مهدی پرتوی و مرگ بی‌بدرقه؛ از سازمان نوید تا یورش دوم به حزب توده ایران

مهدی پرتوی، مسئول سازمان غیر علنی حزب توده ایران طی ۴ سال و اندی، در تهران در گذشت. علی خدایی، از اعضای کمیته مرکزی حزب توده ایران در سال های اول انقلاب در یادداشتی برای صفحه ناظران نگاهی کوتاه و فشرده به زندگی او در سال های پیش و پس از انقلاب ۵۷، داشته است.

مهدی پرتوی را در یک پیوند و فعالیت کم بازتاب سیاسی از سال ۱۳۴۹ می شناختم. این پیوند به دلیل حضور در یک گروه کم تعداد سیاسی بود. گروهی که نه کار سیاسی و یا مبارزاتی، بلکه کار مطالعاتی روی انقلاب چین و انقلاب روسیه می کرد. در سال ۵۰ و در آستانه جشن های شاهنشاهی، ساواک اعضای این گروه را که رهبری آن با یکی از کارگران توده ای و با سابقه چاپخانه های تهران بود جمع کرد. از این گروه، رحمان هاتفی که در آن زمان معاون سردبیر روزنامه کیهان بود و مهدی پرتوی نزدیک به یک سال در زندان ماندند و بقیه، از جمله خود من خیلی زود آزاد شدند. در جریان بازجوئی ها، تمام اعضای خانواده آن کارگر چاپخانه، جز یک کودک سه ساله در یک حادثه رانندگی در جاده هراز کشته شدند و یکی از دلائلی که ساواک پرونده را سبک گرفت برای آن بود که آن کارگر چاپخانه آزاد شود و کودک سه ساله اش را سرپرستی کند. ضمن آن که توصیه های دکتر مصباح زاده صاحب موسسه کیهان برای نجات رحمان هاتفی از زندان نیز موثر بود.

پایان این مرحله و پیوندی که گسیخته شده بود، در اواخر سال ۵۲ و اوائل سال ۵۳ دوباره برقرار شد، اما این بار نه برای مطالعه، بلکه برای کار سیاسی در چارچوب نظرات تحلیلی حزب توده ایران از جامعه آن روز ایران که عمدتا از طریق رادیو "پیک ایران" که رادیوی حزب توده ایران در خارج از کشور بود منتشر می شد. این گروه که در ابتدا "آذرخش" نام داشت، پس از برقراری ارتباط با مرکزیت حزب توده ایران در آلمان دمکراتیک (شرقی) با پیام رمزگونه ای که از رادیو پیک ایران پخش شد، نام "نوید" را برگزید و بدین ترتیب نشریه نوید متولد شد. نشریه ای که خبر و تحلیل اوضاع سیاسی را منتشر می کرد.

در این گروه رحمان هاتفی نقش رهبری را داشت و پرتوی مسئول چاپخانه و چاپ نشریه نوید بود. او، مانند هاتفی و من کسانی را عضو گیری کرده بود که مطابق تعریف سازمانی آن روز، ارتباط ها حلقه ای بود و مستقل. یعنی هر کدام از ما با کسانی که آنها را عضو گیری کرده بودیم ارتباط داشتیم اما نام و هویت آنها را به هم نمی گفتیم. و کسانی که در حلقه مستقل ما، افرادی را عضو گیری می کردند خودشان ارتباط با آنها را حفظ می کردند و به سرحقله درباره هویت آنها گزارش نمیدادند. از نتایج همین شیوه سازمانی این بود که یکبار یک محفل نویدی را در اصفهان ساواک کشف کرد و برخی از آنها را دستگیر کرد اما این ضربه در همان حلقه محدود ماند و بقیه مصون ماندند.

پس از مدتی (شاید سال ۵۵) رحمان هاتفی از رویدادی با اطلاع شد که این رویداد سرآغاز ارتباط نوید با بخشی از سازمان چریک های فدائی خلق شد. او اطلاع پیدا کرد که گروهی از اعضا و وابستگان مخفی سازمان چریک های فدائی خلق که در خانه های تیمی زندگی می کردند گرایش توده ای پیدا کرده و مشی مسلحانه و عملیات چریکی و ترور سیاسی را رد کرده اند. مشی و روشی که عمدتا توسط احمدزاده و امیرپرویز پویان - از جمله پایه گذاران سازمان چریک های فدائی خلق که در آن مقطع دیگر هر دو اعدام و کشته شده بودند- تئوریزه شده بود. در راس این گروه "تورج حیدری بیگوند" بود که جزوه ای تئوریک در نفی روش مسلحانه و ترور انقلابی نوشته بود و مواضعی را تدوین کرده بود که بسیار نزدیک به مشی حزب توده ایران و نوید بود. پیش از تماس همفکرانش با نوید، متاسفانه بر سر یک قرار سازمانی لورفته، توسط ساواک محاصره و کشته شده بود.

ارتباط با این گروه را در ابتدا رحمان هاتفی ادامه داد اما با خواست یکی از اعضای این گروه برای خارج شدن از خانه تیمی چریکی و پیوستن به سازمان نوید، هاتفی تصمیم گرفت این فرد را به چاپخانه نوید منتقل کند اما چون ساواک بدنبالش بود، نزد ما نیز به زندگی مخفی خود ادامه بدهد. او از خانه تیمی چریک های فدائی خلق به خانه محل چاپخانه نوید منتقل شد و به این ترتیب مهدی پرتوی که مسئول چاپ و چاپخانه نوید بود کار سازماندهی این ارتباط را برعهده گرفت.

این گروه از چریک های فدائی که بعدها به "گروه منشعب از سازمان چریک های فدائی خلق" معروف شد و در دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف کنونی) نفوذ قابل توجهی داشت، برای قبول کامل سیاست و مشی حزب توده ایران خواهان پاسخ به سئوالاتی بودند که عمدتا به تاریخ حزب توده ایران، به مقطع کودتای ۲۸ مرداد و پس از کودتا و برخی نظرات تئوریک مارکسیستی مربوط بود. این پرسش و پاسخ ها شاید حدود شش ماه به طول انجامید. در این دوران، هر دو هفته یکبار دو تن از اعضای آن گروه مسلحانه از خانه های تیمی خارج شده و من آنها را در یک قرار خیابانی که عمدتا در اطراف تالار رودکی بود سوار اتومبیل خود کرده و چشم بسته به خانه ای می بردم که محل ملاقات با هاتفی و پرتوی بود. درآن خانه هاتفی و پرتوی در انتظار آن ها برای طرح پرسش ها و گرفتن پاسخ ها بودند.

سازمان نوید با این رابطه، و آغاز جرقه های انقلابی در سال ۵۶ بسرعت گسترش یافت و حلقه های جدیدی به پرتوی وصل شد و او عملا هم مسئول چاپ و چاپخانه نوید شد و هم سازماندهی بیشترین حلقه های فعالان نوید را برعهده گرفت. از جمله ارتباط با چند افسر ارتش که تمایلاتی توده ای داشتند.

انتشار نوید در اواخر سال ۵۶ تقریبا هفتگی شده بود و پخش آن توسط شبکه های حلقه ای، بویژه در دانشگاه تهران و دانشگاه شریف در تهران به سرعت وسعت گرفت. پرتوی در این دوران علاوه بر سرپرستی کار چاپ که مسئول تدارکات آن من بودم (تهیه کاغذ و دستگاههای چاپ) با سر حقله های سازمان خود قرار ملاقات اجرا می کرد. اخبار می گرفت، نشریه تحویل میداد و ... از صبح بسیار زود از خانه اش در نارمک راه می افتاد و پیاده تا میدان ۲۴ اسفند (انقلاب کنونی) نقطه به نقطه قرارهایش را اجرا می کرد. زندگی بسیار ساده ای داشت و با آنکه کمک مالی های جمع شده نزد او بود، حاضر نبود از آن برای خودش کفشی بخرد که بدان احتیاج هم داشت.

تودهImage captionتمام رفت و آمدهای پرتوی و کادرهای سازمان مخفی همینگونه طی فاصله دو یورش به حزب توده ایران کشف شد. اطلاعات و ارتباطات زیاد کیانوری و تمرکز اطلاعات و تشکیلات نزد پرتوی فاجعه را کامل کرد

سازمان نوید در آستانه انقلاب ۵۷

سازمان نوید با فعالیتی که به آن ها اشاره شد به آستانه انقلاب ۵۷ رسید. سازمان اندک شمار سال ۵۳ که در سال ۵۷ اعضای آن نزدیک به ۲۸۰ نفر شده بود که همه در حلقه های مختلف مثل یک زنجیر به هم بافته شده بودند. وقتی امروز در باره چاپ و توزیع یک نشریه مخفی سخن می گویم، درک آن برای نسل بعد از انقلاب بسیار دشوار است، اما آنها که دوران شاه قدرت ساواک را لمس کرده اند این دشواری و خطر را درک می کنند. و بار اصلی این چاپ و توزیع برعهده پرتوی بود. همچنان که بار تحلیلی و خبری نشریه نوید برعهده رحمان هاتفی.

با سقوط رژیم شاه، بازگشت رهبران حزب توده ایران از مهاجرت آغاز شد و پیشآهنگ این بازگشت به وطن زنده یاد مهندس فرج الله میزانی معروف به "جوانشیر" بود که پس از بازگشت به ایران اطلاع یافتیم او دبیر دوم حزب است و در پلنوم ۱۶ کمیته مرکزی حزب که پس از خروج شاه از ایران در آلمان دمکراتیک برگزار شده بود مهدی پرتوی و رحمان هاتفی غیابا به عضویت کمیته مرکزی برگزیده شده بودند.

پس از بازگشت رهبران حزب به ایران و انتشار روزنامه ارگان مرکزی حزب، انتشار نوید دیگر موضوعیت نداشت، اما هنوز نمیدانستیم تصمیم قطعی چیست؟ آیا باید ما هم به سازمان و تشکیلات علنی حزبی که بسرعت در حال شکل گیری بود بپیوندیم یا همچنان باید مخفی باقی بمانیم. در اولین دیدار من، هاتفی و پرتوی با زنده یاد کیانوری، او تکلیف را روشن کرد و گفت که در پلنوم تصمیم گرفته شد سازمان نوید علنی نشود و همچنان مخفی باقی بماند، اما نفراتی از آن بر حسب ضرورت و کمک به تشکیلات علنی حزب وصل شوند. این سرآغاز شکل گیری سازمان غیرعلنی و یا به قولی "مخفی" حزب در سالهای پس از انقلاب شد. رویکرد به حزب با توجه به شرایط نوین پس از انقلاب بسیار وسیع بود، از جمله از میان نظامی ها.

جلسات چهار نفره ما (کیانوری، هاتفی، پرتوی و خدایی) روزهای چهارشنبه در دفتری که برادر سیاوش کسرائی در خیابان یوسف آباد داشت تشکیل میشد و این در حقیقت جلسه سازمان مخفی حزب بود. در همین جلسات بی آن که از افسران توده ای نام برده شود، کیانوری گزارش میداد که روی آوری نظامی ها به حزب زیاد است. به هرحال تصمیم بر این شد که نظامی هائی که مایل به ارتباط سازمانی با حزب هستند از طریق همین سازمان مخفی سازماندهی شوند و مسئولیت این کار هم برعهده پرتوی گذاشته شد. هر هفته کیانوری چند کاغذ ارتباطی را که با خود می آورد در اختیار پرتوی می گذاشت تا او تماس گرفته و آنها را مطابق شیوه سازمان نوید (حلقه ای) سازمان بدهد. هیچ حلقه ای از حلقه دیگر نباید مطلع می شد.

این نیز سر آغاز شکل گیری هسته های نظامی در سازمان نوید بعد از انقلاب شد که بعدها به سازمان مخفی حزب معروف شد. پرتوی و افرادی که با او از پیش از انقلاب کار می کردند در این دوران بر فعالیت هایشان افزودند. کسانی که ضعف پرتوی در زندان و بخش دوم زندگی سیاسی او را برجسته می کنند و آن را ربط می دهند به کل سازمان مخفی حزب، می خواهند سازمان نوید و تشکیلات غیر علنی حزب توده را لکه دار کنند. آنها آگاهانه از هیچیک از کادرها و فعالان این سازمان در سالهای پیش و پس از انقلاب نام نمی برند و از سرنوشت آنها چیزی نمی گویند. در حالیکه در این تشکیلات پس از انقلاب امثال سیمین مدرسی (فردین) و چهره هایی مانند فرزاد جهاد، سعید آذرنگ، شاهرخ جهانگیری، لطفی، حسین قلنبر، فرزاد دادگر، خاضعی و دهها توده ای دیگری - که برخی از آنها از گروه منشعب از چریک های فدائی خلق بودند که به حزب پیوسته و در همین سازمان مخفی فعال بودند- وجود داشتند که یا همراه ناخدا افضلی تیرباران شدند و یا در قتل عام سال ۶۷ در اوین به دار کشیده شدند. برخی از این چهره ها، از جمله سیمین مدرسی و یا شاهرخ جهانگیری، سعید آذرنگ و برخی از اعضای گروه منشعب فعال در تشکیلات مخفی حزب یا عضو اصلی و یا عضو مشاور کمیته مرکزی حزب شده بودند.

بازگردیم به مهدی پرتوی که در اولین سالهای پس از انقلاب نقش مهمی در سازماندهی اطلاعات بدست آمده از کودتای نوژه (که اطلاع اولیه آن را همسر ناخدا حکیمی از شاخه نظامی های سازمان مخفی بدست آورده بود) علیه این کودتا و یا فرود هواپیماهای امریکائی در طبس ایفاء کرد. بعدها ناخدا حکیمی نیز در جمع زندانیان توده ای در سال ۶۷ اعدام شد.

در نیمه دوم سال ۵۹ یک حادثه در این تشکیلات روی داد که ناشی از تنوع کار، انبوه کار و همچنین شلختگی و نوعی ماجراجوئی بود. شرح این ماجرا را هم کیانوری در کتاب خاطراتش نوشته و هم پرتوی در مصاحبه ای که دو سال پیش یکی از نشریات حکومتی در تهران با او کرد شرح داد. خلاصه ماجرا این بود که حزب توده یک اقدام تروریستی را کشف و اطلاعات آن را دراختیار دفتر آقای خمینی قرار داد. پس از دستگیری سرشاخه این اقدام تروریستی خنثی شده، به خواست کیانوری و موافقت آیت الله قدوسی که دادستان کل انقلاب بود، قرار شد این فرد برای ۲۴ ساعت برای بازجوئی در اختیار حزب گذاشته شود. این اقدام انجام شد و پرتوی و دو کادر سازمان مخفی او را تحویل گرفته و به خانه ای که در نارمک دراختیار داشتند بردند، اما اندک زمانی پس از ورود به این خانه، از طرف کمیته محل که سرپرستی آن را حجت الاسلامی بنام مروارید بر عهده داشت به این خانه ریختند و بی اعتناء به حکمی که از قدوسی دست پرتوی بود، همه را به کمیته بردند. شلختگی و بی احتیاطی بعدی آن بود که دو قبضه سلاح هم در صندوق عقب اتومبیل کشف شد و همه را به زندان اوین بردند. پرتوی حدود ۵ یا ۶ ماه در زندان ماند و دراین مدت به موجب تصمیمی که کیانوری گرفت، هاتفی موقتا رهبری تشکیلات مخفی را برعهده گرفت و سرنخ هائی که ممکن بود با دستگیری پرتوی و آن دو همراهش لو برود، کور شد و فعالیت ها و تحرکات سازمان نیز آگاهانه کند و آهسته شد.

پس از حدود ۵ یا ۶ ماه پرتوی و دو همراهش آزاد شدند. غروب روزی که او آزاد شد، من و هاتفی به دیدارش رفتیم. به شدت لاغر و تکیه شده بود و کلیه هایش هم سرما خورده بود. در این دوران در سلول انفرادی بود و زمستان را با دو پتوی سربازی در سلولی که سیمانی بود گذرانده بود. تنها کتابی که در اختیارش گذاشته بودند یک دوره کامل آثار آیت الله مطهری بود.

روز بعد جلسه چهار نفره ما (کیانوری- هاتفی- پرتوی و خدایی) تشکیل شد. نظر کیانوری این بود که پرتوی دیگر صلاح نیست به سازمان غیرعلنی حزب بازگردد و بهتر است در بخش پژوهش های حزب در دفتر حزب زیر نظر اخگر کار کند و ظرف چند هفته تمام تشکیلات و امکانات را تحویل رحمان هاتفی بدهد تا او مجددا این تشکیلات را سازماندهی کند. پرتوی علیرغم دلبستگی اش به سازمان مخفی حزب، با اکراه این تصمیم را پذیرفت اما چند هفته بعد از طریق هاتفی پیام داد که نمی خواهد در تشکیلات علنی حزب کار کند. بار دیگر جلسه چهار نفره تشکیل شد و این بار کیانوری قبول کرد پرتوی به تشکیلات مخفی باز گردد اما با این شرط که تمام ارتباط های فامیلی اش را قطع کند، خانه اش را عوض کند و به شیوه زیر زمینی زندگی کند. یعنی همه رابطه هایش را پاکسازی کند. تصمیم بعدی این بود که من و هاتفی نیز حلقه های سازمان خود را تحویل او بدهیم و سازمان غیر علنی و یا مخفی حزب یکپارچه شود. من با این تصمیم مخالفت کردم و تمرکز را خطرناک ارزیابی کردم. مخالفت من بی نتیجه بود و تصمیم جمع، تمرکز سازمان مخفی شد. من هم پذیرفتم و هم نپذیرفتم. یعنی چند ارتباط را اعلام نکرده و تحویل ندادم و آخرین دیدار من و پرتوی برای این تحویل و تحول با اندکی دلخوری و گلایه انجام شد، زیرا میدانست که من ارتباط ها و امکاناتی را دارم اما نمی گویم و تحویل نمی دهم. طرح این مسئله با کیانوری با اندکی تحکم کیانوری برای اجرای تصمیم همراه شد اما او هم بتدریج من را با این رابطه ها آزاد گذاشت و تنها تاکیدش این شد که اطلاعاتی که بدست می آوری شخصا به من برسان.

پرتوی در مصاحبه ای که دو سال پیش انجام داد ضمن شرح دقیق شب دستگیری اش در یورش دوم (اردیبهشت ماه ۶۲) به سئوال مصاحبه کننده و یا مصاحبه کنندگان دراین باره پاسخ داد و گفت "فلانی خلاف اساسنامه و تصمیم حزبی عمل کرد" اما خوب شد کسانی دستگیر نشدند. یا خوب شد که فلانی دستگیر نشد. (نقل به مضمون). به نظر من تمرکز سازمان مخفی حزب اشتباه بزرگی بود که نتایج فاجعه بار آن بعدها، در بازجوئی های پس از دستگیری رهبران حزب، از جمله خود کیانوری و پرتوی معلوم شد.

تودهImage captionپرتوی در دادگاه (نفر وسط) در کنار سرهنگ عطاریان (چپ) و سرهنگ کبیری (راست)

یورش دوم و پرتوی دوم

ما از بعد از یورش دوم به حزب و دستگیری پرتوی، با شخصیتی به کلی متفاوت با آنچه که قبلا بود روبرو هستیم. او در توجیه شکست و ضعف خود در زندان جمهوری اسلامی گفت که وقتی بازجوئی از من شروع شد فهمیدم همه چیز را قبلا گفته اند. حتی اگر این ادعا درست هم باشد، دلیل همکاری او با بازجوها ضعفی است که سایه اش بر مرحله دوم زندگی سیاسی اش سنگینی می کرد. او در کنار چند ترجمه ای که انجام داد انبوهی از سئوال و خشم به دلیل رفتار و بریدگی اش در زندان جمهوری اسلامی از خود برجای گذاشت.

این بحث (به نوشته کیانوری در کتاب خاطراتش) هم در زندان و هم در بیرون از زندان مطرح شد و هنوز هم مطرح است که "آیا پرتوی از قبل از دستگیری در خدمت نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی نبوده؟"

کیانوری این نظر را رد می کند. هر کس می تواند نظر خود را براساس اطلاعات و برداشت هایش داشته باشد. من هم چنین نظر و اتهامی را رد می کنم. او اگر در خدمت حکومت بود در همان یورش اول باید دستگیر می شد تا بلافاصله از آن طریق نظامی ها و غیر نظامی هائی که اطلاعات آنها را مثلا به حکومت داده بود دستگیر شوند. این پیش بینی توسط حکومت که در صورت دستگیری جمعی از رهبران حزب ممکن است آنها که دستگیر نشده اند از ایران خارج شوند بسیار طبیعی است. بنابراین آنها که طرح یورش به حزب را پیاده کردند خیلی باید ناآگاه باشند که نیمه دوم و دستگیر نشده حزب را به حال خود رها کنند. در حالیکه آن ها در فاصله دو یورش یعنی از بهمن ۶۱ تا اوائل اردیبهشت ۶۲ زیر شکنجه ها و بازجوئی ها توانستند اطلاعاتی درباره سازمان مخفی حزب به دست بیآورند.

کیانوری از "خسرو" (نام سازمانی پرتوی) زیر شکنجه اسم برده بود و بازجوها تا مدتی تصور کرده بودند خسرو همان رحمان هاتفی است. این نکته در برخی خاطرات شفاهی و کتبی جان به در بردگان مطرح شده است. کیانوری از بسیاری از جزئیات سازمان مخفی حزب با اطلاع نبود و پرتوی پس از دستگیری در این زمینه همه چی را لو داده بود. درهمان شب دستگیری، ساعت ۳ صبح همراه با ماموران و بازجوها به خانه قدیمی پدری من که در آن مقداری سلاح جاسازی شده بود مراجعه کرد و محل را نشان آنها داد. کیانوری گفته بود که مقداری سلاح در خانه پدری خدائی است و بازجوها و ماموران ریخته بودند در آن خانه که خالی هم بود و در و دیوار را با مته سوراخ کرده بودند اما محل را نیافته بودند. پرتوی دقیق آنها را می برد به محل جاسازی شده و آنها آنجا را می شکافند. این که این سلاح ها چرا جاسازی شده بود دو دلیل داشت. در ابتدای انقلاب به این دلیل که اگر علیه انقلاب کودتا شد توده ایها بی سلاح نباشند و بعدها به این دلیل که نمی شد آنها را تحویل داد زیرا عادت جمهوری اسلامی زیرپا گذاشتن قول و قرارهایش است و فورا تحویل دهندگان را دستگیر می کردند.

در همان روزهای اول پس از یورش اول به حزب، احسان طبری یک توصیه دقیق کرده بود که متاسفانه آن توصیه را نه جوانشیر جدی گرفت و نه هاتفی و نه پرتوی. طبری که بسیار محتاط بود و هرگز نمی خواست کسی را برنجاند و یا اتهامی بزند، پیام فرستاده بود که فعلا همه کارها را تعطیل کنید. معنای این پیام این بود که باید صبر کرد و دید که زیر شکنجه و بازجوئی چه اطلاعاتی به دست حکومت می افتد. او نه اسم کیانوری را آورده بود و نه اسم فرد دیگری را اما معنای حرف همین بود که من نوشتم و تجربه و گذشت زمان هم نشان داد که حق با او بود.

در حزب به حرف طبری گوش نکردند و با اندک تغییراتی تشکیلات علنی و از آن پر اشتباه تر، سازمان مخفی حزب به فعالیت خود ادامه داد. حکومت در بازجوئی های زیر شکنجه های هولناک که بعدها جزئیات آن را کیانوری در نامه ۱۴ صفحه اش به علی خامنه ای فاش کرد، اطلاعاتی به دست آوردند که بر مبنای آن شروع به تعقیب و مراقب کردند و دراین تعقیب و مراقب ها توانستند خانه های مخفی حزب را کشف کنند و حتی عکسی از هاتفی هنگام سوار شدن به یک اتومبیل سفید رنگ بگیرند و در زندان نشان کیانوری بدهند و از او بپرسند اینها کیستند؟

تمام رفت و آمدهای پرتوی و کادرهای سازمان مخفی همینگونه طی فاصله دو یورش به حزب توده ایران کشف شد. اطلاعات و ارتباطات زیاد کیانوری و تمرکز اطلاعات و تشکیلات نزد پرتوی فاجعه را کامل کرد.

منبع: 
بی بی سی
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: