کیفیت سواد علمی و فلسفی آقای سروش

غلط اندازی درمورد علم و فلسفه


در غلط اندازی آقای سروش درمورد علم و فلسفه نیز یاد آوری آنچه که او پیشتر در بارۀ "تضاد دیالکتیکی" نوشته است، کافی بنظر می رسد. سروش در این نوشته سعی کرده است به اقتباس از مولفین ضد سوسیالیست، نادرستی مثالهایی را که لنین در مورد رابطۀ دیالکتیکی در ریاضیات آورده است، با غلط اندازی بعنوان کشف خود جا بزند. اما چون سروش به تبع زمینۀ تحصیلاتش اطلاعی از ریاضیات ندارد، مثالی که آورده است و می بایستی نظر لنین را در این مورد رد می کرد، به عکس موید نظر لنین از آب در آمده است. در این رابطه اشاره کنم

 

 

 

دوستان مقاله ای را در رابطه با سخنرانی اخیر و صحبت آقای سروش در برنامۀ پرگار برای من فرستاده و نظر مرا در بارۀ صحبت های وی در باب "علم و فلسفه" خواستند. از آنجایی که قریب چهل سال پیش از من در بارۀ نوشتۀ وی «تضاد دیالکتیکی» نظر خواهی کرده و من مقاله ای در آن باره نوشته بودم، بی مناسبت ندیدم همان را تکمیل و منتشر کنم. با این توضیح که من در اینجا صرفا به کم و کیف معرفت آقای سروش از علم و فلسفه اشاره خواهم کرد و به موارد خاص نظراتش در سخنرانی و برنامۀ مذکور نخواهم پرداخت. چون ارزیابی کم و کیف سواد او روشن کنندۀ کیفیت نظرات اخیرش نیز خواهد بود. 

اول اینکه به جهت اعتقاد سروش به مابعدالطبیعه یا متافیزیک و عدم اتکای مابعدالطبیعه به تجربه و منطق، درک او از علم و فلسفه غیر منطقی است، لذا نظراتش در موارد یاد شده نیز طبعا غیر منطقی خواهند بود.

دوم اینکه آقای سروش فاقد تحصیلات آکادمیک لازم در علم و فلسفه و دقت ناشی از تحصیلات کافی برای اظهار نظر در این موارد است. از اینرو حتی نظرات وی در مورد فلسفۀ باصطلاح اسلامی نیز مشمول این اشکالات عمده هستند. به سخن دیگر، نظرات وی در علم و فلسفه به سبب عدم تحصیلات علمی و فلسفی (بعنوان شرط لازم و کافی دخالت در این موارد)، اساسا نادرستند. 

سوم اینکه اظهارات وی در مورد فلسفه و علم در قحط الرجال علم و فلسفه در ایران خصوصا در میان اپوزیسیون نوعی غلط اندازی است، چون او از محتوای علمی و فلسفی مسائلی که به آنها اشاره می کند بی اطلاع است و از آنها صرفا برای اظهار فضل سوء استفاده می کند. 

برای توضیح این تشخیص ها در ادامه نمونه هایی را از نوشته های وی می آورم تا موضوع روشنتر شود. در انتهای مقاله نیز با بررسی مثال مورد استفادۀ سروش علیه ساختار دیالکتیکی علم ریاضی در « تضاد دیالکتیکی» روشن خواهم کرد که هر سه مورد منفی که در بارۀ سواد آقای سروش یاد آوری کردم، صادق اند.

تحصیلات آکادمیک سروش در داروسازی و حد اکثر در «شیمی تجربی» است که نه علم بلکه مهندسی (شیمی) محسوب می شود. لذا تحصیلاتش ارتباطی با علوم دقیقه، فلسفه و خصوصا فلسفه علمی ندارد! و از این بابت او حق اظهار نظر در این موارد تخصصی را که نیازمند تحصیلات تخصصی هستند، ندارد. بینش و روش او در پرداختن به مسائل علمی و فلسفی نیز بینش و روشی سیاسی به منظور تاکید بر تصورات متافیزیکی خویش و تخطئۀ مواضع دیگران بوده است. چون مطالعات وی در فلسفه نیز بعنوان مثال از صافی «فلسفه سیاسی» پوپر گذشته است که باز ربطی به فلسفه به مفهوم علمی و منطقی آن نداشت. کمااینکه پوپر باوجود شهرت سیاسی تفلسفش در محافل ضد سوسیالیستی، از معلمی مدارس استعماری انگلیس در زلند نو به استادی در "مدرسۀ اقتصاد لندن، بخش سیاسی(!)" رسیده و به سبب عدم تحصیلات لازم استاد فلسفه نبوده است، بلکه به لحاظ محل کارش نیز به فلسفۀ سیاسی پرداخته است! یعنی موضوع و محل کار پوپر با فلسفۀ سیاسی مربوط اند که ربطی به فلسفۀ علمی و علوم دقیقه ندارند. کمااینکه پوپر برکشیدۀ محفل سیاسی ماوراء محافظه کار «مون پلرین» و حمایت شده از سوی کسانی نظیر فردریش هایک متخصص اقتصاد نئولیبرالیستی بوده است. لذا تمامی آنچه که پوپر در حوزۀ علم و فلسفه علمی نوشته است، در ارتباط با ضدیت با سوسیالیسم بوده است. همچنانکه بینش و روش پوپر از ابتدا در مخالفت با مکتب وین تا نوشته هایش علیه افلاطون، هگل و مارکس متکی بر مخالفت سیاسی با آنها بوده است. و اگر در این مخالفت مسائلی از علم و فلسفۀ علمی را مطرح کرده است، جهت توجیه مخالفت سیاسی اش با نظرات آنان بوده است. حتی زمانی که پوپر در نقد خویش به نظرات نجومی هگل پرداخته است، با نگرش و پیشفرض مخالفت سیاسی با هگل به غلط با آنها مخالفت کرده است (1). یعنی پوپر موضوعات "علمی" را به وسایل مبارزه سیاسی تبدیل و تقلیب کرده است. لذا سروش نیز در اقتباس ناشیانه از پوپر در فقدان سواد اساسی آکادمیک از علم و فلسفه با پرداختن از منظر سیاسی به آنها، از آنها جهت تخطئۀ سوسیالیسم سوء استفاده کرده است. یعنی ارتباط سروش با علم و فلسفه در اقتباس ناشیانه از پوپر نه برای درک و تحقیق علم و فلسفه بلکه جهت سوء استفاده از آنها برای مخالفت با سوسیالیسم بوده است. در ادامه نشان خواهم داد که اصل "ابطال پذیری" پوپر نیز محلی از اعراب در علم نداشته و اساسا متناقض و نادرست است.

به این ترتیب به لحاظ تحصیلات و معلومات و اقتداء سروش به پوپر نه تنها ضرورتی در اعتبار منطقی نظرات وی نیست، بلکه بعکس به این روال سروش با نگاه سیاسی به علم و فلسفه (جهت رد نظرات سیاسی مخالف) بی اعتباری منطقی نظراتش را در رابطه با علم و فلسفه آشکار کرده است. 

در توضیح مورد اول ابتدای مقاله یادآوری می کنم از آنجایی که منطق خلاصه بیان کلامی امور تجربی است، هرآنچه که نظیر متافیزیک یا مابعدالطبیعه تصور و تعریفش متکی بر تجربه نباشد، خارج از علم، عقل و منطق بوده و به تخیلات ذهنی مربوط می شود که نمی توانند موضوع بحث علم و فلسفه بعنوان مباحث منطقی باشند. از اینرو اعتقاد سروش به مابعدالطبیعه، ضد علمی و ضد منطقی یا ضد فلسفی بودن نظرات او را اساسا و اصولا ثابت می کند. لذا آنچه او در این موارد بنویسد و بگوید جز تخیلات ذهنی و کلام بی اعتبار مابعدالطبیعی نیست. 

در توضیح مورد دوم که دقت و خصوصا دقت منطقی از شرایط لازم در دخالت در موضوعات علمی و فلسفی است، یادآوری می کنم که سروش فاقد این هردو است و رجوعش به علم و فلسفه تنها بابت اظهار فضل بدون اطلاع از محتوای دقیق آنهاست! کمااینکه اعتقاد او به مابعدالطبیعه لازم می دارد که هر اظهار نظر وی در بارۀ علم و فلسفه مربوط به و مشمول دفاع از مابعدالطبیعه باشد؛ درحالیکه از علم و فلسفه (بعنوان امور ضرورتا منطقی مرتبط با تجربه) نمی توان برای دفاع از مابعدالطبیعه که ضد تجربی و غیر منطقی است، استفاده کرد. یعنی نظرات وی به سبب اتکا به مابعدالطبیعه از نظر منطقی ذاتا متناقض اند.

بعنوان مثال در کتاب "علم شناسی فلسفی ..." که قریب به اتفاق محتوای آن ترجمه مقالات دیگران است ولی آقای سروش با الحاق یک مقاله (که جهت تطویل ظاهری دوقسمت شده است) بنام تالیف شخصی غلط اندازی و قالب کرده است، در مقالۀ خویش به نقل از پوپر از سر بی دقتی «هرمان ویل» را که ریاضی دانی آلمانی بود، اطریشی نامیده است! سخن اینست که در جملۀ مورد نظر نیازی به ذکر وطن آن شخص نیست، مگر بابت اظهار فضل که به نتیجۀ غلط منجر شده است. چون کسی که ضروری می بیند از وطن ریاضیدانی نام برد، دستکم می بایستی دقت کند که آنرا درست بنویسد. این گونه موارد نشان می دهند که توجه سروش به علم و در این مورد ریاضیات، صرفا تا حدی است که اظهار فضل کند درحالیکه محتوای مربوطه غلط است. 

آقای سروش در همان مقاله که به باقی مقالات ترجمه شده از دیگران نمی خورد، در بحث از مقام تجربه در علوم جدید، در یک مورد از قول "منطق و روش شناسی کلاسیک تجربه را در مقابل استقرا" بیان کرده است. در حالیکه صرفا فهم نادرست آقای سروش از موضوع منجر به چنین بیان نادرستی شده است. کمااینکه در تناقض با این بیان چند سطر پائین تر در محدودۀ همان منطق و روش شناسی کلاسیک از قول ابن سینا "قضیۀ تجربی را محصول مشترک استقرا و قیاس" نامیده است. 

بیان دونظر متناقض باهم در مورد «تجربه» از نقطه نظر فلسفه کلاسیک در یک پاراگراف، بدون درک و اشاره به این تناقض، نشان دهندۀ عدم دانش سروش نسبت به فلسفه اسلامی و کلاسیک است!

برای آنکه خیال آقای سروش و کسانی را که دایم دم از اصل ابطال پذیری پوپر می زنند، از نظر فلسفی و علمی راحت کنم به دو موضوع اساسی در این مورد اشاره می کنم. مورد اول محل اِعراب این اصل کذایی در علوم دقیقه است. در کنفرانس «واقعیت میکروفیزیکی و فرمالیسم کوانتومی (اوربینو، ایتالیا، 1985)» که هم پوپر و هم راقم در آن سخنرانی داشتیم. پس از سخنرانی من در صحبتی که با جان ویلر از زعمای فیزیک آمریکا (استاد فاینمن معروف) داشتم، آقای ویلر صراحتا تاکید کرد که اصل ابطال پذیری پوپر در هیچ نظریه فیزیکی مورد توجه قرار نگرفته است! و به عکس (همچنانکه من نیز معتقدم) اصل اثبات تجربی (اثبات پذیری) اساس و اعتبار همۀ نظریه های قدیم و جدید فیزیک را تشکیل می دهد! 

از نظر من نیز اشکال اساسی درک پوپر از علم این بود که او به سبب کم دانشی نسبت به تاریخ علوم و عدم اطلاع از کیفیت نظریه های علمی متوجه نبود که نظریه های علمی همواره با اتکا به تجارب پیشین و جهت توضیح نتایج ملاحظات و اندازه گیری های تجربی تقریر شده اند!

مورد دوم تساهل پوپر در توضیح این اصل در کتابش "منطق تحقیق" (اصل آلمانی) است که "نظریه های ساده را از آنجایی که قابلیت ابطال پذیری شان بیشتر (ساده تر) است علمی تر دانسته و هندسۀ اقلیدسی را بعنوان «نظریۀ ساده» بیشتر و بهتر قابل ابطال پذیری می شمارد". درحالیکه هندسه اقلیدسی به جهت عدم وجود انحنای صفر (ضروری در این هندسه) در طبیعت (یا تجربه) اصولا قابل تجربه نیست تا بتوان به این طریق ابطال یا اثبات پذیری اش را ثابت کرد؛ هندسۀ اقلیدسی چه از نظر تجربی و چه از نظر منطقی صرفا غلط است! و از اینرو به عکس نظر پوپر نمی تواند علمی محسوب شود! چون حتی باصطلاح "تعریفات" اولیۀ این هندسه نظیر مورد «نقطه» تحت عنوان "آنچه که بی بُعد است" به سبب عدم تعریف «بُعد» در این هندسه، تعریف منطقی محسوب نمی شود. لذا باقی ساختمان هندسه ای که متکی بر چنین اشکالات منطقی باشد، نیز از نظر منطقی غلط است. به همین سیاق نظرات پوپر در مورد مکانیک نیوتنی نیز فاقد اعتبارند. چون به نظر من هرچند مکانیک نیوتنی گذشته از نادرستی اساسی آن به تعبیر پوپر نظریه ای ساده است و می بایستی بهتر قابل ابطال پذیری باشد، اما همچنانکه هیلاری پوتنام نیز اشاره کرده است، وضعیت حتی در مورد این مکانیک نیز آنچنانکه پوپر ساده انگارانه پنداشته، غیر از آنست که پوپر تصور می کرد. محققین دیگر نیز نظیر من معتقدند که پوپر از منظر متحجر مکانیکی به علم و فلسفۀ علمی نگریسته است. و نه اینکه نظرات فلاسفه "مخالف" را تحلیل و رد کند بلکه اولا با ترجمۀ غلط و تفسیر شخصی از این ترجمه ها تفسیر های خودرا از نظرات آنان تحلیل و رد کرده است. ثانیا بعوض تحلیل و نقد نظرات فلاسفۀ مذکور "انگیزه های" آنان را مورد نقد قرار داده است که در واقع "روانکاوی" مبتنی بر تصورات شخصی پوپر از "انگیزه" های آنان و نه نظرات بیان شده در آثارشان است (1)! سروش هم در اقتباس ناشیانه از پوپر نه اینکه به نظرات و نوشته های دیگران توجه کند بلکه بدنبال انتقاد از "انگیزه" های آنانست که به تصور خود در نوشته های آنان کشف کرده است. 

من سابقا به تسامح پوپر اشاره کرده ام که باوجود مخالفت سیاسی اش با دیالکتیک خود «اصل ابطال پذیری» را بعنوان نفی دیالکتیکی «اصل اثبات پذیری» پوزیتیویست های حلقۀ وین عَلَم کرد. اما سواد علمی پوپر که فاقد تحصیلات علمی بود اجازه نداد که به سخافت این اصل پی برد (1). شهرت عمومی این اصل نیز متکی بر قابلیت استفاده سیاسی از آن بر ضد ماتریالیسم دیالکتیک است که متکی بر اثبات تجربی بشمار می رود. 

در توضیح غلط اندازی آقای سروش درمورد علم و فلسفه نیز یاد آوری آنچه که او پیشتر در بارۀ "تضاد دیالکتیکی" نوشته است، کافی بنظر می رسد. سروش در این نوشته سعی کرده است به اقتباس از مولفین ضد سوسیالیست، نادرستی مثالهایی را که لنین در مورد رابطۀ دیالکتیکی در ریاضیات آورده است، با غلط اندازی بعنوان کشف خود جا بزند. اما چون سروش به تبع زمینۀ تحصیلاتش اطلاعی از ریاضیات ندارد، مثالی که آورده است و می بایستی نظر لنین را در این مورد رد می کرد، به عکس موید نظر لنین از آب در آمده است. در این رابطه اشاره کنم که قصد من دفاع از لنین نیست بلکه توضیح کیفیت سواد آقای سروش بواسطۀ دخالتش در این مورد فلسفی است. 

لنین در مقاله "دیالکتیک چیست" اعمال "+ و - " و اعمال "دیفرانسل و انتگرال" را بعنوان مثالهایی از تضاد دیالکتیکی در ریاضیات تفسیر کرده است. چون تفسیر مثال " + و - " قابل اعتراض نیست، مخالفین دیالکتیک ماتریالیستی یقۀ مثال دوم را گرفته اند و سروش از زبان آنها ولی بنام خود «تابع اکسپونانسیل» به توان ایکس (2) را که دیفرانسیل و انتگرال آن یکی هستند مثال آورده است تا نادرستی نظر لنین را نشان دهد. درحالیکه چون حضرات و سروش از ریاضیات سر رشته ای ندارند لذا متوجه چند موضوع اساسی نشده اند. نخست اینکه این نظر لنین تفسیری از اعمال ریاضی است و نه بیش. کمااینکه دیگران تفسیر های دیگری از موضوعات علمی دارند. یعنی در مثل مناقشه نیست! 

از آن گذشته "تابع اکسپونانسیل" باتوان ایکس (2) تابعی استثنائی و خاص است و نه تابعی عمومی که بتوان استدلال عامی را بر اساس آن بنا کرد. چون استثنائا به عمد انتخاب توان خطی در این تابع، نه تنها دیفرانسیل و انتگرال آن یکی هستند، بلکه هردو مساوی خود تابع نیز هستند. به سخن دیگر در مورد این تابع خاص (!) اعمال دیفرانسیل گیری و انتگرال گیری از این تابع چون مساوی خود تابع هستند، عملا بی معنی محسوب می شوند. لذا این تابع مصرف واقعی در علم ندارد. همچنانکه حتی این گونه انتگرال را "انتگرال نامناسب" می نامند (3). در حالیکه در مورد توابع دیگر اعمال دیفرانسیل و انتگرال تابع منجر به توابع متفاوتی می شوند که بعضی این تفاوت توابع منتج از اعمال یاد شده توام با ارتباط میان توابع منتج را به "رابطۀ دیالکتیکی" میان آنها مربوط شناخته اند. کمااینکه تضاد دیالکتیکی که از عصر هراکلیت و افلاطون در فلسفه مطرح بوده است، شامل ارتباط ذاتی بین عناصر متضاد است. اما به هر صورت ما از مثال خاص نمی توانیم نتیجه گیری عام منطقی بکنیم. بلکه اگر قصد ما رد دیالکتیکی بودن مصالح عمومی ریاضی است می بایستی از مثالهای عمومی استفاده کنیم. 

اما تابع مذکور تنها (!) تابعی است که به سبب تعمد در ناروایی توان خطی ایکس آن، هرسه کمیت و یعنی خود تابع، دیفرانسیل تابع و انتگرال تابع مساوی هم از آب در می آیند. و از اینرو این تابع هیچ مصرفی در ریاضیات و فیزیک ندارد. و در هر مورد مصرف آن باید توان ایکس تابع را به توان دیگری تغیر داد و بعد محاسبه کرد. چون این تابع نسبت به هیچ تبدیلی متقارن (اینواریانت) نیست تا بتوان به درستی از آن انتگرال گرفت، درحالیکه می بایستی تابع زیر انتگرال و نتیجۀ آن که در انتگرالهای مناسب عدد نتیجه می دهد، نسبت به تبدیلات ممکن تغییر نکند. اما تابع مثال آقای سروش نسبت به هیچ تبدیلی نامتغییر نیست. کما اینکه حتی نسبت به تبدیل متغییر ایکس از مثبت به منفی نیز تغییر می کند. یاد آوری می کنم که در حالات عمومی توان تابع یاد شده محتوی مضربی عددی و یا توان مربع ایکس است. دیفرانسیل و انتگرال تابع عمومی اکسپونانسیل در هر کدام از این موارد و یعنی در حالت عمومی که می بایستی در ریاضیات مورد نظر باشد، بعکس تصور آقای سروش متفاوت از همدیگر اند و نظر آقای سروش غلط است. یعنی هرگاه همچنانکه در ریاضیات ضروری است، تابع اکسپونانسیل را با توانی عمومی (مثلا مضرب عددی برای ایکس و یا توانی از ایکس) در نظر بگیریم، نظر آقای سروش در تساوی دیفرانسل و انتگرال تابع غلط خواهد بود. لذا صرفا در حالت مهمل باتوان ایکس تنها که مصرف علمی ندارد، تصور آقای سروش ممکن است و در موارد منطقی مستعمل در علم این تابع که همواره مضرب یا توانی از ایکس برای تابع مذکور در نظر گرفته می شود، نظر وی غلط است. یادآوری می کنم که روابط خطی نظیر توان خطی ایکس اصولا در ریاضیات و علم "تریویال" یا بی معنی و یا پیش پا افتاده بوده و مبین هیچ اطلاعی نیستند، لذا بی مصرف اند. 

اما حتی از این ظرایف مسئله نیز (که از سر آقای سروش و پیشروان او زیاد اند) بگذریم، تابع مثال زده شده جمع دو تابع سینوس هذلولی ایکس و کوسینوس هذلولی ایکس است که اولا بعنوان کمیات روی منحنی هذلولی قائم بر همدیگر بوده و به این معنی قابل تعبیر به "متضاد" همدیگر محسوب می شوند. و از جانب دیگر این دو تابع "متضاد" هم به این معنی هستند که یکی دیفرانسیل دیگری و یا انتگرال دیگری محسوب می شود (4). یعنی تابع مورد مثال آقای سروش که می بایستی نادرستی نظر لنین را روشن می کرد، جمع دوتابع هذلولی "متضاد" هم است که همچنانکه لنین تفسیر کرده است، یکی دیفرانسیل و یا انتگرال دیگری محسوب می شود. به این ترتیب مثالی که آقای سروش برای رد تفسیر لنین ازدیالکتیک در ریاضیات آورده است، اتفاقا موید تفسیر لنین است.

(1) بنگرید به این مقالات من: 

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=32416.

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=21597

ـ در منابعی که در زیر آورده ام فلاسفه و متخصصینی نظیر ر. ب. لوینسون، والتر کافمان و موریس کورنفورث نظرات فلسفی پوپر را بدقتی بیش از آنچه که در امکان پوپر و طرفدارانش هست، نقد کرده اند. مثلا لوینسون در کتابش (دفاع از افلاطون) آشکار کرده است که (نقل به مضمون): پوپر در آثار انتقادی اش بجای نقد نظرات فلاسفه دیگر صرفا در پی تبلیغ نظرات خود است. او در باره نظرات پوپر نسبت به افلاطون مینویسد: پوپر در نقد افلاطون نوشته های افلاطون را نه اینکه تکرار بلکه تفسیر (!) میکند: او این نوشته ها را عمدا بطرزی تفسیر کرده است که یک نوشته "توتالیتر" از آنها در آورد. پوپر برای اینکار حتی به ترجمه غلط (!) و جانبدارانه نوشته های افلاطون (از یونانی قدیم ) نیز دست زده است. 
پاسخهای بعدی پوپر به این ایرادات نه اینکه آنهارا برطرف کند بلکه نشان دادند که ایرادات مذکور به پوپر کاملا درست اند.
ـ همچنانکه من بجهت عدم تحصیلات تخصصی پوپر در فلسفه و علوم در مقالات مرجع داده شده استدلال کرده ام، فلاسفه حرفه ای یا اساتید فلسفه در دانشگاه پوپر را فاقد صلاحیت شناخته اند. درستی نظر من و همکاران را نیز میتوان در این واقعیت دید که باوجود سعی بسیار او و سیاستمداران دست راستی اروپا هیچ کرسی دانشگاهی در فلسفه به پوپر داده نشد و او به "مدرسه اقتصاد لندن، بخش سیاسی" که یک مرکز تبلیغاتی سیاسی سرمایه داری انگلیس محسوب میشود "تبعید" شد. 
از دلایل عدم صلاحیت پوپر در نظر متخصصین دانشگاهی اشتباهات عمده پوپر در نقل قول هائی بود که مورد انتقاد قرار داده است. مثلا والتر کافمان نشان میدهد که: پوپر از ترجمه های غلط انگلیسی آثار هگل بنفع نظرات غلط خود نسبت به هگل سوء استفاده کرده است: نظیر ترجمه غلط از هگل به انگلیسی که به فارسی می شود "دولت رژه (سمبل) خدا دردنیاست". یا اینکه مینویسد: پوپر از نوشته های مهم هگل و بنظر میرسد از تمام بعضی از متون اصلی هگل، که محتوی موارد مورد انتقاد پوپر هستند، مطلع نیست. پوپر در کار خود صداقت ندارد (بر خلاف تاکیدش که بدنبال صداقت علمی است) و از رجوع به متون اصلی ضروری موارد نقد خود صرفنظر کرده است. 
کافمان معتقد است که: پوپر بعوض نقد نظرات مشخص فلاسفه مورد انتقادش به روانکاوی آنها پرداخته است: "پوپر نه اینکه دلایل این فلاسفه را ملاحظه کند بلکه در بیشتر موارد انگیزه آنها را (بنظرخویش) نقد کرده است." این یعنی نقد روانکاوانه و نه استدلال منطقی و تحلیل فلسفی. و یعنی پوپر اول تفسیر میکند و بعد نه اینکه دلایل متن بلکه صرفا محتوی تفسیر خود از آنها را نقد میکند. 

Ronald Bartlett Levinson: In defense of Plato, Russell & Russell, 1970, ASIN B0006C2PG4؛

Walter Kaufmann: Hegel: Legende und Wirklichkeit (PDF) In: Zeitschrift für philosophische Forschung Band X, 1956, 191–226 ؛

Maurice Cornforth: The Open Philosophy and the Open Society: A Reply to Dr. Karl Popper’s Refutations of Marxism, New York: International Publishers, 1968.

exp (x). (2) 

Improper integral. (3) 

exp(x) = cosh (x) + sinh (x). (4)

منبع: 
asre nou
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: