آب بردن لبخندها!

سروده ای از نرگس اليكايي

اشك ها يم طعم آب و دريا 

را از ياد برده است 

بر چهره ام شياري تلخ نشست

چگونه به آب و دريا بينديشم 

اينكه آب مايه ي آفرينش است 

خدا رفت شراب بياورد  

ابري تلو خوران مست 

بر تركمن صحرا نشست 

باران ببين 

كه زيبايي را از خود گرفتي

و انديشه ام را 

كه آب، سر چشمه  آفرینش است  

با تو ويراني به خانه آمد 

دفتر كودكان از واژه ها خالي شدند  

و خانه ها از آنها، 

انسان ها در سيل مي غلتند 

اسب ها در گِل و لاي 

خدايا 

باران و  رود بايد به سر چشمه 

آدمها به خانه ها برگردند

رود پا را فراتر از گليم خود نهاده است 

خدايا رنگ ها افول كرده اند

گلستان سبز نيست 

گالان اوجااااا !  

پير صحرا ! 

رودها عصيان كرده اند 

كاش شال خود را به خشكسالي ما ببرند 

كاش اسب ها اسب ها 

به صحرا برگردند 

اينك چطور تركمن ها با آب آشتي مي كنند 

چطور باران بر شانه عشاق مي نشيند 

عاشقان چطور به رنگ ها برگردند 

و آن پيراهن ها 

كه با هزار پروانه و گل مي رقصيدند 

.

خدااااا!

بي گمان من ديوانه ام 

خدا در تعطيلات 

با عشاق اش فرشته ها 

گرگم به هوا بازي مي كند  

با اين همه من از او دست بر نمي دارم 

خدايا مردم ما را به زندگي برگردان 

اسب ها را از تركمن ها نگير 

رنگ هاي دلفريب را از عشاق 

صحرا بايد گلستان باشد 

لبخند ما را آب برده است 

خدايا لبخند ما را به ما بر گردان 

برگرفته از: 
ایمیل دریافتی
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: