چند داستان کوتاه

یداله کوچکی دهشالی(ی.ک.شالی) هستم. سال چهل ودو در روستای سوخته کوه، گیلان، به دنیا آمدم. سال شصت و پنج مجبور به ترک ایران شدم. از آن تاریخ به بعد در آلمان بسر می برم. از چهارده سالگی شعر و داستان می نویسم. تعدادی از نوشته هایم منتشر شده اند.

 

گنجشک

 

    یک قرص برای کمردرد، یک قرص برای چربی خون، یک قرص برای قند، یک قرص برای جلوگیری از پوکیدگی استخوان، یک قرص برای میگرن، یک قرص برای تورم معده، یک قرص برای اعصاب. چه زندگی پرقرصی! خدای من، چه زندگی پرقرصی!

    اااخ. مرده شور هر چه پیری و مریضی را ببرد. بهتر است زیاد ننالم و از جنبه های مثبت زندگیم هم بگویم. آخه اوضاع و احوالم همیشه این جوری نبود. روزهای خیلی خوشی هم داشتم. هه، انگار همین دیروز، نه، پس پریروز، نه نه، ماه پیش... چه میدانم حداکثر چند سال پیش بود که مادرم دستم را گرفت و با عجله به کودکستان برد. «...ببخشید از اینکه دیر کردیم...» پوزش طلبان به خانم خوش اخلاقی گفت. آن زن دوستانه با مادرم خوش و بش کرد. بعد به طرفم خم شد، دستش را بطرفم دراز کرد، اسمش را گفت و پرسید: « تو اسمت چیه، گنجشک؟»

    خوابم می آمد. اصلاً نمی خواستم آنوقت صبح مادرم کشان کشان بیاوردم آنجا تا یکی اول اسم پرنده ای را رویم بگذارد و بعد بپرسد اسمم چی هست. «من گنجشک نیستم، منقارت را ببند، کلاغ!» روی زبانم آمد بگویم اما زبانم را گاز گرفتم و فقط نامم را گفتم.

    مادرم هر صبح با عجله من را به کودکستان می برد. بعد از ظهرها دیروقت از سر کار بر می گشت و با هم به خانه می آمدیم.

    روزهای کودکستان انگاری همه اش فقط و فقط یک روز یا شاید حداکثر یک هفته بود. بعد رفتم مدرسه. یک مرتبه کودکیم تمام شد و درس و مشق و امتحان و امتحان و امتحانات جایش را گرفت.

    هنوز مدرسه را تمام نکرده بودم که متوجه شدم مادرم، دوستانش و فامیل در هر دید و بازدید روز تولد، یک بند با هم در مورد دردها و دواهای جورواجورشان گفتگو می کنند. « چه آدمهای مسخره ای! مثل اینکه با هم مسابقه گذاشته اند که کی بیشتر مریض است!» پیش خودم فکر می کردم و از جمع شان می گریختم.

    حالا پنجاه و چهار سالم بیشتر نیست. اما خیلی وقت است که خودم هم شده ام درست مثل آنها، با این تفاوت که بجز دکترهایی که نزدشان می روم، کس دیگری دور و برم نیست تا برایش از دردها و دواهایم بگویم.

    کاش یکی بود، کاش یکی بود کاش... نه اینکه برایش بنالم، بلکه دست توی دستش بگذارم و با هم به کودکستان برویم و بگوییم: «ببخشید از اینکه دیر کردیم. ما اسم مان گنجشک است. راه مان بدهید لطفاً بیاییم تو.»

 

بیکار

     درآمد خوبی داشت. موقعیتش در شرکت با ثبات به نظر می رسید. سی و دو - سه سالش می شد. احساس می کرد به اندازه ی کافی سرد و گرم روزگار را چشیده است. دوست دختر آخریش با او خوب تا می کرد. مادرش می گفت که کم کم دارد برای پدر شدن دیر می شود. بدش نمی آمد پدر بشود. این موضوع را روزی با دوست دخترش در میان گذاشت. او که با چهار سال تفاوت سنی از خیلی وقت پیش مشتاق مادرشدن بود، این حرفش را در هوا قاپید و با شور و شوقی عمیق و صمیمانه به زندگی مشترک ترغیبش کرد.

    هنوز چند ماهی از زندگی مشترک در خانه ی جدید نمی گذشت که شرکتش اعلام ورشکستگی کرد. ناگهان احساس ناامنی در دلش لانه کرد. به هراس افتاد که شاید نتواند از پس خرج و مخارج زندگی برآید. خوشبختانه هنوز بچه ای در راه نبود و زنش همچنان شغل و درآمدش را داشت.

    مدتی به هر دری زد تا کار مناسبی گیر بیاورد. اما شرکتها یا اعلام ورشکستگی می کردند، یا اینکه از تعداد کارکنانشان می کاستند و به نیروی کار جدید احتیاج نداشتند.

    بزودی زندگی زناشویی خود را در معرض خطر فروپاشی دید، چرا که ناکامیهای پیاپی در بازار کار چندان متأثرش ساخته بود که تمایل جنسی به زنش به شکل باورنکردنی کاهش یافت. این وضعیت وقتی طولانی شد زنش، با همه تفاهم و حسن نیتش، نتوانست بیشتر تاب آورد، به ناچار او را به حال خود گذاشت و در پی سرنوشتش رفت.

    با رفتن او، مرد جوان، در هم شکسته و بیکار، به خانه ای کوچک نقل مکان کرد و رابطه اش را با دوستان و نزدیکان به حداقل رساند چرا که آنها در هر دیدار و گفتگو از کار و وضعیت فلاکت بار جدیدش می پرسیدند.

    یک روز غروب که فردایش از سوی شرکتی برای کار دعوت به مصاحبه داشت، لباس شیک و یکدستش را اتو کرد و زود به رختخواب رفت تا بیشتر با بیخوابیش کلنجار برود، به این امید که چشمهایش خسته شوند و سیر بخوابد و صبح سرحال و قبراق عازم شرکت شود.

    در رختخواب به خاطرش رسید که برای یافتن علت جواب رد مصاحبه های قبلی بهتر است نحوه ی حرف زدن و کل رفتارش را در بعضی از آنها پیش روی خود زنده و ملموس مرور کند.  خود را نشسته در برابر مصاحبه کننده ها مجسم کرد . با دقت به سؤالها و جوابهای مطرح شده گوش داد و چگونگی نشستن، حرکت دستها و چشمهایش را زیر ذره بین برد. ساعتی از این مرور و دقت و بررسی نمی گذشت که متوجه شد در همه ی مصاحبه ها واماندگی و استیصال از سر و رویش می باریده است. «...دیگر از چه باید بترسم؟ ها؟ دیگر چی برایم باقی مانده که بترسم از دستش بدهم؟» افسرده از خود پرسید. ریشخندی در صورتش نقش بست. تلقین کنان با خود گفت:«نه. نه. من وانمانده ام. وانمانده ام. بیکارم و زنم منو ترک کرده که کرده، به درک. واماندگی کار آدمهای ضعیف و بیچاره است. من ضعیف نیستم. دوباره کارگیرم می آید. یک خانه بزرگتر می گیرم....»

    کم کم با صدای خود به خواب رفت و خواب دید که بال درآورده است و در هوا مثل پرنده ها به راحتی پرواز می کند.

«عجب! هیچکس باورش نمی شود. من می توانم پرواز کنم! این دستهایم... این دستهایم درست مثل بال پرنده ها عمل می کنند. عجب خری بودم که زودتر به استعداد دستهایم پی نبردم. آخیش... چه کیفی دارد... خدای من، شکرت! خیلی شکر! اوه... حالا تمام شهر زیر پای من است. بگذار بروم خانه ی قبلی مان...»

    پشت پنجره ی اتاق خواب خانه ی قبلیش نشست. انگار سالهایی پر از درد و اضطراب جدایی را با خود یدک می کشید. دلش برای بودن با زنش پرپر می زد. با اشتیاق نگاهی به داخل اتاق انداخت. یکه خورد. زنش در آغوش مردی دیگر بود. به غیرتش خیلی برخورد. تنش به لرزه افتاد. چند قطره اشک از گوشه ی چشمهایش بیرون لغزید. مزه ی شوری روی لبهایش نشست. از خواب پرید. دید که بال ندارد و در خانه ی قبلی نیست. تنها و بی پناه به هق هق افتاد.

    هنور سپیده نزده بود که تصمیم گرفت برخیزد و قدم زنان به طرف ایستگاه راه آهن برود تا سر وقت به مصاحبه اش برسد. اول با ریش تراش برقی صورتش را اصلاح کرد. بعد رفت دوش گرفت. وقتی خودش را خشک کرد، به صورتش کرم مالید و به سر و گردنش چند بار پیاپی اودکلن پاشید. سر انجام لباس اتو کرده اش را پوشید و به طرف آینه رفت تا سر و وضع خود را برانداز کند. جلو آینه ناگهان سرجایش خشک شد. مردی عبوس و خشمگین روبرویش ایستاده بود.

«برو بیرون!»

«چ چ چ چشم چشم. همین حالا میروم.»

«گفتم زود گورت را گم کن!»

«چشم. رفتم. رفتم.»

    هراسان در را پشت سر خود بست و وارد خیابان شد.

    مردی جلوی او داشت راه می رفت و یک بند فریاد می کشید: « کمک! کمک! یکی بره به پلیس کمک کنه! اینها دارند منو مجبور می کنند برم پلیس بکشم. کمک! کمک!...»

    مرد در حین فریادکشیدن به ماشین آشغالی شهرداری رسید. مرد دیگری که از سر و وضعش پیدا بود راننده آن باشد و با تلفن همراهش مشغول بود، دستپاچه گفت: «داد نزن. من هم دیدمش. وایستا، همین حالا پلیس خبر می کنم.»

«ترو خدا به پلیس کمک کن! چند نفر مسلح منو مجبور می کنند بروم پلیس بکشم. ترو خدا...»

    مأمور شهرداری از گرفتن شماره ی تلفن کلانتری دست کشید، سرش را به طرف او که همچنان فریاد می کشید برگرداند. ناباورانه دوباره به فریادش گوش داد و مردد گفت: «چی؟ پلیس؟ من خودم داشتم به کلانتری تلفن می کردم. دو نفری پلیس خبر کنیم بهتر است. اسمت چیه؟»

«نمیدانم. ترو خدا به مردم کمک کن. چند تا پلیس دارند منو مجبور می کنند بروم آدم بکشم. ترو خدا...»

«شوخیت گرفته؟ چرا داری چرت و پرت میگی. آنجا را نگاه کن. جسد را می بینی؟ وایستا تا پلیس بیاید. شاید به شهادتت احتیاج شد.»

    مرد فریادزن به طرف جسد رفت. در دو قدمی آن لحظه ای وحشتزده ایستاد. ناگهان مثل اینکه عقرب زده باشدش به حرکت در آمد و جیغ کشید: « این... این... اینکه منم! وای خدایا، یکی به جسدم کمک کنه...»

    راننده بی اعتنا به او که داشت می گریخت به طرف جسد رفت تا مشخصات دقیق جسد را بوسیله ی تلفن برای پلیس گزارش کند. نگاهش وقتی به صورت جسد نشست، تلفن همراه از دستش افتاد. وحشتزده نالید:« من... من... من... نه... نه...»

    اتومبیل گشت مأمورین انتظامی جلو مردی که هراسان می دوید توقف کرد. دو  پلیس پیاده شدند. یکی از آنها گفت: « چه خبره؟ چرا فریاد می کشی؟»

    مرد جوان که از نفس افتاده بود گفت: «من بی گناهم. من بی گناهم. باید بروم مصاحبه. یکی آمد توی خانه ام و منو بیرون کرده. یک نفر دیگر چند لحظه پیش توی خیابان داد می زد که چند نفر دارند مجبورش می کنند تا بیاید شما را بکشد. یک مأمور شهرداری آنجا جسد پیداکرده بود و می خواست شما را خبر کند. جسد... جسد... جسد... صورتش... صورتش... صورتش... من... من... ولی من جسد نیستم. من زنده ام. زنده ام....»

«آروم باش! آروم باش! یکی یکی تعریف کن چی شده. جسد را کجا دیدی؟»

«آنجا، آنجا...»

«باشه. باشه. حالا میریم می بینیم که جریان از چه قراره. کارت شناسایی، لطفاً!»

    مرد جوان با عجله دستش را در جیب شلوارش کرد. کیفش را نیافت. جیبهای دیگرش را نیز کاوید. باز نیافت. گناهکارانه گفت: «خیلی بد شد. کیفم را خانه جا گذاشته ام. من امروز مصاحبه برای کار دارم. می شود لطفن منو برسانید خانه ام؟ بدون کارت شناسایی نمی توانم بروم مصاحبه. شما را به خدا کمکم کنید. وگرنه یک عمر بیکار می مانم.»

«این وقت شب می خواهی بروی مصاحبه؟ خانه ات کجاست؟»

«آره، باید سر وقت توی شرکت باشم. منظورتان کدام خانه ام است؟»

«آدرست کجاست؟ تو مگر چند تا خانه داری؟»

«دو تا. خیلی بد شده. داره کاملاً دیرم میشود. لعنت به شانسم. این مصاحبه هم مالید. نمیدانم کارت شناسایی ام را توی کدام خانه گذاشته ام. لطفن...»

«سوار شو برویم خانه ات. نگران مصاحبه نباش، اگر لازم شد می رسانیمت...»

    مرد جوان که خیلی آرام شده بود سوار شد و شکرگزار گفت: «نمی دانم به چه زبانی از شما تشکر کنم. شما مهربانترین پلیسهای دنیایید. چند مدتی است که بیکارم. زنم نتوانست تحملم کند و رفت و منو تنها گذاشته. حواسم بعضی اوقات سر جایش نیست. وگرنه کیف و کارت شناسایی ام را جا نمی گذاشتم. راستی، نمی توانید توی اداره تان یک کاری برایم پیدا کنید؟ من...»

 

 تنش

     چهار نفر دور میزی نشسته اند و دارند در مورد چگونگی به پایان بردن آخرین رابطه ی عشقی شان گفتگو می کنند. خانم "آ" با خاتمه ی ماجرایش رو به آقای "پ" می گوید: « پ، حالا دیگر نوبت توست.»

    آقای پ  شروع می کند: « شانزده سال پیش با دختری آشنا شدم. چهار هفته با هم بودیم که همکار نزدیکی به من گفت دوستم شبی پیشش آمده و تا صبح در خانه اش مانده، اما هنوز بین شان اتفاقی نیفتاده است، چون او از رابطه ی ما خبر دارد و نمی خواسته موجب دلخوریم شود. از او تشکر کردم و گفتم که هر دوی آنها آدمهای مستقل و آزادی هستند و باید کاری را بکنند که به آن تمایل دارند. دوست دخترم همچنان پیش من می آمد و از عشقش نسبت به من می گفت. من هم مثل همیشه تکرار می کردم که ما تازه با هم آشنا شده ایم و فعلاً از یک رابطه ی جدی و با ثبات نمی توانیم حرف بزنیم. چندی بعد از همکارم در مورد چگونگی رابطه ی آنها پرسیدم. همکارم گفت که شبی را در خانه ی دوستم گذرانده و بعد از آن نخواسته با او دیداری داشته باشد. به دوست دخترم حدود دو ماه مهلت دادم تا ببینم شاید خودش این موضوع را برایم اقرار کند. چون فکر می کردم رابطه ی  ما هنوز رابطه ای جدی و با ثبات نیست، بنابراین حق اوست پیش کسی دیگر نیز دنبال خوشبختی اش بگردد. دو ماه گذشت و او از ماجرایش چیزی برایم نگفت. خوشبختانه همان روزها مجبور شدم به خاطر مسائل شغلی از آن شهر به شهر دیگری نقل مکان کنم. موقع  رفتن با او نشستم و دوستانه در مورد وضعیت رابطه مان صحبت کردم و توضیح دادم که ما دو نفر تیپ همدیگر نیستیم و هر کس باید خوشبختیش را پیش یک نفر دیگر بجوید. با این وجود می توانیم دوستهای خوبی باشیم. از این ماجرا حالا شانزده سال می گذرد. او هنوز در همان خانه و همان شهر زندگی می کند و هر ماه یکی دو بار به من زنگ می زند و با من در مورد مشکلاتش صحبت می کند. اما هنوز که هنوز است علت اصلی قطع رابطه مان را بهش نگفته ام.»

    آقای "م" می پرسد: « با همکارت چه کار کردی؟»

«دیگر ندیدمش.»

«آن زمان به دوست دخترت چه احساسی داشتی؟ از این کارش خشمگین نبودی؟»

«خشمگین نه. ولی دلگیر بودم.»

«چرا بهش نگفتی؟»

«لازم ندیدم. فهمیدم که تیپ من نیست، به همین خاطر دوستانه ماجرا را فیصله دادم. اگر علت اصلی را می گفتم، شاید از جدایی خیلی زجر می کشید.»

    خانم "ع" با تعجب می پرسد: « پ، تو خودت چی، واقعاً زجر نکشیدی؟»

«نه. چرا زجر بکشم. با زنی شروع به رابطه کردم. بین ما هنوز هیچ چیز مطمئن نبود. نشد. باید با کسی دیگر امتحان می کردم.»

«ولی دلت درد گرفت، پ، نگرفت؟ می خواستی بزنی زیر گوشش، نمی خواستی؟»

«نه. اصلاً نه.»

    خانم "آ" می گوید: «نمی فهمم. چگونه می توانستی احساسی نداشته باشی؟»

«احساس داشتم. واقعاً متأسف بودم از اینکه مجبور به قطع رابطه ام. ولی گزینه ی دیگری پیش رویم نبود.»

    آقای "م" برانگیخته می گوید: « می بینی، متآسف بودی. یعنی زجر کشیدی. پ، تو زجر کشیدن را دوست داری. این یعنی اینکه تیغ برداری و خودزنی بکنی. پ، عوض این کار چرا خودت را نمی کشی و راحت نمی شوی.»

    اقای "پ" متوجه برانگیختگی "م" می شود و در فکر است چگونه آرامش کند. خانم "ع" نیز متوجه تنش جو شده است و در صدد تغییر آن بر می آید: « آ، م، شما پ را به خوبی من نمی شناسید. شاید این جور رفتارکردنش به خاطر گذشته اش است. پ برایم قبلا تعریف کرد که مورد ضرب و شتم قرار گرفته که هیچ، بهش حتی تجاوز شده.»

    آقای "م" صدایش بلند می شود:« پ، باید تراپی بشوی. تو تا حال پیش روانکاوی رفتی؟»

«نه. هنوز لازم ندیدم. تا حالا توانسته ام با زندگیم به خوبی کنار بیایم.»

    آقای "م" از جایش بر می خیزد و خشمگین می گوید: «تو نرمال نیستی. لبخند و رفتار دوستانه ات صادقانه نیست. نمی خواهم دیگر با تو حرف بزنم. تو مریضی.» و از آنجا می رود.

    خانم "ع" ساکت است. خانم "آ" نگران و عصبی می گوید: «پ، تو که عیسی مسیح نیستی. بخشیدن تو مریضی است. برو پیش روانکاو خودت را معالجه کن.» او نیز بر می خیزد. آقای "پ" که با عنوان شدن گذشته ی شقاوتبارش از طرف خانم "ع" زخمهایش تازه شده و در فضاهای زجرآور گذشته بسر می برد، انگار که بخواهد از کابوسی برخیزد، به خانم "آ" می گوید:« سوء تفاهم پیش آمده. بشین تا برایت به تفصیل تعریف کنم. من برای برخوردم دلایلی دارم.»

    خانم "آ" نیز عصبی و بی اعتنا دور می شود. خانم "ع" اما هنوز آنجا همچنان ساکت نشسته است. آقای "پ"، ریشخندی به لب می آورد و با ناباوری سرش را تکان می دهد. خانم "آ" غمگین می گوید: «چه روز بدی، پ! چه روز بدی!»

«روز بد نه، برخورد بد. من به آنچه که هستید احترام می گذارم. متأسفانه مثل اینکه شماها نمی توانید برای جور دیگری بودن من احترام قایل باشید.»

«باور کن ما دوستت داریم، پ. خیلی هم بهت احترام می گذاریم. ولی می خواهیم کمکت کنیم. اینجوری زندگی را به خودت خیلی سخت می گیری.»

«کمک؟! هه. شماها با این رفتارتان زندگی را برایم سخت کردید. بعضی آدمها وقتی نمی توانند کمک کنند، عصبی می شوند و در صدد بر می آیند طرف شان را نابود کنند. شنیدی "م" چی گفت؟ "برو خودت را بکش!" هه. از رفتارتان خنده ام می گیرد.»

«منظورش واقعاً این نبود که بروی خودت را بکشی، پ. می خواست بیدارت کند که حقت را بگیری. جلوی خشم و عصبیت ات را بیهوده نگیری. بلکه آنها را بروز دهی. تو باید بروی پیش روانکاو، پ. تا این کار را یاد بگیری.»

«یاد می گیرم. یاد می گیرم. فعلاً که امروز از شماها  به اندازه ی کافی خودخواهی لجام گسیخته را تجربه کردم. می دانی اصلاً چیه. من مسیح نیستم، اما سالهاست که او مثل یک دوست، یک برادر، یک همراه همیشه با من بوده و کمکم کرده که همین باشم که هستم: بدون پیشداوری، بدون کینه.»

«تو با اینگونه بودنت آدمها را تحریک می کنی پ، می دانستی؟»

    ابروهای آقای "پ" در هم می رود. انگار ناگهان مطلب بسیار مهمی دستگیرش شده است. با کنجکاوی می گوید: «تحریک! اه اه اه، عجب چیز درستی گفتی. چرا خودم متوجه نشدم؟! خیلی ممنون.»

«همین ممنون گفتنت هم نوعی تحریک است پ، می دانی؟ ما مثل تو نیستیم. هیچکس مثل تو نیست.»

«اشتباه می کنی، خیلیها مثل شماها نیستند. من را لطفاً استثناء ندان. بیگمان از حماقت من بود که به فکرم نرسید ناخواسته دارم شماها را تحریک می کنم. امروز درس خوبی بود. فراموشش نمی کنم. ع، تو من را بهتر از م و آ می شناسی. من نقاب به چهره ام نزده ام. همین هستم که می بینی. منظورم به هیچوجه این نیست که از کسی بهترم. اصلاً هیچ کسی بهتر یا بدتر از دیگری نیست. فقط معیارها فرق می کنند. فلسفه زندگی من این است که انسانها را تحقیر نکن و موجب رنجش خاطرشان نشو، چرا که آنها به اندازه ی کافی در این هستی زجر می کشند. به رویشان لبخند بزن. دردهایشان را با دوستی و گذشت خودت التیام ببخش. دوستشان بدار و با اینگونه بودنت نشان بده که جور دیگری هم می شود زیست.»

    خانم "ع" متشنج دست به داخل کیفش می کند. بسته ای دستمال کاغذی بر می دارد و گریان می گوید: «تو استثناء نیستی، پ. تو دیوانه ای. دیوانه. بسه. دیگر حرف نزن!»

 

منبع: 
ایران گلوبال
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.