از انشان تا ایرانشهر

اهمیت هخامنشیان در تاسیس دولتی است که در آن امکان گذار بشریت از مرحله تمدن های بسته دولتشهری به دولتی جهان گستر فراهم گردید. ساسانیان هشت سده پس از آن واقعه تاریخی، با تاسیس ایرانشهر (دولت ایران) موفق به ارایه اصطلاحی حقوقی در مناسبات بین المللی دوره باستان گردیدند. در این تاسیس حقوقی-ایرانشهر- حاکمیت، قلمرو و ساکنان قلمرو مستقل از فرمانروا تعریف گردید. به این ترتیب ایرانی و انیرانی ساکن در قلمرو ایرانشهر در تبعیت از دولت شهروندانی یکسان به حساب آمدند. این تحولی بود بزرگ در دوره باستان.

                                                           

   از زمان تاسیس نخستین دولت فراگیر ِ جهانی، بوسیله کوروش بزرگ پادشاه انشان (529-559ق.م)  تا زمانی که ایرانشهر به منزله یک مفهوم سیاسی در زمان سلسله ای که اردشیر بابکان ساسانی ( 180- 242ب.م) بنیاد نهاد، پا به عرصه وجود گذاشت، این مرز و بوم کهن یک دوره تاریخی طولانی ِ تقریبا هشتصد ساله را پشت سر گذاشته بود. هدف از این نوشتار بررسی تحول در ساخت دولت های باستانی هخامنشی، مقدونی، اشکانی، ساسانی و پی جویی عواملی است که انتقال از یک دولت به دولت دیگر را در دوره باستان ضرور ساخته بود.

  گذار از نظام دولتشهری به نظام جهان گستر

پایه گذاری دولت هخامنشی (550-330ق.م) با نام دولتشهری بنام «انشان» و پادشاه آن کوروش بزرگ پیوند خورده است. این دولتشهر جزیی از تمدن بزرگ ایلامی بود. تمدن ایلامی درحدود 3200( ق.م) در تاریخ پدیدار شد و نزدیک به سه هزار سال دوام آورد. در آغاز پیدایی این حوزه تمدنی هنوز اقوام گوناگون آریایی در منطقه حضور نداشتند، اما در سده های پایانی عمر تمدن ایلامی، قبایل آریایی از کوههای زاگرس عبور کرده و شعبه هایی از آنها توانسته بودند تمدن های کوچک تری را که بعضی از آنها تا حد دولتشهرهای جدید ارتقا یافته بود، بوجود آورند. یکی از این تمدن ها، دولتشهری است  که بر حسب نام قومی اش« پارس» نامیده شد. داریوش بزرگ (549-486ق.م) از پارس به عنوان واحدی مستقل یاد می کند:« اینها مردمانی هستند که من بیرون از پارس گرفتم...مادی، ایلامی، پارتی آریانی(هروی), باختری....»(سنگ نوشت DSe). و یا «منم داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه در پارس ...»(سنگ نوشت DBa) . از سنگ نوشت های داریوش چنین بر می آید که پارس قلمرویی مستقل است که در درون آن تمدن های کوچکتری از پارسیان شکل گرفته اند مانند «هووادیچیه»(سنگ نوشت DB بند 43 ). از سوی دیگر در لوح معروف کوروش بزرگ (598-530ق.م) بنیادگذار امپراتوری هخامنشی نه از پارس سخنی در میان است و نه از شاخه های دیگر آریایی. کوروش در لوح معروف اش ، خود را چنین معرفی می کند:«من کوروش هستم ... شاه انشان...» و یا در همان لوح از زبان مردوک خدای بابل چنین آمده است:« او[مردوک] دستش[دست کوروش] را گرفت، کوروش شاه انشان، او نامش را اعلام کرد..»(سنگ نوشت  CB). دولتشهرهای بزرگ و مهمی که بنا بر این لوح به تصرف کوروش در آمدند مانند بابل، سومر، اکد و آشور همه از تمدن های باستانی وغیر آریایی هستند. دولتشهرهایی که به تصرف کوروش درآمدند، تمدن های کهن و نخستینی بودند که عناصر بنیادین تمدن بشری مانند خط،، قابل فهم کردن زمان از طریق رصد ستارگان، تکنیک ذوب فلز، ایجاد سیستم های آبیاری  و تدوین احکامی برای اداره اجتماع ، در درون آنها پرورش یافته بود. این تمدن ها پس از صدها سال درخشش تمدنی، از جهت سیاسی به عصر زوال وارد شده بودند و بویژه یورش های مداوم آشور به دولتشهرهای مجاور، تمدن های بزرگ بین النهرینی را در معرض انحطاط و نابودی قرار داده بود. در میان تمدن های کهن، دولتشهر بابل یک نمونه کامل از تمدنی بسیار پیشرفته را عرضه می کرد. بنا به داده های باستان شناسی، نبونید(555-539ق.م) آخرین پادشاه بابل با برهم زدن سنت های جاری در بابل و دولتشهرهای تابع آن در صدد اصلاحاتی در احکام مرسوم در بابل برآمده بود. اصلاحات نبونید، نتیجه ای معکوس ببار آورد، و با واکنش بخشی از بابلیان روبرو شد. نتایج بحران آفرین ِ اصلاحات نبونید از نگاه مردوک خدای بزرگ بابل  در لوح کوروش بازتاب یافته است. قشرهایی که منافع شان از بی اعتنایی نبونید به آداب پرستشگاه ها و احکام خدای بزرگ بابل -مردوک - آسیب دیده بود، بنا به روایت لوح ِ کوروش به مردوک متوسل شدند و مردوک کوروش پادشاه انشان را به تصرف بابل و برانداختن نبونید دعوت کرد. « [مردوک] به او (کوروش) فرمان داد، به سمت شهرش(شهر مردوک/ بابل) برود، و او را(کوروش را) در راه بابل به راه انداخت». تسخیر بابل بدون جنگ و با تسلیم نبونید، مدیون همراهی سومریان، اکدیان و دولتشهرهای پیرامونی و بویژه حمایت پیروان مردوک در درون بابل بود-« آنگاه مردوک خدای بزرگ، قلب بزرگ بابلیان را(مسخر من کرد) در حالی که هر روز پرستش او را تداوم بخشیدم...»- (لوح کوروش). در لوح ِ گاه شمار رویداد های تاریخی بابل که حوادث سال های پایانی زوال حکمرانی نبونید و تسخیر بابل بوسیله کوروش را ثبت کرده است، تصویر روشن تری از رویداد ها ی واپسین روزهای حیات سیاسی بابل ارایه می گردد. بنا بر این گاه شمار، کوروش پیش از غلبه بر بابل، دو قدرت بزرگ ماد در هگمتانه در شرق بابل و قدرت لیدیه را در غرب بابل از پای درآورده بود. با این پیروزی ها کوروش شاه انشان، عملا بابل را پیش از تصرف به محاصره درآورده بود. پیروزی ها ی کوروش در زمانی بدست آمده بود که اصلاحات نبونید، از جهت سیاسی به تفرقه در میان بابلیان و مخالفت کاهنان انجامیده بود. «جالب است که طبقه روحانی که خود نبونید از درون آنها برخاسته بود، کوروش را به عنوان منجی خود برگزیدند»(تاریخ بابل لئوناردو.کینگ ترجمه رقیه بهزادی ص274). کوروش سیاست مداری زیرک بود. او توانسته بود، در راس اتحادیه ای از مخالفان بابلی  و غیر بابلی ِ نبونید، مانند اکدیان و سومریان و مخالفان درونی  در بابل(پیروان مردوک) قرار گیرد. محاصره بابل و اتحاد کلیه مخالفان نبونید با کوروش، جایی برای مقاومت نبونید باقی نمی گذاشت. در لوح کوروش که نویسندگان آن به احتمال زیاد از کاهنان مخالف نبونید بودند، وزن زیادی به نقش  و اراده مردوک در پیروزی کوروش داده شده است. چنین نقشی را باید بر قدرت کاهنان بابلی که اهداف خود را در پوشش مردوک که تندیسی بیش نبود، بیان می کردند ، تفسیر کرد.   کوروش پس از تسخیر بی دردسر بابل، سیاست هوشمندانه دیگری را به اجرا گذاشت. سیاست «بابل محوری» نبونید را کنار گذاشت، و دولتشهرها و قبایل را در پیروی از خدایان و احکام مورد نظرشان آزاد گذاشت تا هر تندیسی یا خدایی را که به آن خو کرده اند ستایش و پرستش کنند. به اجرا گذاشتن آزادی باور ها و تعدد خدایان موجب گردید که هر گونه اتحاد عملی علیه خودش(کوروش) منتفی گردد. در استوانه تاریخی کوروش سخنی از باور اعتقادی بنیان گذار شاهنشاهی هخامنشی در میان نیست. در عبارت های لوح، ستایش های فراوانی از جانب کوروش نسبت به مردوک خدای بابل دیده می شود. در این لوح سخنی از اهورا مزدا نیز گفته نشده است. دلایل زیادی وجود دارد که نشان دهد هخامنشیان  در زمان کوروش ، باور مزدایی دارند. اما کوروش، مردوک را به عنوان خدای بزرگ بابل ستایش می کند، اما این ستایش دلیل کافی بدست نمی دهد که خود کوروش مردوکی باشد. کورش بیش از هر چیز فرمانده ای کاردان، سیاست مداری روشن بین و شکیبا بود.

 رهایی از بند کاهنان

   کوروش را باید بنیاد گذار نظریه تفکیک  آیین، حقوق و سیاست در عصر باستان به حساب آورد. در تمدن های در خشان پیش از عصر کوروش حقوق (در مفهوم احکام)، باورها و رسوم آیینی و سیاست درهم تنیده بودند. شاید نبونید نیز اصلاحاتش در مسیر چنین تفکیکی تدوین شده بود، اما روش تند روانه او در کاستن از شان خدایان و تغییر سریع احکام سنتی رایج در بابل و دولتشهرهای اقمار آن موجب شکست او را فراهم کرده بود. کوروش متوجه شده بود که انتزاع قدرت سیاسی و استقلال نسبی بخشیدن به سیاست ، از راه آزاد گذاشتن تنوع باورهای دینی و احکام( مقررات پذیرفته شده سنتی/  حقوق) بهتر در تحکیم قدرت مؤثر واقع می شود. به این ترتیب او خدایانی  را که نبونید از آنها سلب حیثیت و صلاحیت کرده بود، بار دیگر به پرستشگاه هایشان باز گرداند. اما خدایانی که کوروش با احترام به سومر و اکد و پرستشگاه های دولتشهرهای دیگر باز گردانده بود، تا حد زیادی جلال و جبروتشان فرو ریخته بود. در لوح کوروش در این باره چنین آمده است:« خدایان سومر و اکد را به رغم خشم خدای خدایان، نبونید به بابل برده بود[آورده بود]، آنها را در میان شادی، به دستور مردوک ، در معابدشان در منزلی که دل را شاد می کرد، قرار دادم، همه خدایانی که من به شهرهایشان بازگرداندم... [تا] درازای زندگی مرا... بخواهند».  بنابر این خدایان به شهرهایشان بازگشت داده شدند تا مردم شکر گزار شاه پیروز باشند و طول عمر کوروش را بخواهند. تفکیک نسبی قدرت سیاسی از باور آیینی و احکام پرستشگاهی، تدبیری سنجیده در انتقال دستاوردهای تمدنی  از دولتشهرهای کهن و انتشار آن در گستره جهان، بوسیله نظام جهانی هخامنشیان بود. چنین تفکیکی نبایستی به معنای سکولار اندیشی کوروش و نظام فراگیر جهانی که او بنیاد گذاشت فهم گردد. مفهوم سیاسی واژه سکولار متعلق به دورانی است که دین هایی که بشارت دنیای مستقل اخروی می دادند به ایدئولوژی دولت مبدل گردیدند. خدایان بین النهرینی در اصل نمادهای های کیهان شناسی –خورشید ، ماه و ستارگان- و مجردات عقلی، در تمدن های کهن (سومری، آشوری و بابلی...) بودند، که به تدریج جنبه قدسی نیز پیدا کرده بودند و کاهنان از طریق مراسم و آداب ادواری و یا روزانه ، احکام حقوقی و سیاسی را به نام آن خدایان مبدل به وجدانیات عامه می کردند. با گذشت زمان، این نمادهای ِ الگویی استقلالی یافتند و احکام اداره اجتماع و مقررات نظام اداره دولتشهرها منتسب به آنها شد. هر دولتشهر نمادهایِ الگویی خود را داشت و تعدد این نمادها ، مانعی بزرگ در راه ادغام و یا همکاری دولتشهرها را فراهم می کرد. آیین های باستانی در دولتشهرهای بین النهرینی همه آیین هایی دنیوی بودند که کاهنان رنگی از معنویت بدانها می زدند. نبونید که این باورها و رسومات را مانعی بر سر راه اصلاحات خود می دید، به رسوم پرستشگاه ها بی اعتنایی کرد و از انجام مراسمی که به معنای تایید مقررات مرسوم کاهنان بود امتناع ورزید. «او در هنگام مراسم بزرگداشت خدای بزرگ به کویر پناه می برد تا در مراسم ویژه پرستشگاه ها شرکت نکند»(Religions historie- gyldendal ص75).

 واقعیت آن بود که این خدایان (نمادهای ستایشی ) در قد و قواره محدود دولتشهرها کارکرد داشتند. دولتشهرها پس از چندین سده تکامل تدریجی درخشان بنیادهای لازم برای ورود به یک نظام سیاسی فراگیرتر که بتواند مقررات فراگیرتری را پذیرا باشد آماده شده بودند. برای چنین انتقالی بایستی نظام های کهن ِ دولتشهری پذیرای نظمی می گردیدند که احکام کهنه منتسب به خدایان  نتوانند در مسیر پیوند دولتشهرها خللی بوجود آورند. پیوند درهم تنیده و تفکیک نشده پرستشگاه و فرمانروا، با رشد تکنیک و تمدن تکامل یافته دولتشهرهای کهن ،هماهنگی اش را از دست داده بود. برای رفع این ناهماهنگی، راه چاره، آزادی ِعمل بیشتر فرمانروا از مناسبات دست و پا گیر، محدود و کهنه پرستشگاهی و بی نیاز کردن او از پایبندی به احکام منجمد و ناکارای کاهنان بود. مجموعه اقدامات کوروش در راستای چنین تفکیکی قرار گرفت. تفکیکی که در ادامه خود، راه را برای ورود بشریتِ  دوران باستان به دوران جدیدی از مناسبات که دامنه شمول گسترده تری داشته باشد، گشود. بشریت از دوران بسته مناسبات دولتشهری به دوران مناسبات جهانشمول امپراتوری گام نهاد. زمینه چنین گذار دوران ساز و تاریخی به دست کوروش بزرگ رقم خورد. در مسیر تحقق چنین سیاستی بود که کوروش شاه ِ دولتشهر کم اهمیت "انشان" مبدل به شاه شاهان قلمرویی گردید که از دره سند ، آسیای میانه ، شمال آفریقا تا یونان را در بر می گرفت. در چنین قلمرو وسیعی خدایان دولتشهرها قدرت شان رو به کاستی نهاد، پرستشگاه ها و کاهنان نفوذشان محدود شد، و در عوض فضا برای تبادل فرهنگ، دانش و بازرگانی در جهان گسترده گردید.  

انشان کجاست؟

 حال این پرسش مطرح می گردد که این انشان – خاستگاه کوروش- کجاست و چه سرنوشتی پیدا کرد؟ این پرسشی است که تا کنون پاسخ قانع کننده ای برای آن یافت نشده است. اما نکاتی که می توانند ما را به سوی یافتن پاسخ هدایت کنند از جمله عبارتند از 1- انشان شهری در قلمرو تمدن باستانی ایلام بوده است. 2-  منابع کهن آشوری و اکدی از وجود تمدن انشان در سال های 2122 تا 2334 پیش از میلاد یاد کرده اند. 3- کوروش بزرگ در کتیبه خود از سه تن از نیاکانش – کمبوجیه اول، کوروش اول و چیش پیش نام می برد که پیش از او در انشان شاه بوده اند. فرض را میتوان بر این گذاشت که کوروش ، همه شاهان هخامنشی پیش از خود در انشان را، نام برده است. بنا بر این ورود پارس های هخامنشی به انشان ِ ایلامی بایستی از زمان چیش پیش و تقریبا جدید بوده باشد. در ضمن معلوم نیست که پارسیان به تدریج  و در طی مدتی طولانی در انشان ساکن شدند و بافت جمعیتی آن را تغییر دادند یا در زمان چیش پیش با زور سلاح دولتشهر ایلامی انشان را، تصرف کرده و بر آن حاکم گردیده اند. با تطبیق نسب نامه هایی که کوروش و داریوش در کتیبه های خود ارائه داده اند میتوان چنین نتیجه گرفت که پارس های هخامنشی برای نخستین بار در زمان چیش پیش بر دو دولتشهر پارس و انشان فرمانروایی کرده اند. پس از چیش پیش فرمانروایی یکی از پسران-کوروش اول ، پدر بزرگ کوروش بزرگ- در انشان و پسر  دیگر- اریامنه نیای داریوش بزرگ – در پارس مستقر گردیدند. در ضمن در گاه شمار بابلی نبونید از کوروش به عنوان شاه پارس نیز یاد شده است. این انتساب می تواند به دلیل وابستگی تباری کوروش به پارس ها بوده و یا به جهت آن باشد که دولتشهر پارس در زمان کوروش بزرگ از اقمار انشان بوده باشد. در هر حال انشان ِ ایلامی با حکومتی پارسی تخته پرش خاندان هخامنشی در تاسیس شاهنشاهی جهانی آنان محسوب می گردد. 

 از دولتشهر انشان تا کنون نشانه ای بدست نیامده است. قلمرو تمدن ایلامی در خوزستان امروزی و سرزمین های پیرامون آن واقع شده بود و دولتشهر شوش مرکز این تمدن بشمار می آمده است. اما از محل قرار گرفتن انشان تا کنون نشانه ای بدست نیامده است. ویلیام سامنر در کاوش های باستان شناسی انجام گرفته در روستای ملیان در بیضای فارس براین باور است که انشان باستانی را در آن منطقه یافته است، و تعدادی از باستان شناسان سر شناس ایرانی نیز قانع شده اند که دیگر در خوزستان و بختیاری به دنبال انشان نگردند. اما تیشه های کوچک باستان شناسان کنجکاو هنوز در یافتن انشان تاریخی حرف آخر را نزده است.

 داریوش اول تثییت کننده نظام جهان گستر باستانی

  درست است که پایه های گذار از تمدن دولتشهری و انتقال آن به تمدن  جهان گستر باستانی بوسیله کوروش بزرگ گذاشته شد، اما تحکیم و تثبیت چنان نظامی بوسیله داریوش بزرگ عملی گردید. دوره نسبتا کوتاه فرمانروایی کمبوجیه (530-522پ.م)-فرزند کوروش – صرف تصرف دولتشهرهای دیگر و تامین راه های ارتباطی در زمین و دریا بین آنها گردید. پس از تسخیر مصر و شمال آفریقا بوسیله کمبوجیه، یک موج گسترده مخالفت و شورش علیه او در میان سپاهیان و دولتشهرها بر پا گردید. داریوش در سنگ نوشته مفصل و تاریخی خود در بیستون(DB) حوادثی را که از زمان مرگ کوروش بزرگ و بقدرت رسیدن پسرش کمبوجیه رخ داد و در نهایت منجر به قدرت یابی خودش-داریوش - گردید را با جزییات شرح داده است.  در کتیبه بیستون چگونگی به قدرت رسیدن بردیای دروغین(گئومات مغ) به تفصیل تشریح شده است. گزارش داریوش با تحول بزرگ سیاسی و اجتماعی که از کوروش آغاز و بوسیله کمبوجیه با  جدیت پی گیری و بوسیله خودش(داریوش) تثبیت گردید مطابقت کامل دارد. در مسیر این تحولات از قدرت کاهنان کاسته شده بود، دولتشهرها استقلال شان به سود یک نظم سیاسی بزرگتر بی رنگ گردیده بود و دولت هخامنشی به قدرت و قلمرو فراگیر جهانی مبدل شده بود. دور بودن سه ساله کمبوجیه از پارس، انشان و بابل برای تسخیر مصر و دولتشهرهای شمال آفریقا، فرصت مناسبی را در اختیار مخالفان روند شاهنشاهی سازی قرار داده بود. کاهنان و صاحبان امتیاز از دست داده دولتشهرها در این سه سال خود را تجدید سازمان دادند و کاهنان بار دیگر به میدان آمدند.  در مرکز توطئه نیز کاهنی (مغی) از منتسبان دربار هخامنشی قرار گرفت. این کاهن، مغی است به نام گئومات که از  اسرار درون پرده دربار خبر داشت و می دانست که بردیا برادر کمبوجیه با صلاحدید کمبوجیه مخفیانه به قتل رسیده است. با شنیدن خبر بازگشت پیرزمندانه کمبوجیه و سپاهش، گئومات با این عنوان که او بردیا، پسر کوروش است خود را شاه خواند و سیاستی در تقابل با روند ادغام گری دولتشهرها در  یک دولت فراگیر شاهنشاهی را، به اجرا گذاشت، مانند معافیت از خدمت سپاهی گری و بخشیدن مالیات برای مدت سه سال . این تصمیمات به معنی دادن امتیاز به اقشار صاحب امتیاز  وابسته به پرستشگاه ها در دولتشهرها و تضعیف بودجه ای که برای تدارک و تاسیس نهادهای دولت جهان گستر ضرورت داشت، بود. معافیت از سپاهی گری نیز به معنای نابود کردن ارتشی حرفه ای بود که دولت جهان گستر هخامنشی بدون وجود آن قابلیت تحقق نمی یافت.

  کاهنان در تقابل با دولت جهان گستر

 مرگ ناگهانی کمبوجیه در مسیر بازگشتت به بابل و پارس، موقعیت گئومات مغ(بردیای دروغین) را تقویت کرد. دولت- شهرها و بخش بزرگی از ارتش که از جنگ های طولانی در سر زمین های دوردست خسته شده بود، به تبع گئومات، تمرد را آغاز کردند و شعله های قیام برای بازگشت به دوران سپری شده دولت-شهری گسترش یافت. قیام دولت- شهرها برای گسست از دولت نوپای شاهنشاهی و سیاست های گئومات مغ که در جهت از هم پاشیدن دولت جهانی هخامنشی بود، بطور جدی ایده دولت فراگیر هخامنشیان را در معرض نابودی قرارداه بود. مبنای قدرت هخامنشیان بر اتحاد پارس و ماد و یک ارتش پر تحرک گذاشته شده بود. حال هر سه این نیروها جانب گئومات را گرفته بودند. «آنگاه همه سپاهیان در برابر کمبوجیه یاغی شدند، سپاهیان به طرف او[گئومات] رفتند، و پارس و ماد و نیز مردمان دیگر؛ او[گئومات]شهریاری را گرفت، ...»(بند 11سنگ نوشت داریوش DB). توطئه گئومات در تصرف قدرت در زمانی رخ داد که هنوز کمبوجیه زنده بود و پس از یک سفر جنگی پر مشقت اما موفقیت آمیز در حال بازگشت به پارس بود. توطئه گران می خواستند پیش از ورود کمبوجیه به مرکز قدرت کار را یکسره کنند. مرگ ناگهانی کمبوجیه توطئه گران را در پیروزی شان امیدوارتر کرد. از نگاه داریوش انتقال قدرت به گئومات در اصل به معنای انقراض ایده دولت یگانه فراگیر و فرمانروایی هخامنشیان بود. امری که داریوش حاضر به پذیرش آن نبود. داریوش در کتیبه بیستون طرح خود را برای بازگرداندن دوباره قدرت به هخامنشیان بر سه اصل استوار می کند و تمامی کتیبه در پی توضیح و استدلال این سه عامل است: 1- مشروعیت زدایی خاندانی از گئومات مغ. داریوش می گوید، گئومات با هدف کسب مشروعیت ِ نَسَبی  دست به جعل عنوان زده و به دروغ خود را به خاندان هخامنش منتسب کرده است،.2- مشروعیت دادن خاندانی به قدرت خود. داریوش خود از خاندان هخامنشی است و از جهت سلسله نَسَب برآمده از خاندان هخامنش و دارای ریشه مشترک با کوروش است، لذا خود را وارث مشروع قدرت پادشاهی می داند. 3- ارتقای جایگاه اهورا مزدا از یک باور بومی ِ بخشی از آرییان به یک باور مشروعیت زای فرا دولتشهری. داریوش با طرح چنین نظریه ای ، دریچه های اعمال نفوذ کاهنان دولتشهرها را مسدود کرد. به این ترتیب سیاستی را که کوروش با ملایمت آغاز کرده بود، داریوش با شدت عمل به نتیجه رساند. بنا بر نظریه داریوش، شاه خودش بدون نیاز به واسطه گری معابد و کاهنان، مستقیما از اهورامزدا (الگوی خرد بزرگ) کسب مشروعیت می کند. مرجع مشروعیت بخش، فقط اهورامزداست و به این ترتیب پرستشگاه های گوناگون  در دولتشهرها از مداخله در تعیین فرمانروا و وظیفه مشروعیت بخشی ، منع شدند. همانگونه که قلمرو قدرتِ فرمانروا جهان گستر، و فرا دولتشهری است، منبع مشروعیت زا -اهورا مزدا- نیز قلمرو مشروعیت بخشی اش جهانی می گردد. به این ترتیب منبع مشروعیت بخشی سیاست و حقوق  بطور کلی از کاهنان منقطع و از طریق نماد الگویی اهورا مزدا مستقیما به پادشاه واگذار می شود. با چنین تمرکزی دیگر جایی برای مداخله کاهنان پرستشگاه ها در سیاست باقی نماند، و موانع آیینی  در مقابل گذار از مناسبات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی محدود ِ دولتشهری به گستره ای جهانی ، مرتفع  گردیدند. 

داریوش و گروه کوچکی از متحدان او در یک اقدام غافلگیرانه و کودتا گونه گئومات را می کشند، و قدرت را به خاندان هخامنشی باز می گردانند.  این انتقال قدرت با مخالفت و قیام یکپارچه طرفداران نظم کهنه در بیشتر دولتشهرها حتی در پارس و ماد که پایگاه اصلی هخامنشیان بود، روبرو می شود. پاسخ داریوش به مخالفان و شورشیان سخت و کوبنده است. سرکوب قیام ها در پارس، ایلام، بابل، شوش و دهها دولتشهری که در مقابل «ایده دولت فراگیر» هخامنشی واکنش منفی نشان داده بودند، با شدت به اجرا گذاشته شد. اقدامات نظامی داریوش علیه شورشیان همه جا با پیروزی روبرو بود.  با این پیروزی ها ناقوس زوال قطعی عصر تمدن های دولت شهری به صدا درآمد و عصر «دولت فراگیر شاهنشاهی» تثبیت گردید. با دولت هخامنشی برای نخستین بار دولتشهرها از هند و آسیای میانه تا یونان زیر پوشش یک «دولت فراگیر» قرار گرفت و زمینه برای ارتباط های فرهنگی و مناسبات سهل تر اقتصادی در گستره ای جهانی فراهم شد. اما این دولت جهانی هنوز ایران نامیده نمی شود . این دولت به نام خاندان بنیاد گذار آن «هخامنشی» یا بنا بر رشته تباری دولت «پارس» نام دارد.

   ساخت دولت و شیوه حکومت هخامنشیان

قلمرو دولت هخامنشی از محدوده دولتشهر انشان آغاز و به تدریج و در پی جنگ های مداوم گسترش یافت و تقریبا کلیه دولتشهرهای کهن از آسیای میانه و بخش بزرگی از هند تا مهاجر نشین های یونانی اطراف دریای سیاه و دریای اژه و دولتشهرهای یونان را،  شامل گردید. در این دولت فراگیر، دولتشهرها استقلال سیاسی شان از بین می رفت و یا تضعیف می گردید و هر چندتایی از آنها در درون یک استان یا ساتراپی گنجانده می شدند. ساتراپ یا فرمانده هر منطقه منصوب شاه و موظف به پیروی سیاسی از احکام شاه بود. شاه سیاست هایش را بوسیله یک الیت نظامی پر تحرک به اجرا می گذاشت. این الیت نظامی زیر رهبری مطلق پادشاه بود. در باره چگونگی رهبری و سازماندهی دولت فراگیر جهانی بایستی مباحث جدی در میان نخبگان فکری عصر باستان بویژه در دوران کوروش مطرح شده باشد. این مباحث در روش های کاهنان، نبونید و کوروش به روشنی بازتاب یافته است. با واکنشی که کاهنان در برابر روند دولت فراگیر جهانی نشان دادند، با مرگ کمبوجیه باردیگر طرح نظرات مختلف برای یافتن بهترین شیوه رهبری دولت بالا گرفت.

 هرودوت (484-420 ق.م) تاریخ نگار بزرگ یونان باستان یکی از مجادلات نظری در باره شیوه حکومت در میان هخامنشیان را به صورت شیوایی بیان کرده است. نوشته های هرودوت در باره روش و نظام رهبری دولت در راستای سنگ نوشته های کوروش و بویژه داریوش است. چکیده ای از ترجمه گزارش هرودوت از نشست پارسیانی که علیه مغ ها(از جمله گئومات) اقدام کرده و قدرت را بدست گرفتند و درباره نوع و شیوه حکومت آینده به رای زنی پرداختند در اینجا آورده می شود:

 «اوتانس از شیوه فرمانروایی پادشاهی انتقاد می کند و چنین استدلال می کند که پادشاهی سودی ندارد، زیرا فرمانروا هر کاری می تواند بکند بدون آنکه پاسخ گوی مسؤلیت باشد. اوتانس سپس به حکومت فردی کمبوجیه و گئومات مغ اشاره می کند که خودکامگی شان سبب آبرو ریزی گردید. اوتانس در نقد حکومت فردی می گوید، اگر قدرت را به بهترین مرد دنیا هم بدهید باز خراب خواهد کرد. اوتانس آنگاه به دفاع از حکومت جمعی (منظورش دمکراسی است) می پردازد و چنین استدلال می کند که اولا ارزش حکومت جمعی در نامش نهفته است، یعنی برابری در برابر قانون. دوم آنکه کارکرد حکومت جمعی با کارکرد پادشاهی(حکومت یک فرد) متفاوت است، زیرا همه موقعیت ها بوسیله جمع انتخاب می شود، و افراد مجموعا مسؤلیت درمقابل وظیفه دارند. سپس چنین نتیجه می گیرد که به مونارشی (پادشاهی) خاتمه داده شود و قدرت جمع (دمکراسی) تقویت گردد.

 آنگاه مگابیزوس رشته کلام را بدست می گیرد و در باره شیوه حکومت مطلوب خویش چنین اظهار نظر می کند« من با همه چیزهایی که اوتانس در باره حکومت فردی گفت موافقم، ولی وقتی می گوید قدرت را باید به جمع داد، نشان می دهد که قدرت ارزیابی(قضاوت) او ضعیف است. هیچ چیزی خشونت بارتر از عامه بدرد نخور و احمق وجود ندارد. ما نمی توانیم خود را از گستاخی یک خودکامه رها کنیم و در عوض به سوی عامه گستاخ برویم. چنین چیزی قابل تحمل نیست. هر کاری که یک خودکامه می کند لااقل از روی معلومات می کند، ولی عامه آنرا هم ندارد. آنهایی که دمکراسی می خواهند یعنی بدی پارس را می خواهند. بجای آن یک جمعی از بهترین مردان را برگزینید و قدرت را به آنها بدهید( منظور حکومت الیگارشی است).

 آنگاه نوبت به داریوش می رسد و در باره حکومت مورد نظرش چنین می گوید« مگابیزوس سخنانش در باره دمکراسی درست است ولی در باره الیگارشی درست نیست. انتخاب بین سه گزینه دمکراسی، الیگارشی و مونارشی است که گفته می شود بهترین ها هستند. اما من می گویم که مونارشی از همه بهتر است. زیرا چیزی بهتر از حکومت بهترین مرد نیست. او قدرت قضاوتش بهتر است و جمع را با حکمت عالی  رهبری می کند. او بهتر می تواند، نقشه های جنگی را پنهان کند. اما در یک الیگارشی گاه میل چند نفر به خدمت می تواند موجب دشمنی تلخ بین آنها گردد. این دشمنی می تواند به خشونت و تفرقه انجامد. تفرقه هم باعث جنگ می گردد. پس برای پایان دادن به این وضع باید مونارشی داشته باشیم. حکومت عامه فکر شرارت بوجود می آورد، و آنهم موجب خشونت می گردد. وقتی فکر شرارت در مسایل، عمومی گردد مردان بد یکدیگر را رها نمی کنند،  بلکه بهم می پیوندند و توطئه می کنند. سر انجام برای پایان دادن به توطئه فردی بر می خیزد تا بسود مردم به این شرارت خاتمه دهد. آن مرد قهرمان مردم می شود و قهرمان بودنش او را به شاهی می رساند. این ثابت می کند که مونارشی بهترین نوع حکومت است. بگویید که آزادی ما از سوی چه کسی اهدا شد؟ از عامه، الیگارشی یا فرمانروایی یگانه؟ من می گویم حکومت فرمانروایی یگانه به ما آزادی داد، پس ما این نوع حکوکت را باید پاس داریم. ما نباید قوانین خوب پدرانمان را کنار بگذاریم.»(کتاب سوم فصل های 80 تا 83 The History of Herodotus- Macaulay 1890-) .

 گزارش هرودوت در باره فلسفه پایه گذاری دولت و شکل حکومت در دولت هخامنشی، با آنچه در سنگ نوشته های کوروش و بویژه داریوش آمده مطابقت دارد. دولت فراگیر هخامنشی به صورت شاهنشاهی با قدرت فردی و مطلقه شاهنشاه مستقر گردید.    

 واکنش متقابل یونانیان

دولت 220 ساله هخامنشی با دامنه ای جهانی موجب انتقال فرهنگ و تمدن کهن بین النهرینی (میانرودانی) در گستره ای جهانی گردید و راه را برای تاثیر گذاری فرهنگ های رایج در پارس، هند، یونان و آسیای میانه ای بر یکدیگر گشود. چنین دستاورد جهانی محصول دولت سازی و شیوه حکومت پارس های هخامنشی بود. دولت هخامنشی پس از دوسده زمانه اش به سرآمد و سرانجام صحنه جهان گردانی را به یونانیان واگذارد.

 یونانیان با سرداری اسکندرمقدونی(بزرگ)، جایگزین هخامنشیان شدند. اسکندر(356-323ق.م) شاگرد ارستو بود، و از شیوه حکومت پارس ها و آنچه در شرق گذشته بود آگاهی داشت. دولتشهرهای یونانی سال های درازی را زیر نفوذ دولت هخامنشی زیسته بودند، و از شیوه دولت سازی و حکومتگری آنها آگاه بودند. این آگاهی ها بوسیله پدر تاریخ نگاری جهان –هرودوت – ثبت و ضبط شده بود، و  افلاتون و ارستو از این آگاهی های مکتوب و نیز اقوال شفاهی و مشاهدات عینی  خودشان در تدوین نظریه های فلسفی و سیاسی  سود جسته بودند. حال اسکندر با راهنمایی ارستو در مسیری که پیش از آن افلاتون نشان داده بود حرکت می کرد. فلسفه سیاسی افلاتون و ارستو مبتنی بر تجربه دولت هخامنشیان در حل معضل دولتشهرها ست. دولت ایده آل(دولت آرمانی) افلاتون و دولت اریستو کراسی ارستو، برداشت هایی مستقیم و یا انتقادی از شیوه حکومت در دولت پارس های هخامنشی و در ادامه نظراتی بود که از مدتها پیش از آن فیلسوفان بزرگ، در روند شکل گیری دولت پارس ها مطرح شده بود.

 یونان باستان یک پهنه تمدنی و فرهنگی بود. کشمکش های درونی دمکراسی آتنی و جنگ های مداوم بین پولیس های(دولتشهرها) یونانی  که تعدادشان به صدها دولتشهر کوچک می رسید، ویرانی بسیار ببار آورده بود. دولتشهرهای کوچک یونانی به تدریج در اواخر دولت هخامنشی آمادگی های لازم را برای ایجاد یک دولت فراگیر کسب کرده بودند. بویژه که آنها تجربه دولت فراگیر هخامنشی را نیز پیش روی خود داشتند و در زیر سایه آن دولت بزرگ گاه خشنود و گاه ناخشنود زندگی کرده بودند.

جدل های یونانیان در باره روش های اداره دولت

افلاتون دمکراسی در دولتشهرها را نکوهش می کرد و آن را مایه عذاب و ویرانی می دانست. استاد بزرگ ، سقراط نیز به دلیل دغل کاری های دمکراسی (از نوع باستانی)جام زهر را سر کشیده بود. افلاتون که خود وابستگی اشرافی داشت، یک گزینه دیگری را برای اداره دولت، ارایه کرده بود. افلاتون در اثر معروفش «دولت» طرح دولت ایده آلی را پیشنهاد می کند که تا حد زیادی الگو برداری از دولت هخامنشی است. در این دولت ایده آل جامعه به سه طبقه تقسیم میشد: 1- نخبگان که متشکل از فیلسوفان بودند. این طبقه احکام مفید برای اداره دولت را تدوین می کند.2- یاوران که عبارت از طبقه میانی هستند و احکام صادر شده بوسیله نخبگان را در جامعه به اجرا در می آورند. 3- طبقه کار ورزان که شامل کسبه، کشاورزان و کارگران می باشند. رهبری سیاسی در این شکل از حکومت در دست گروه اول که همان نخبگان  فکری باشد متمرکز می گردد. چکیده نظر افلاتون در باره دولت، آن است که در راس دولت باید شاهی که فیلسوف و یا فیلسوفی که شاه شود قرار گیرد تا کار دولت سامان یابد. ارستو نیز مانند سقراط و افلاتون حکومت دمکراسی (باستانی) را نمی پسندید. ارستو حکومت ها را به سه دسته تقسیم می کند: ا- حکومت استبداد فردی که در  آن یک خودکامه رهبری را در دست می گیرد.2- حکومت دمکراسی که ارستو آن را دیکتاتوری اکثریت می داند و در آن توجهی به فرد نمی شود. 3- حکومت مطلوب او یک حکومت بین دوشیوه رهبری است که در بالا ذکر شد، و ارستو آن را حکومت اریستو کراسی می نامد و در آن برگزیدگانی از اشراف رهبری جامعه را در دست می گیرند. ارستو شیوه حکومت استبداد فردی (تیرانی) و حکومت عامه (دمکراسی) را دو شیوه حکومت تند روانه می داند و شیوه حکومت نوع سوم را روش حکومت معتدل و یا به تعبیر خودش راه میانه طلایی می داند.

   جایگزینی یونانیان به جای هخامنشیان در دولت فراگیر

 حمله اسکندر واکنش ِ دولتشهرهای یونانی علیه هیئت حاکمه هخامنشی است . پارس های هخامنشی سالیان دراز بر دولتشهرها و مهاجر نشین های یونانی نشین فرمانروایی می کردند، و سیاست های دولت فراگیر پارس ها تا حد زیادی به برقراری ثبات سیاسی در دولتشهرهای یونانی، یاری رسانده بود. حال یونانی ها با جلوداری اسکندر مقدونی (بزرگ) و همراه کردن کوچ نشین های یونانی مصمم به واکنش جنگی شده بودند. این واکنش به شکست هخامنشیان انجامید.

 ساخت دولت و قدرت با آمدن اسکندر و جانشینان او تغییراتی کرد، و این تغییر، منشاء تحولات بزرگی در جهان باستان گردید. اسکندر پس از خاک سپاری احترام آمیز پیکر داریوش سوم اساسا خود را جانشین دولت جهانگستر او می دانست. اما این ارجگذاری اسکندر مانع از آن نشد که در سنت ادبیات زرتشتی به او لقب گجستک (بدکنش، خبیث) داده نشود.  یونانیان وارث بروکراسی حاضر و آماده و پیشرفته هخامنشیان شدند.  الیت نظامی پارسی جای خود را به الیت نظامی یونانی داد. اسکندر و سپس سلوکیان در آغاز، قلمرو قدرت شان همان قلمرو هخامنشیان بود. اما یونانیان در شیوه حکومت تغییراتی بوجود آوردند. یونانیان ساخت ساتراپی قلمرو دولت را که از ابتکارات بزرگ هخامنشیان بود حفظ کردند. اما به ساتراپی ها آزادی عمل بیشتری واگذار شد و این به معنای گسترش مداخله آنها-ساتراپی ها-  در سیاست  گردید. یونانیان که خود با فرهنگ دولتشهرهای کوچک  پرورش یافته بودند،  افزودن بر قدرتِ سیاسی ساتراپی های امپراتوری به نظرشان غیر عادی نبود.  بویژه که تضعیف قدرت مرکزی شاهنشاهی، برای دولتشهرهای یونانی فضای تنفسی مساعدتری نیز بوجود می آورد. یونانی ها در سرزمین جدید بیگانه بودند، برای رفع این نقیصه راه را برای همکاری با بومیان این سر زمین و بویژه با پارت ها- یک قوم آریایی دیگر- که ساکنان  بومیِ بخش شرقی امپراتوری هخامنشی بودند ، گشودند. پارت ها سرانجام به نقش دستیاری یونانیان قناعت نکردند، وخود قدرت را بدست گرفتند و جانشینان اسکندروسلوکیان را به حاشیه راندند.

  

  عامل هایی که یونیان در دولت جهان گستر وارد کردند

حکومت یونانیان ادامه دولت فراگیر و جهانی هخامنشی است. و در راستای همان تحول تاریخی دو عامل جدید به آن افزوند. نخست، سیاست ادغام گری قومی . اسکندر در کنار پوشش دادن ساتراپی ها در دولت فراگیر، سیاست ادغام کردن و درهم آمیزی اقوام مختلف را نیز به موقع اجرا درآورد. او در شهرهایی که می ساخت از یونیان می خواست که با بومیان آمیزش و ازدواج کنند و نسل ها را درهم آمیزند. دوم آنکه سیاست واگذاری اختیارات بیشتر در تصمیم گیری های سیاسی به ساتراپی ها، راه را برای بوجود آوردن و رسمیت دادن یک اریستو کراسی قدرتمند در مقیاس دولت فراگیررا باز کرد. روش اداره دولت در زمان اسکندر و جانشینان او  مبتنی است بر  برقراری هماهنگی بین نظریه پادشاهی در دولت فراگیر که میراث پارسیان هخامنشی بود که با نظرات افلاتون تطبیق می شد، با نظریه های ارستو در باب اهمیت اریستوکراسی در اداره دولت. تلفیق نظریه های اخیر بویژه در دولت پارتی، نقش مهمی بازی کرد.

  

دولت پارت:  نیرومند شدن اریستوکراسی.

 دولت یونانی اسکندر که جایگزین هخامنشیان گردید، دولتی مستعجل بود. دوره ای زود گذر اما از جهت فرهنگی و سیاسی تاثیر گذار. دولت پارت(پرثوه، 247ق.م- 224 پ.م) میراث بَر این تاثیرات گردید. پارت ها 471 سال حکومت کردند و ساخت جدیدی از دولت را به اجرا گذاشتند که در آن اختیارت اریستوکرات های ساتراپی ها افزایش یافت، و در خدمت یگانگی دولت شاهنشاهی قرار گرفت. آنها در حقیقت وارث دولت هخامنشی در شرایط جدید و حادث بودند. اشکانیان نقطه اتصالی بین عناصر تمدنی یونان و در عین حال حافظ میراث های هخامنشی گردیدند. تقویت اریستوکراسی در ساتراپی ها-استان ها- به سبب تغییرات تدریجی بود که در بافت اجتماع در طول چند سده بوجود آمده بود و در نتیجه تحولات جدید در ساخت دولت- قلمرو، بافت سیاسی و توزیع قدرت- را ضرور ساخته بود. در ساخت جدید اریستوکرات های ساتراپی ها در قدرت سیاسی با قدرت مرکزی –شاهنشاه- مشارکت دارند. اشرافیت در ساتراپی ها، هویت روشن سیاسی، فرهنگی و طبقاتی پیدا کرد. این اشراف، فئودال های بزرگی هستند که اراضی وسیعی را در اختیار دارند و منبع تولید ثروت و منبع بزرگ تامین مالیات برای اداره دولت می باشند. با تعدیلاتی که در ساخت قدرت سیاسی بوجود آمد ساتراپی ها در اداره امور خود استقلال بیشتری پیدا کردند.  پارت ها با سلب قدرت سیاسی از یونانی ها باردیگر وحدت سیاسی  شاهنشاهی را تجدید کردند. در عین حال پارت ها بسیاری از ارزش های تمدنی و فرهنگی یونانیان را پاس داشتند و از آن بهره مند گردیدند. مشارکت اریستوکرات های فئودال در قدرت سیاسی در تعارض با وحدت سیاسی نبود، بلکه پایه های اجتماعی قدرت سیاسی را وسیع تر می کرد. ورود طبقه ممتازی از فئودال ها در قدرت سیاسی آغازگر یک دگرگونی بزرگ در جامعه و سیاست بود. برای نخستین بار طبقه ای از اجتماع که با تولید پیوند داشت، با قدرت

سیاسی پیوند خورد و راه را برای گسترش حقوق برای خود و طبقات دیگر هموار کرد. این شکل از گسترش حقوق، تاثیر خود را در شکل اداره دولت پارت و سپس ساسانیان باقی گذاشت. در دولت اشکانی برای نخستین بار اریستوکرات ها دارای نهادی سیاسی برای اعمال قدرت گردیدند که مهستان(مجلس اشراف یا مجمع نجبا) نامیده می شد. اعضای مهستان از خاندان های اشرافی  ساتراپی های سراسر قلمرو و  وفادار به دولت اشکانی بودند. وظیفه مهم این مجلس مشروعیت بخشی پادشاه و گاه در صورت ضروت خلع پادشاه بود. این اشراف در حوزه زیست خود به منزله پادشاهانی کوچک بودند و اجتماع آنها در مهستان از نهاد شاهنشاهی که نهاد پیوند دهنده ساتراپی ها بود، حراست می کرد. قدرت سیاسی این نجبا از طریق وراثت منتقل می شد و در نتیجه این خاندان ها نقش مهمی در تداوم ثبات اجتماعی و سیاسی در ساتراپی ها ایفا می کردند. از خاندان های پر نفوذ اشرافی دوره اشکانی از «خاندان قارن در ماد(نهاوند)، خاندان اسفندیار در ری، خاندان گیو(گودرز) در گرگان، خاندان سورنا در زرنگ(سیستان) و خاندانهای ....دیگر که به صورت سلسله مراتب در درجه های پایین تر قرار می گرفتند مانند خاندان ساسان در پارس می توان نام برد»(روزگاران ج1 عبدالحسین زرین کوب).

  دولت ارشک ها برآمد سیاسی اش از شرق(خراسان ) بود اما پایتخت هایش بنا به سنت دوران هخامنشی و نیز به دلیل امکان واکنش سریع نظامی در مقابل تجاوزات رم در غرب امپراتوری – تیسفون و اکباتان- مستقر بود.

 بنا بر روندی که در گذار از دوران دولتشهری به دولت های بزرگ فراگیر شاهد بوده ایم خاستگاه اصلی خاندان ارشک علی القاعده بایستی از دولتشهرهای پرثوه بوده باشد. وجود قبایل آزاد در پیرامون دولتشهرها جزیی از بافت عمومی ساتراپی ها بود. اما مراکز قدرت سیاسی در مرکز ثقل دولتشهرها قرار داشت و اداره دولتشهر، مستلزم اعمال قدرت و یا جلب موافقت قبایل آزاد و متحرک در جغرافیای ساتراپی ها نیز بود. لذا نباید این احتمال عجیب به نظر آید که خاندان هایی از بازماندگان هخامنشیان هفتاد سال پس از سقوط آن سلسله موفق به اتحاد قبایل آزاد ساتراپی پرثوه گردیده و یونانیان را از قدرت ساقط کرده باشند.         

 

انتقال از جهان یک قطبی به جهان چند قطبی در دوره باستان

تاسیس دولت اشکانیان(247 ق.م-224 پس از میلاد) با ایجاد دولت های فراگیر جدید ِ رم و چین  تقارن دارد. با ایجاد این دو امپراتوری در شرق و غرب دولت پارت، نقشه جهان شکل جدیدی به خود گرفت و مناسبات جهانی وارد مرحله نوینی گردیدند. تاسیس این دولت ها به معنای پایان دوره تک فرمانروایی جهانی هخامنشی بود.

 دولتشهر  کوچک رم که در سده هفتم پیش از میلاد پایه گذاری شده بود، از حدود سال 240 پیش ازمیلاد سیاست الحاق سر زمین ها و دولتشهرهای خارج از ایتالیا را در جهت ایجاد یک امپراتوری بزرگ آغاز کرد. رمی ها با الحاق دولتشهرهای ایتالیایی و سپس یونانی وارد آسیای کوچک شدند و با دولت پارت مجاور گردیدند. از آنجایی که تحولات دولت رم با تحولات دولت اشکانی و بعدها ساسانی ارتباط تنگی دارند مناسبت دارد که بسیار فشرده به دوره های تاریخ رم اشاره ای شود. دولت رم باستان سه دوره تحول را از جهت شکل دولت و رهبری گذراند:

 1-دوره پادشاهیِ ِ دولتشهری( از 700 تا 510 ق.م)

 2-دوره جمهوری (از 510ق.م تا 30 ب.م)

3-دوره قیصرها (از 30ب.م تا 395 ب.م)

 

در سال 395(ب.م) امپراتوری رم غربی سقوط کرد، اما بخش شرقی در کنستانتینوپل به حیات خود ادامه داد. زبان اداری در رم غربی لاتین و در رم شرقی(بیزانس) یونانی بود.

(STORE NORSKE LEkSIKON)      

دولت رم باستان در سده نخست پس از میلاد به اوج گسترش خود دست یافت. متصرفات رم در سال های 115-117(ب.م) در شرق تا بین النهرین گسترش یافت.  

 تمدن دولتشهری در چین نیز بسیار کهن و چند هزار ساله است، اما نخستین دولت فراگیر در چین امپراتوری

خاندان (QIN-and-HAN / 221ق.م- 220 ب.م) است. ظهور و سقوط این خاندان دقیقا با زمان قدرت دولت اشکانی مطابقت دارد. به این ترتیب مشاهده می کنیم که در رم و چین انتقال از دوره تمدن های دولتشهری به دوره دولت فراگیر(دولتهای باستانی بزرگ که با ساختی جدید قادر شدند از تمدن های دولتشهری به سود تمدنی پیچیده تر و دولتی بزرگتر گذر کنند.) تقریبا همزمان صورت گرفته است. تاریخ این گذارهای تمدنی در دو سوی شرق و غرب جهان با تشکیل دولت اشکانی تقارن دارد. تاسیس این دولت های فراگیر نزدیک به 300 سال پس از تاسیس نخستین دولت فراگیر هخامنشی می باشد. علاوه بر این در همین دوره بین سده های 100-300 پس از میلاد، دولت فراگیر کوشان نیز در ناحیه ای که بخش هایی از آسیای میانه، غرب و شمال هند و افغانستان امروزی را در بر   می گرفت، بوجود آمد و دولتشهرهای آن نواحی را زیر کنترل درآورد. این دولت فراگیر با آنکه موفق به پیوند بین دولتشهرهای آن مناطق گردید، اما سرانجام در مقابل فشارهایی که از شرق و غرب به آن وارد آمد، بوسیله ساسانیان تصرف و از صحنه جهانی ناپدید گردید. این دولت در مدت حیات خود به منزله یک عایق امنیتی در شرق برای اشکانیان بود. این عایق سبب کاهش خطر حمله از جانب شرق می گردید و این کاهش فشار از شرق ایجادگر  آرامشی بود که تحکیم فئودالیسم و ریشه دار شدن اریستوکرات های فئودال نیازمند آن بودند.

بنابراین از میانه سده 200(ق.م) دنیا به سه قطب قدرت تقسیم می گردد، قطب غربی(رم)، قطب شرقی(چین) و دولت اشکانی در میان آن دو. از ویژگی های این دولت های باستانی آن است که ازلحاظ نهادهای قدرت، ارتش، دستگاه اداری و احکام اداره دولت و فرهنگ، دنیوی هستند و انتساب آیینی و دینی ندارند. آیین های پرستشگاهی گوناگون جزیی از رسوم رایج بین مردم است، اما دولت و نهادهایش دنیوی هستند.

  دولت پارت ها به اعتبار نام خاندانی بنیانگذارانش دولت اشک ها یا ارشک ها نامیده می شود، و به اعتبار برآمد قومی  و ساتراپی، پَرثَوه (به لاتین پارت) نام دارد. واژه ارشک یا اشک احتمالا از «اَرَد» گاهانی و اوستایی برآمد کرده و نام اوستایی  اِر ِ خش با صفت«خشویوی ایشو» و در پهلوی «شِپاک تیر» و در فارسی «شیواتیر» و «آرش کمانگیر» ضبط شده است. ( اوستا گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه ص897 و دانشنامه مزدیسنا، جهانگیر اوشیدری ص97). این واژه ها در دگرگشت های گویشی پارسی باستان و پهلوی و فارسی دری به صورت ترکیبات گوناگون بکار رفته است مانند اردشیر، ارتخشیر، آرش، اردوان و مانند اینها. فردوسی نیز در شرح به قدرت رسیدن اشکانیان بین نام این سلسله و آرش رابطه ای برقرار می کند:

کنون ای سراینده فرتوت مرد         سوی گاه اشکانیان باز گرد....  

چنین گفت داننده دهقان چاچ          کز آن پس کسی را نبُد تخت عاج

  بزرگان که از تخم آرش بدند          دلیر و سبکسار و سرکش بدند

 به گیتی به هر گوشه ای بر یکی      گرفته به هر کشوری اندکی

چو بر تختشان شاد بنشاندند            ملوک طوایف همی خواندند

دولت اشکانیان در سده آخر حیات خویش به دوره زوال خویش وارد شد. علت بیرونی این ضعف جنگ های  طولانی با رم و علت داخلی تغییر بافت قدرت سیاسی در درون هیئت حاکمه پارت ها بود. قدرت سیاسی اشراف در ساتراپی ها در طی سال های طولانی مرتبا افزایش یافته بود. فزونی قدرت

در فرمانروایان محلی توازن قدرت را به ضرر دولت مرکزی و پادشاه برهم زد. برهم خوردن این تعادل وحدت سیاسی را تضعیف کرد. شکست های اخیر از رم و آشکار شدن ضعف عمومی دولت مرکزی، سبب گسترش رقابت بین اشراف برای کسب قدرت بیشتر گردید. در کشاکش چنین نبرد قدرتی اردشیر بابکان از خاندان های اشراف پارس توانست با کشتن آخرین پادشاه اشکانی قدرت را بدست گیرد.

 اشکانیان در دوران طولانی قدرت خویش هم ایجادگر و هم پاسدار ارزش ها و سنت های پایداری در فرهنگ عمومی گردیدند که تاثیرات آن طی سده ها در شکل دهی روحی یگانه در مردمان این مرز و بوم نقش آفرینی کرد. بسیاری از اسطوره های پهلوانی، جوانمردی ، عشق، عاطفه و میهن دوستی مانند رستم، آرش، گیو، بیژن و منیژه ، ویس و رامین، خاطره هایی مه آلود از آن دوران تاریخی هستند. اما در دوره اشکانی نیز ، نام دولت شاهنشاهی منتسب به نام خاندانی است و دولت اشکانی نامیده می شود.

  دولت ساسانی بازگشت به دولت متمرکز

در نقش رستم ، بر صخره ای، نقش برجسته ای در دل سنگ کنده شده است، که آغاز کار بنیاد گذار دولت ساسانی را به گویاترین صورت بیان کرده است. در این نقش، اردشیر بابکان – بنیانگذار دولت ساسانی- و اهورا مزدا هر دو در مقابل یکدیگر با غرور بر اسب هایی سرکش نشسته اند. اردوان پنجم آخرین شاهنشاه اشکانی در زیر پای اسب اردشیر، لگد مال شده است، و در زیر پای اسب اهورا مزدا نیز موجودی- احتمالا اهریمن- مغلوب و به خاک افتاده است. اهورا مزدا در چنین صحنه ای با آرامش در حال دادن حلقه پیمان پادشاهی  به اردشیر است (در باره مفهوم نماد اهورا مزدا به مقاله «نمادهای اهورا مزدای هخامنشی و ساسانی معرف چه هستند» از نگارنده مراجعه گردد.).

  این نقش سنگی به روشنی یک الگو برداری آگاهانه  از سنگ نگاره بسیار قدیمی تری از داریوش هخامنشی (522ق.م) است که 700 سال پیش از سنگ نگاره اردشیر بابکان در منطقه بیستون-بغستان- بر دیواره ای سنگی کنده شده است.

 به گواهی این سنگ نگاره، ساسانیان به پیروی از داریوش بزرگ بار دیگر اهورا مزدا و شاهنشاه را با یکدیگر هم پیمان جلوه دادند. این هم پیمانی پیامدهای سترگی در دولت سازی ساسانیان رقم زد. به این پیوند، در ادبیات آیینی مغان زرتشتی، جلوه ای مقدس داده شد، تا جاودان بنماید.  به این ترتیب شاهنشاه ساسانی در جایگاهی قرار می گیرد تا اختیارات سیاسی شاهانِ ساتراپی ها(اریستوکرات های دولتشهرها) را ملغی و قدرت بلامنازع را در دولتی یکپارچه زیر نظارت مستقیم خود درآورد. به این ترتیب بود که دولت به پیروی از الگوی مزدایی به عالی ترین و تکامل یافته ترین نهاد رهبری سیاسی مبدل گردید تا رقیبی یارای رقابت با او را نداشته باشد. بدین گونه است که مغان آیین  ِ مزدایی در زیر قدرت شاهنشاه از طریق ادبیات آیینی، تدوین کننده ایدئولوژی ضرور برای استقرار و تداوم دولتی یگانه و متمرکز گردیدند.  تنوع باورهای آیینی و دینی زمان پارت ها به عنوان عامل تفرقه، در دولت ساسانی زیر فشار قرار گرفت و آیین کهن مزدایی- زرتشتی- به مرتبه آیین رسمی دولت ارتقا یافت. نهاد پرستشگاه مغان- آتشکده- با سلسله مراتبی دقیق از مرکز هدایت شد و سکان تدوین و تفسیر حقوق و مشروعیت بخشی سیاسی به فرامین پادشاه را در قلمرو دولت، بطور انحصاری بدست گرفت. با تمام این احوال دولت ساسانی یک دولت آیینی و یا دینی نیست، زیرا نهاد آتشکده و سلسله مراتب موبدان زیر نهاد شاهنشاهی قرار دارند. به تدریج لهجه های های پهلوی اشکانی و زبان یونانی از رسمیت- نه استعمال- افتاد، و لهجه پهلوی ساسانی -زبان بومی پارس ها- مورد حمایت دولت قرار گرفت. به این ترتیب عناصر لازم برای یک دولت متمرکز و پر قدرت فراهم گردید.

 سیاست تمرکز گرای ساسانیان پاسخی بود برای یک ضرورت ژئوپولیتیک (جغرافیا-سیاست).  ساخت اداری-سیاسی ارشک ها مدت ها بود که در دفاع از مرزهای دولت ناتوان شده بود و حتی در این اواخر سه بار پایتختش تیسفون ، به تصرف رمی ها درآمده بود. تصرف تیسفون به دلیل قدرت رم نبود بلکه به دلیل ضعف اشکانیان بود. ضعف در دربار ارشک ها ، اریستوکرات ها و فرمانروایان محلی را که در محدوده خود شاه کوچکی محسوب می شدند، به رقابت هایی خطرناک که وحدت سیاسی دولت را به مخاطره انداخته بود، سوق داده بود. به ناگزیر بقای دولت در مقابل تهاجمات رم با تغییر ساخت دولت در درون گره خورده بود. ساسانیان برای پاسخ گویی به چنین ضروتی پا به عرصه دولت داری گذاشتند.

      

  طلوع ایرانشهر

 قراین زیادی وجود دارد که واژه ترکیبی ایرانشهر در دوران اشکانیان بکار گرفته شده باشد.  اما ثبت تاریخی و کاربرد وسیع آن از دوره ساسانی به ما رسیده است. ثبت نخستین این واژه از طریق سنگ نوشت مهم و طولانی شاپور اول ساسانی در بیستون و بر دیواره کعبه زرتشت، در کنار مقبره های پادشاهان هخامنشی است که به سه زبان پهلوی اشکانی، پهلوی ساسانی و یونانی  نگارش شده ، به ما رسیده است. « من مزدیسن، شاهنشاه ایران و انیران...خداوندگار ایرانشهرم...».

  این اصطلاح ایرانشهر که مرکب از دو واژه ی«ایران» و «شهر» می باشد، در زبان پهلوی  ساسانی به صورت یک واژه ترکیبی نوشته شده است.، که در آن ایران مقدم بر شهر می باشد. نکته دیگر آن که در متن های ساسانی، سه واژه «ایران»، «شهر» و «ایران-شهر» هر یک به صورت جداگانه نیز به کار رفته است. پس بایستی هر یک از این واژه ها مفاهیمی مستقل از یکدیگر را نیز افاده کنند. معنای ایران و ریشه زبان شناختی آن روشن است. این واژه با تحولات زبانی که طی کرده است  به معنی زیستگاه آریاییان بوده است. همین واژه در تحولات تدریجی مفهوم «اسم خاص» را پیدا کرده است. اما در باره مفهوم واژه «شهر» بهتر است درنگ بیشتری صورت گیرد. تا کنون عموم پژوهش گران این واژه را در متون پهلوی در مفهوم سرزمین برداشت و ترجمه کرده اند.  کرتیر موبد و سیاستمدار معروف که معاصر چند پادشاه نخستین ساسانی است در کتیبه نقش رجب بارها این واژه را بکار برده است: «من کرتیر در شهر پایدارم (خط1) و یا ...چگونه کردگان را در شهر انجام دهم(خط5) و...» در این جمله ها اگر منظور کرتیر از شهر ، ایران باشد، چرا خود واژه ایران را بکار نبرده است؟ اگر منظور از شهر در پهلوی ساسانی همان شهری باشد که ما در فارسی دری از آن می فهمیم، پس بایستی واژه  به صورت جمع بکار می رفت زیرا شهرهای فراوانی در زیرسیطره دولت بودند، و کرتیر مسئولیتی در تمام امپراتوری داشت.  برای رفع این ناسازه، پژوهش گران راه چاره را در آن دیدند که شهر در متون ساسانی را معنای جغرافیایی خالص بدهند. مثلا در جایی که در متنی «شهر» به تنهایی آمده آن را ایران -شهر ترجمه کرده اند و از آن معنی ایران زمین را در نظر داشته اند. همچنین واژه ایرانشهر در متون پهلوی را نیز به همان ایران -شهر به مفهوم ایران زمین دانسته اند. وقتی خود واژه ایران معنای سرزمینی دارد دیگر دلیل ندارد که پادشاهان یک واژه دیگر را در همان مفهوم سر زمینی به آن ضمیمه کنند. شهر در عین حال به معنی کشور هم نیست، زیرا در آن دوران هنوز قلمرو سرزمینی دولت در معنایی که ما امروز از کشور در نظر داریم نبوده است.

  اما بنظر می رسد که شهر در متن های پهلوی ساسانی به معنی دولت باشد. نویسندگان این متون که اغلب شاهان یا دولتمردان هستند، خواسته اند با بکار بردن واژه شهر مفهوم خاص و مستقلی را برسانند. تحول دولت در عصر ساسانی به گونه ای بوده است که ارکان دولت مانند شاه، مجلس مشورتی اشراف، نهاد روحانیت و مردم، جزیی از مفهوم کلی تری بوده اند که آنان نام شهر را که تقریبا به منزله دولت در دوران ماست  برای آن بکار گرفتند. به این ترتیب معنای« شهر» می شود دولت، و ایران-شهر می شود: دولت ایران.

 از لحاظ زبان شناختی نیز می توان دلایلی به سود این نظریه ارایه کرد. شهر از واژه اوستایی خَشَترَ برآمد کرده است، که به معنی شهریاری است. این واژه در ضمن با واژه دیگر اوستایی اشه(یا اشا) نزدیکی  دارد که از جمله به درستی، راستی، قانون و آیین ایزدی نیز معنا شده است(دانشنامه مزدیسنا،جهانگیر اوشیدری). بطور مثال در گاهان چنین آمده است «ای اهورا مزدا،  با این بخشش هرگز ترا و «اشه» و منش نیک را نمی آزارم» و یا «ای اهورا مزدا آن فرزانگان روشن بینی را که در پیروی از «اشه» و منش نیک سزاوار می شناسی، به خوبی کامروا کن»(اوستا، گاهان- یسنه ،هات 28-بندهای 9و10 گزارش، پژوهش جلیل دوستخواه) واژه های شاه و شهر احتمالا از این واژه اشه-اشا- برآمد کرده باشند. ترکیبی از  مفاهیمی که از این واژگان اوستایی مشتق شده، در تغییرات زبانی بعدی از جمله به صورت« شهر» درامده و واژه مناسبی را برای مفهوم دولت بوجود آورده است.

 به این ترتیب در دوره ساسانیان مفاهیم دولت(= شهر)، فرمانروای کل(شاهان شاه) و قلمرو(ایران) منفک از یکدیگر بکار گرفته  شدند. دولت از این پس مترادف با فرمانروا(شاه) نیست، بلکه مقوله ای است برای بیان مفهومی پیچیده تر و ساخت سیاسی تحول یافته تر.

 ایرانشهر یک اصطلاح با مفهومی کاملا سیاسی است. این اصطلاح بیانگر یک دگرگونی بنیادی در عصر ساسانیان در ساخت دولت های پیشین باستانی و نو آوری در ارتباط با طبقات اجتماع و نظام قدرت است. ایرانشهر(دولت ایران) مقوله ای است، مستقل و در عین حال دربر گیرنده کلیه نهادهای سیاسی و اداری (پادشاه، وزیران، نهاد عالی مغان) و  طبقات اجتماع (دبیران، کشاورزان، پیشه وران و تاجران). اصطلاح ایرانشهر در دوره ساسانی مفهومی است برای بیان ساختی سیاسی که در آن قلمرو، حاکمیت سیاسی و مردمان ساکن در قلمرو. به این ترتیب ایرانشهر مفهومی میشود مستقل از فرمانروا و حاکمیت سیاسی. تغییرات در مناسبات اجتماعی، تغییر فرمانروا و یا تغییرات قلمرویی(کم شدن و یا زیاد شدن آن) خللی در اصل وجود ایرانشهر وارد نمی کند. استقلال ِ مقوله ایرانشهر از متغیرهای درونی آن، راز بقای آن  در گذر از طوفان های سهمگینی گردید که در قرون و اعصار گریبانگیر ایران زمین بوده است. همانگونه که هخامنشیان با طرح گذار از دولتشهرها به دولت فراگیر، راه را برای آمیزش مردمان و تمدن های جهان هموار کردند، ساسانیان نیز با طرح ایرانشهر(دولت ایران)، از دولت، تعریف جدیدی ارایه دادند که به عنوان مهمترین ترم سیاسی اعتبارش تا به امروز محفوظ مانده است. با این ابتکار،  «ایرانی» و «انیرانی» در  ایرانشهر به یکدیگر پیوند خوردند و تضادشان از میان برخاست. در ایرانشهر همه شهروندان اعم از ایرانی و انیرانی، ایرانشهری شدند. ساسانیان با طرح ایرانشهر گام مهمی در زدودن تبعیضات نژادی و قومی برداشتند. از آن پس آریایی، یونانی، ارمنستانی و دیگر نژادها و اقوامی که اتباع ایرانشهر(دولت ایران) محسوب می شدند، از حقوق یکسان ایرانشهری برخوردار می گردیدند. ساسانیان با چنین سیاستی یگانگی درونی دولت را تامین کردند. با ایرانشهر شدن ساخت دولت، قدرت سیاسی ساسانیان جهشی بزرگ کرد. واژه «ایران» علاوه بر وجه تاریخی دارای یک وجه حقوقی نیز پیدا کرد.  از جهت روابط بین دولت های باستانی، ایران قلمرو سرزمینی ایرانشهر می گردد. این مفهوم در سیاست خارجی بکار گرفته شد و نتایج درخشانی حاصل کرد. رمی ها که در سه سده مرتبا بر قدرت و قلمرو خود افزوده بودند پیشروی شان بوسیله ساسانیان متوقف شد. با شکست های پی در پی رمی ها در سال های آغازین قدرت گرفتن ایرانشهر، شکست ناپذیری پیاده نظام ارتش رم به افسانه پیوست. ساسانیان با تاسیس ایرانشهر ثبات بالنسبه پایداری را در جهان پدید آوردند.  ایران زمین در سایه مفهوم ایرانشهر به رغم آمد و شد دولت های مختلف تا امروز بقایش را تضمین کرد. ابرها چه تیره، چه روشن می آیند و می روند. گردش ابرها از جاودانگی خورشید نمی کاه د.   

 

 

 زیر نویس: مفهوم دولتشهر

واژه دولتشهر در 1840 بوسیله زبان شناس دانمارکی مادویگ (J.N.Madvig) بکار گرفته شد.

از آن پس برای توصیف یونان باستان بکار رفت و در پژوهش های جدید از جهت معنایی ترجمه پولیس باستانی یونانی است. پولیس(polis) واژه ای است یونانی که در دو معنای «شهر» و «دولت» در مفهوم باستانی ترجمه می شود. علاوه  بر این به صورت ترکیب این دو واژه نیز ترجمه می گردد:«دولتشهر». دولتشهر عبارت از شهرهای کوچکی است که در آن شهروندان آزاد، خود، خانواده شان، بردگان و مهاجران را رهبری و اداره می کنند. (Gyldendal.Den Danske store leksikon).

 

منبع: 
سایت نویسنده:سیاست و جامعه
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر دیرنج مین ائللی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
راقم مقاله فوق همانند همه باستانگرایان خود فریب ایرانی, برای فرار از عقب ماندگی مفرط جامعه شان از جوامع غربی با توسل به شیوه تفسیر قرآن و نهج البلاغه و یا قال حسن و قال باقر آخوندها, در دل دوران تاریکی که نور را بر نمی تابیده بدنبال اثبات وجود خورشید هستند!!!! تنها کسانی که از کورش و هخامنشیان چند خطی نوشته اند یونانیها بودند و آنها هم از رفیار اینان متناسب با دوران بربریت زمان خود نوشته اند و بس. آقای نویسنده چنین تلقین می کند که گو یا دسترسی به مینوتهای نشتسهای وزرا!!!! , مصوبات مجلس!!!! و دیگر ارگانهای دولتی و غیر دولتی آنزمان دسترسی داشته است. استخراج اینهمه مطالب و مفاهیم مدرن دست آورد بشر امروزی از تعدادی کتیبه و چند صفحه نوشتار قدرت تخیل بسیار توانمندی نیاز دارد که از این بابت کارشان قابل تحسین است.