زبان، منطق و بیان؛ زبان بعنوان ابزار سیاسی

از طرف دیگر، نه تنها نیروهای بالنده، تحول خواه و مترقی از زبان های مختلف و حاکمه جهت روشنگری و بسیج مردمی استفاده مینمایند، بلکه با آفریدن و سازماندهی ساختارهای آلترناتیو قدرت های سیاسی، مدنی، اجتماعی، اقتصادی و قدرت های نرم آلترناتیو، به راهگشایی برای آفریدن نظام های جایگزین برای مردم میپردازند تا در مقابل نابسامانی های فکری روانی آنها، راه های امید را راهگشا باشند.

زبان، منطق و بیان

 

مشهور است که فلسفه رنسانس و مدرنیسم، با این جمله دکارت که گفت "من فکر می کنم، پس هستم" آغاز میگردد. بدون اینکه بخواهیم به عمق فلسفه دکارت بپردازیم، شاید بشود گفت یکی از ابعاد اصلی فلسفه مدرنیزم بر پایه های تفکر انسانی مبتنی بوده و انسان را موجودی متفکر میداند. بر این پایه فرق انسان با دیگر موجودات را در قابلیت "تفکر" انسانی میداند. دو تن از فلسوفان پست مدرن که به ساختار شکنی مدرنیزم میپرداخته و از زاویه زبان شناسی به این پدیده نزدیک میگردند، یکی "لودویگ ویکتنشتاین" اتریشی بوده و دیگری "ژاک دیره دا" فرانسوی الجزایری الاصل.

"ویکتنشتاین"، نقش زبان را در تحلیل، تشریح و توضیح هستی مادی، فکری و فرهنگی اطراف، کلیدی ارزیابی کرده و در این برداشت تا آنجا میرود که میشود از گفته های ایشان این برداشت را نمود که بر خلاف گفته دکارت که میگفت، انسان موجودی متفکر میباشد، ایشان مطرح میکنند که انسان موجودی سخنور است. انسان ها دارای زبان میباشند و از طریق همین زبان قادر میباشند که تفکرات، احساسات و واقعیت های اطراف خویش را بیان و از این طریق هم به مناسبات خویش مابین انسان های دیگر بصورتی سیستماتیک معنا و مفهوم میبخشند.  هم اینکه انسان ها بدون زبان نمیتوانند فکر بکنند.

اینجا ویکتنشتاین، خط و مرز خویش را با "سنت اگوستین" که مطرح میکرد، انسان همراه با شعور خویش زاده میشود جدا میکند، و مطرح میکند که انسان بدون زبان خویش شعور ندارد. در طول تاریخ در این زمینه ها استدلال های بجا و قدرتمند متفاوتی صورت گرفته است که همگی به جای خویش با قدرت و استواری نتیجه گیری های مربوطه را به ثبوت میرسانند. یکی دیگر از این استدلالها مربوط میشود به نقش "ساختن ابزار" توسط انسان  در تکامل و تحول آن از حیوان به  انسان سخنگو و متفکر میباشد. اینجا تمرکز ما بر نقش زبان به طور خاص میباشد.

من چندین مشکل با این استدلال ویکتنشتاین دارم. یکی اینکه بر اساس این استدلال، آیا اشخاص کر و لال، دارای هوش نیستند و نمیتوانند تفکر بکنند؟ فرض کنیم که آنها میتوانند لب خوانی کرده و تا حدودی متوجه گفتار و رفتار طرف مقابل بشوند، آیا این زاویه تنگ فهم سخنان طرف مقابل از طریق حرکات بدنی و لب خوانی در بهترین حالت خویش، منجر به کوته فکری آنهایی که ناشنوا هستند، میگردد؟ ما در طوب زندگی خویش روشندلان زیادی را میبینیم که با وجود اینکه قادر به حرف زدن نمیباشند، ولی دارای هوش، درک و فراست یک انسان معمولی میباشند.

از یک زاویه دیگر  این مساله را مورد ارزیابی قرار دهیم. میدانیم که ما در دنیا دارای دهها، بلکه صدها زبان مختلف میباشیم که گروه های انسانی متفاوت به آنها سخن میگویند. میدانیم که این زبان ها نه تنها از کلمات، گرامر و انواع مختلف بسته بندی های ترکیبی  لغات جهت توصیف و بیان حالت های مختلف میباشند، بلکه الگو های بیانی آنها برای تفکرات، احساسات و تشریحات متفاوت با همدیگر بکلی متفاوت میباشند. آیا این تفاوت ها موجب آن میگردد تا گروه های زبانی مشخصی از نظر میزان قدرت تفکر از گروه های زبانی دیگر برتر، یا پایینتر بوده باشند؟ آیا کسانی که به چندین زبان تسلط دارند، لزوما از دیگران با هوش تر میباشند؟

میشود بر این اساس گفت که نتیجه گیری ویکتنشتاین در جاگزین کردن جمله "انسان موجود سخن گو میباشد. انسان بدون زبان نمیتواند فکر بکند"، به جای جمله دکارت که میگفت " انسان موجود متفکر میباشد"، چندان هم نتوانسته است بر مشکل مورد نظر خویش غلبه گردد. ویکنشتاین در این زمینه که مطرح میکند "زبان، محدوده های تفکر ما را تعیین میکند"، شاید حق داشته باشد. ما افکار، احساسات، غرایض، رفتار و رویاهای خویش را به زبانی که بر آن بیشتر از بقیه تسلط داریم، که عمدتا زبان مادری ما میباشد بیان میکنیم. هر چقدر لغات، افعال، گرامر، الگوهای بیانی این زبان ها کمتر و محدود تر باشند، قدرت تفکر، تحلیل و بیانی در چهارچوبه این زبان ها سخت تر خواهند بود. اذهان و مغزهای مردمی که به این زبان ها سخن میگویند، خود را در تنگنای خفه کننده ای برای بیان منظور ها و منطق و تحلیل و افکار خویش خواهند یافت.

اینجا "ژاک دیره دا"، وارد صحنه میگردد. ایشان، ضمن اینکه بر این واقعیت که انسان بعنوان موجودی سخنور، از زبان بعنوان وسیله ای جهت تفکر، استدلای، بیان احساسات، رویاها و دیگر ضروریات مورد نیاز ارتباطاتی استفاده مینماید باورمند است، ولی با وجود همه اینها مطرح میکند که، خود زبان ها به تنهایی برای بیان و تشریح افکار، احساسات، استدلالات، رویاها و عواطف ما کافی نمیباشند و انسان ها همیشه در تنگنای سخت و خفه کنند محدودیت های زبانی قرار میگیردند. "ژاک دیره دا"، در این زمینه تا آنجا میرود که میگوید، نقش محدود و تنگ کننده زبان منجر به این میگردد تا زبان، منظور ماها را به درستی بیان و مطرح نکند، به این خاطر هم نقش گمراه کننده دارد. شاید بشود گفت که "دیره دا" اگر در قسمت اول گفته هایش حق دار بوده باشد، در قسمت دوم، کمی زیاده روی میکند.

آیا زبان در ادبیات سیاسی اپوزیسیون چپ قادر شده است تا بر تنگناهای تاریخی خویش غالب آمده و تا حدود زیادی خود را به روز کرده باشد؟ آیا زبان سیاسی چپ دموکرات قادر بوده است تا همگام با تحولات سوسیولوژیک، اقتصادی، تکنولوژیک،  سیاسی و دیگر عرصه ها ی تحولات انسانی، زیست محیطی ، علمی و کیهانی خود را همگام نماید؟ شاید بشود گفت که در عصر رسانه های مجازی و انقلاب تکنولوژیک جدید، گرچه تغییر، تحولات و تکامل در عرصه زبانی و بیانی نمیتواند در تنگنای گروه بندی خاص اجتماعی زندانی شده باشد، اما چپ دموکرات نیز بالهای خود را گشوده و در عرصه به روز کردن خویش آزادانه پرواز را تجربه مینماید. چپ دموکرات نه تنها تلاش میکند تا حصارهای تنگ زبانی را هر چه بیشتر عقب بزند، بلکه در تلاش میباشد تا از نظر مضمونی، تنوع، تکامل هر چه بیشتر خود را به روز کرده و با آینده نگری مسئولانه، فراخنای ظرفیت های خویش را برای گنجایش تغییر و تحولات پیش رو در عرصه های متنوع آماده نماید.

 همانطور که انسان ابزار را ساخت وابزار انسان را، انسان بر اساس تجربه،  دانش اندوزی میکند. همانطور که انسان هم متفکر است و  بصورت تجریدی و انتزاعی قادر به تجزیه، تحلیل و تفکر میباشد، انسان به موازات همه اینها قادر به سخن گفتن بوده و با سلاح زبان نیز مجهز میباشد. هیچکدام از این ویژگیها به تنهایی نمیتواند انسان را تعریف کرده واز دیگر موجودات زنده تفکیک نماید.  انسان از مجموعه این ویژگیها و  ویژگیهای خیلی زیاد دیگری تشکیل شده است که همگی در ترکیب و در کنار همدیگر تعریف کاملی از آنچه ما انسان می نامیم را به ما میدهد.

آیا این فقط چپ دموکرات میباشد که زبان گفتار سیاسی خویش را تکامل میبخشد، یا اینکه تمامی جامعه سیاسی فعال جامعه یک چنین پروسه تکاملی را طی می نمایند؟ اگر تمامی جامعه سیاسی یک چنین روند تکاملی را طی می نمایند، آیا بده بستان و تداخل مفاهیم میان گروهبندی های سیاسی در زمینه استفاده مشترک از مفاهیم بوجود خواهد آمد؟ اگر جواب ما به این سوالات مثبت باشد، تجربه تاریخی، تحلیل بروز و تفکر کنکاش گرانه انسانی جدای از محدودیت های زبانی به چالش های خویش ادامه میدهد، در شرایطی که هنوز در تنگنای محدودیت های زبانی در بند میباشد.  آیا به روز بودن زبانی که در تحلیل مقالات بکار برده میشود میتواند لزوما به مفهوم درست بودن آن تحلیل بوده باشد؟  جواب این سوال با توجه به استدلالات بالا منفی میباشد.

 

دنیز ایشچی

27 اکتبر 2019

 

 

زبان بعنوان ابزار سیاسی

زبان سالاری

در حالیکه روند اختلاط، ترکیب، بده بستان و ادغام زبان های همجوار و مختلف یک پروسه طبیعی تکامل اجتماعی بشری محسوب میگردد، نباید این مساله را نادیده گرفت که در عین حال و در طول تاریخ زبان بعنوان یکی از قدرتمندترین ابزارهای سرکوب، سلطه، بی هویت کردن و بالاخره آسیمیله کردن غیر خودی توسط قدرتمدارن حاکمه  بکار گرفته شده است. مثلا؛  از یک طرف در نظر بگیرید که بین سه زبانهای ترکی، فارسی و عربی تا چه میزان هر کدام از آنها کلمات و افعال مختلف را از دیگر زبان ها گرفته  و در خود ادغام نموده اند. این بده بستان ها نه تنها هر سه این زبان ها را گسترده تر و غنی تر نموده است، بلکه عرصه های گفتگو میان مردم ملیت های مختلف را با همدیگر را هموارتر نموده و پلهای ارتباطی میان آنها را  گسترده تر نموده و قابلیت درک زبان دیگر را راحتتر نموده  است.

 همین تصویر و استدلال را میتوان به عرصه زبان ارتباطی میان جوانان در دوره اینترنت و شبکه های مجازی ارتباط داده و نه تنها به آفریده شدن روزانه کلمات جدید جهانشمول  اشاره نمود، بلکه جهانی شدن کلماتی که ممکن است قبلا فقط متعلق به مردم خاصی بوده، یا اصلا وجود نداشته، یا  جدیدا آفریده شده است پرداخت.

از طرف دیگر ما  مثلا به صورت نمونه  گروه اتنیکی "هزاره" ها در افغانستان را مشاهده میکنیم، که نه تنها زبان اصلی خود را که در اصل از ریشه مغولی میباشد از دست داده  و به زبان فارسی دری صحبت میکنند، دین خود را که نوعی "شامانیزم" بوده را از دست داده و اسلام شیعه را جایگزین آن کرده اند را شاهد میباشیم که در کشور افغانستان، نه تنها در مجالس باید در ردیف های آخر بنشینند، در اتوبوس ها از جای خود بلند شوند تا غیر هزاره ها که بر آنها الویت دارند، بر صندلی ها بنشینند و بعنوان شهروند درجه چندم به حساب می ایند. حتی اسیمیله شدن و از دست دادن زبانهای آنها و پذیرفتن دین سلطه گران  نیز موجب نمیگردد تا با متولیان زبان سلطه گر همردیف قرار بگیرند. در طول تاریخ؛  زبان و دین هر دو بعنوان وسیله های سلطه و سرکوب مورد سوء استفاده واقع شده اند.

زبان بعنوان ابزار سیاسی

مردم عادی و توده های زحمتکش بیشتر از همه از تداخل، ترکیب، همزیستی و تبادلات ارتباطی و بسط و گسترش زبان های مختلف که نه تنها همه آنها را غنی تر میکند، بلکه امکانات ارتباطی میان آنها را راحتتر  می نماید،  بهرمند میشوند. از زاویه نظر زیست طبیعی و هارمونیک توده های مردم ملیت های مختلف در کنار هم نیز تنوع زبان ها به مثابه تنوع گلها در گلستان طبیعت بشری بر روی کره زمین میباشد. این مساله نه تنها موجب تبادل راحتتر گفتاری، فکری و نظری توده ای میان آنها میگردد؛ بلکه گامی در راستای نزدیکی زبان ها در سطح جهانی میباشد. از طرف دیگر، قدرتمدارن، حکام، ملاّک، سران قبایل ، پادشاهان، کلیسا خصوصا در دوران قرون وسطی، قدرتمداری سرمایه داری در کشورهای مختلف، از زبان بعنوان وسیله ای برای اعمال حاکمیت خویش، سلطه بر دیگران، استثمار و بهره کشی، شکستن، قطعه قطعه کردن، آسیمیله و حذف  غیر خودی جهت گسترش بازارها، ثروت اندوزی و حفظ دائمی چرخه های حاکمیت سیاسی اقتصادی خویش استفاده مینمایند.

اگر دولت های ناسیونالیستی بعثی در سوریه و عراق در شکل ناسیونالیسم عربی آن بر علیه  کرد ها، ترکمن ها، آسوری ها و دیگر گروه های اتنیکی، ناسیونالیسم  ترکی در ترکیه جهت آسیمیله کردن کردها و اقلیت های دیگر، ناسیونالیسم فارسی در ایران بطور مشابه،  توسط قدرتمداران حاکمه، انواع مختلف تبعیضات را بر غیر خودی ها روا داشته اند، از این طریق نه تنها قدرت های اقتصادی و سیاسی را در دست  هزار فامیل های  خویش  نگاه میداشتند، بلکه از طریق چنین سلطه ای تلاش در محو، و از بین بردن غیر خودی ها مینمودند. 

امپریالیسم،  اطلاعات در دنیای مجازی و نقش زبان سالاری

زبان سالاری یکی از ویژگیهای اصلی دوران استعمار و نو استعمار بوده است. مستعمرات فرانسه به فرانسوی، مستعمرات انگلیس به انگلیسی، پرتقال و اسپانیا به پرتقالی و اسپانیایی، هلند و بلژیک به هلندی و بلژیکی و غیره باید آموزش دیده و حرف میزدند. این مساله هم غارت منابع طبیعی آن کشورها را راحتتر مینمود، هم عرصه تجارت را با آن کشورها راحتتر میکرد و هم توان کنترل امنیتی آن کشورها را توسط استعمارگران قدیم و امپریالیستهای بعدی راحتتر مینمود.  این سنت نه تنها تا به امروز ادامه یافته است، بلکه در زمان مستعمرات، مثلا دولت استعماری  ملکه ویکتوریا که در آن زمان میگفتند آفتاب در آن  هیچ وقت غروب نمیکرد، زبان انگلیسی به زبان رسمی تحصیلی، تجاری ، دیوانی و اداری تقریبا تمامی کشورهای مستعمره انگلیس تبدیل شد و این سنت از طریق تشکیل کشوهای مشترک المنافع ادامه یافت.

آیا در دوران جهانی سازی نئولیبرالیستی و سپس، عقب گردهای از آن صورت گرفت و  منجر به رشد ناسیونالیسم فاشیستی در خیلی کشورها شده است، باز هم زبان، از طرف قدرتمدارن حاکمه بعنوان ابزاری برای سلطه جویی، توسعه و غارت مورد سوء استفاده قرار میگیرد؟  آیا در ترکیه، هنوز سلطان مدارای خلیفه مسلک جهت حفظ سلطه زبان ترکی، دست از نابود کردن زبان کردی در آن کشور بر میدارند، آیا بولسونارو در برزیل از نابود کردن زبان های بومی های آن مملکت بر میدارد؟ آیا ناسیونالیسم انگلوساکسونی در ادامه پروژه برگزیت و با هدف ائتلاف با انگلیسی زبانان آنسوی اقیانوس اطلس، در  رویای سلطه و فرمانروائی  بر کلیه کره زمین از طریق مسلط کردن زبان انگلیسی نمیباشند ؟

به عنوان نمونه، آیا زبان انگلیسی از طرف ناسیونالیسم انگلاسکسون ها و سرمایه داری کلان نئولیبرالی وابسته به آن و بازارهای مالی، نفتی نظامی، رسانه ای خبری و غیره تحت کنترل آنها در صدد آن نیست تا از امکانات زبانی بعنوان یک ابزار ارتباطی بین المللی، رسانه ای، تبلیغاتی و کنترل روانی در پیشبرد اهداف خویش سوء استفاده نماید؟

میلیون ها نفر از کشور های غیر انگلیسی زبان در دانشگاه های این کشورها به این زبان تحصیل مینمایند. آنها اخبار، تجزیه تحلیل های وقایع روزمره، الگوها و نظام ارزشی فرهنگی اجتماعی،  مدل های سیاسی اجتماعی را از طریق چنین نظامی آموخته و بصورت الگوهای رفتاری تکرار مینمایند. تزریق پیوسته و ادامه دار آموزشی، خبری، روانی این سلطه گران از طریق رسانه های علمی، خبری، اطلاعاتی و تبلیغاتی این کشورها،  نیروهای آموزش دیده را در اکثر موارد در راستای الگومداری ارزشی کشورهای انگلوساکسون هدایت می نمایند. ابزار زبان، میتواند بصورت قدرت نرم سیاسی موثرتری از اسلحه گرم  به نفع اربابان و سلطه گران کلان سرمایه داری محلی و جهانی موثر و کارگر بوده باشد.

جالب است که سردمداران سیاست نئولیبرال ناسیونالیستی پوپوایستی، که ارتباط قدرتمندی را با کلیسا دارا میباشند، به موازات بسط و توسعه سلطه زبانی خویش، از هر دو ابزار "دین" و "زبان" بعنوان دکترین ها و تئوری های تسلط و سرکوب علیه غیر خودی استفاده مینمایند.  

تئوری آشوب یا آشفتگی  نابسامان

"بحران آشوب" یا :تئوری کیاس"؛ بر بستر شرایط ویژه و زیر ساختهای خاص اقتصادی اجتماعی مشخصی شکل میگیرد، که تاثیرات روانی و رفتارهای اجتماعی ویژه ای را در پی خود به همراه می آورد. یکی از این تاثیرات روانی بر افراد؛ عمل کردن در راستای حفظ حیات خود به هر قیمت میباشد. این روش ارزشی بخش قابل توجهی از نسل بشر را بسمت پیروی از نوعی از فلسفه ماکیاولیستی میکشاند.

در شرایطی که در دنیای امروزی الگوی اجتماعی اقتصادی بر این پایه می چرخد که همه کار بکنند، تا بدهکاری های خود را پرداخت نمایند. در شرایطی که هیچ کس از امنیت شغلی، کاری و درآمدی لازم برخوردار نمیباشد، دوندگی انسانها جهت یافتن رفاه نسبی، تامین اقتصادی و اجتماعی پایانی نخواهد داشت. بر بستر یک چنین بی ثباتی ژرف و گسترده ای میباشد که در روان انسان ها عدم تامین و امنیت اقتصادی اجتماعی، نیاز و ضرورت وابستگی به قدرتمداری حاکم ، یا پیروی و حمایت از آنها را به یکی از ارکان تامین چنین نیازی و یافت ثبات لازم تبدیل میکند.

شاید بشود ناثباتی افکار مردم در عرصه های سیاسی و غیر قابل پیش بینی بودن عکس العمل های آنها را در انتخاب های مختلف و چالش های سیاسی روزمره شان را از این زاویه تشریح نمود. الگوبرداری از نظام های ارزشی قدرتمداری حاکمه، تسلیم به زبان، دین و فرهنگ تزریقی آنها، نه تنها نوعی رویای ثبات و تامین اجتماعی را در آنها تقویت مینماید، بلکه عکس العملی غریضی و طبیعی جهت یافت ثبات و امنیت لازم در مقابل نظام حاکمه مبتنی بر تئوری نابسامانی و آشوب حاکمه بوده میباشد. مردم در شرایط بی ثباتی نابسامان، خیلی وقتها بر پایه های نیروی محرکه ای که نیازهای کوتاه مدت آنها را رفع مینماید، تصمیم گیری می نمایند، نه بر اساس رفع نیازهای کلان و استراتژیک، مگر اینکه از سطح آگاهی استوار و عمیقی برخوردار بوده باشند.

از طرف دیگر، نه تنها نیروهای بالنده، تحول خواه و مترقی  از زبان های مختلف و حاکمه جهت روشنگری و بسیج مردمی استفاده مینمایند، بلکه با آفریدن و سازماندهی ساختارهای آلترناتیو قدرت های سیاسی، مدنی، اجتماعی، اقتصادی و قدرت های نرم  آلترناتیو، به  راهگشایی برای آفریدن نظام های جایگزین برای  مردم میپردازند تا در مقابل نابسامانی های فکری روانی آنها، راه های امید را راهگشا باشند.

دنیز ایشچی

یک نوامبر 2019  

 

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: