وطن پرستی به سیاق پان ایرانیسم


لذا این یک حقیقت تاریخی مستقل از ایران است که ناسیونالیسم از بدو تولدش نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از کشورها مستقیما از ناسیونالیسم آلمانی و در ادامه از نازیسم آلمانی تاثیر پذیرفته است. دلیل آن تاثیر عمومی فرهنگ آلمانی در بسیاری از کشورها علی الخصوص در عصر تشدید ناسیونالیسم آلمان در اواسط قرن هجده و نوزده میلادی است که منجر به یکی کردن امیر نشین های مستقل آلمانی شد. نه تنها کسانی مثل کسروی بلکه خصوصا ایرانیان مقیم آلمان عصر نازی نظیر میرزا کاظم زاده ایرانشهر، تقی زاده و حلقۀ برلین که فاقد

وطن پرستی به سیاق پان ایرانیسم 

 

جهت اطلاع کسانی که دانسته و ندانسته با تبلیغ عنعنات آریائی مسبب فجایع انسانی می شوند یاد آوری می کنم که ارتباط آریائی پرستی نازیسم آلمانی با پان ایرانیسم از همبستگی نازی آلمانی هینریش شه در با پان ایرانیسم متاثر از شاهنامه فردوسی آشکار است. هینریش شه در سخنرانی نژاد پرستانه خویش در هزاره فردوسی تحت عنوان "فردوسی و آلمانها" در سال ۱۹۳۴ در برلین با تاکید بر "خویشاوندی آریایی خلقهای ایران و آلمان، شاهنامه فردوسی را یکی از سمبل های بزرگ سرنوشت هندو آلمانی (ایران و آلمانی)" شمرده و سخنرانی اش را با "هَیل هیتلر" ختم کرده است (1). در حالیکه نازی ها کتابهای بسیاری از نویسندگان یهودی و غیر یهودی را سوزانده و آنهارا از ترس جان مجبور به ترک دیار کرده بودند. شه در کسی است که به لفظ مشخص نازی ها! جنگ نژادی آلمان بر علیه یهودیان سوسیالیست شوروی را "نبردی برای حفظ خلقهای اروپایی" نامیده است (2). ایرانشناسانی نظیر شه در و والتهر هینچ عضو سازمان جاسوسی نازی و از متخصصین ایدئولوژی سیاسی ارتش و حزب نازی بودند (3). به این تر تیب است که ارتباط تاریخی نازیسم آلمانی با پان ایرانیسم و ضدیت آنها با سوسیالیسم آشکار می شود.
لذا این یک حقیقت تاریخی مستقل از ایران است که ناسیونالیسم از بدو تولدش نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از کشورها مستقیما از ناسیونالیسم آلمانی و در ادامه از نازیسم آلمانی تاثیر پذیرفته است. دلیل آن تاثیر عمومی فرهنگ آلمانی در بسیاری از کشورها علی الخصوص در عصر تشدید ناسیونالیسم آلمان در اواسط قرن هجده و نوزده میلادی است که منجر به یکی کردن امیر نشین های مستقل آلمانی شد. نه تنها کسانی مثل کسروی بلکه خصوصا ایرانیان مقیم آلمان عصر نازی نظیر میرزا کاظم زاده ایرانشهر، تقی زاده و حلقۀ برلین که فاقد دانش تاریخی در بارۀ اروپا بودند، مستقیما متاثر از اندیشه های مغلوط آریایی گرایی آلمانی قرار داشتند. یک از بهترین تحقیقات را در این مورد جامعه شناس ایرانی جمشید بهنام تحت عنوان "برلنی ها" (مطالعات اجتماعی، نشر و پژوهش فروزان روز، تهران ۱۳۷۹) انجام داده است که در آن نظرات نازیستی ایرانشهر که متاسفانه روی بعضی از تحصیلکردگان ایرانی معاصر و بعدی تاثیر داشت، خاصه در مورد "تصفیه خون ایرانی" به منظور تضمین "خلوص خصایص نژاد آریایی" و "ذکاوت این نژاد" در نوشته های کاظم زاده منعکس شده اند. کمااینکه آقای بهنام نیز در این کتاب به ماهیت فاشیستی عقاید ایرانشهر اشاره کرده است.

پیشتر در مقاله «کهنه اندیشی و گذشته گرائی "روشنفکران" ایرانی: از جلال آل احمد تا آرامش دوستدار» نوشته شد (پرانتز سطر پنجم اضافه شده از من): "ارتجاع نسل اول متفکران قرن اخیر از کاظم زاده ایرانشهر تا احمد کسروی که در ناسیونالیسم متمایل به فاشیسم ( > نازیسم) آنان منعکس بود، دستکم به جهت بر آمدن آنها از فرهنگ سنتی قدیم و فقدان سواد منطقی شان روشن است: از اعتقاد فاشیستی کاظم زاده در نشریه "ایرانشهر" اش به "تصفیه خون ایرانی" که بگذریم؛ ارتجاع کسروی را (که از فرط علاقه به هیتلر سبیل هیتلری می گذاشت) در این می توان دید که به غیر از سوزاندن کتاب ها معتقد به تز ارتجاعی "یک ملت و یک کشور و یک زبان" تحت استبداد رضا شاهی بود که یاد آور تز "یک ملت، یک کشور، یک رهبر" نازیسم معاصرش است. و می خواست همه مردم ایران نظیر ارمنی ها را از صحبت به زبان مادری شان ممنوع و مجبور (!) به تکلم به زبان فارسی کند" (4).

هیچ محققی نمی تواند در این حقایق تاریخی دخل و تصرف کند. اما مجانین البته به صرف جنون شان مختارند که به ذهنیات خود قناعت کنند و دنبال نخود سیاه پان ایرانیستی بروند که مثلا یابوئی در عصر انوشیروان به امید عدالت تن به زنجیر خسروانه می مالیده است. همان انوشیروانی که از فرط عدالت هزاران مزدکی را زنده به گور کرد و شهر حلب را به آتش کشید. عقل و منطق حکم می کند که مقولاتی نظیر "عدالت" آنچنانکه منظور ماست در عصر انوشیروان که طبق روال متداول تنها به زور شمشیر سلطنت می کرد، نمی توانستند مفهوم باشند و اطلاق صفت عادل در مورد او چرندی تبلیغاتی بیش نیست!

گیریم هم که فردوسی در سنۀ جرته مائه از فرط نژاد و نژاده پرستی اسکندر مقدونی را به برادر ناتنی آخرین شاه هخامنشی و شاهزاده ای کیانی تبدیل کرده است تا سلطنت او را بر ایران به لحاظ نژادی توجیه کند. امروز پس از هزار سال اگر کسی مدعی دعاوی فردوسی باشد، باید درعقلش شک کرد. همچنانکه تاریخ نوشته شده در عصر دیکتاتوری پهلوی تاریخی است مجعول که صرفا جهت توجیه دوام نظام پادشاهی ایران در هیئت سلطنت مطلقۀ پهلوی نوشته شده و در این راستا با نبش قبر فردوسی، حماسه را در مقابل عقل ایرانی علم کرده است. مگر از فرط ایران پرستی نمی خواستند شاملو را نفی بلد کنند، چون جرأت کرده بود فردوسی را به آن حد نازلی که دارد تنزل داده بود. بهتر است این نوشته را با سخنان آن زنده یاد در برکلی که در همان زمان نیز از او دفاع کردم، ختم کنم:

"متأسفانه‌ چيزى‌ که‌ ما امروز به‌ نام‌ تاريخ‌ دراختيار داريم‌، جز مشتى‌ دروغ‌ و ياوه‌ نيست‌ که‌ چاپلوسان‌ و متملقان‌ دربارى‌ دوره هاى‌ مختلف‌ به‌هم‌ بسته‌ اند؛ ..."

"پس‌ از دو حال‌ خارج‌ نيست‌: يا پردازندگان‌ اسطوره‌ کسانى‌ از طبقه‌ مرفه‌ بوده‌اند (که‌ اين‌ بسيار بعيد به‌ نظرمى‌رسد)، يا ضبط‌ کننده‌ اسطوره‌ (خواه‌ فردوسى ‌ ، خواه‌ مصنف‌ خداينامک ‌ که‌ مأخذ شاهنامه ‌ بوده‌) کلک‌ زده‌ اسطوره‌ اى‌ را که‌ بازگو کننده‌ آرزوهاى‌ طبقات‌ محروم ‌بوده‌ به‌ صورتى‌ که‌ در شاهنامه ‌ مى‌بينيم‌ درآورده‌ و ازاين‌طريق‌، صادقانه‌ از منافع‌ خود و طبقه‌ اش‌ طرفدارى‌ کرده‌".

"تبليغات‌ سوئى‌ که‌ فردوسى‌ براساس‌ منافع‌ طبقاتى‌ و معتقدات‌ شخصى‌ خود به راى‌ کرده‌ به‌ بدترين‌ وجهى‌ لجن‌مال‌ مى‌کنيم‌" 

"تاکنون‌ هيچ‌ محققى‌ به‌ شما نگفته‌ است‌ که‌ شاهنامه ‌ فردوسى ‌ ، اگر در زمان‌ خود او ـ حدود هزارسال‌ پيش‌ از اين‌ ـ مبارزه‌ براى‌ آزادى‌ ايران‌ عربزده‌ خليفه‌ زده‌ ترکان‌ سلجوقى‌ زده‌ را ترغيب‌ مى‌کرده‌، امروز بايد با آگاهى‌ بدان‌ برخورد شود نه‌ با چشم‌ بسته‌. 
بلندگوهاى‌ رژيم‌ سابق‌ از شاهنامه ‌ به‌ عنوان‌ حماسه‌ ملى‌ ايران‌ نام‌ مى‌برد، حال ‌آن‌ که‌ در آن‌ از ملت‌ ايران‌ خبرى‌ نيست‌ و اگر هست‌ همه‌ جا مفاهيم‌ وطن‌ و ملت‌ را در کلمه‌ شاه‌ متجلى‌ مى‌کند. خوب‌، اگر جز اين‌ بود که‌ از ابتداى‌ تأسيس‌ راديو در ايران‌ هرروز صبح‌ به‌ ضرب‌ دمبک‌ زورخانه‌ توى‌ اعصاب‌ مردم‌ فرويش‌ نمى‌کردند. آخر امروزه‌ روز فرّ شاهنشهى‌ چه‌ صيغه ‌اى‌ است‌؟ و تازه‌ به‌ ما چه‌ که‌ فردوسى ‌ جز سلطنت‌ مطلقه‌ نمى‌توانسته‌ نظام‌ سياسى‌ ديگرى‌ را بشناسد؟".

"چه‌بسا در همين‌ تالار کسانى‌ باشند با چنان‌ تعصبى‌ نسبت‌ به‌ فردوسى ‌ ، که‌ مايل‌ باشند به‌ دليل‌ اين‌ حرف‌ها خرخره‌ مرا بجوند و زبانم‌ را از پس‌ گردنم‌ بيرون‌ بکشند؛ فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ که‌ دروغ‌ هزار ساله‌، امروز جزو معتقدات‌ شان‌ شده‌ و دست‌ کشيدن‌ از آن‌ براى‌شان‌ غير مقدور است‌." 

"اگـر گفته‌اند انوشيروان‌ آدمکش‌ دودوزه‌ باز فرصت‌طلب‌ مظهر عدل‌ و انصاف‌ بوده‌، اين‌ حکم‌ را هم‌ مانند وحى‌ منزل‌ پذيرفته ‌ايم‌ و اگر فردوسى ‌ اشتباه‌ کرده‌ يا ريگى‌ به‌ کفش‌ داشته‌ و اسطوره‌‌ ضحاک ‌ را به‌ آن‌ صورت‌ جازده‌، حتا طبقه‌‌ تحصيل‌ کرده‌ و مشتاق‌ حقيقت‌ ما نيز حکم‌ او را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌ اند." 

حواشی و توضیحات:

(1)
H. H. Schaeder; „Firdosi und die Deutschen“, (1934). 

(2)
See: Rolf Behrens, „Deutsche Orientalistik zur Zeit des Nationalsozialismus 1933 –
1945“, (German Oriental Studies during the time of National Socialism 1933 – 1945). 

(3)
See: Walther Hinz, 
Während des Zweiten Weltkrieges diente er in der Wehrmacht und arbeitete in den Jahren 1942 bis 1945 für die Gegenspionage in der Türkei. Er war Mitglied der SA (1933–1934), der NSDAP (seit 1937), des NSDDB und der Reichsdozentenschaft (seit 1934). In der Nachkriegszeit hatte er ein jahrelanges Lehrverbot. 

(4)
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=30851

 

منبع: 
asre nou
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: