چرا نظام‌های توتالیتر عاشق شعر پُست‌مدرن‌ اند؟

پست مدرنیسم چه تلاش مذبوحانه ای کرده است تا فقدان معنا و فقدان سبک را به عنوان معنا و سبک جا بیاندازد و نه فقط به اینکه هیچ دستاوردی نداشته قانع باشد بلکه به بی چیزی خود فخر هم بفروشد! از نظر او پست مدرنیسم نمود بارز سازشکاری و سترونی است که از خلق هر چیزی ناتوان بوده و فقط توانسته بیانگر این روحیه ی حاکم بر عصر خودش باشد نخست سپرانداختن و به نومیدی از تغییر رضایت دادن. در خوشباشیِ رضایتمندانه تن به سکوت و سازش دادن و سپس ادعای به بازی گرفتن قدرت با طنز پست مدرن، آن هم در شعری که از بنیان با

چرا نظام‌های توتالیتر عاشق شعر پُست‌مدرن‌ اند؟

 

علیرضا آبیز

در دو دهه گذشته، یکی از گرایش های شعر فارسی شعر موسوم به پست مدرن بوده است. شاعران مدعی شعر پست مدرن تلاش بسیاری کرده اند تا خود را به عنوان یک گرایش عمده و اصیل در شعر امروز ایران معرفی کنند. این گروه البته در درون خود دارای گرایش های فکری متعددی هستند و هم نگرش آن ها به شعر و هم نوع تولیدات شعری آن ها یکدست نیست. با این همه، اغلب آن ها در گفت و گوها و نوشته های نظری خود، به متون کلاسیک پست مدرن ارجاع می دهند و تبارشناسی خود را در آثار متفکرانی چون ژاک دریدا و میشل فوکو و ژان فرانسوا لیوتار و نظایر آنان جست و جو می کنند.

در این نوشته کوتاه به مبانی زیباشناختی شعر به اصطلاح پست مدرن کاری ندارم. فقط به آن بخش از ادعاهای شاعران مدعی پست مدرن می پردازم که ناظر به تعهد اجتماعی و رفتار با قدرت و سیاست است. میراث اروپایی پست مدرنیسم در شعر و ادبیات همراه با فاصله گیری از امر سیاسی و تعهد اجتماعی در معنای رایج آن بود. نظریه پردازان این جریان رابطه ادبیات با سیاست را در دل سیاست ادبیات تعریف می کردند یعنی سیاست ورزی در زبان و بدون ارجاع به امر انضمامی خارج از زبان. با این توصیف، شاعران مدعی پست مدرنیسم – اگر پست مدرن واقعی باشند- نباید چندان کاری به کار قدرت و سیاست در جهان واقعی داشته باشند و کافی است به سیاست ورزی در زبان بپردازند. پست مدرنیسم  وجود هر نوع ساختار و حقیقت را به نفع عدم قطعیت رد می کند. از آنجا که پست مدرنیسم اعتقادی به وحدت نظام مند ندارد، کل سیستم و ساختار سرمایه داری را بی اهمیت می داند. ذهنیت گفتمان-محور پست مدرنیسم بشر را از تلاش برای دستیابی به هر نوع حقیقتی مایوس می کند. بسیاری از ارزش هایی که نزد دیگران شایسته ی دستیابی است مانند حقوق بشر، دموکراسی و نظایر آن، در ذهنیت پست مدرن اموری نسبی و ذهنی و غیرقابل تعریف اند.

به طور خلاصه، برخی از أصول پست مدرنیسم که به شدت مورد علاقه نظام های توتالیتر هستند  را می توان به شرح زیر برشمرد:

  • اصل فقدان هر نوع حقیقت انضمامی
  • اصل وابستگی همه دانش ها به نظام زبان
  • اصل فقدان هر نوع ارزش جهان شمول و مشترک بین همه گروه های بشری
  • اصل فقدان چیزی به نام ماهیت بشر یا امر انسانی
  • اصل ذهنیت در جایگاه معیار همه ارزش ها

ایده آلیسم ذهنیِ گفتمانی نسبت به کنش اجتماعی در قبال سیستم بهره کشی و سرکوب بی تفاوت است چرا که تنها شالوده شکنی ممکن را روندی بی انتها به سوی عدم قطعیت و فقدان هر نوع مرکز یا بنیان می داند. بی اعتقادی به وجود هر نوع حقیقت و ذهنی شمردن ارزش ها، مبارزه برای تحقق هر نوع ارزش را به امری عبث تبدیل می کند. از سوی دیگر اعتقاد به خودبسندگیِ زبان، ضرورت هر نوع کنش بیرون-زبانی را از بین می برد.  به رغم تفاوت های نظری بین متفکران پست مدرن، همه آنها یک بنیان مشترک دارند: عینیت و امکان وجود حقیقت را به چالش می کشند. ضد علم هستند و با هر نوع امکان دریافت عینی مخالفت می کنند. اولویت دال بر مدلول یکی از نتایج این طرز فکر است. در چنین تفکری، زبان جایگاه خود-بسنده و انتزاعی پیدا می کند که در آن ذهن سوبژکتیو در کنش متقابل با جهان انضمامی نیست بلکه حتی وجود جهان انضمامی مورد تردید است. در این گونه نظریه ها، زبان نه فقط به قلمروی مستقل بلکه به تنها نیروی موجود تبدیل می شود و کنش انسانی  در حد یک ناموجود تقلیل می یابد. انسان ها چیزی جر مخلوقات زبانی نیستند. روبات هایی هستند که صدا تولید می کنند.

پس اگر کسی یک شاعر پست مدرنِ راستین باشد هر نوع مبارزه خارج از زبان (در جهان انضمامی) را ناممکن خواهد دانست. برای یک شاعر پست مدرن، چیزی خارج از زبان وجود ندارد و طبیعی است که نباید از او توقع داشت برای چیزی مبارزه کند که اعتقادی به وجودش ندارد.  از همین روی است که نسبی گراییِ پست مدرنیستی به سازشگری منجر می شود.  کورنلیوس کاستوریادیس نشان می دهد که پست مدرنیسم چه تلاش مذبوحانه ای کرده است تا فقدان معنا و فقدان سبک را به عنوان معنا و سبک جا بیاندازد و نه فقط به اینکه هیچ دستاوردی نداشته قانع باشد بلکه به بی چیزی خود فخر هم بفروشد! از نظر او پست مدرنیسم نمود بارز سازشکاری و سترونی است که از خلق هر چیزی ناتوان بوده و فقط توانسته بیانگر این روحیه ی حاکم بر عصر خودش باشد. در عین حال، نسبی گراییِ پست مدرنیستی، برای سازشگری و سترونی ذهنی و سیاسی خود دستاویزهای التقاطیِ جالبی نیز دارد.

شاعران مدعی پست مدرن در ایران به دلیل غلبه گفتمان تعهد که میراث شعر مدرن فارسی به ویژه شعر قبل از انقلاب است، حاضر نیستند از عنوان شاعر مبارز و مدافع خلق های تحت ستم هم صرف نظر کنند. در واقع، این گروه از شاعران هم خدا را می خواهند هم خرما را! هم می خواهند با تمسک به اندیشه های پست مدرن برای شعر خود مبنای نظری دست و پا کنند و هم می خواهند جایگاه سنتیِ شاعر شرقی به عنوان بلندگوی آرمان ها را از دست ندهند! حال چگونه می توان بر بنیان عدم بیانگری شعر نوشت و بیانگر آرمان ها بود؟

نتیجه ی قرارگرفتن در چنین موقعیت تناقض آمیزی است که علی باباچاهی – یکی از شاعران مدعی پست مدرنیسم که مقادیر معتنابهی در این مورد نوشته و گفته است – را وامی دارد که بگوید:  به قدرت نباید قطبیتی نگاه کنیم: سرکوب! نه! به قدرتِ  ”چوب “ی فکر کنید که دست رهبر ارکستر است! به قدرتِ (گفتمان) مردم اعماق فکر کنید که دیکتاتورهای مرصع را به کاریکاتور مبدل می کند. بد نیست قدری چاشنی فوکویی هم به آن بیفزاییم.  ” نوعی از قدرت، مستعد گفتمان های حقیقت است. ما در معرض تولید حقیقت از طریق قدرت هستیم”.

آقای باباچاهی بر اساس گفتمانِ پست مدرنیسم معنای رایج قدرت را نفی می کند. رابطه قدرت و سرکوب را نمی پذیرد. در نتیجه این رابطه را با تشبیهی عجیب و غریب کژ و کوژ و ای بسا وارونه جلوه می دهد. ایشان چوب را در دست رهبر ارکستر می بیند نه در دست چماقدار! در مورد قدرت حرف می زند اما نماد قدرت برای او رهبر ارکستر است و ابزار قدرت چوبِ رهبریِ ارکستر! احتمالا خود ایشان هم آگاه نیست که در این تصویر چه طنز گروتسکی نهفته است! سازشکاریِ پست مدرنیستی در نقل قولی که از فوکو کرده اند به بهترین شکل خود را نشان می دهد: تولید حقیقت از طریق به رسمیت شناختن قدرت!

آقای باباچاهی البته شعر را ذاتا اعتراض به ابتذال و مصرف گرایی و خودکامگی می داند و اگر چه تعهد اجتماعی را قاعدتا وظیفه شاعر پست مدرن نمی داند راضی به صرف نظر کردن کامل از جایگاه مبارز سیاسی هم نیست. ایشان نوع مبارزه ی خود را به شکل زیر تعریف می کنند: «من همیشه از سمت  ” چپ خیابان “ عبور کرده ام. چپِ غیر مقید! حتی خوانش من از مقوله های فرهنگی، هنری نیز از سمت چپ صورت می گیرد.»

مدعیان  پست مدرنیسم شعر را رابطه ی مستقل دال ها می خوانند در حدی که حضور مدلول، یعنی وجوب معنا، امری زاید تلقی می شود. نوشته های شاعران به اصطلاح پست مدرن در ایران نیز سرشار از اصطلاحاتی چون تعلیق معنا، تاخیر افکنیِ معنا، معنازدایی و نظایر آن است. در عین حال، گروه پرشماری از این شاعران که خود را پست مدرن یا آوانگارد یا پُست آوانگارد یا هر دو یا هر سه می خوانند، ترفندها و شگردهای مورد نظر خود را فقط ابزارهای زیباشناختی نمی دانند و در تعریف نوع شعرسازیِ خود به تاثیر سیاسی اجتماعی آن اشاره می کنند. باباچاهی می گوید: شعر پست مدرن، تعهدهای تعریف شده را جدی نمی گیرد. می داند که قادر به تعریف جهان نیست، اما با عنصر یا عامل طنز، بالانشین ها را دست می اندازد و از همین منظر قدرت های نهفته در گفتمان ها را – حکومتی و غیرحکومتی – به بازی می گیرد.

ادعای جالبی است! نخست سپرانداختن و به نومیدی از تغییر رضایت دادن. در خوشباشیِ رضایتمندانه تن به سکوت و سازش دادن و سپس ادعای به بازی گرفتن قدرت با طنز پست مدرن، آن هم در شعری که از بنیان با هر نوع بیانگری – از جمله  بیانگری به طنز- سر ناسازگاری دارد.

پست مدرن های شعر ایران تمایز آشکاری بین شعر آوانگارد و پست مدرن و پُست آوانگارد قایل نیستند. دست کم نزد برخی از آنان مرزهای این مفاهیم مخدوش است. یکی از مهم ترین ویژگی های جنبش های آوانگارد در همه نمونه های معتبر جهانی از آغاز تا امروز زمانمند و مکانمند بودن آنها است. این جنبش ها – صرف نظر از جنبه پیشروانه و راهگشایانه – همیشه عمیقا به زمان و مکان خود مرتبط بوده اند. این ارتباط تا حدی است که آوانگارد تلقی شدن بدون ارجاع به مکان و زمانِ یک جنبش مدعیِ آوانگاردیسم غیرممکن است. حرکتی که در دهه ۱۹۶۰ در نیویورک آوانگارد تلقی می شود ممکن است در دهه ی ۱۹۳۰ در پاریس حرکتی ارتجاعی باشد. پس آوانگاردیسم بی مکان و بی زمان وجود ندارد.  شعرِ مدعیِ آوانگاردیسم – پست مدرن در ایران اما بی زمان و بی مکان است.

آنچه در پروژه پست مدرنیسم و به تبع آن در شعر پست مدرن مغفول مانده تاریخیت است.  ظهور پست مدرنیسم در اروپا با توجه به شرایط مهاجران، فرهنگ های حاشیه ای و نیاز به کسب هویت برای گروه های قومی و فرهنگیِ مهاجر همراه بود. این شرایط تاریخی با شرایط تاریخیِ جامعه ی ایران همسان و هم ارز نیست. جامعه ایران امروز درگیر ارزش های مدرنیستی و بحث های اجتماعیِ روز مربوط به ارزش های عصر مدرن است. این فرارویِ ظاهری، عقبگردی بیش نیست. آنچه آوانگاردیسمِ افسارگسیخته را به ارتجاعِ قالب و فرم پیوند می دهد عدم تاریخیت هر دو است.

پست مدرنیست ها سرکوب و بهره کشی را در شیوه تبیین زبان شناختیِ آن می بینند و از ما می خواهند در درون زندان زبان گرفتار بمانیم. در قبال بهره کشی و سرکوب در جهان واقعی، پست مدرنیسم بازی با واژگان را پیشنهاد می دهد. دریدا حتی مفاهیمی چون آزادی و مبارزه را به نام شالوده شکنی از معنای انضمامی تهی می کند و در نهایت به یک بحث زبانی در کلمه ها و عبارات فرو می کاهد. رولان بارت می گوید وقتی  یک تکه استیک می خوریم، ایده های استیک را هم می خوریم. این نوع دیدگاه را می توان تا حد عبث و بی معنا گسترش داد. کما اینکه کسانی از شاعران مدعیِ پست مدرنیسم و آوانگاردیسم و پست آوانگاردیسم  در ایران گسترش داده اند. اگر دفعه بعد که برای صرف آبگوشت به دیزی سرای دوستان رفتید پیشخدمت برای شما عکس آبگوشت و گوشت کوبیده را سرو کند، می توان گفت یک ناهار پست مدرنِ توپ میل کرده اید! ناهاری سرشار از دال اما فاقد مدلول. این همان اتفاقی است که در بسیاری از شعرهای مدعیِ  پست مدرن افتاده است.

پی نوشت: در این نوشته به نقل قول از جناب باباچاهی اکتفا کردم چون گفته های ایشان به قدر کافی گویا و وافی به مقصود بود. اما نباید تصور شود که این نوشته پاسخ یا واکنشی به جناب باباچاهی یا شعر ایشان است. دوستان دیگری نیز هستند که نظرات یکسان یا مشابهی ابراز کرده اند که به دلیل رعایت اختصار از اشاره به نظرات آنان خودداری کردم.

*تصویر از dezeen

منبع: 
raahak
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: