفتمان و رابطه ای است» و آنچه او می طلبد، تمنای خودش نیست بلکه تمنای دیگری و گفتمان است، اینکه نقد و نظر او نیز «فراگفتمانی» نیست و حاصل چشم انداز و رابطه ای درون گفتمان است و به خواستهای گفتمان و میل بازتولید او جواب می دهد و اینگونه با این شناخت نقش و حالت خویش در درون گفتمان، بهتر قادر به تحول و ایجاد تحولی شد که به «تفاوت نوین و تحول نوین در گفتمان» بیانجامد و نه آنکه به «بازتولید گفتمان» بیانجامد. وگرنه حالت این قهرمان یا مبارز نو به قول ژیژک مثل یک «منحرف جنسی» است که می خواهد بر هر قانون و بر دیگری چیره شود.یا اگر از نگاه دیگر بنگریم، وقتی مبارز می گوید که فقط دیکتاتور یا دیگری مسبب شکست و سرکوب جنبش و یا مسبب همه بدبختی های کنونی است، آنگاه حالت او به زعم لکان حالت یک «زن هیستریک» است و به دروغ یک بیمارهیستریک دچار است. زیرا زن و یا بیمار هیستریک نمی خواهد نقش خویش را در حوادثی ببیند که بر سرش می آید. ازینرو نیز به زعم لکان انقلابیون همیشه به این خاطر از نتایج انقلاب و تحولاتشان تعجب می کنند، چون قادر به دیدن نقش خویش در این حوادث نیستند. ویا به قول ژیژک همچنین بینادگرایانی چون بن لادن بیشتر دچار «گفتمان .هیستریک» هستند، زیرا فقط دیگری و دشمن را مقصر می دانند. دچار «میل و تمتع پدرکُشی هستند».

 

این تحول مهم و شناخت مهم در «نئو» وقتی صورت می گیرد که پی می برد که «ناجی بودن او و نقش اپوزیسیون او» نیز فقط یک «سیستم کنترل دیگر و برای بازتولید ماتریکس» است و او حال قادر می شود که از یک سو به خاطر عشق اش به «ترینتی» از بازتولید نقش ناچی دست برمی دارد و از طرف دیگر با این کار به «ندای دیگر در گفتمان و ضمیرناخودآگاه» گوش می دهد که خواهان «تحول عمیق» است و ما این «ندای دیگری، ندای دیسکورس غیر و نام پدر» را در فیلم ماتریکس در قالب «نقش مادر ماتریکس و اوراکل» می بینیم. زیرا هر گفتمانی از طرف دیگر خواهان تحولی نوین است. یا اگر از منظر روانکاوی لکان بنگریم، می بینیم که «ضمیر ناآگاه» محل قدرتهای سمبولیک ماست، ساختاری چون زبان دارد و او «دیسکورس غیر» است و بنابراین خواهان تحول و تفاوت سازی نو است، یا همانطور که در فیلم ماتریکس می شنویم «هر داستانی آغازی دارد و پایانی» و تا یک تحول به خواستش و تفاوت سازی نو و ایجاد حالت نوین از گفتمان «فرد، تمنا، قانون یا نام پدر» دست نیابد، محکوم به تکرار بحران خویش است و ما بهترین نمونه این مدعا را در تکرار و تشدید بحران مدرنیت خویش در همه عرصه های سیاسی،فرهنگی و فردی می بینیم و تا به تحولش دست نیابد محکوم به تشدید و تکرار بحران به شیوه های نوین است.

وقتی از این جنبه به مبارزه « قهرمان/دیکتاتور» در جامعه ما، «جامعه مدنی و جنبش سبز/ دیکتاتور» بنگریم، آنگاه هم می توانیم قدرتهای نوین این جنبش و تحول را درک بکنیم و هم  آنجا که او دچار خطاست، گرفتار فانتسم است و بنابراین محکوم به بازتولید بحران و انسداد تحول و بازتولید سنت است. یعنی با وضعیت اکتوئل خویش روبرو می شویم و اینکه اگر تحولاتی چون جنبش سبز و همه ی حوادث همراه آن، نمادی از این شناخت بهتر به «ماتریکس و ساختار» جامعه و تلاش برای تحول در آن بود، اما  از طرف دیگر می بینیم که یک دلیل «اساسی و محوری» که باعث شکست و انسداد کنونی آن و عدم توانایی او به تعمیق و گسترش بهتر و به ایجاد یک «وحدت در کثرت» نوین در عرصه های مختلف شد، باعث ناتوانی او از پس زدن ساختارهای استبدادی شد و یا او را به «انسداد و افسردگی کنونی» دچار کرد، در واقع همان فانتسم اولیه نئو و مرفوس و شهر صیون بود که گرفتاری در یک «ساختار و رابطه عمدتا نارسیستی/پارانویید میان «فرد/دیگری» است . رابطه خیالی که روی دیگرش  همان میل شکاندن هر قانون و خودمداری شدید است و بدبینی به هر «گفتمان و نظم نمادین»، ناتوانی از دیدن اینکه واقعیت همیشه یک گفتمان و واقعیت نمادین است و او نیز نقشی در این گفتمان دارد و اینکه نه او و نه دیگری یا دشمنش دارای یک «حالت ثابت ونقش ثابت نیستند» بلکه یک «دیگری متفاوت و مرتب در حال تحول» هستند. اینکه برای تحول عمیق عبورهر چه بیشتر از جنگ خیر/شری و جدال با «دشمن و یا ملحد»، یا  عبوراز  رابطه «خیالی/رئال به زعم نگاه لکان» و ورود به عرصه «رقابت سیاسی مدرن و ومیان جامعه مدنی/دولت و گروههای سیاسی مختلف» لازم است.

 

ناتوانی جامعه و سیاستمدار و روشنفکر ما از یک سو به عبور هر چه بهتر از این رابطه «نارسیستی/پارانویید با مخالف اصول گرا و دیکتاتورمنش» از یک سو و از سوی دیگر در یک حرکت متقابل، ناتوانی حکومت و بخش اصول گرا به عبور از رابطه «نارسیستی/کابوس وار یا رئال با جامعه مدنی» و تلاش برای سرکوب خونین هر اعتراض، در واقع دو روی یک سکه و تکرار یک خطای مشابه و دو فیگور همسو در یک بازیند. با آنکه آنچه حاکمیت می کند به حالت خشونت شدید و سرکوب خونین یعنی به حالت نارسیستی/رئال است و درجه بیشتری از خطا و مسئولیت را دربر دارد. با اینحال یک رابطه اساسی مشابه وجود دارد که همان رابطه پایه ای عمدتا خیالی یا رئال با دیگری است و ناتوانی از ایجاد ساختار و رابطه عمدتا «سمبولیک، پارادوکس و سمبولیک با دیگری و غیر» است. ما  در فیلم «ماتریکس» یک نماد مهم این دیدار نارسیستی و پارانویید و روی دیگرش نارسیستی/رئال را در دیدار «نئو و پدر سیستم» می بینیم که شبیه «فروید» است. در این دیدار و چالش هر دو در ابتدا دچار این رابطه غلط با دیگری و ازینرو در حال نقض «نام پدر و قانون» هستند. ازینرو یکی میل پدرکُشی و دیگری میل پسرکِشی نو دارد اما اینجا نئو قادر می شود بر خطایش و  بازتولید سنت و ادامه نقش ناجی یا تلاش برای کُشتن پدر دست بردارد و به نجات ترینیتی، عشق و زندگی دست می زند و حاضر می شود کل رابطه و گفتمان را زیر سوال ببرد و از این چرخه و تکرار بیرون برود.

 ما نمودهایی در این تحول خوب و گذار از رابطه دوگانه «نارسیستی» یا عشق/نفرتی با دیگری، با دیکتاتور و گذار ا میل «شکستن هر قانون یا دیگرکشی، پدرکشی» و ورود به عرصه رابطه سمبولیک با دیگری، ورود به عرصه رابطه پارادوکس همراه با اعتراض/احترام را در شرایط اولیه جنبش سبز دیدیم و در درون رنگهای مختلف نهفته و پتانسیل در آن می دیدیم یا می بینیم. ازینرو با این تحول اولیه جنبش سبز و  با رشد اعتراضات مدنی اولیه که با سرکوب دیگری روبرو می شد،  همزمان شاهد رشد فردیت، تمناهای مدرن و یک هویت مدرن نوین میان ایرانیان، یک وحدت در کثرت نوین میان ایرانیان و به اشکال مختلف و بویژه در خیابان بودیم و تبدیل شدن به یک «تن و بدن سیاسی و فرهنگی نوین و یا بدنهای اولیه نوین سیاسی، فرهنگی و فردی». اما این تحول در مسیر بعدی خویش دچار انسداد و افسردگی بعدی شد. دلیل این انسداد و پس روی تنها این نبود که دیکتاتور سرکوب کرد و مثل همیشه از سیاست «ساندیس و شلاق» به شیوه نوینی و شدیدتری استفاده کرد و بیشتر پول و سرمایه داشت، بلکه به این خاطر  نیز بود که جنبش نتوانست هر چه بیشتر به این «رابطه سمبولیک با دیگری» نیز دست یابد و از  گفتمان « نارسیستی/پارانویید» هر چه بیشتر بیرون رود و با دست یابی به «نقش و مقام سمبولیک در دیدار با  دیگری»، قادر به  آن شود که هم از یک سو این جنبش هر چه بیشتر با تحولات و جنبشهای دیگر و مهم درون جامعه پیوند بخورد، با بخشهای «دیگر» خویش پیوند بخورد و گسترده تر، عمیقتر شود، چه به شکل درونی و یا ساختاری و به اشکال مختلف و بدین گونه هر چه بیشتر به یک پیوند درونی و همگانی و بپوند بیرونی بسان یک «جنبش مدرن ایرانی واحد و رنگارنگ»، «ملت واحد و رنگارنگ» و «وحدت در کثرتی» قویتر و ارگانیک تر دست یابد، به بدنی نو و متکثر تبدیل شود.  هم نتوانست، با ایجاد رابطه سمبولیک و پارادوکس با حکومت، به شیوههای مختلف او را زیر فشار بگذارد و هم مرتب به اشکال مختلف با او گفتگو  و چالش بکند و یا مرتب نقشی بهتر در بازیهای جهانی و داخلی برای خویش و به عنوان یک بخش دیگر جامعه بیابد. به هزار شکل رشد و در همه فضاهای مختلف جامعه جاری شود، تبدیل به زنجیره و شبکه  های احساسی، فکری و  ساختاری مدرن شود و ببیند که چگونه با حاکمیت و دیگری که او نیز تنها به یک شکل نیست و او نیز «سوژه تمنامند یا تمتع طلب» است، وارد چالش و دیالوگ به هزار شکل شود . یعنی به تحول و حرکت و رابطه ای نوین دست یابد که «نئو»  و سرانجام  شهر صیون قادر به آن شد. اینکه مانند نئو پی ببرد که دیگری و ماشین هولناک در واقع یک «سوژه تمنامند و دیگری متفاوت» است، یا در حالت بهتر یک « ماشین میل» است، مثل خود او و انسانها و هر دو دارای نیازهایی به یکدیگر هستند و معضلاتی مشابه نیز دارند که برای مثال در فیلم همان رشد یک خطر بدتر و «همزاد و بخش منفی نارسیستی نئو» یعنی «اسمیت» است و  برای اینکه بر این «مازاد هولناک» سیستم و قهرمان و از دست دادن قدرت و امتیازات خویش چیره شوند، راهی جز این نیست که هر دو بخش و بخشهای مختلف جامعه مدنی/دولت، به  نیاز خویش به یکدیگر پی ببرند؛ا ینکه مرتب در دیالوگ و چالش به هزار شکل با یکدیگر هستند و اینگونه هر دو تغییر جا و نقش بدهند تا بتوانند حال در دیگری فقط یک نقش و حالت را و یک دشمن کور و خطرناک را نبینند بلکه « سوژه و دیگری  تمنامند و متفاوت» یا «ماشین میل» را ببینند، همانطور که معضل او و خویش و گرفتاری در تمتع خطرناک نارسیستی یا رئال و کابوس وار و میل کُشتن دیگری را ببینند. تا با این تحولات بتوانند مثل نئو و شهر صیون چندلایه و پارادوکس برای مثال عمل بکنند و  از یکطرف حتی به «قیام شهری» بپردازند آنگاه که دیگری از مقام مسئول دولتی خویش تخطی می کند و دست به خشونت و سرکوب خونین اعتراضات مدنی می زند و از طرف دیگر خواهان مذاکره و گفتگو و روشهای دیگر شوند، که نئو در فیلم به عهد می گیرد، یا متوجه و در دیالوگ با بخشهای دیگر درون حکومت و رقیب باشند که به همین گونه خواهان تحول و رابطه ای نوین هستند که در فیلم نقش اش را «مادر» بازی می کند. همانطور که نئو و ماشین پدر در  مسیر این جالش و دیالوگ چند جانبه به این نیازمندی متقابل به یکدیگر پی می برند و  تن به مرز و محدودیت خویش، تن به «قانون و نام پدر» می دهند، آنگاه عبور گفتمان درون فیلم  از بازتولید  مداوم نارسیستی و خطرناک خویش ممکن می شود. تکرار و بازتولیدی که روی به سوی مرگ نهایی دارد و نمادش را در فیلم در توانایی اسمیت به «کُپی کردن مداوم خویش و نفی هر گونه فردیت و ساختار و رابطه» می بینیم.

 ازینرو با مرگ نئو و اسمیت که همزاد نارسیستی یکدیگر هستند، در واقع همزمان مرگ پدر جبار و فرزند همزادش اسمیت نیز رخ می دهد و ما شاهد تحولی نو در گفتمان می شویم و شروع دیداری نو، ارتباطی نو و متقابل، پارادوکس میان «فرد/دیگری»، «ماشین/انسانها». همانطور که جامعه ما اگر به این تحول اساسی در رابطه «فرد/دیگری»، چه در درون و میان دولت/جامعه مدنی یا میان گروهها و اقشار مختلف این جامعه مدنی، از زن/مرد، قوم فارس/اقوام دیگر، کارگر/سرمایه دار و یا در برون و میان «ایران/جهان مدرن» و بحران هسته ای و غیره دست نیابد، از آنرو محکوم به تولید «مازاد خطرناک و هولناک» و خطر جنگ و یا انسداد بیشتر و غیره است.

همانطور که در حین این مقایسه و استفاده از فیلم ماتریکس برای درک بهتر روابط و ماتریکس بحرانهای سیاسی  یا اجتماعی، همزمان نباید از یاد ببریم که فیلم «ماتریکس» بهرحال یک «فیلم اکشن و هالیوودی» است و منظور برابر سازی  یک در برابر یک تحولات با فیگورها و حوادث فیلم نیست بلکه موضوع درک «روابط نمادین و ساختارهای درون فیلم» است. ازینرو نیز موضوع این نیست که حال ضد قهرمان ما به شیوه تراژیک بمیرد تا دیکتاتور و همزادش نیز بمیرد بلکه موضوع درک این همپیوندیهاست و اینکه چگونه ما با تغییر حالتمان و رابطه مان با دیگری، ساختار و دیگری را به تحول واداریم، چگونه ما هر چه بیشتر به «بازیگر خندان و مدرن، و به سیاستمدار و اندیشمند زیرک و مدرن» تبدیل شویم که در چالش و رقابت سیاسی و مدنی با دیگری است و همیشه چند برگ و برنامه دیگر در چنته دارد.  موضوع دگردیسی به این «ضد قهرمان خندان و دستیابی به رابطه سمبولیک، پارادوکس و همراه با احترام و با نقد با دیگری و رقیب است و توانایی دیدن و نقد مداوم این رابطه از «ضلع سوم» و لمس امکانات نو و رخدادهای نو. حالتی نوین که به شکل ابتدایی و در چهارچوب یک فیلم «اکشن هالیوودی» در فیلم ماتریکس نیز موجود است، ازینرو نیز مرگ ترینتیی و نئو حماسی نیست و دقیقا به این دلیل که نئو می میرد، ازین رو این فیلم پایانی مورد پسند تماشاچی معمولی قرار نگرفت که می خواهد سرانجام قهرمان بر ضد قهرمان چیره شود و نظم برگردد. بلکه موضوع ایجاد نظم و رابطه نوینی است، همانطور که فیلم به ما در پایان می گوید که احتمالا نئو برمی گردد.

 

با این نگاه و مقایسه می توان برای گرفتاری جامعه ایرانی، چه دولتش و چه سیاسی و اندیشمندش و به درجات مختلف، در این دیدار وارتباط «نارسیستی/پارانویید با دیگری» مثالهای فراوان آورد و بدین وسیله شکستهای حرکات جنبش سبز از جمله «طرح اسب تروا» و یا غیره را بهتر درک کرد. انسداد فعلی او را و رشد حالت بدبینی و پارانویید در رابطه با دیگری، چه در درون جنبش تحول مدنی و بخشهای مختلف آن و بدبینی هر چه بیشتر به یکدیگر و شکست برخی نزدیک شدنهای اولیه، ناتوانی از دستیابی به وحدت در کثرتی بهتر در شرایط سکوت  کنونی بهتر درک کرد و چه در رابطه با «دیگری خطرناک و دیکتاتور» و ناتوانی از دیدن تحولات مداوم درون آن و میان بخشهای آن و یا در درو ن جامعه. همانطور که دولت و مجلس و رهبری نیز به خاطر گرفتاریشان در همین خطا به شیوه ای شدیدتر و با حالات «رئال و کابوس وار» جامعه ما و خودش را به مرز خطر جنگ و انفجار درونی اقتصادی، فرهنگی و نابودی پیش می برد.

 موضوع  لمس و علل این حالات و رفتارهای همپیوند و مشابه و با درجات مختلف میان « اندیشمند واپوزیسیون مدرن/ دولت دیکتاتورمنش» است. موضوع رهایی ازین رابطه دوگانه خیالی یا نارسیستی و  عشق/نفرتی، پدرکُشی/پسرکُشی در جامعه ماست که باعث می شود ما مرتب اسیر «نگاهی خطرناک» باشیم، اسیر «تئوری توطئه» و یا راهکارهای سیاه/سفیدگونه «یا این یا آن» باشیم، اسیر این نگاه که یا انقلابی و خواهان کنارزدن رادیکال نظام و یا «اصلاح طلب بودن» باشیم و نبینیم که این دو فیگور در واقع دو روی یک سکه و نماد یک حالت و  رابطه نارسیستی با دیگری هستند که در آن یکی از پدر و دیگری خشمگین است و خیال می کند او را کامل می شناسد و دیگری هنوز در توهم «رحمت پدر» است و  حداکثر می خواهد با تکنیک مرتبا تکرار کننده « فشار از پایین و گفتگو در بالا» به این تحول خیالی دست یابد و نمی بیند که هر دو گرفتار «نقش و پوزیسیون خیالی» در مثلث ارتباطی هستند. هر دو ناتوان از دیدن اینکه میان جامعه مدنی/دولت و در درون یک گفتمان، گفتگو و چالش به هزار شکل صورت می گیرد و از قیام شهری،سکوت پُر از فریاد و اعتراض تا گفتگو و مذاکره بر روی میز فقط اشکال مختلف این چالش مدرن و مدنی هستند. اینکه به جای روشهای سیاه/سفیدی و دوآلیستی یا «این یا آن» بایستی گسترش گسست و رشد تحول و میل را در هزار شکل در جامعه و در درون خویش و دیگری ببیند و از «موقعیتها و حتی موقعیت سرکوب و فضاها و امکانات ناشی از آن» برای رشد جنبش و نهادینه شدن گفتمان مدرن استفاده بکند. همانطور که چنین نگاهی می داند که همیشه چه خودش و چه حریفش چند نقش و حالت دارد، یا چندنقشه در برخورد با دیگری دارد و می تواند به گونه های مختلف چالش و گفتگو بکند و یا از خطاها و ضعفهای نارسیستی طرف مقابل برای پیش برد خواست خویش استفاده بکند. نه آنکه خشونت و تکرار مداوم سیاست «ساندیس و شلاق» او را دچار بی زبانی و بی حرکتی بکند و نبیند که این بی حرکتی تنها ناشی از حرکت حریف نیست بلکه ناشی از جا و مقام غلط او در رابط با دیگری و گرفتاری در یک رایطه نارسیستی «یا این یا آن» است. گرفتاری در دروغ هیستریک خویش است. به جای اینکه وارد رابطه پارادوکسیکال، چندبرنامه ای و یا «هم این و هم آن» و خیلی راههای مشابه شود.

یا برای دیدن تاثیرات منفی این «جا و مکان نارسیستی/پارانویید» در نظرات مدرن می توان به تاثیرات منفی آن در نگاه روشنفکران مدرن ما و برای مثال حتی یکی از بهترین اندیشمندان مدرن ما مثل «محمدرضا نیکفر» اشاره کرد و اینکه چگونه ندیدن یا حاضر نشدن به دیدن بهتر «جاو نقش خویش در گفتمان و نوع رابطه خویش با دیگری» حتی نوشته و عمل این اندیشمند مدرن ما و امثال او را از جهاتی «کور و محکوم به نفی خلاقیت» خویش می کند. برای مثال زمانی محمدرضا نیکفر در نقدش بر موضع روشنفکر ایرانی و برای دفاع از این روشنفکر  و اینکه او به اندازه کافی خودخوری می کند و نیاز به آسیب شناسی ندارد، دقیقا حالت نارسیستی خویش و دیگران را در ارتباط با دیکتاتور فاش کرد. نیکفر در این مقاله حالت این روشنفکر و سیاستمدار مدرن را این می دید «که این روشنفکر از سوراخ کلیدی به درون می‌نگرد و دیکتاتور را زیر نظر دارد و دیکتاتور از این نگاه خبر دارد و هراس دارد.1». نیکفر در این مقاله حالت نارسیستی و پارانویید دیکتاتور از این نگاه را می بیند اما چون متوجه این نیست که هر رابطه ای یک رابطه دوطرفه و متقابل و یک ساختار در رابطه فرد/دیگری است، بنابراین ناتوان از دیدن نقش و حالت «خیالی» خویش و روشنفکری است که از سوراخ  کلید به دیکتاتور می نگرد و قصد افشای این دیکتاتور و جنایاتش را دارد و در واقع فیگور دیگر این بازی خطرناک نارسیستی/پارانویید  متقابل است، زیرا این روشنفکر از نظر نوع رابطه تمنامند و احساسی یا عمیقش با دیگری، با تمام تواناییهای نقادی مدرنش، مثل کودکی است که از سوراخ به «لحظه ناممکن» و اطاق پدر و مادر می نگرد و نمی بیند که همان لحظه که می نگرد، نگریسته می شود و به یک روشنفکر و قهرمان نارسیستی/پارانویید تبدیل می شود. به یک روشنفکر و قهرمان هیستریک و اسیر گفتمان هیستریک تبدیل می شود، به جای اینکه بیشتر به رابطه سمبولیک با دیگری و «گفتمان روانکاوی» و بالغانه دست یابد . ازینرو او بیشتر روشنفکر و قهرمانی  است که قصدش افشای پدر و نجات مادر و یا پدرکُشی است و نمی بیند که در حین نگاه ممنوعه زیر نظر «نگاه کور» و متقابل از طرف پدر و دیگری است که حالت او را به عنوان انسان و قهرمان گرفتار حالت پارانویید/نارسیستی می سازد. او را گرفتار اشکال جدید از بازی قدیمی جنگ خیر/شر، قهرمان/دیکتاتور می سازد. همانطور که نیکفر و دیگران آنزمان متوجه اهمیت نقد من بر خطایشان و اهمیت آسیب شناسی روشنفکر آرمانیشان نشدند.2، متوجه اهمیت این موضوع نشدند که بایستی به چشم اندازهای روانشناختی نقد و نظر فلسفی یا جامعه شناسی شان نیز توجه بکنند و خیال نکنند که نگاهشان «پُر و کامل»است و خواستند این مسائل را زیرسبیلی و با سکوت یا یک نگاه و کامنت از بالا و فلسفی کنار بزنند.

حاصل چنین «پس زدن و ندیدن» اما تکرار این خطا در کارهای بعدی و خطاهای رفتاری و نقادی بعدی او و دیگر هم نسلان است. چه آنموقع که در زمان انتخابات برای مثال نیکفر نیز مثل همه ی دیگر اپوزیسیون  باز درگیر این سوال دوگانه و خطا بودند که «رای بدهند یا ندهند»  و متوجه تحول بزرگ گفتمانی نبودند که در حال رخ دادن است و در نهایت به جنبش سبز انجامید.3

یا وقتی جنبش با سرکوب روبرو شد، او نیز مثل بخش اعظم سیاستمداران به جای اینکه ببیند که چگونه تحول مدرن جامعه وارد درجه نوینی شده است و گسست و تکامل و ایجاد فضاهای نو حال به اشکال نوینی صورت می گیرد و بایستی این چالش و گفتگوی پارادوکسیکال و چندلایه میان جامعه مدنی/دولت را به هزار شکل گسترده کرد و دید، آنگاه او با استفاده از نظر هابرماس این را مطرح کرد که «با گوریلها نمی توان شطرنج بازی.4» کرد و اینگونه در نهایت، در کنار بخش درست نظرش،  بار دیگر دچار یک خطای قدیمی و گرفتاری در یک بازی نارسیستی/پارانویید قدیمی شد. بازی ایی که حاصلش برای او و همه دیگرانی که اینگونه می بینند، یک کوری موقتی در زمینه ایی است و ندیدن نقش و مسئولیت فردی و جمعی خویش در این «انسداد و افسردگی فعلی سیاسی و فرهنگی» و گرفتاری در نقش و دروغ «زن هیستریک». همانطور که اگر چنین نظرات متفاوتی مثل این نقد و نقدهای مشابه قبلی در ایران و توسط دیکتاتور اجازه بیان نمی یابد، همانطور نیز این نقدهای متفاوت و قادر به نگاهی بهتر و سمبولیک در این فضای باصطلاح باز خارج از کشور با سکوت و بایکوت همین دوستان روبرو می شود، به حاشیه پس زده می شوند. سکوت و بایکوتی که روی دیگرش ترس از دیدن خویش و خطای خویش است، ترس از دیدن کمبود و نیاز خویش به دیگری است و حاصل این بایکوت و سکوت همان ناتوانی از تحول است. زیرا برای تحول ما همیشه احتیاج به دیگری داریم، چه دیگری نقاد درون خودمان یا دگراندیش، همانطور که نقد روانکاوانه  و این نقد نیز دارای کمبودی است، فراگفتمانی نیست و فقط جایی بهتر و سمبولیک در گفتمان یافته است و با اینحال همیشه از جهاتی کور است و نیاز به دیگری و چشم اندازهای دیگر روانکاوانه، فلسفی، جامعه شناختی و غیره دارد. ازینرو برخلاف حرکت سکوت و بایکوت طرف مقابل، هم از قدرتهایش سخن می گوید و هم نقدش می کند، زیرا  می داند که او به دیگری نیازمند است و همه ی ما از نسلها و گرایشات مختلف، اجزای متفاوت و ضروری یک «تحول مشابه و ضرورت مشابه» هستیم.

دقیقا عبور از این خطای خویش و لمس کوری خویش، لمس متفاوت بودن دیگری و اینکه او و شرایط مرتب می تواند تفاوتی نو یابد، باعث قدرت نهایی «نئو» می شود و توانایی او و سیستم به تحول خویش را می آفریند. ما نمودار این تحول را در فیلم ماتریکس به این شیوه می بینیم که «نئو ابتدا کور» می شود و سپس مثل هر پیشگو یا نقادی که با کور شدن و عبور از واقعیت و ساختار معمولی، قادر به دیدن «وضعیت نو و واقعیتهای متفاوت دیگر» می شود، حال نئوی کور، »ادیپ کور» و بدین وسیله دست یافته به «کستراسیون و قبول محرومیت از دانش نهایی و قدرت نهایی»،  قادر می شود که در دیگری و ماشینها نیز یک «سوژه تمنامند و بخش دیگر خویش» را ببیند و کمک بکند که هم خودش و هم پدر و دیگری از خطای نارسیستی عبور بکنند و به قبول «نام پدر و کستراسیون» و نیازمندی متقابل  و ساختار و رابطه نو دست یابند. (جدا از اینکه این «کور شدن نئو» استفاده بینامتنی فیلم از متون دیگر چون مسیحا و ناجی یا پیشگوی کور و بالابردن اغوای فیلم و جذبه نارسیستی آن است)

یا از آنجا که «فیلم ماتریکس» همزمان مرز و کمبودهای نقد روانکاوی را  نیز نشان می دهد و به این دلیل نیز نقد ژیژک بر او دارای ضعفهای جدی نیز هست، بایستی برای درک بهتر موضوع از منظر دلوزی به این فیلم و نیز به تحولات اجتماعی کشورمان نگریست. به ویژه که فیلم «ماتریکس»  در عین اینکه مباحث روانکاوی و درگیری ادیپالی «مثلث پدر/مادر/فرزند» را و نیاز دستیابی به «نام پدر و کستراسیون» را نشان می دهد اما از طرف دیگر مرتب این نگاه را به حالت سوبورسیو از درون می شکند و  معانی نو ایجاد می کند. به این خاطر نیز در فیلم «مادر» است که در واقع باعث تحول می شود و این  مادر و «پیکر مادر» است که به عنوان نظم اولیه و ساختار بنیادین دیسکورس، باعث تحولی نو می شود. به سان پیشانظمی که دقیقا نمادین  است و دارای ساختار است.  یا یک ماشین میل است، دارای خرد و عقلانیت است.

 

ازین منظر دلوزی که به فیلم ماتریکس و تحول نهایی آن که بنگریم، می بینیم که چگونه ماتریکس و هر گفتمان و یا هر سیستم دیکتاتوری در واقع یک «ماشین میل یا ماشینهای میل» است که مرتب و به شکل ریزوم وار و  در مسیرهای مختلف «فضاهای نو، اختلالات نو، امکانات نو» برای تحول می آفریند؛ می بینیم که هر متن و ماشین و شرایطی مرتب هم امکان تحولات خطرناک و هولناک چون «اسمیت و بازتولید هولناکتر میل سرکوب» و بازتولید خویش را می آفریند، هم مرتب سیستمهای درونیش دچار اختلال و یا تحول می شوند، از مامور وفادار به معترض نو و یا به  اپوزیسیون نو چون کروبی و موسوی و غیره تبدیل می شوند و یا چطور آنکه برای سیستم قبلا ماموریت سرکوب «فتنه سبز» را داشت حال خودش به « فرقه  وخطر نو» مثل احمدی نژاد و گروه او تبدیل می شوند و این گسستها و ایجاد ماشینهای میل نو مرتب در هزار شکل و حالت ادامه دارد. ازینرو در این فضای جدید  تحولات ایرانی هم خطر برادرکشی نو،  جنگ و یا جنگ موضعی با غرب وجود دارد و هم امکان تحول گفتمانی نو به هزار شکل مختلف، تلفیقی، بینابینی، شکننده یا قوی. این فضای نو و در حال تحول مداوم به اشکال مختلف به بدنهای نو، امکانات و فضاهای نو و یا  به بدنهای افراطی نو  و یا بنیادگرای نو تبدیل می شوند و در واقع «انسداد» خاکستر بر روی آتش است، حالتی دیگر از تحول و میل تحول است. اختلال در تحول و ماشین میل است که همزمان میلهای نو در مسیرهای مختلف مرتب می زاید و امکانات نو و آنکه فقط انسداد می بیند، این بدنها و فضاهای مرتب در حال تولید را در خانه،خیابان، در ساختارهای مختلف نمی بیند، در واقع کور است، گرفتار رابطه نارسیستی یا رئال با دیگری است. همانطور که آنکه از این خطا و کوری نارسیستی و خیالی عبور بکند  و بتواند مانند نئو بر آخرین « فانتسمهای خویش از دیگری» و هراس پارانویید خویش از دیگری  ظالم و خطرناک چیره شود، می تواند آنگاه حتی در دشمن سابق و دیکتاتور،  بر خلاف دیگران که  فقط یک بلای جان و عنصری خطرناک می بینند، اکنون یک «ماشین میل و یا ماشینهای میل مختلف» ببینند. یعنی  آنجا که فعلا حتی بهترین اندیشمندان ما مثل  محمدرضا نیکفر و روشنفکران مشابه قادر به درک عمیقتر و از زوایای مختلف « این دیگری و دشمن و شرایط» نیستند و در «غار و شهر صیون نارسیستی/ پارانویید خویش» سکنی می گزیندند و درباره دشمن خطرناک و اعمالش نقد می نویسند تا آنزمان که شاید ناجی ایی و تحولی از راه برسد؛ یا  نمی بینند که در تمام مدت اما این باصطلاح گوریلها آنها را به «بازی گرفته اند» و یا می خواهند آنها را به «مهره شطرنج» بازی خویش تبدیل بکنند، آنگاه این نسل نو و «نئوی نو» قادر است آنچیزی را ببیند که دیگران نمی بیند، دیگری را آنگونه ببیند که هست، یعنی به سان یک «ماشین میل» و یا به سان «سوژه تمنامند» ببیند. آنها را به سان ماشینهای میل و بدنها و ساختارهای تمنامند و تمتع طلب ببیند که مرتب ماشینها و میلهای نو و تمنا یا تمتع نو ایجاد می کنند و همزمان امکان تحول و فضاهای تحول نو می آفرینند، چه بخواهند یا نخواهند. همانطور که خودش را تافته جدابافته نمی بیند، در درون گفتمان و بازی و سیستم و در رابطه دائمی با دیگری و با مخالفش می بیند  و نیاز متقابلشان به یکدیگر و اینکه فرد، دیگری است و دیگری، فرد است.

 ازینرو نئو با کور شدنش می تواند قادر شود که سرانجام رقیب و شرایط را آنطور که هست ببیند، جزیی نگر شود و پرده را کنار بزند و همانطور که در بخش سه ماتریکس می بینیم و وقتی او به شهر ماشینها نزدیک می شود، می تواند  آنها را، دشمن خطرناک را به سان «دریایی از نور و به سان ماشین میل» ببیند و ببیند که چگونه او و دیگری یا دشمنش در دیالوگ و چالش دائمی با یکدیگرند ، به هزار زبان. یا  آنکه به این درک و توان سمبولیک مشابه نائل آید، می تواند بییند که همین چالش و دیالوگ دائمی و همیشگی میان جامعه مدنی/ دولت، فرد/دیگری، میان ماشین و بدن اپوزیسیون و ماشین میل و بدن حاکم و دیکتاتور ، یا همین حالت مشابه تمنامندی و ماشینهای میل بودن  هر سیستم یا هر بدن سیاسی و یا فرهنگی، باعث می شود که مرتب اختلال و ضرورت چالش و تحول و نیازمندی به یکدیگر بوجود آید و از طرف دیگر  ضرورت دیالوگ  نو و چالش نو به هزار زبان را بوجود آورد، از دیالوگ و  چالشی چندجانبه و پارادوکس، از  شیوه قیام شهری یا اعتراض مسالمت آمیز شهری و مذاکره در داخل و خارج تا گفتگو و همکاری برای دستیابی به تحولی که برای هر دو سودمند باشد.  تا بدین وسیله ساختاری جدید بیافریند که به هر دو، به سنت و مدرنیت،به مذهب و جهان مدرن امکان رویارویی و زندگی در درون یک ساختار مدرن و نیازمند به یکدیگر را بدهد و آن هم به شیوه خویش و با گامهای تحول خاص خویش. تا اینگونه به جامعه و ملتی قادر به وحدت در کثرت درونی و برونی  و با مدرنیت متفاوت خویش دست یابد.

اینگونه این نسل نوین از روشنفکر قادر به «تنانگی نمادین» و لمس «واقعیت نمادین دیگری» و  «تمنا و میل دیگری»، می داند و لمس می کند که حتی سنت و دروغ حاکم یا سیستم حاکم نیز یک «ماشین میل» است، ماشینهای میل فراوان و درهم است، با سیستم روابط و تولیدات خاص خویش و بحرانها و هرج و مرج خاص خویش و نیازمندیهای خاص خویش. اینکه «دیگری» چه رفیق بغل دستی یا دگراندیش و جنبش مدنی دیگری و یا ر قیب سیاسی و حکومتی» در حال تمنامندی و میل ورزی مداوم است و همین تمنامندی او و میل ورزی حکومت و رقیبش که نه تنها برای حفظ تمتع و قدرتش بلکه همچنین برای افزایش و افزونگی مداوم تمتع و میل اش است،  مرتب امکان و فضایی نو برای تحول، چالش ایجاد می کند و  امکان استفاده از موقعیتها و  وضعیتها برای گفتگوی نو، تحول نو را بوجود می آورد. شیوه ای که جامعه مدرن و سیاست مدرن در برخورد با ایران به شکل ابتدایش از آن استفاده می کند و ازینرو برای مثال آمریکا هم قادر می شود از حضور این ماشین میل و هراسناک برای بالاترین فروش اسلحه در منطقه استفاده بکند و هم او را زیر فشار قرار دهد و خواست هسته ای خویش را هر چه بیشتر پیش ببرد و مرتب چند برنامه برای تحولات داشته باشد. مرتب در گفتگو، چالش و بازی مدرن باشد کاری که متاسفانه «سیاست مدار و روشنفکر قاف نشین ایرانی» کمتر بلد است و یا اسیر دوآلیسم های دروغین مثل، انقلابی بودن یا اصلاح طلب بودن است. بی دلیل نیست که اصلاح طلب می تواند به انقلابی نو و یا طرفدار شدید مبارزه با حاکمیت غیر قابل تغییر شود و حتی طرفدار حمله نظامی گردد.

ازینرو  برای دیدن این «فضاهای نو»  و کمک به تحول نهایی و رنسانس سیاسی و فرهنگی ایرانی، برای نهادینه ساخت گفتمان  مدرن «قانون، فرد، تمنا»، چه در درون فرد و چه در برون و در ساختارهای دموکراتیک سیاسی و فرهنگی یا حقوقی، بایستی ابتدا قادر به جزیی نگری شد و سپس در جزییات، دیگری متفاوت و چشم اندازهای مختلف و تعلیق را دید، حضور گفتمان و دیگری را  بازیافت و  امکانات نو. بایستی «رابطه خویش با دیگری» را دید و بر خطاهای نارسیستی و یا رئال در رابطه با دیگری، چه با اپوزیسیون و دگراندیش و چه با دولت و اصول گرا، چیره شد و اینگونه به جای گرفتاری در دوآلیسم، یا این یا آن، وارد عرصه و فضای همیشه متفاوت و یا هزارگستره دیدار با دیگری و میل و تمنا شد. بایستی ابتدا کور شد و از «پدرکُشی و پسرکُشی» و باور به اینکه دیگری و توطئه اش را کامل فهیمده ایم، عبور کرد و «تحولات مداوم را دید»، تا بدینوسیله  از ساده لوحی یا پارانوییای نسل خویش یا پدران و مادران خویش رها شد و از اسارت نگاه آنها، در نگاه «دیگری رحیم/قتال» رهایی یافت، تا حال قادر به دیدار «چهره/چهره» مثل دیدار آخرین نئو/ ماشین میل یا پدر شد. جایی که حال هم نئو و هم ماشین از حالت « ناجی و اپوزیسیون دروغین یا خشمگین» که در نهایت یک «وسیله کنترل جدید و بازتولید گفتمان حاکم نارسیستی/پارانویید » بود و از حالت «پدر و فروید جبار، قانون و روایت مطلق و جبار» به حالت نئوی تمنامند و دیگری تمنامند، به حالت جامعه مدنی و دولت تمنامند و نیازمند به دیگری، به لحظه تلاقی ماشینهای میل دگردیسی می یابد. همانطور که این تمناها و آرزوهای متفاوت یا مشترک و روی دیگرش هراس و دلهره مشترک باعث پیوند، دیالوگ و تحولشان می شود. زیرا جایگاه و حالتشان در ساختار رابطه با یکدیگر تغییر کرده است و از رابطه نارسیستی/ رئال با دیگری به رابطه عمدتا «سمبولیک و با لمس نیازمندی خویش به دیگری» عبو و دگردیسی یافته اند.

 

تا اکنون این نسل نو با چشم نمادین و قدرت نمادینش قادر به دیدن «واقعیت نمادین» و چندگِستره شود و حضور امکانات مختلف و  دیالوگ و چالش دائمی میان جامعه مدنی/حاکمیت، میان فرد/دیگری و اینکه این چالش آگاهانه/ناآگاهانه مرتب فضا و امکانات نو و بازیهای نو و دیالوگ نو می گشاید. آنگاه با چنین تحولی نیز روشنفکر ما سرانجام مانند نئو و ماشین پی می برد که ایجاد جهان نو بدون مرگ حالت کنونی یکایک آنها و تغییر جایگاه و ساختار کهن، رابطه کهن غیر ممکن است. ازینرو نئو می داند زمانی بر همزاد و بخش منفی اش چیره می شود که خود نیز بمیرد و پایان داستان و گفتمان کهن تنها به این شکل ممکن است و شروع نو. همانطور که سیستم، مادر و در نهایت پدر نیز می داند که برای حفظ خویش و بازتولیدش بایستی بشیوه قبلی بمیرد، به عنوان پدر جبار و رئال بمیرد و به پدر سمبولیک و قانون تبدیل شود  و نیاز به فرزندش و دیگری یا مادر در فیلم برای تحول دارد. زیرا این دو قطب مخالف، همزاد یکدیگر و همیپوند با یکدیگر در یک گفتمان هستند و مرگ یکی بدون مرگ دیگری ممکن نیست. «مرگ اسمیت بدون مرگ نئو ممکن نیست، همانطور که مرگ اسمیت و  نئو بدون مرگ و پایان پدر و ماشین جبار و  مرگ رابطه نارسیستی/رئال ماشین/انسان، ظالم/قربانی ممکن نیست. همانطور که  «مرگ دیکتاتور بدون مرگ قهرمان و ناجی ممکن نیست» و ظهور جامعه مدنی، نسل ضد قهرمان و دولت و قانون مدرن که لازم و ملزوم یکدیگرند. همانطور که پایان «شکست و بازتولید بحران» بدون عبور از این بازی متقابل نارسیستی/پارانویید میان همه اقشار جامعه و دولت/جامعه مدنی، دولت دیکتاتور/روشنفکر پارانویید ممکن نیست و مرگ یکی بدون مرگ دیگری ممکن نیست. همانطور که با عبور از برداشتهای ساده لوحانه چون عدم «امکان شطرنج بازی با گوریلها» و  حالات سیاه/سفیدی و غیره است که سرانجام هر چه بیشتر « سیاست مدرن ایرانی و سیاستمداران مدرن ایرانی» متولد می شوند. زیرا همه جا و همه ی این پدیده ها،  در واقع واقعیت نمادین، سوژه های تمنامند یا تمتع طلب و ماشینهای میل هستند که بسادگی حاضر نیستند جایشان را به دیگری بدهندو از لذت و کیف و امتیازاتشان بگذرند.  نه تنها حکومت نمی خواهد لذت و کیف چندجانبه «نماینده واقعی خدا و قانون بودن» را از دست بدهد و نه این روشنفکر پارانویید و تراژیک  می خواهد تمتع نارسیستی خویش و فیگور تحت ستم خویش را از دست بدهد.  کیف و  تمتع و امتیازات نهفته در «نقش و بازی هیستریک» خویش را  از دست بدهد. قربانی بودن  دارای لذت و تمتع فراوان است. بی دلیل نیست که شهادت و یا حس قربانی بودن و شدن برای این جامعه یک گفتمان محوری است، چه برای حاکمیت یا برای نیروی مقابل و اپوزیسیون.

 به زبان ساده تر و ملموس تر، یعنی این امکان بوجود می آید یا که از درون این لنگ درهوایی کنونی و فلج شدن کنونی وارد صحنه  وفضایی بشویم که دوباره به من و به تو و به دیگری، به دولت و جامعه مدنی امکان بدهد، هم بهتر ببینیم، هم بهتر با خویش و دیگری وارد ارتباط شویم و هم به شیوه های نوین کُنش دست پیدا بکنیم. ازینرو طرح شناخت ماتریکس و نوع رابطه خویش با دیگری و غیره مطرح می شود تا اول فهمید چرا فعلا فلجیم و دچار انسداد هستیم، چرا باز هم با توهمات و خیالبافیهای نارسیستی درباره خشونت حریف جبار و یا «ناتوان بودن جهان غرب و لگن بودن ناوهای جنگی او»، در واقع خودمان و کشورمان را به مرز فاجعه ای نو و تشدید بحران شدیتر می کشانیم. چرا نمی توان گفت که این فلجی فقط به خاطر بد بودن و خشونت طرف مقابل است و چنین ادعای همگانی بیشتر حکایت از معضل ما و ناتوانی ما از دیدن خطای ساختاری ما می کند و میل کودک بودن ما تا اینکه از قدرتمند بودن طرف حکایت بکند. زیرا واقعیت موضوع این است که این حکومت در تمامی تاریخ سی ساله اش اینقدر ضعیف و مضحک و دچار گسست چند گانه نشده است که الان است. همانطور که این حکومت و دولت با توجه به شرایط منطقه و شکست دیکتاتوریهای سابق، در واقع در یک موقعیت استثنایی قرار گرفته است که بتواند جاو  نقشی مهم مثل ترکیه بازی بکند. اما برای اینکار بایستی او بر این توهمات نارسیستی/پارانویید خویش و در رابطه اش با غرب چیره شود و با ایجاد رابطه ای نو و سمبولیک با غرب، همراه با احترام و نقد متقابل، حال از این امکانات نوین سیاسی،اقتصادی و غیره برای ایجاد شکوه دوباره کشور و حتی اگر بخواهد رشد یک «اسلام مدرن در منطقه» و در کنار کشورهایی چون مصر و غیر تلاش بکند. همانطور که اگر جامعه ما تا حدودی از میل «قیام و انقلاب» خوشبختانه گذشته است، از تجربه اش یاد گرفته است و «بهار عربی» را تکرار نمی کند، اما همزمان نمی تواند «تحول مدرن و ساختار مدرن» را بوجود آورد و ناتوان از این حرکت مهم است.

موضوع کوری و ناتوانی از دیدن این موضوعات و امکانات و فضایی است که توسط آن باز می شود. موضوع دیدن فلجی  وچلاقی خویش در لحظه ای است که سیب هر چه بیشتر آماده و رسیده است. یا به زبان طنز و با استفاده از مثلی سبزواری از کتاب «کلیدر»، موضوع این است که چرا « وقتی گرگ به گله حمله می کند، سگ ما تازه ریدنش می گیرد» و نیروی مدرن ما  در لحظات مهم تاریخی که بایستی دست به عمل و تحول بزند، فلج و ناتوان می شود. ازینرو یک نیروی مدرن نمی تواند «حکومت را به عنوان دشمن و دیکتاتور محض» ببیند، زیرا این یک دروغ و خطای نارسیستی است که فقط باعث بازتولید خشونت و شکست بیشتر ما و در نهایت حفظ حکومت می شود. بلکه بایستی به عنوان جامعه مدنی و روشنفکر مدنی او را به «مسئول دولتی و دیگری» بببینم که دارد از مقامش تخطی می کند و دیکتاتوربازی در می آورد. ما بایستی هر چه بیشتر ازین خشم عمیق و هراس عمیق نسبت به دیگری رهایی پیدا بکنیم و وارد عرصه مدرن «رقابت سیاسی با حریف» شویم و دقیقا این گفتمان را بر حریفی اجبار بکنیم که این را نمی خواهد. زیرا آن صحنه نارسیستی و پارانویید و ادامه اش بیشتر شکست ما و جامعه مدنی است، با آنکه همین دولت نیز در همان مسیر ضعیف و ضعیف تر می شود و آخر کار بایستی مثل صدام و قذافی دنبال سوراخ موش بگردد. موضوع این است و وقتی هر چه بیشتر وارد این عرصه شویم و این «فضای نو را لمس بکنیم»، آنگاه می بینیم که سوالهایی مثل اینکه «خوب ما هم تغییر برخورد بدهیم اما او باز هم می کشد و هر انتقادی را به زندان می اندازد»، چرا دچار خطا و اشتباه و ناشی از یک جا و چشم انداز غلط و نارسیستی در رابطه با  دیگری است و چرا با مرگ قهرمان، دیکتاتور ماندن نیز دیگر امکان پذیر نیست. زیرا او می تواند منتقد ر ابه زندان بیاندازد، اما این منتقد که از خشم نارسیستی عبور کرده است، می داند و می بیند که چطور و به چه وسیله مدنی، مدرن و قانونی از جانش و  یا از حقش دفاع کند و همزمان مرتب به گونه ای که هر عدالت خواهیش تکرار و نهادینه ساختن صحنه «دولت مدرن، مسئول مدرن/ شهروند مدرن» است و گویی با زبان بی زبان بی زبانی به او می گوید:« آن دوران و آن ترسها گذشت، اجازه نمی دهم دیکتاتور باشی، حتی مرا هم بزنی فقط مسئول دولتی و قانونی هستی که از وظیفه و قانون تخطی کرده است و اینگونه می بینی که با این تخطی ات با چه اشکال مختلف اعتراض روبرو شوی». یا  چگونه با راههای متفاوت جمعی این ساختار تخطی کننده را هر چه بیشتر مجبور به تغییر به قانون مدرن سازی، چگونه بازی و سیاست پارادوکسیکال را یاد بگیری و اینکه سرانجام هرکس «سر جای درستش قرار بگیرد»، چه رهبر، چه دولت و رئیس جمهور، چه مجلس با جامعه مدنی و متخصص و دگراندیش و احزاب سیاسی. زیرا مشکل ما این است که «هیچ کس و هیچ چیز سر جای درست و مدرنش نیست» و این ناشی از همان ساختار و روابط غلط است و حال با این تغییر جا می توان به این کمک کرد که سرانجام هر چیز و هر کس سر جایش قرار بگیرد  و گفتمان «دولت مدرن، ملت و شهروند مدرن» سرانجام به تحول نهایی وساختاری خویش در جامعه ما دست یابد و آن هم به وسیله  چالش و دیالوگی  فقط یک راه نیست بلکه مرتب راهها و امکانات جدید بوجود می آورد.

 

باری دوستان!  آنجا که دیگران «واقعیت و بدیهیات» می بینند، واقعیت روزمره می بینند، شما بایستی بتوانید «واقعیت نمادین و ماشین میل ببینید» و اینکه « هیچ چیز» بدیهی نیست، همه چیز ساختار و رابطه، گفتمان میان ماشینهای میل و سوژه های تمنامند یا تمتع طلب است.  پس آنجا که این واقعیت نمادین به حالت «واقعیت بدیهی» ظاهر می شود،. این کلک و حیله گفتمان و ماشینهای میل است تا  تا جاودان بماند و شما قادر به تغییرش و یا دیدن امکانات تحولش نباشید، همانطور که وقتی می بینی حتی روشنفکر در کنارت نیز نمی خواهد این واقعیت نمادین را بییند،بایستی بدانی که او در حال تولید میل و تمتع و کیف و امتیاز سنتی خویش است و این تمتع و میل اوست که نمی گذارد ببیند و از امتیازات جا و مکان فعلی خویش بگذرد. حتی اگر از آن در رنج باشد اما باز هم امتیازاتی دارد که برایش مهم است و او را ناتوان از دیدن خویش/دیگری و پیوندش با دیگری، نیازش به دیگری می کند. زیرا  هر دو  یک سوژه و تن تمنامند و  ماشینهای میل هستند، مثل شما و من. حتی اگر این سوژه بیشتر دچار «تمتع و ناسوژگی» و میل قتل دیگری باشد ، یا دچار میل پارانوییا و قتل پنهان پدر و دیگری باشد، اما باز هم یک ماشین میل و یک تن تمنامند است، یک ماشین میل دیکتاتور و یا یک تن و سوژه تمتع طلب و پارانویید است. یک بدن و ساختار تمنامند و ماشین میل است که مرتب در چالش با دیگری برای حفظ و یا ایجاد مازادی نو و میلی نوست و اینگونه مرتب همزمان اختلال و فضایی برای تحول و تمنای نو، میل نو بوجود می آورد. زیرا همه و  کل صحنه همان «دریای نور ماشینهای تمنا و میل» است که نئو و من و شما در آن قدم می زنیم، در آن حضور داریم ، جزوی از آن هستیم و در چالش با دیگری هستیم، به سان ماشینهای میل متفاوت و سوژه تمنامند متفاوت و همزمان نیازمند دیگری.

 

پانویس 1: همانطور که با چنین نگاهی می توانیم ضرورتهای کنونی تحول مدرن جامعه ما و فضاهای مختلف جدید تحول یا سرکوب نو را لمس و درک کرد، از آنها برای تحول استفاده کرد و  برای ضرورت گذار به یک «وحدت در کثرت نو» در عرصه های مختلف و به شیوه های مختلف. اما این بحثی دیگر است که امیدوارم بزودی و در چندهفته آینده، با انتشار کتاب جدید الکترونیکم با نام احتمالی « روانکاوی سیاست و تحولات سیاسی ایران» به آن بپردازم و چشم اندازی دیگر و متفاوت بر روی آن و راه حلهای عملی و نوین آن بگشایم. چشم اندازی که طبیعتا همیشه از جهاتی ناکامل، ناتمام و نیازمند چشم اندازهای دیگری فلسفی، جامعه شناختی و غیره است. زیرا نگاه ما نیز مثل ما نیازمند یکدیگر است و یکایک ما مرز دیگری و نظر دیگری و نیز نیاز دیگری هستیم و بالعکس. همانطور که این مطلب بزودی در سایتها نیز منتشر می شود پس از نقد و چالش اولیه و بهترشدنش در فیس بوک.

 

پانویس2: برای درک بهتر فیلم ماتریکس و اصولا این گونه تحولات مشابه بایستی نقد روانکاوانه با نقد دلوزی تلفیق شود، همراه با شناخت دقیق مرزها و تفاوتهای آنها، بویژه که در فیلم ماتریکس ما با مباحث فراوان دلوزی روبرو می شویم و اینکه چگونه مرزها شکسته می شود و ماشین، انسان می شود و انسان، ماشین. چگونه واقعیت یک مجاز است و مجاز، واقعیت دیگر است و اینها به هم تبدیل می شوند. همانطور که این مباحث را می توان با کمک نقد روانکاوی نیز به شیوه دیگر توضیح داد. نقد اولیه ژیژک بر بخش اول فیلم ماتریکس دارای ضعفهای ناشی از عجولانه نگری او در نقدش بر بخش اول ماتریکس و کلا کمبود نقد روانکاوانه است که در آن زمان در نقدم بر بخش اول «فیلم ماتریکس» به نام «روانکاوی ماتریکس فیلم ماتریکس» به آن پرداخته ام در عین اینکه به قدرتهای نگاه این استاد  بزرگ در نقدش اشاره کرده ام و از آن استفاده کرده ام. 

نقد بخش اول فیلم ماتریکس  را می توانید در کتاب الکترونیکی ذیل و از صحفه 43 تا 52 بخوانید

 

http://www.sateer.de/2009/08/blog-post_16.html

 

 

 

ادبیات:

½ http://zamaaneh.com/idea/2007/06/post_118.html

3/ من این موضوع را آنزمان در این مقاله مطرح کردم بدون آنکه بدانم که  این تحولاتی که می بینم به جنبش سبز می انجامد. زیرا کار علمی، پیشگویی و فال بینی نیست.

http://zamaaneh.com/analysis/2009/06/post_1004.html

4/ در این مقاله در آن زمان این مبحث «شطرنج بازی با گوریلها» و خطای درون آن را نقد کردم، در کنار نقد مباحث دیگر

http://www.sateer.de/2009/08/blog-post_16.html

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.