در بلاد غرب اپوزیسیونی بود



من به عنوان یک فرد سیاسی واپوزیسیون حکومت اسلامی که حال قدم به دهه هفتم زندگی می گذارم.همیشه دغدغه فکریم این بود که چرا در تمامی این چهل سال مانتوانستیم زبان ووجهه مشترکی با دیگر نیروهای اپوزیسون پیدا کنیم وحداقلی از یک هم فکری ، هم رائی و اتحاد عمل در برابر حکومت مستبد و سرکوب گر جمهوری اسلامی را به نمایش بگذاریم ؟
آیا امری مهم تر وحتمی تر از سرنگونی این حکومت فاسد وایران بر باد ده برای

در بلاد غرب اپوزیسیونی بود

من به عنوان یک فرد سیاسی واپوزیسیون حکومت اسلامی که حال قدم به دهه هفتم زندگی می گذارم.همیشه دغدغه فکریم این بود که چرا در تمامی این چهل سال مانتوانستیم زبان ووجهه مشترکی با دیگر نیروهای اپوزیسون پیدا کنیم وحداقلی از یک هم فکری ، هم رائی و اتحاد عمل در برابر حکومت مستبد و سرکوب گر جمهوری اسلامی را به نمایش بگذاریم ؟
آیا امری مهم تر وحتمی تر از سرنگونی این حکومت فاسد وایران بر باد ده برای ما وجود دارد ؟
آیا بزرکترین چالش فکری ما بر پائی یک حکومت سکولار ، دمکراتیک بر آمده از دل یک انتخابات آزاد بر اساس مفاد اعلامیه حقوق بشر نیست ؟
آیا عمیقا به این نتیجه نرسیده ایم که بدون اتحاد فراگیر وواقعی اپوزیسیون خارج از کشور درروند جنبش انقلابی نفش تاثیر گذاری نخواهیم داشت وعملا حتی گوشه کوچکی در میدان بازی را به دست نخواهیم گرفت؟
بار ها فکر می کنم به درد جان گاه وعمیقی که هر باربعداز برآمد جنبش اعتراضی وسرکوب خشن وکشته شدن فرزندان این آب وخاک برجان ما می نشیند،فریاد می زنیم جان های آزاد را به کمک وهمدلی می طلبیم .تظاهرات سازمان می دهیم ، اعتراض می کنیم و چند روزی سخت گرم این کار ها می گردیم تا تب مبارزه کم شود وخون های گرم وتازه ریخته برکف خیابان ها خشگ گردد وما بار دیگر در لاک خود به نقد ،بررسی ودادن تحلیل و صدور اعلامیه بپردازیم ودر همان محدوده های پادشاهی ،حزبی و گروهی خود سرگرم شویم.کاری که چهل است ادامه می دهیم !
درد آور است گاه فکر می کنم که لذت تحلیل ، نوشتن وصحبت کردن و ظاهر شدن درسیمای تحلیل گران سیاسی برای ما به عادتی دیرین وخوشایند شده که به نوعی نیازکاراکتر سیاسی ونیاز های فکری ما را تامین می کندو تراپیمان می نماید.
.ما محصور در باور های عمیق ایدولوژیک ،سنتی ،گروهی ، تاریخی وحتی سنی خود هستیم که در جز جز سلول های مغزی ما نفوذ کرده و شرطی شده درتمامی ابعاد در نوع نگاه ، تصمیم گیری ورفتار ماتاثیر می گذارد.
تفکر ورفتاری که آن را درست وحقیقت محض می دانیم براساس آن عمل می کنیم .
متاسفانه در تمامی این چهل سال با تمام هیاهوی خود در نقد وبررسی عمل کرد خویش هیچ نمود ودستاوردی مشخص عملی که حداقل تاثیر گذاری ما را در فعل وانفعالات داخل نشان دهد شاهد نبودیم.
از دگماتیسم حاکم بر حکومت گران کشور بر جنتی ها سخت بر می آشوبیم وشیوه بر خورد گزینشی وحذف مخالفان فکری را تقبیح می کنیم بی آن که نیم نگاهی هم به شیوه بر خورد خود با دیگر جریان های اطراف خود بیاندازیم .
مو درماست دیگران را می بینیم و رسن افتاده در ماست خودرا مشاهده نمی کنیم .
عادت کردیم به یک سیستم فکری که هنوز آن را بهترین ملاک می دانیم از این رو توان وشهامت نقد وبریدن از آن نوع نگرش را نداریم .
در طول چهل سال هر کدام از نیروهای سیاسی فراز وفرود های زیادی را از سر گذرانده وشاهد فروپاشی بسیار تفکرات وباور ها بوده اند .بسیار باور ها که برای هر کدام از ما وحی منزل بود نادرست از آب در آمده رنگ باخته ودر پراتیک مبارزه از صحنه خارج شده اند.
به تجربه دیده ایم که بسیارآیه هاکه برای آن ها سینه چاک می کردیم در عمل نه تنها کمکی به ما نکردند بلکه مدت ها ما را از برداشتن قدم های درست در جهت راه های جدیدباز داشتند واجازه ندادند حداقل بر در دیگر جریان را بگوبیم وبگوئیم آقایان وخانم ها آیا فکر نمی کنید که وقت آن رسیده حداقل سر امری مشترک به گفتگو ورای زنی بنشینیم؟
نگاهی به یک تجربه عملی!
در روزگاری از نظر تاریخی نه چندان دور یک جدال جدی درون سازمان فدائیان اکثریت زیر عنوان صف بندی چپ وراست در نگاه به تحولاتی که در اتحاد شوروی روی می دادجریان داشت .هریک از طرفین بنا به برداشت به اصطلاح چپ ویا راست خود در موافقت یا مخالفت به نقد عمل کرد سازمان می پرداختند وسیاست های آن را دربستر زمانی و چرائی حمایت از خمینی نزدیک شدنش به حزب توده وتبعات حاصل از آن و روند آغاز شده در اتحاد شوروی را نقد وتفسیر می کردند.
ده ها مقاله می نوشتند و چون خود را مرکز حقیقت می دانستند نوشته های خود را نیز قند پارسی می دانستند که این بار نه به بنگله بلکه بایداز بنگاله به پارس می رفت به بهای خطر با جان انسان ها.
کار زاری چنان جدی وسنگین که در تمامی ابعاد زندگی سازمانی نقش مخرب خود را نهاده بود .چهار چوب ها به اندازه ای تنگ وسخت شده بود که حتی در دروران سخت مهاجرت کودکان ما هم از تبعات آن بر کنار نمی ماندند.
چنان پنجه درسیمای هم می کشیدیم که امروز هم از یاد آوری آن آزرده میشوم .
چه دسته بندی ها، ایزوله کردن ها و رو در رو قرار گرفتن یاران قدیمی سر بحث های انتزاعی صورت نگرفت ودور شدن از هم که به وجود نیامد .
هر چه بود وجوه افتراق بود. گویا که هیچ وجه مشترکی وجود نداشت تعداد محدودی هم به عنوان سنتر وسط کار را گرفته ومی گفتند در بحث ونوشته های هر کدام گوشه ای از حقیقت وجود دارد بیائید سر آن دسته از وجوه هاتی که اشتراک نظر داریم توافق کنیم وکار سازمانی را پیش ببریم ودرجهت روشن شدن وجوه وموارد مورد اختلاف کار کنیم تا تدقیق شوند.اما هیچ کس گوش نمی کرد .خنده بر کم سوادی تئوریک این دسته از افراد زده می شد.
نهایت شکاف عمیقی بود که به وجود آمد توان ویک پارچگی سازمان را گرفت ودر تداوم خود بسیاری را از گردونه مبارزه خارج ساخت و آن آیه های قندپارسی محو شد بی آن که ما را به تجدید نظر در نحوه نگاه و عمل خود که در شکل های جدید ظاهر می شوند بکشاند.
ما سخت درس می گیریم.
سخت بدون پیشداوری بر واقعیت ها نظر می اندازیم .
سخت تن به تغیر می دهیم .
تغیر و تحولات عظیم در کشور افغانستان را از نزدیک وروزانه مشاهده کردیم .طرح دیر هنگام دکتر نجیب برای ایجاد یک وفاق ملی را نظاره نمودیم .تاکید او بر بازگشت ظاهر شاه واینکه نقشی جهت برقراری صلح و نزدیکی افغان ها به هم بازی کند ."امری که وقت آن گذشته بود." همه وهمه را دیدیم .
اتحاد شوروی در حال فرو ریختن بود .شرایط در کابل سخت تر می شد . برای برخی خانواده ها که فرزندانشان داشت بزرگ می شد امر رفتن به غرب جدی شده بود وآنها به این قرار شخصی آمده بودند که در همان کابل به سازمان ملل مراجعه کنند ودر خواست انتقال به یک کشور اروپائی را بدهند .من هرگز برخورد خشن و تلخی را که با این افراد صورت گرفت فراموش نمی کنم .
مانند جذامیان آن را به گوشه ای رانده از حوزه های سازمانی کنار نهادیم. کسانی که زیر پوشش مسئولان امنیتی برای خود دفتر و دستکی داشتند در سیمای آن ها به جستجوی نفوذ غرب پرداختند. چنان حصاری دور آن ها کشیده شد که مبادا غباری از این میل مهاجرت به غرب برتن سازمان بنشیند.
چه خطابه ها که در ذم این کار ایراد نشد وچه صفت ها که نثارآن ها نگردید !آن ها رفتند .
در فاصله بسیار اندک در اتحاد شوروی روند فرو پاشی تسریع شد و مسئله وفاق ملی و خروج نیرو های شوروی در دستورجدی دولت افغانستان قرار گرفت و موج مهاجرت تمام فدائیان و حزبی ها از اتحاد شوروی وافغانستان با تعجیلی باور نکردنی به غرب آغاز شد .
مراجعه به سازمان ملل به عنوان راه کاری لازم در دستور کار قرارگرفت.
بالاترین مسئولان سازمانی به خروج از طریق سازمان ملل رو آوردند.تمام آن خطابه ها و قرنطینه ها که اصول تلقی می شدند در چشم به هم زدنی از صحنه خارج گردیدند !
تابوی مهاجرت به غرب که بسیاری از رهبران آن را گناه کبیره می دانستند حال به ونوسی زیبا بدل شده بود که از درون صدفی ممنوعه که نگاه به آن نیز امری مکروه قلمداد میگردد زاده می شد.
ونوس افسون گر وتراش خورده دمکرلسی غرب که همیشه مورد تمسخرواقع می شد حال در قالبی جدید به امری زیبا وتامل بر انگیزویاد گرفتنی مبدل گردیده بود. همراه افسوس اینکه چرا هفت سالی عمر در سیستم بسته اتحاد شوری در سکون و بی ارتباطی با جهان معاصرگذاشت
همه ساکن غرب شدیم و چون اراده رهبری بوداین کاربه امری درست و کاملا منطقی توجیه پذیر گردید.!سال ها از این تجربه از این بر خورد نادرست ودگم با نخستین مراجعه کنندگان به سازمان ملل می گذرد اما هنوز ما قادر نیستیم بر درستی دید وعمل آن ها صحه بگذاریم وازعمل کرد آن کسانی که جو مسموم را در ارتباط با این افراد به وجود آوردند انتقاد نمائیم ! بر نادرستی نگاه وتصمیم خودتاکید کنیم عذر بخواهیم به دلیل فشار روحی عمیقی که بر آن ها وارد کردیم .
این امثا ل و تجربه ها بدان آوردم که در بلاد غرب اپوزیسیونی بود.. ادامه دارد
ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

عنوان مقاله: 
در بلاد غرب اپوزیسیونی بود
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای محققی با سلام،
هر بار که مقاله ای از شما میخوانم امیدوار میشوم که ما تنها نیستیم و دغدغه سالیان ما از تشتت شدید در صفوف نیروهای آزادیخواه و برابری طلب در برابر صف متحد نیروهای ضد مردمی زیر پرچم ولایت مطلقه فقیه، تخیلات چند جوان، سپید موی نیست. متاسفانه بسیاری از نیروهای مردمی دچار نوع کم نظیری از خود بزرگ بینی و خود محوری شده اند، اصولا هدف را گم کرده اند و در تفکرات و حوادث گذشته محصور گشته اند.
من و ما با بینش هایی بسیار متفاوت، بیش از دو سال خود را موظف به همکاری کردیم و در بیش از ده مقاله سعی نمودیم، یکی از مهمترین علل ناکامی مبارزات چهل ساله گذشته که همانا عدم مبارزه مشترک با دشمن مشترک میباشد را مورد بحث و کنکاش قرار دهیم. این سلسله مقالات تحت نام "جبهه فراگیر ملی ضرورتی ناگزیر در مبارزه با استبداد حاکم بر ایران" در بسیاری از سایت های معتبر منتشر گردید.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ابولفضل عزیز، از اینکه این گروههای سکولار دمکرات نمی توانند با هم کنار بیایند، علتش برمی گردد به اینکه آنها شناخت دقیق و پراتیک از سکولار دمکراسی ندارند، وقتی مدعیان سکولار دمکراسی تحصیل بزبان مادری را جزو گناهان کبیره تصور می کنند، یعنی حقوق ابتدائی و ذاتی ملتی را نمی توانند در مغز خود بگنجانند، در واقع در گام اول قوانین حقوق بشر را لگدمال می کنند، شما دیگر چه انتظاری از اینها دارید؟ منتظر معجزه هستید، که مهدی موعود بیاید برای اینها کلاس آموزش سکولار دمکراسی بگذارد؟ اینها سه کولار که نیستند هیچ، حتی یه کولار هم نیستند، فقط ژست سکولار دمکراسی می گیرند، چون هنوز هم که هنوز است فرهنگ دوگانه نگری مذبذب و هیپوکریت تشیع در بین روشنفکران ایران از بین نرفته، و مطلقا آمادگی پذیرش و یادگیری پراتیک سکولار دمکراسی را هم ندارند، و خودشان را عالم دهر و اصلا مخترع و مکتشف سکولار دمکراسی تصور می کنند.