سالروز بهمن، شورش روشنفکران ادعاگر، یا بلوای ملّایان ارتجاعی

بالاخره، بازهم بزرگداشتِ روز شادیِ حاکمیت ملّایان دون، برای رسیدن به حکومت و سلطانی ای که هرگز در خواب و رویا هم نمی دیدند، فرا رسید. آنرا باید شورش روشنفکران ادغاگر نامید، یا بلوای ملّایان ارتجاعی قرون وسطایی؟!
محمد رضاشاه با حذف تاریخ اشغالگران دینی و جایگزین کردن پادشاهی کورش بزرگ، افتخار ملّی می آفریند،امّا روشنفکر ادعاگر بخاک بوسیِ حجاز میرود و خسی در در میقات آن می شود؟!

سالروزِ"بهمن"

شورش ِ ادعا گران روشنفکری

یا 

بلوای سیاهِ مُلّایان؟

 

بالاخره، بازهم بزرگداشتِ روز شادیِ حاکمیت ملّایان دون، برای رسیدن به حکومت و سلطانی ای که هرگز در خواب و رویا هم نمی دیدند، فرا رسید.

شورش روشنفکرانِ ادعاگری که:

 حذف تاریخ تفکرِ ملّایی، یعنی تاریخِ هجرتِ مردی دهاتی از صحراهای حجاز، از دهی به دهی دیگر را به آن مرد بزرگ، شادباش نگفتند تا به این سیه روزی نیفتند و هزاران در هزار، بی دفن و کفن، شام مُردار خوارانِ سیاه اندیش نگردند.

شورش روشنفکران ادعا گری که:

شعار "خوشبختی کارگران" را سر می دادند و از "سهیم بودن" آنان در سودِ کارخانه ها، پشتیبانی نمی کردند.

شورش روشنفکرانِ ادعاگری که:

شعارِ "زمین از آنِ دهقانان" است را سر می داندند، امّا از "اصلاحات ارضی" در کشور، پشتیبانی نکرده به بخش انحرافی آن

نمی پرداختند.

شورش روشنفکرانِ ادعاگری که:

از" بیسوادی مردم و کودکان ایرانی"، بویژه بلوچ ها در روستاها، مانندِ گلسرخی در دادگاها اشک می ریختند، امّا

اگر آنها را به دهات دشتیاری و بشاکرد روانه می کردند، به خاطر نداشتن امکاناتِ شهری، از اندوه، گریه سر می دادند.

شورش روشنفکرانِ ادعاگری که:

شعار "بهداشت و مدنیّت" سر می دادند، امّا اگر آنها را به خانه های بهداشتِ دهات طوفان زده‌ی سیستانِ روانه می کردید، اگر شش ماه از سربازی شان را در انجا می گذراندند، فرار را بر قرار ترجیح می دادند.

شورش روشنفکرانِ ادعاگری که:

اگربا "بورس دولتی و پولِ" همین مردمِ محروم،  به دانشگاهای مغرب زمین و سوربُن فرانسه می فرستادید و با ویکتورهوگو، ولتر، دیدرو،  فرانتس فانون و سارت،  هم مصاحبه می نمودی، مانند بازرگانِ مهندسِ فیزیک، با آفتابه برای وضو گرفتن از هواپئیما، در فرودگاِ فرانسه پیاده می شدند ویا مانند دکترعلی شریعتی، اباذر غفاری از خاندان دزدان حجاز را سمبل آزادی جوانان میهن می کردند و فاطمه ۱۶ ساله‌ی دو شکم زاییده را، سمبل فمنیستی زنان مدرن جهان معرّفی می نمودند.

شورش روشنفکرانِ ادعاگری که:

 عالیترین مدارج اروپایی را در دانشگاه های مهد تمدن و مدرنیته‌ی اروپایی، در لندن، آمریکا و فرانسه می گرفتند، به جای اینکه به مطالعه‌ی ژرفِ " مفاهیمی پایه ای، مانند:

"مدرنیته و مدرنیسم، هومانیسم فلسفی، سیاسی، اقتصادی و دموکراسی غربی و سکولاریزم" را بخوبی می آموزند و نتایج تجربی آنرا در بازگشت به هممیهنانشان می آموزاندند، " انجمن و کفندراسیون های اسلامی" ایجاد نموده، به تبلیغ آن فلسفه ای می پرداختند که در روزگار "چوپانی و شتر چرانی حجاز ۱۴۰۰ سال پیش"، حتّا خود عربهای کلاسیک، مانند ابوسفیان و معاویه و نضربن حارث به دان، می خندید و تمسخر آنان هنوز، در آن کتاب  می درخشد.

شورش روشنفکرانِ ادعاگری که:

کمترین آگاهی و دانشی، از کوچکترین قاعده وقوانین سیاسی، که نخستینِ آن "سازش سیاسی" با قدرت حاکم می باشد نداشتند.

با ابر قدرتی در کشورشان حاضر به گفتگو و سازش نشدند، که آن برنامه‌ی رفرمیستی جامعه را تدارک دیده بود، کشورشان را به پاریس خاورمیانه تبدیل کرده، نگهبان آرامش و گهواره‌ی آسایش منطقه نموده بود.

 خواهش و تقاضای سازشِ ابر قدرتی را نپذیرفتند که درآن زمان کَسی در آن چنان قدرتی هر گز، وارد سازش با اپوزسیون خود نشده بود. نه سالازار، نه پاپادوپولس و نه حتّا ضیاالحق پاکستانی با آن فقر و فاقه در جامعه، هیچکدام تا آن روزگار، با چند خیزش در خیابان، وارد چنین سازشی نشده بود.

امّا در عوض ، همین شورشگران انقلابی، اکنون سی سال است که فریاد کرکننده ای در مقابل همین جانیان تاریخی و ارتجاعی ایران بر باد ده،  برای سازش، جانانه التماس می کنند و با اصلاح طلبان دینی عمامه به سر و نعلین به پاهای حکومتی،  بر سر یک سفره‌ی سیاسی نشسته و انتخابات تاییدی سر می دهند.

شورشِ روشنفکرانِ ادعاگری که:

چهل سال پس از حاکمیتِ چنین دونانی که بزرگترین اقدام تاریخی شان،  اول شدن در لیست اعدام های جهانی، کشتن بالاترین افرادِ سیاسی کشور در بالاترین درجات شخصیتی با کارد آشپزخانه و ترور است، هنوز با یکدیگر در اختلافند.

با حکومتی که: نام آوری شان، در دزدیهای میلیاردی و آتش بیاری و سردمداری تروریسم و آفریدن جنگ و آشوب در منطقه و خشک گرداندن سر زمین و انداختن مردم حتّا از آب آشامیدنی است، هنوز هم پس از چهل سال، در خارج از کشور، به اندازه‌ی مجاهدین و طالبانی های افغانستان، شعور سیاسی در امر ائتلاف و اتحادهای سیاسی ندارند واز "خود محوری و سکتاریسم حزبی و سازمانی" گذشته‌ی خویش دست بردارنیستند.

باری! به گفته‌ی اندیشمند سیاسی مان، داریوش همایون،

شورشِ روشنفکرانِ ادعاگری که:

حتّا از دانستنِ "نام انقلابِ" خود نیز عاجز بوده و دانش و سواد نام گذاری انقلاب شان را نیز نداشتند و هیچ گونه "ماهیت و "مضمونی" بر نام آن ننهاده آنرا "انقلاب بهمن؟!" نامیدند. این ادعاگرانِ روشنفکری، در دانشِ اجتماعی و سیاسی،  حتّا ازپدران یک قرن پیشِ خود نیز، یک قرن فاصله داشتند. زیرا آنان، انقلابِ خود را "مرداد ماه" ننامیده گفتند: مشروطه. یعنی جمهوری و برقراری قانون و انتخابات و دموکراسی.

محمد رضاشاه با روحیه ای ملّی و با خطراتی بزرگ، تاریخ اشغالگران دینی را بر می دارد و تاریخ  بزرگترین کنشگر ملّی یعنی کورش را مبنای تاریخ کشور می گذارد، امّا روشنفکرِادعاگر روشنفکری، به بوسه زدن بر خاک حجازی دشمن می رود و "خستی در میقات" آن میشود؟!

تقی شهرام می شود و مبارزشانه به شانه‌ی خودرا به جرم اندیشه ای دیگر، می سوزاند و توکّلی می شود و رفیقِ چریکِ سازمانی خود را در مخللفت با دیدگاه سیاسیِ خویش، ترور می کند؟!

 

باری! از سوی دیگر باید بگوییم که:

  بلوایِ سیاه ملّایان ارتجاعی ای که:

بزرگترین چهره‌ی مُلّایی آنها، به جرم داشتنِ "اندیشه‌ های واپس گرایانه‌ی عصر حجری و ضد آزادی زنان و خلافِ قوانین نوین مدنی"، بردار کشیده شده بود.

شورشِ ملّایانی که تا چهل سال پس از حاکمیت سیاسی بر کشور، بزرگترین مسئله‌ی دولتی اش" رفتن یا نرفتن زنان در میدان ورزشی است."

بلوای سیاه‌ِ ملّایان ارتجاعی ای که:

برای حکمِ پوشش زنان، بر چهره‌ی بهترین دختران نوجوان کشوَر، دسته های "تحریکی اسید پاشیِ سازمان یافته" می سازد و دسته های ترورش در کشورهای خارجی و مهدِ تمدنها. نیروهای سیاسی و بهترین فرزندان دانشور کشور را ترور می کند و سر می بُرد.

بلوای سیاه‌ِ ملّایان ارتجاعی ای که:

دلاری هفت تومان را به مرزِ ۱۴۰۰۰ تومان کشانده و چندین سَد مدرسه و سَدها بمیارستان و آپارتمانهای سر به فلک کشیده برای حزب الله لبنان و فلسطین و سوریه و حتّا آفریقا بنیان می نهد و در عوض، فرزندان و نو باوگان بلوچِ ایران زمین، در کناره‌ی زرّین دریای مکران و چابهار، نه تنها از داشتنِ مسکن و مدرسه و بیمارستان محرومند، که در نبودن آب آشامیدنی به پاکستان و و مسقط، مجبئورِ به مهاجرت های دسته جمعی  گشته اند.

بلوای سیاه‌ِ ملّایان ارتجاعی ای که:

در روزگارِ تلاشِ انسان، برای فتح و ظفرنمونی بر کرات آسمانی و کهکشانی، در مجلس قانون گذاریش، هنوزهم تا امروز، حیران در "بند کردنِ ازدواج با دختر بچه های ۹ ساله‌ی" کشورَ است.

بلوای سیاه‌ِ ملّایان ارتجاعی ای که:

کشور را پس از انداختن جنگی هشت ساله و به کشتن دادن یک ملیون جوان ایرانی در آن جنگ، از "آب و نان و شرف و ملیت و حیثیت تاریخی" انداخته، دریا ها، رودخانه ها، سدها، قناتها و کاریزها را خشک و تخریب نموده، اینک با ایجاد کنفرانس لهستان، آنرا به "دروازه‌ی یک تهاجم جهانی" کشانده است.

در پایان نیز البته، "سد آفرین برادعاگران روشفکری ای" که هنوزهم برای از میان برداشتنِ به گفته‌ی برترندا راسل، "چنین اژدهایی"، چهل سال است که با فال زدن، به جان هم افتاده اند که:

"دموکراسی، قانون حقوق بشری، برابر حقوقی و سکولاریزم" شان را شاهی کنند یا جمهوری؟

و هنوز تا آنجا "غیر سیاسی و بی ظرفیت اند و در "دام خود خواهی های فردی" گرفتار، که نمی دانند اگر:

به راستی، "دمکرات و حقوق بشری" باشند، سیستم "شاهی مشروطه و جمهوری مشروطه" آنقدر فرقی ندارند که چهل سال زیر "نعلین و عبای ملّاهای قرون وسطایی" به بند کشیده شده از حیثیت ملّی بیفتند.

                                                              با سپاس های بیکران بر: روشنفکرانِ مدرن و 

                                                                              بی ادعای ما!

ازیز دادیار

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: