"ایران " در گیومه ( پیرامون شعرِ "ایران" از زیبا کرباسی)

کسی که بتواند به زبان مادری خود بنویسد، ولی به بهانه هایی ننویسد، زحمت نکشد، و بدتر از اینها " پادو" و چماق تبعیضگران هم بشود، باید به مرگ فکری-هنری او گریست...

 

 

 

شعرِ  ایران ، از زیبا کرباسی
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=94437

***

زیبا کرباسی در شعر خود " ایران" چه میگوید؟
او با نقل سخنی از شمس تبریزی میگوید "  آنچه اینجا گفته، تمام سخن اش نیست" .  منظورش این است که هنوز خیلی حرفها دارد.
به یقین آنها هم از نوع همین افتضاحی ست که ببارآورده.

 او میگوید:
« آنان به هر دلیل، به وقت آوردن نام وطن زبانشان به شک و لکنت می افتد. اما من کرباسی از فرع تا اصل ایران هستم.  » 
منظورش از " آنان" کسانی هستند که به پندار کرباسی با بیان نام وطن( ایران) زبانشان به شک و لکنت می افتد. اما خود ایشان به جای شک و لکنت، مثلاً فریاد میزنند:

« چنان فریادی می زنم که پرده های گوش اهریمنان بلرزد». جای سئوال است که آیا شکاک ها اهریمنان اند؟
وقتی  واژه ها  بدون گیومه و اندیشه  میایند، شکاک هم می شود اهریمن. و لابد " قدرتی" پشت سر این اهریمن بینی باشد، آنها  باید سلاخی هم بشوند!
شکاک اهریمن نیست. شک علمی مقوله فلسفی ست که شاعر یا شاعره بدون شناخت و به کارگیری آن، قادر به تفکر نیست. مانند شاعره ما.

او به دنبال ایده های بالا به مناطق "وطن یا ایران" مورد نظر اش سرک می کشد:
« خارزم و سمنگان و بامیان، باختر، غرجستان زابل و سبجستان . ( منهای زابل باقی واقع در مثلاً ایران بزرگ اند)
 مازرندران و گیلان  و تخت جمشید. تخت شیرین،
 کردستان، لرستان، جنوب، سیستان، رستم بلو چستان
 تبریزِ "آذر آباجانِ" ایران،  ارومیه، چیچست "آذرآبادگان" ایران . » ( چشم آریایی ایسم روشن. آذرآبادگان!...)

*
[ 1-دریای کاس پی، 2-رود آراز( آراس)، 3-آذربایجان( آذ-ار-بای-جان)، 
هر سه نام خود را از خلق کاس پی\کاس\ آس\آذ ، گرفته اند:
 
0-معنی آذربایجان، آذرآبادگان نیست که وارونه و جعل کرده و به آتش ربط داده و فارسریزه نموده اند.
 معنی آن: Az-ər-bay-can/qan  است. سرزمین خلق آذ (جای اهل [ و] بیک آذ).

1-رود آراس ( آر-آسAr-as)، آراز Ar-az یعنی  شکرو ستایش آذ ، شهرت وسعادت آذ(Az /As قوم).
Ar (لغت کاسی، ریشه در سومری): ستایش (شکرِسعادت  praise) ، شهرت( اسم معروفیت).

آراس، از نام خود "قومas/az" و کلمه "آر" به معنی شکر وستایش چیزی که (  رودی که ) موجب سعادت است، تشکیل شده.
در کل مفهوم " ستایش و شهرت و سعادت" را میرساند. رود خانه " سعادت و شهرت و شکر و نیایش" . 
با همین ریشه است که در ضرب المثل "od uraz"( آتش سعادت است)، کلمه uraz/araz معنی مجازی "سعادت و خوشبختی" را حفظ نموده.

as/az کوتاه شده kas، ریشه در سومری دارد. kas سومری(  to run) در ترکی معنی kaş /qaç/qaş میدهد. که صورتهای دیگر kas اند.
خود kaş ترکی ، در سومری به شکل اصلی  kaš یعنی  to run حفظ شده است.

 در زبان کاسی و سومری ، kas و kaş  هر دو لغت هم معنی اند، و یک کلمه. 
xəzər به معنی gəzər، و " گزر" دقیقاً  معنی  kas/kaš4 /kaş را  ترجمه و برگردانده است. 
gəzmə /gəzər/kaş/ kaš4/kas یعنی: نگهبان، محافظ، سیار. دویدن و فرار کردن.  
اینها و مانند اینها خویشاوندی زبانهای اتصالی کاسی و سومری و ترکی را به خوبی نشان میدهند.
فعلها یا اسامی ایکه از فعلها ساخته شده اند، مانند نامهای دیگر، به زبانهای مختلف وارد نمی شوند،
اینگونه کلمات تنها در زبانهای خویشاوند و هم خانواده وجود دارند.
 

2-دریای کاس پی Kas-pı دریای قوم کاس. Kas: در ترکیkaş/gəzər.  پی pi/bi وند تعلق: اش، است. 
دریای کاس پی، خزر، به نام همین خلق (  kas/as/az ) خوانده شده که  قوم آس یا آذ:( به معنی گزرgəzər محافظ و سیّار) نامیده میشد.
Kas-pı : متعلق به کاس، اهلِ وعضو قوم کاس. ( در عین حال دریای متعلق به کاس).
kas/as/az  نام قوم.

3-آذربایجان: سرزمین خلق آذ : 
-Az/As نام قوم( تبدیل صدای s بهz قانونمند).
 -ار ər: اهل یا اهالی قوم، ایگیت (دلیر: دختر و پسر)، مرد، جوانمرد.
جمع: ər-lər : igit-lər : ( مره ارلر، نه کیشی دیر بو عزیراییل؟  سازیمین سؤزو؛ سهند بولود قاراچورلو).
-بای bay  یا بئی bəy : بیک، بزرگ قوم.

-"ər bay" دو اسم اند که بدون " و" طبق قاعده زبان ترکی، کنار هم آمده اند. ər اینجا به معنی " اهل و عضو قوم" است. مفهوم جمع نیز دارد( اهالی).
ər-lər : igit-lər
 "ər bay": دو اسم مفرد اند ولی به معنی دو اسم جمع: "(ər bay: ər bəy-lər: (ər-lər bəy-lər" 
 استعمال دو اسم  بدون واو: ər arvad ; arvad uşaq و غیره. 

 -قانqan( یا جان ): نسل. و پسوند مکان(جا، سرزمینkan/qan/can) . جان : در "هارا-جان" . وند مکان.
-آذربایجان: سرزمین خلق آذ ( تحت اللفظی: جای اهل [ و] بیک آذ) 
-در حالت جمع: سرزمین اهالی و بیک های خلق آذ
-در حالت صفت: سرزمین دلیران و بیک های خلق آذ

پروسه ی az ازkas  در زمان : kaş/kas.../has/xas.../as.../az
نام خزر(X/g/-əzər ) هم از kas( سیار ومحافظ gəzər) به وجود آمده است، یگذریم.
زبان سومری به خاطر قدمت و خویشاوندی با زبانهای اتصالی باستانی، بخشی از لغت های این زبانها را در خود حفظ کرده است.

 1-دریای کاس پی، 2-رود آراز( آراس)، 3-آذربایجان( آذ-ار-بای-جان)، 
هر سه نام خود را از خلق کاس پی\کاس\ آس\آذ ، گرفته اند. 
آذ-ار  (az-ər )، اهلِ قوم آذ، هیچ ربطی به "آتش و آذر" فارسی ندارد. 
]

 *
کرباسی ادامه میدهد:

 "ایران زمینم ایران جهان شاهم قلندرم ایران "( وطن قلندر، جهان شاه!)
و عاقبت خطاب به همین ایران اش میگوید :
"دستی را که پنهان کرده ای\بر چشم زمین بکش\ تا زیبا شویم" .  
----
یعنی چه؟ کرباسی چه میگوید؟
او میگوید: « وطن و ایران اش این مناطق اند، و  از گفتن نام" ایران" هم ، مثل بعضی ها، دچار شک و لکنت زبان نمی شود.
و میخواهد این ایران او، دست پنهانش را بیرون آورده و بر چشم و روی خویش بکشد تا زیبا شود. » 

جغرافیایی که کرباسی مطرح میکند جغرافیای رسمی نیست. فراتر از آن است:
« خارزم و سمنگان و بامیان، باختر، غرجستان  و سبجستان »
این مناطق در فرامرز واقع شده اند.  و سراینده منظورش" ایران بزرگ" است. خواه ناخواه.
او مانند حزب پان ایرانیست و ناسیونالیست های قوم فارس( نه مردم عادی)، در این به اصطلاح شعر، عملاً  "یک پان ایرانیست و ایرانیست" دو آتشه تشریف دارند.  
و از این ایران بزرگ میخواهد که دست مخفی اش را بر  چشم زمین ( بخوان ایران بزرگ) بکشد تا زیبا شود. 
یعنی میخواهد ناسیونالیسم قوم فارس بر ایران بزرگ مسلط شود و چهره ی " ایران، وطن شاعره" نیز زیبا گردد. ( این اندیشه را باید با آب طلا بر پیشانی هنر قرن 21-ام  نوشت)
** 
بطور کلی ایده و اندیشه و محتوای به اصطلاح شعر کرباسی این است که: « پیروزی و تسلط  ناسیونالیسم قوم فارس بر ایران بزرگ، جهت زیبا شدن چهره ی " وطن کبیر، ایران"، خواست شاعره است».
این ایده را اگر یک فارس ناسیونالیست مثلاً از حزب پان ایرانیست بیان می کرد، خوب می گفتیم یک فرد حزبی ست .  اما:

کرباسی ، 1- آذربایجانی ست( با سروده های اندکی به زبان مادری ، ترکی)،  2-  یک شاعره است. 3-  دهه ها سابقه سرایش دارد 4- به بعضی  سروده هایش آقا دکترها تعریف نامه سنجاق کرده اند.
5- بخشی از شعر هایش به زبانهای دیگر ترجمه شده است. بسیار خوب.
شعر کرباسی از یکسو این 5 نکته را دارد،  و از سوی دیگر، نکته ی 6-ام ، " محتوای" آن است، مخصوصاً در این قطعه،  که "ایده لوژی ناسیونالیسم قوم فارس "را  فریاد میزند.

اینکه یک سراینده، با زبان مادری ترکی، با تعدادی  شعر به زبان مادری، بعد از دهه ها کار در سرایش شعر فارسی ، اندیشه و محتوای شعرش را پان ایرانیستی و آریا گرایانه عرضه کند و افتخار هم بنماید، 
تنها مشکل کرباسی نیست، بل مهمتر و بالاتر از آن مشکل  ادبیات فارسی است.  ادبیات فارسی " محتوا-ساختار" تاریخی اش خراب است. ادبیات نیست. ایده لوژی بازی منحطی ست. اینجا ادبیات مقتول است. مقتول قاتلی به نام آریایی ایسم.
اینها هنر خلق فارس را هم به لجن کشیده اند.
این آفت هنر خویی ها را به قتل رسانده است. در اینان دیگر "هنری" زنده نیست.

در ادبیات فارسی ( کلاسیک و معاصر) شما حتی یک هنرمند( سراینده یا داستان نویس و غیره) پیدا نمی کنید که تبعیض علیه ملیتها را در هنر خود نقد کرده باشد! منهای سرایندگان و نویسندگان انگشت شماری که در دهه های اخیر به این مهم توجه نموده اند.
برای ادبیات یک خلق فاجعه ای بالاتر از این نیست که در برابر تبعیض سکوت کند، و به صورتی از آن دفاع نماید. چنین چیزی را نمی توان ادبیات نامید!
ادبیات و هنر، بدون عنصر اعتراض به حق کشی، مرده نه، بل دفن شده، به حساب میاید! و در واقع نیز چنین است.

"شاملو" گرچه در مقابل قدرتهای زمانه سرخم نکرد، ولی به جای انسان مشخص تحت تبعیض، که خود نیز یکی از آنها بود، از انسان " انتزاعی" سخن گفت، و 
مشکل را پشت گوش انداخت و حتی خویشتن خویش را نیز انکار کرد. خویشتن تبعیض دیده اش را. خویشتنی را که در دیدار با ساعدی و براهنی چهره مینمود. و اینان شاهد صادق آن بودند. او شهامت دفاع از "رهایی خویشتن تحت تبعیض" اش را نیافت. در سروده های او خبری از اعتراض به قتل عام روحی و فرهنگی تبعیض دیدگان نیست. 
این است ماهیت ادبیات معاصر فارسی. ادبیاتی که هنرمند بیدارش چنین وضعی داشته باشد، وای به حال خواب رفتگان آن! 

 
"گل" هنر درمیان "خلقی" غنجه میزند و می شکفد، نه تنها برای آن خلق، بل برای "بشریت" عطر افشانی می کند.
"گل -هنر"ی که از این  "دریا "  بیرون رود می خشکد.

گلی که در قفس شود، در قفس تنگ یک ایده لوژی به زنجیر کشیده شود، یا در برابر حکومتی( هرنوع حکومتی) سرخم کند، می خشکد.
خویی ها و اخوانها و کدکنی ها... خشکیده اند.
تو که خودت را به اینان می چسبانی، هیچ متوجهی که، چه بیرحمانه وغمناک، نوزاد معصوم" هنر" را در بغل ات به قتل میرسانی ؟!
هم آغوشی با مردگان یعنی مرگ! قانون طبیعت است.

نویسندگان ادبی گرفتار در ناسیونالیسم ها، و حتی گرفتار درناسیونالیسم بیگانه، مانند کرباسی، زیاد اند. 
 چرا دولت آبادی و کدکنی و آشوری و امثال آنها از قوم فارس، و کسروی و امثال او از آذربایجانی ها ، گرفتار ایده لوژی ناسیونالیسم قوم فارس شده اند؟ 
و حالا این سراینده آذربایجانی ما، سنگ تخت جمشید به سینه می کوبد؟ و از ایران خارزم و سمنگان و غیره  یعنی به گمان خود، " وطن بزرگ  ایر ها" و آریا ها، سخن میگوید؟

افرادی مانند آشوری و کدکنی و دیگران آدمهای" آگاهی" هستند، میدانند هدفشان استمرار حکومت ناسیونالیستهای قوم فارس بر ایران است. از فلسفه سیاسی ماکیاولی نیز تبعیت می کنند.
اما آذربایجانی هایی که در این معرکه وارد شده و دوآتشته تر از کد کنی و آشوری و دوستانشان هستند، « کم آگاه» اند. مانند کرباسی. 
نوشته های کرباسی  نشان میدهند نه علوم اجتماعی میداند و نه تاریخ. نه اقتصاد میداند و نه فلسفه و سیاست! و نه حد اقل اطلاعی از حقوق و مشکلات تبعیض دارد! جوالی خالی!

خوشبختانه با مغز خالی نمی شود در عرصه هنر و زندگی اجتماعی-سیاسی حرکت کرد.
چه بسیار کسان حرکت کرده اند و عاقبت خوب شان را هم دیده ایم.  جای تعجب نیست که شخص با مغز خالی  برود  بچسبد به تخت جمشیدی ها و خوارزمی ها،  و بشود" دُم" و پادوی این و آن! 
بگذارید رفتار و تکلیف ام را با داریوش آشوری مشخص کنم که فردوسی را به من فرو میکند، شما دیگر عمله او نباشید. 
شماهم " تخت جمشید" را به من فرو نکنید!
برو، سوزن ات در"ایران" گیر نکند! برو عیلام را بشناش!...

آنچه دراین جامعه به عنوان تمدن میشود از آن نام برد، از عیلام و میان رودان است. که خبری از " ایران"-ات نبود.
برو ماننا را بشناس! و حکومت خلق آذربایجان تحت عنوان دولت " لولوبی-قوتی" را، که بیش از هفتاد سال بر بابلی ها حکمرانی کرد( به نا حق). و خبری از ایران ات نبود. برو حکومت ماد غیر فارس را بشناس!
برو تاریخ آذربایجان و ترکان این جامعه را بشناش که حدود یک هزاره( نه قرن) بر این سرزمین فرمانراویی کردند و کسی با فرهنگ و زبان کسی مشکلی نداشت، به عکس رشد زبان فارسی هم مدیون همین دوره است. بازهم خبری از ایران ات نبود.
 و غهد تسلط مقدونی ها را ببین، که آذربایجان حدود دو قرن در شرایط " نیمه استقلال و استقلال" با چنگ و دندان از آزادی خود دفاع نمود،
و خبری از ایران ات نبود...
برو سوزن ات در " ایرانِ" ایرانیکا ، یا به درستی گوبلز-یکا ، نویسان ات گیر نکند، "شک علمی" را به کار گیر!...
نام "ایرها، آریا ها" ، ایران، توسط دولت کودتایی- انگلیسی رضاخان، تحت تآثیر"ایده لوژی نازیسم آلمان هیتلری" بر تاریخ سیاسی این سرزمین تحمیل شده است،
و ضرورت دارد که به هنگام خود تکلیف این "نام راسیستی" توسط مردمان جامعه  با رآی عمومی مشخص شود... 

اکنون جامعه کثیرالمله ی این خطه، که باز مانده و دستاورد تاریخ 13 هزارساله ی دوره کشاوری منطقه است، نه تنها با "بی فرهنگی فاشیسم مذهبی" مشکل دارد، بل با "بی فرهنگی فاشیسم غیر مذهبی" نیز مشکل دارد.
و مسئله همینطور است با مشکل به اصطلاح" چپ ( مارکسیست-لنینیست، یا بدون مارکس-لنین) ناسیونالیست فارس محور". که ریشه صد ساله دارد. 

گرچه "بهره کشی" اغلب " بهره کشی" می شناسد، که قانون است؛ اما در قرن اخیرِاین جامعه، " قدرت" همیشه بر ملیت تکیه نموده و دمار از روزگار غیرخودی درآورده است.
تازه ترین نمود آن همین  زورگویی"بسندگی زبان فارسی" برای کودکان غیز فارسی زبان است. آیا صدایی به اعتراض، براین دستور فاشیستی، از ادبیات و فرهنگ فارسی برخاست؟
ا.سایه اعتراض کرد یا خویی؟ یا امثال اینها؟ نه! ادبیات و فرهنگ محصور در ناسیونالیسم فارسی، یخ زده و مرده تر از آن است که ببیند در زندگی واقعی چه میگذرد.
و انتظاری هم از آن نیست.
اگردرفرداها، در شرایط مناسبی که سرانجام پیش خواهد آمد، حداقل در آذربایجان، دیدید که زبان فارسی ممنوع شده، نباید گله کنید!
وای به روزی که آنچه در این سرزمین کاشته اید مردم اش درو کنند! 

این مشکلات فرهنگی، ضرورت دارد از طریق "آگاهی رسانیِ" هنرمندان و متفکران جامعه، تا حد لزوم رفع شوند.
وگرنه جامعه در مسیر حرکت خود از "چاهی به چاه دیگر" خواهد افتاد، و روی سعادت نخواهد دید. و مادر " نسلهای سوخته" خواهد بود.
متفکران و هنرمندان، در مقابل فجایع " حال و آینده" مسئولیت اخلاقی و اجتماعی دارند. اگر درک کنند.
دقیقاً در این رابطه است که محتوای نوشته کرباسی مورد توجه قرار می گیرد.
 
پهنه ادبیات عرصه پخش عکس های هالیوودی نیست، عرصه رقص روی سکوی کاباره ها نیست، خود رقصی و خوش رقصی و " هوپ پانیب دوشمک" نیست، عرصه گیومه ها ست در هر کلمه و معنا. لبخد روح است و اشک خونین چشم:
«  وقتی وارد کلاس شد می گریست. مادر ناتنی اش او را کتک زده بود. من هم گریه ام گرفت. کوچولوها دورما جمع شدند، همه  گریستیم.» 
سخن صمد بهرنگی ست. او با اشک و لبخند این قلب و روح، افسانه محبت نوشت، هم برای کودکان و هم برای بزرگسالان. اشک و لبخند این روح بود که دلها را تسخیر کرد.
 پادویی و" هوپ پانیب دوشمک" ربطی به هنر ادبیات ندارد.

هر کلمه ایکه سراینده به کار میگیرد " گیومه" دارد.  متاسفانه  در نوشته های کرباسی هیچ واژه ای، هیچ سروده ای گیومه ندارد. شر-و-شر، بدون حساب و کتاب( باشی چووالدان) ، کلمات به همه جا ریخته اند. معانی نیز.
واژه ها وقتی گیومه می گیرند که  نویسنده و سراینده به تجارب و علوم مورد نیاز تا حدی مسلط باشد.
یادش بخیر صمد بهرنگی میگفت " نویسند باید وارد تر از  سیاستمدار به سیاست باشد." 
چرا؟ برای اینکه مثل دولت آبادی و کدکنی و آشوری و حتی شهریار ما( در تعریف خمینی)، گند کاری بالا نیاورد. 

عاقبتِ خوشحالی از " هندوانه های زیر بغل»، که این و آن آقا دکتر، بار کرده اند، آن است که از " تخت جمیشد و خوارزم، و آغوش رستم و سمنگان" سر در بیاوری.
این یعنی " مرگ هنری و فکری" یک شاعر، نویسنده و هنر مند.

تبعیضگر استعداد خوار است، و آدمخوار. و" گوبلز-یکا" نویس.
یا استعداد را از تو میگیرد: خاکستر! یا ترا با خودت بیگانه میکند: مسخ! و به دستت گوبلز-یکا میدهد: عمله!
هدف او حذفِ " خود بودگی" توست: هم جنس سازی!  و تسلط و حکومت بر تو: آدمخواری!

ندیدی چه بلایی بر سر کسروی و ساعدی و براهنی و شهریار و دیگران آمد و آوردند؟ همه را مسخ کردند. همه  را خالی و خالی کردند، و ما تنها اسکلت و قالب تهی شان را تحویل گرفتیم.
آدم را می برند آن بالا- بالا ها و بعد چنان بر زمین اش می کوبند که تکه پاره اش هیچ جا پیدا نشود! 

برای سراینده  شدن و بودن، تنها سخن تراشی کافی نیست. شخص  بدون تجربه زندگی اجتماعی غنی، مثل صمدها و ساعدی ها، و تسلط  کافی  به علوم مختلف، و شناخت حرکات تبعیضگران، در ادبیات  راه به جایی نمی برد که هیچ، زندگی انسانهای ستمدیده را خرابتر هم می کند. 

کلمه  ایران که شما استعمال کرده اید یک قرن است در گیومه قرار دارد: " ایران"!
میدانید چرا؟ هیچ در مورد آن اندیشیده اید؟  ایران یعنی " ایر ها"؟!   آریا ها! ( به باور ناسیونالیستهای فارس).
در جایی که ایرها فرمانروایی کنند طبیعی ست که دیگران باید برومند یک قرن سماق بمکند! و قتل عام فیزیکی و روحی و فرهنگی بشوند. 
دریغ که شما حتی از مقوله ساده ی " برابری" هم درکی ندارید! حداقل از برابری در مقابل اعمال کنندگان نابرابری دفاع میکردید، که نکرده اید! 

" ایران"، ایر ها، اسم نیست، دمل باد کرده و صد ساله ای ست، پر از چرک و خون! پراز قتل عام فیزیکی و روحی! 
آیا اسم "ایران" توسط مردم یک جامعه، از جمله توسط شخص شما آزادانه " انتخاب" شده است که برای آن حنجره میدرید و دیگری را" اهریمن"، می نامید؟ 
کودک موقع خرید بستنی میگوید " شما نه! خودم انتخاب میکنم!"
آیا حداقل این اندازه برای خودتان حق انتخاب، در نظر نمی گیرید؟  کی انتخاب کرده ایم که اسم این خراب آباد " ایر ها" و آریا ها باشد؟ و زبان و فرهنگ غیر از خود، همه را نابود کنند؟
این توهین به همه چیز انسان نیست؟ ساغ-سلامتی شما " شاعره" تشریف دارید و میخواهید انسان را،  نه زشت، بل زیبا ببینید؛ آیا با عدم انتخاب ، نقض حق انتخاب، انسان زیبا می شود؟
" ایرها-ی" شما نه دست پنهان دارند و نه آشکار، که چهره ای را زیبا کنند، آنها اصلاً دستی ندارند! که معجزه می طلبید.
زیبایی آن است که ، "حق انتخاب" خودت را حفظ کنی و تحقق بخشی. دست این است. شادی و لبخند این است.

در نوشته شما غنچه ی انتخاب خشکیده. کلمات فاقد تاریخ اند، و زیبایی محو شده است.
از اینرو  به دنبال " دست پنهان" جنایتکاران علیه بشریت میگردید!

کسی که  بتواند به زبان مادری خود بنویسد، ولی به بهانه هایی ننویسد، زحمت نکشد، و بدتر از اینها " پادو" و چماق تبعیضگران هم بشود، باید به مرگ فکری-هنری او  گریست. 
کسی که بتواند به زبان مادری خود بنویسد، اما ننویسد، برود به زبان تبعیضگر بنویسد، همدست تبعیضگران است، در قتل عام روحی تبعیض دیدگان فرهنگی! 

 نوشته شما  به عنوان " ایران" یک افتضاح  کامل است. نه برای دیگران، بل برای خودتان. 
مغز خالی ، چیزی بهتر از این افتضاحات، تولید نمی کند. 
برای خودی نشان دادن، می توان تبلیغات و پروپاگاندا راه انداخت، اما با این کارها نمی توان در دل هیچ دردمند و ستمدیده ای جای گرفت. 

این افتضاح برای شما خوب است. راه رهایی ست. اگر عمیق اندیشه کنید. و خودتان را از منجلاب ایرانیسم -فارسیسم -اریایی ایسم بیرون بکشید. 
هنرمند می تواند همه ی خلقها را عمیقاً دوست داشته باشد و برای سعادت همه آنها تلاش کند بدون اینکه خود را در منجلابی غرق کند، بدون اینکه اجازه دهد حقوقی از کسی ضایع شود.
و این وقتی ست که مغز هنرمند خالی نباشد. و قلب هنرمند با قلب انسان ستمدیده بتپد. 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ممنون از توجه عزیزان به مقاله ی " ...گیومه" .
--
معنی چند لغت

ar-an آر-آن: آران: جلگه
0- معنی aran در ترکی کنونی: جلگه، دشت،زمین پست،گرمسیر، مناطق جلگه ای و شکارگاه که در تابستان هوای گرم و در زمستان معتدل دارد. آران چی: جلگه نشین. آران-لی : اهل جلگه، اهل آران.

1- ara-n مکانی که آب و هوای معتدل ( متوسط) دارد. ara وسط.، دیاری که شرایط اقلیمی و جغرافیاییِ در میانه قرار گزفتن، را داراست. یا تاریخاً چنین ارزیابی شده.
اسم. n- وند اسمی، از اسم اسم ساخته. لغت ترکی. معنی: واقع در وسط.
arada olan ؛ اسم فاعلی با حالت گرایش. علامت an؛ و n- ؛ عمل فعلی: انجام عملِ " در میانه قرار گرفتن".
اینجا وندهای an, -n-دلالت بر مکان هم دارند.

عنوان مقاله: 
انکار هویّت خویش...یعنی پایان زندگی و یا بی ارزش بودن زندگی
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ســــلام دوســــلار...
سازاخ عزیز...انکار هویت خویش , متاسفانه یکی از عوارض بیماری های اجتماعی در کشور استبداد زده مثل ایران است..
ائلیار خیلی ممنون از این نقد هنری..بقول سازاخ عزیز ..ای کاش همه کسانی که با انکار هویت خود، احساس خوشبختی می کنند، این نوشته را با دقت تمام بخوانند و بدوستان خود بفرستند.. گنه اللروز آغریماسین...

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ای کاش همه کسانی که با انکار هویت خود، احساس خوشبختی می کنند، این نوشته را با دقت تمام بخوانند و بدوستان خود بفرستند
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
نوشته باز بینی شد.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
[ Hamdullah Soleymani-Fard
جناب آ.ائلیار،دستتان درد نکند ،با این قلم (نوشتار) شیوا و اندیشه ای آزاده گرا نه تنها به باصطلاح شاعره خوش رقص بلکه،بلکه نه در واقع به پان ایرانیست های پشت صحنه و مزدور باز جوابی داده اید که آزاد مردان می‌توانند.
Facebook Comments Plugin ]

- عزیز Hamdullah Soleymani-Fard،
ممنون از توجه شما به این نوشته.