از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم /قسمت شیشم


مارهای هفت سری که در دوران اتحاد شوروی زیرپوست حزب مخفی شده بودند اکنون از پوسته خود خارج می شوند .
کسانی که شبکه پیچیده ای از بازار سیاه را سازمان می دادند.کسانی که افراد خود را به ریاست کارخانه جات ، فروشگاه ها ،مرکز توزیع می گماردند وغارت می کردند.روسای سابق کارخانه های چوب ،کاغذ ، آلمینیوم ،آهن و.. اکنون صاحبان رسمی آن شده اند.
دستگاهها ی صنعتی به ثمن بخس فروخته می شوند گاه به قیمت آهن قراضه .
کارخانه های شهری را قطعه قطعه کرده آپارتمان می سازند. "ریشکوف" شهر

 

روسیه در حال پوست انداختن است .
مارهای هفت سری که در دوران اتحاد شوروی زیرپوست حزب مخفی شده بودند اکنون از پوسته خود خارج می شوند .
کسانی که شبکه پیچیده ای از بازار سیاه را سازمان می دادند.کسانی که افراد خود را به ریاست کارخانه جات ، فروشگاه ها ،مرکز توزیع می گماردند وغارت می کردند.روسای سابق کارخانه های چوب ،کاغذ ، آلمینیوم ،آهن و.. اکنون صاحبان رسمی آن شده اند.
دستگاهها ی صنعتی به ثمن بخس فروخته می شوند گاه به قیمت آهن قراضه .
کارخانه های شهری را قطعه قطعه کرده آپارتمان می سازند. "ریشکوف" شهردار مسکو همراه همسرش بزرکترین ساخت ساز کنندگان ساختمانی اند.
غذا خوری های بزرگ مغازه ها به دست همان مدیران سابق به سوپر مارکت ها وهتل ها تبدیل می شوند.
بانکداران جدید با سرمایه های افسانه ای دارندمافیای قدرتمند آینده را بطور روشن به نمایش می گذارندوتثبیت می کنند.کسانی که زیر عنوان خصوصی سازی دولتی میلیادرها دلار به جیب خود زدند.
افراد بی ریشه، فاسد وبی کاراکترکه دیروز اونیفورم هائی با ستاره سرخ می پوشیدند و امروز در کسوت بورژوای تازه به دوران رسیده کریستین دیور به تن می کنند.
توده عامی نیز سرمست از غربی شدن به لباس های دست دوم غرب دل خوش می کند .به قول لنین"بیچاره ملت روس که همیشه کلاه های دست دوم واز مد افتاده غرب را برسر می نهد."
خیابان" آربات" تاریخی وهنری ترین خیابان مسکو.
یاد آور پوشکین ، گوگول ، گورکی ، شیشکین و شاید هم شوستاکویچ . کوچه ای رمانتیک یاد آور عشق های آتشین پوشکین ،یاد آور روز هائی که او دراین کوچه قدم می زدوطرح منظومه های جاودانی خود را می ریخت .
کوچه ای نسبتا عریض وسنگفرش با ساختمان های گوتیک وباروک که یاد آور دوران اشرافیت روسیه است با تیرهائ چدنی ریخته گری شده وچراغ های زرد کم نور .مغازه های قدیمی با در های چوبی ورنگ های آنتیک سرخ ،سبز و آبی لاجوردی. فضائی زیبا که می توانی ساعت ها در کافه ای بنشینی وگذشته ای را به خاطر بیاوری که این کوچه از سر گذرانده است.
به راستی تولستوی مهمان کدام یک ازخانه های این کوچه ها بود؟ دراین خانه دوطبقه که به همان شکل سابق خود نگهداری شده پوشکین با کدام زیباروی روس نرد عشق باخته؟ این میز کوچک چوبی، این شمعدان ها، کاغذ واین قلم از پر که هنوز سیاهی مرکب بر خود دارد ساز وکار کدام تغزل عاشقانه بوده اند؟ نمی دانم شاید او از همین خانه به دول رفت وزخمی هولناک بر داشت و بربستری در همین خانه جان داد.
دختران جوان کامسامول وقتی به این خانه زیبا وشاعرانه قدم می نهادند چگونه انقلابی گری خود را با این فضای رویائی عاشقانه ودر عین حال با انقلابی گری پوشکین در هم می آمیختند؟
این کوچه چه نسل هائی را به خاطر می آورد! ازگذر اسب ها تا کالسگه ها و زرهپوش ها را.از ماشین های سیاهی که درزمان استالین بر در خانه روشنفکران وهنرمندان معترض به نظام خشن آن دوره می ایستادند ، طعمه خود را می گرفتند و می رفتند.هرگز این رفته گان به این کوچه باز نگشتند.
ازعاشقان رمانتیک با چهره های زرد وچشمان خمار تا جوانان پرشور سال های انقلاب! تا سربازان خسته از جنگ، سربازان زخمی که در این خانه ها مداوا می شدند واز پشت پنجره ها بر گذرزمانه تلخ جنگ نظاره می کردند. در چشم انتظاری دخترانی که عاشقشان بودند.
حال شاهد حضور جوانان طرفدار مایکل جکسون وهیپی های سال های هفتادکه ترکیبی از هردوی آن ها هستند.
شاهد حضورجوانانی که خود رامتالیست می نامند .بالباس هائی چرمی همراه انواع اقسام زنجیر واشیای فلزی که به خود آویخته اند .عمدتا گروه های خشن وماجرا جوئی هستند که در بیشتر محلات دیده می شوند.
تنی چند نیز درشمایل مایکل جکسون .
از پسر جوانی که لباسی مانند مایکل جکسون پوشیده وموهای خود را سیاه رنگ کرده وطره هائی چند پیج داده و بر صورت انداخته است می پرسم " مایکل جکسون را دوست داری؟"
می گوید "بله عاشقش هستم .می خواهم مثل اوباشم آزاد وبی پروا! وقتی به او نگاه می کنم آزادی کامل یک انسان را می بینم .هر طور که می خواهد لباس می پوشد ، رقص ابداع می کند ،موزیک مدرن می زند .نه تنها کسی اعتراضی نمی کند بلکه مورد تشویق هم قرار می گیرد.
جامعه امریکا به او این امکان را می دهد که نبوغ خودش را در موسیقی پر نشاط وپر تحرکی که با روحیه جوان ها می خورد به نمایش بگذارد .کجای این کار عیب است که جوان ها چنین پر تحرک برقصند و انرژی خود را خالی کنند؟ برای ما تمام این ها ممنوع بود. ما مایکل جکسون نمی شناختیم .ما اصلا خبر از سینمای پرتحرک وسرگرم کننده نداشتیم. از نظر حزب همه عرصه هنر یعنی فقط آموزش حزبی! آنجه که رهبران فکر می کنند درست است.
شما نمی توانید آرزوی ما برای دیدن یک فیلم اکشن! فقط اکشن! درک کنید. به قدری فیلم های تکراری جنگ وفیلم های یک نواخت با سوژه های بدون خلاقیت دیده ام که حالم از هر چه فیلم است به هم می خورد.
آرزوی دیدن سرعت یک ماشین فراری که مثل برق از مقابل چشمانت عبور کند.
ما درون یک سیستم بسته تربیت شدیم.تربیتی که از نظرپدر بزرگم بهترین وپاکیزه ترین نوع تربیت است .ساده وشفاف .پدر بزرگم نمی داندجهان عوض شده .نمی داند که وقتی ما خود را با جوانان غربی مقایسه می کنیم خجالت می کشیم!از این همه سادگی خودمان وتربیت حزبی.
حزب اعتماد به نفس وفردیت ما را از ما گرفته است. از روز اول تولد به جای ما فکر کرده ، برنامه ریخته ودر همان محدوده بسته برزگمان کرده! اجازه هیچ نو آوری ، انتقاد و گزیدن شیوه دیگری از زندگی باب میلمان را به ما نداده است. ما در برابرجوانان غربی اعتماد به نفس خود را از دست می دهیم! مانند یک دهاتی که به شهر بیاید. همه چیز ما فرق می کند لباس های بد قواره ،کفش های زمخت .
وقتی یک جوان روس یک جفت کفش ایتالیائی ویک پیراهن اروپائی به دست می آورد مورد توجه همه، به خصوص دختر ها قرار می گیرد.تعجب آور است اما واقعیت دارد.
دلم از لباس های شبیه به هم ،ازکفش های زمخت به هم می خورد .می خواهم هرطور دلم خواست لباس بپوشم ، سرم را اصلاح کنم .مهم نیست که زمان هیپی گری سپری شده می دانیم! اما می خواهیم آن حال هوا را که شنیده ایم تجربه کنیم آزادی مطلق، بی خیال همه چیز هیچ نظمی را قبول نمی کنیم .می خواهیم یک مدت در بی نظمی کامل زندگی کنیم ."
نقاشان ؛ بافندگان روسری های روسی ،رقاصان ،موزیسین ها همه وهمه در این کوچه جمع شده اند.پاتوق به اصطلاح روشنفکران جدید روس.
چرا که از گذشته این کوچه نام پاتوق روشنفکری وهنری را یدک می کشد.
نخستین بحث های خیابانی پروستریکااز همین خیابان آغاز گردید.
گتیاریست هائی که نخستین ترانه های غربی را در این کوچه خواندند وبار دیگر زیر عکس"ولادیمیر وبسوتسکی"جمع شده و آوازسر دادند ، تا شاعران ونویسندگانی که به قول خودشان از این کوچه گوشه آزاد هاید پارک ساخته اند.
دختر جوانی با هیجان می خواند.
"این جا گوئی صدای انسان
هرگز به گوش نمی رسد.
این جا گوئی در زیر این آسمان
تنها من زنده مانده ام!
زیرا نخستین انسانی بودم
که تمنای شوکران کردم. "
شعری از" آنا آخماتوا" شاعر معترضی که بیشتر زندگیش در اسارت وتبعید دوره استالین سپری شد. ابوالفضل محققی
ادامه دارد

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: