جنايتکار جنگي، مرتکب جنايت عليه بشريت يا يک نظامي؟

نقش قاسم سليماني در دفاع از رژيم اسد در سوريه، به دليل ميزان خوني که ريخته شده و خساراتي که آثار آن براي چند نسل آتي سوريه هم قابل جبران نخواهد بود، مهترين فصل زندگي حرفه اي وي است. ميزان قربانيان جنايات و درجه قساوتي که طي جنگ داخلي سوريه از سوي رژيم عليه مردم خود اعمال شده است، اين فاجعه بزرگ انساني را به يکي از بزرگترين درامهاي تاريخ اخير بشري تبديل کرده است. نقش حاج قاسم سليماني در اين درام انساني، مهمترين "اثر" وي بر دنياي ماست که با ديگر نقش آفرينيهاي وي به هيچوجه قابل مقايسه نيست.

 آرزوي ترقي، موجب ترقي نيست. عقب مانده ترين کشورهاي دنيا هم در حسرت توسعه اقتصادي ميسوزند. همانطور که در مقياس خانوادگي، خواست موفقيت فرزندان بدون اجراي آگاهانه يک برنامه بلندمدت به تنهايي به معني موفقيت آنها نيست. 

براي ساختن يک جامعه سالم نيز، خواست يا حسرت اکثريت صد در صدي اعضاي يک جامعه هم کافي نيست. براي ساختن کشوري با رفاه و دموکراسي، مصالحي لازم است که وجود آگاهي عمومي در لايه وسيع اجتماعي و قشري از صاحبان توانايي اجرايي در پيشبرد ساختمان هدفمند رفاه و دموکراسي از آن جمله است. جامعه اي که نميتواند يکصدا، قصاب کودکان سوريه اي را محکوم کند، راه درازي براي رسيدن به دموکراسي و حقوق بشر در کشور خودش را دارد.

 

درياي ما نيست!

دوستي که بعنوان راهنماي توريستي در يکي از کشورهاي همسايه در يک کشتي تفريحي کار کرده بود، در جريان نقل خاطرات خود ميگفت: وقتي به برخي هموطنان ايراني در مورد نريختن آشغال از کشتي به دريا تذکر ميداديم، جواب بسياري اين بود که "اين دريا که، درياي مال نيست!"

در اين روزهايي که از رحلت قاسم سليماني سپري شده است، هم در ميان کساني که از وي طرفداري ميکنند و هم در ميان محکوم کنندگان وي، ميتوان منطق مشابهي را يافت. آنها که از وي دفاع ميکنند، ميگويند: در ايران که کاري نکرده است. يعني مهم نيست که باعث کشتار و فلاکت ديگر مردمان منطقه شده است.

محکوم کنندگان قاسم سليماني هم سعي ميکنند تا سهمي براي وي از سرکوبهاي داخل کشور دست و پاکنند. معني ضمني اين تلاش اين است که اگر قاسم سليماني تنها مسئول خونهاي ريخته شده در خارج از ايران باشد، جنايت زياد مهمي مرتکب نشده است. معني اين تلاش اين است که از نظر آنها هم ريختن خون مردمان سوريه، عراق، يمن و لبنان، چندان مهم نيست! آيا تا وقتي که ريخته شدن خون همسايه، "مسئله ما" تلقي نميشود، ميتوان به ساختن جامعه اي بهتر، اميدوار بود؟ بياد داريم که کساني مثل فريبرز رئيس دانا آشکارا از ريختن خون شهروندان ترکيه به وجد آمده بودند و خواهان ريختن خون بيشتري در خيابانهاي اين کشور بودند.

 

قاسم سليماني زنده و قاسم سليماني مرده

بقول "ادريس احمد" Idrees Ahmad صاحب سوريه اي يک حساب فيسبوکي، آناني که "قاسم سليماني زنده" را بحال  "تشدید تنش و درگیری نظامی در منطقه" مضر نميدانستند، به اين صرافت افتاده اند که "قاسم سليماني مرده" بحال "تشدید تنش و درگیری نظامی در منطقه" حاوي ضرر بيشماري خواهد بود. اگر شنيدن اين حرفها از زبان کسي که نقش قاسم سليماني زنده در برنامه ريزي و اجراي بمباران شهروندان سوريه با بمبهاي بشکه اي را در سالهاي طولاني قتل عام مردم سوريه (و مشابه اين جنايات در عراق و يمن)  ميتواند معني ديگري داشته باشد. اما فراموش کردن همه جنايتهاي جنگي و جنايت عليه بشريت از سوي قاسم سليماني و پرداختن به احتمال "تشدید تنش و درگیری نظامی در منطقه"، کاري است که مرتکبين آن ميتوانند به فقدان وجدان نورمال انساني متهم شوند.

خير و شر در دنياي واقعي

هيچکدام از دشمنان بشريت در تاريخ، در بدو تولد، "شر" نبودند. در ضمن کارنامه آنها، در همه مسير ترقي شغلي و مراحل زندگي خود نيز، سياه نبوده است. کساني چون هيتلر، استالين، فرانکو، مائو،  پولپوت، روبرت موگابه در مراحلي از زندگي شخصي و سياسي خود، انساني معمولي بودند و در جاهايي هم ميتوانستند اعمال درخشاني داشته باشند. مبارزه موفقيت آميز عليه استعمار، رهبري جنگ آزاديبخش، رهبري جنگ عليه نازيسم، سوابق آرمانخواهي در جواني، آرزوهاي بزرگ براي آينده کشور خود و فضائلي از اين دست را ميتوان در نزد شش نفر نامبرده و افراد ديگري از بدترين جانيان تاريخ سراغ کرد.

قاسم سليماني هم به عنوان نظامي در زندگي حرفه اي خود ميتواند مؤلف کارهاي مثبتي در جريان جنگ ايران و عراق يا مبارزه با گروههاي جهادي سني در منطقه باشد. ممکن است برخي از جانيان بنام عليه بشريت (مثل حسن البشر) چيز مثبتي در کارنامه خود نداشته باشند و برخي (مثل روبرت موگابه) صفحات درخشاني از رهبري مبازره بحق با نظمي ناحق در پيشينه خود داشته باشند. برخي از اين جنايتکاران ميتوانند کم سواد باشند (مثل مائو) و برخي (مثل بنيتو موسوليني، آندره ژدانف و ژوزف گوبلز) از تحصيلات و دانش کافي برخوردار بوده باشند. برخي نيز ميتوانند مثل (رادوواج کاراجيج قصاب بالکان) همزمان شاعر و روانپزشک باشد. آنچه اينان را به القابي چون "جنايتکار جنگي" يا "مرتکب جنايت عليه بشريت" ميکند، عمل مشخصي است و نه معدل کارنامه زندگي فردي و سياسي آنها. همانطور که ارتکاب قتل يک نفر از سوي يک فرد 70 ساله، براساس همان مورد خاص قتل يک نفر، تعريف حقوقي ميشود و نه مثلا در نتيجه بررسي کارنامه 70 سال زندگي آن جاني. اگر اين فرد در همه دقايق عمر 70 ساله خود، مشغول بهترين کارهاي ممکن هم بوده باشد، آن عمل چند دقيقه اي منجر به قتل يک نفر، او را مشمول تعريف حقوقي يک از انواع "قاتل" در سيستم قانوني يک کشور ميکند.

سردار آريوبرزن، چگوارا، فرمانده!
چيزي طبيعي تر از اشک ريختن ولايتمداران بر تابوت قاسم سليماني نيست. اما بجز اين راهيان راه ولايت، "سوخته در خيل" حاج قاسم، "بسياري هست". همه آنها که خوشبختي خود را در اشغال خاک ديگران و نيکبختي خود را در فلاکت همسايگان مي بينند و بزرگي خود را در کوچک کردن ديگري جستجو ميکنند، از قاسم سليماني يک "سردارآريوبرزن ولو شيعه اثني عشري" براي خود ساخته اند. از ميان جماعت دشمنان ابدي امپريالسيم و سرمايه داري هم، هستند کساني که در قامت حاج قاسم يک "چه گواراي واقعا موجود" مي بينند.

 

مسلما خواندن نيت هر سياهپوشي ممکن نيست اما فهم منطق اردشير زاهدي و محمود دولت آبادي و همفکران آنها در بدنه جامعه ايراني، بدون توجه به باورهاي ايدئولويک سه اردوگاه مهم زير ممکن نيست:

1. ناسيوناليسم  عظمت طلب ايراني،
2. ضدامپرياليسم کلاسيک غرب ستيز،
3. امت گرايي اسلامي با رنگ شيعي

دو مورد اول از سه ايدئولوژي فوق، مهمترين ايدئولوژيهاي قرن بيستم بودند و سومي با انقلاب اسلامي ايران به عنوان نيرويي منطقه اي ظهور کرد و مشکلات بزرگي براي تمدن جهاني ببار آورد. وجه مشترک پيروان اين سه ايدئولوژي در ستايش از قاسم سليماني، در بي تفاوتي حيرت انگيز هرسه آنها به سرنوشت مليونها انسان سوري و کلنگي کردن بخش مهمي از خاورميانه است. از نظر پيروان اين سه ايدئولوژي، "مسئله خاورميانه" چيزي والاتر و مهمتر از زندگي مليونها انسان خاورميانه اي است. پيروان اين ايدئولوژيها، سابقه طولاني در توجيه جنايات خود با اشاره به قساوت ديگران دارند.

سه مسير متفاوت

مسير ترقي قاسم سليماني شامل سه نوع فعاليت نظامي است:

  1. جنگ ايران و عراق
  2. جنگهاي گروههاي مورد حمايت ايران در هلال شيعي
  3. جنگ با نيروهاي داعش

در مورد اول يعني نقش قاسم سليماني در جنگ ايران و عراق حرف و حديث زياد است. پرونده وي نيز در اين جنگ، شامل رديف طولاني از خطاهايي است که به بهاي خون هزاران جوان بيخبر از همه جا فداي هيچ و پوچ شده است و ارتقاي وي به ميان رهبران درجه اول سپاه نه در طي جنگ بلکه بعدا و از سوي آقاي خامنه اي سر و صورت داده شده است.

جالب است که نئونازيهاي شمال اروپا هم از قافله دور نمانده و در مورد "فرمانده" اظهار نظر کرده اند.
سيمون هولمکويست در ارگان نئونازيهاي سوئدي که موجوديتشان بر ستيز با مسلمانان مهاجر استوار است، در تاريخ سوم ماه ژانويه کلمات ستايش آميز زير را در ارگان "جبهه شمال" نوشت:

"يک نبوغ نظامي، رهبر نيروي ويژه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بنام قدس با فعاليتهاي اطلاعاتي نظامي و عمليات نظامي در پشت خطوط دشمن..."

وجه بارز شخصيت آدمها

يک انسان ميتواند در آن واحد، پدر، کارمند دولت و الکلي باشد. فرد دوم فرضي ميتواند مادر، بيکار و ويولنسيست بزرگ باشد و فرد سومي ميتواند الکي و شاعري بزرگ باشد. طبيعي است که در مورد فرد سوم، الکلي بودنش، زياد در قضاوت ما در مورد شخصيت وي، مؤثر نباشد. بيکاري مادر ويولنيست هم شايد توجه کسي را در ارزيابي از وي، جلب نکند. اما در مورد شخص فرضي اول، ميتوان خطاپوش بود و ميتوان نبود و بسته به انتخابي که ما ميکنيم، ميتوان اتيکت متفاوتي به وي اهدا کرد. کما اينکه در جامعه، بسياري بعنوان "الکلي" شناخته شده اند اما بسياري از نويسندگان و هنرمندان که درجه اعتياد بالاتري به الکل و مواد ديگر دارند، به اين نام شناخته نميشوند. يعني براي يک ارزيابي کلي از شخصيت يک نفر، ميتوان در کارنامه وي فاکتورهاي مختلف را ديد و يکي از آنها را بعنوان وجه بارز شخصيت وي انتخاب کرد. 

بعنوان مثالي از دنياي واقعي، در ارزيابي از ژوزف گوبلز، کسي به مدرک دکتراي وي از دانشگاه هايدلبرگ در رشته فيلولوژي وقعي نمي نهد و اگر کسي وي را "دکتر گوبلز" بنامد، منظوري جز تأييد نقش وي در رژيم نازي نميتواند داشته باشد. يعني اگر کسي در کنار نقش فوق العاده ژوزف گوبلز در برآمدن و اداره رژيم نازي در آلمان، ياد مدرک دکتراي وي از دانشگاه هايدلبرگ (سال 1921) بيفتد، عامدانه در مقام دفاع از جنايات رژيم نازي است. در صورتي که اگر يک معلمي يا روزنامه نگار معمولي همين مدرک را داشته است، نوادگان وي ميتوانند با افتخار از "دکتر فلان" ياد کنند.

نقش قاسم سليماني در دفاع از رژيم اسد در سوريه، به دليل ميزان خوني که ريخته شده و خساراتي که آثار آن براي چند نسل آتي سوريه هم قابل جبران نخواهد بود، مهترين فصل زندگي حرفه اي وي است. ميزان قربانيان جنايات و درجه قساوتي که طي جنگ داخلي سوريه از سوي رژيم عليه مردم خود اعمال شده است، اين فاجعه بزرگ انساني را به يکي از بزرگترين درامهاي تاريخ اخير بشري تبديل کرده است. نقش حاج قاسم سليماني در اين درام انساني، مهمترين "اثر" وي بر دنياي ماست که با ديگر نقش آفرينيهاي وي به هيچوجه قابل مقايسه نيست. هرکسي که نقش قاسم سليماني در مقابله با وحوش داعش را، "اثر" مهم وي ميداند، به انتخابي آگاهانه دست ميزند با آگاهي از بزرگي جناياتي که وي بر عليه مردم سوريه کارگرداني و اجرا کرده است و آگاهي از کراهت دفاع از کارگرداني با سنگيني دريايي از خون مردمان سوريه بر وجدان نداشته خود.

 

نحوه مرگ جنايتکاران و تعريف جنايتکار بودن

همه جنايتکاران لزوما به دست قانون گرفتار نميشوند. بسياري از جنايتکاران باندهاي تبهکار در درگيريهاي دروني و در شرايط نامعلومي سربه نيست ميشوند. از ميان جنايتکاران جنگي نازيها، بسياري در جبهه هاي جنگ، در زير بمبارانها و يا به دست نظاميان طرف مقابل، کشته شده اند. تريبونال معروف نورنبرگ تنها به پرونده 24 نفر رسيدگي کرد. "تريبونال جنايات جنگي بين المللي براي يوگسلاوي سابق" (ICTY)  تنها 161 نفرا به دادگاه جلب کرده است که تا به امروز 120 نفر آنها حکم خود را دريافت کرده اند. بنيتو موسوليني به دست پارتيزانها اسير شد که طي يک محاکمه صحرايي (بي هيچ مبناي حقوقي) وي را به همراه معشوقه و سه تن ديگر از همکارانش به جوخه اعدام سپرد. (29 آپريل  در 1945در ميلان)  قاتل جان اف کندي در سال 1963 هم از سوي شخص ديگري به قتل رسيد. اسدالله لاجوردي يکي از مهمترين عوامل رژيم در جنايات بيشمار اوايل دهه 1360 در سال 1377 در حجره اي در بازار از سوي سازمان مجاهدين خلق ترور شد.

جنايت عملي است که فرد جاني قبل از مرگ مرتکب آن ميشود و نحوه مرگ جاني و يا متهم به ارتکاب جنايت، اساس ربطي به قضاوت ما از مسائلي که در دوره زنده بودنش انجام داده است، نميتواند داشته باشد.

حقوق بين المللي

چيزي بنام "حقوق بين المللي" که شبيه مجموعه قوانين مصوبه يک کشور اما در مقياس جهاني باشد، وجود ندارد. اما انواع کنوانسيونها و توافقات دوجانبه و چندجانبه و گاه همه جانبه در جهان وجود دارد که براساس توافق تک تک کشورهاي امضاکننده، اعتبار يافته اند. هيچکدام از قوانين به مقامي در جايي اجازه کشتن فردي ولو مظنون به ارتکاب بدترين جنايات را نمي دهد. از اين جهت قتل اسامه بن لادن و قتل ابوبکر البغدادي هم مبتني بير هيچ حق قانوني يا ماده اي از توافقات بين المللي حقوقي نبود.  از اين منظر ميتوان معترض به عدم رعايت قوانين بين المللي در مورد نحوه قتل قاسم سليماني هم شد. اما اين اعتراض، در صورتي که حتي موجب محکوميت دولت آمريکا در دادگاههاي خود آمريکا هم بشود، بنابر آنچه فوقا اشاره شده، ربطي به کارنامه قاسم سليماني ندارد.

 

از نظر اخلاقي هم، رژيم جمهوري اسلامي ايران يا امارت اسلامي افغانستان، طرف معتبري براي طرح ادعا در حقوق بين المللي نيستند. جمهوري اسلامي ايران بعنوان دولتي که خودش شهروندان خودش را در صحنه بين المللي ترور کرده است، بعنوان دولتي که با عادلانه ترين دادگاههاي موجود در جهان (مثل دادگاه ميکونوس و دادگاه آرژانتين در پرونده انفجار مرکز يهوديان) همکاري نکرده است و بعنوان کشوري که مقامات رسمي آن، از قاتل شاپور بختيار در تهران مثل يک قهرمان ملي استقابل کرده است، ذره اي صلاحيت اخلاقي براي ورود به بحث حقوقي و اخلاقي در اين موضوعات را ندارد.

 

 

 

 

 

زنجير حوادث از کجا شروع ميشود؟

چند سال قبل، قاتلي، والدين خودش را مسئول جنايتي اعلام کرد که خوش انجام داده بود. استدلال وي اين بود که اگر او متولد نشده، طبعا قتل موضوع پرونده امکان اتفاق افتادن نميداشت. به اينترتيب براي توجيه يا توضيح هر حادثه معيني، ميشود زنجيره اي از يک سري عوامل باربط و بيربط سر هم کرد. کسي که اين کار را ميکند، از اين امتياز برخوردار است که ميتواند، "نقطه شروع" يا همان "علت العلل" را به نفع خودش انتخاب کند. در موضوع مورد بحث، رژيم جمهوري اسلامي ايران علاقه وافري به کودتاي 28 مرداد 1332 دارد. (بگذريم که پدر فکري اين رژيم در آن زمان يعني آيت الله کاشاني و کساني از جنس حاج طيب رضايي، در طرف کودتاگران بودند) از تواريخ و حوادث مورد مناقشه ديگر، ميتوان از موارد زير ياد کرد:
 
1ـ گروگان گيري اعضاي سفارت آمريکا (4 نوامبر 1979 تا 20 ژانويه 1981)  و شجره طولاني سه دهه عمليات رنگارنگ بر ضد پرينسيپهاي عرف ديپلماسي در ايران و منطقه و جهان تا سال 2010،
2 ـ شروع بهار عربي (18 دسامبر 2010)،
3 ـ شروع جنگ داخلي سوريه، (15 مارس 2011)،
4 ـ ظهور داعش در ميدان عراق و سوريه (ژوئن 2014)
5 ـ پايان کار داعش (اوايل 2019)

رژيم جمهوري اسلامي و باورکنندگان به حماسه دست ساز اين رژيم از قاسم سليماني، هيچ علاقه اي به يادآوري سه سال ونيم مابين شروع بهار عربي و ظهور داعش ندارند. در اين سه سال و نيم، قاسم سليماني از سوي رژيم جمهوري اسلامي ايران مأمور قصابي مردم سوريه و ويراني بي پايان در اين کشور بود. در اين سه و نيم سال، هنوز نيرويي بنام داعش در صحنه عراق و سوريه ظاهر نشده است.

براي آشنايي دقيق و مستند با اين ادعا، نگاه کنيد به 5 دقيقه افشاگري تاريخي مهدي خزعلي در مورد نقش جمهوري اسلامي و قاسم سليماني در آفريدن فاجعه سوريه و حتي برآمدن داعش. لينک در يوتيوب) توجه کنيد که مهدي خزعلي در مراسم تشييع جنازه قاسم سليماني در تهران شرکت و از اين کار خود در مصاحبه با بي بي سي فارسي دفاع نمود. اما در همين مصاحبه هم بار ديگر از مفاد کليپ فوق دفاع کرد. يعني در حالي که حماسه سازي از قاسم سليماني بر اساس ادعاي مبارزه وي با داعش است، مهدي خزعلي تأييد ميکند و برعکس، سياستهاي رژيم ايران و شخص قاسم سليماني مسئول ظهور داعش در منطقه است. اصولا ميتوان با انتخاب حادثه بي نظير گروگان گيري و رديف کردن همه عمليات تروريستي و نقض حقوق بشر در ايران و زير پا نهادن قوانين بين المللي در دنيا تا موشک پراکنيهاي سالهاي اخير و حمله به صنايع نفتي عربستان سعودي، توقيف کشتي بريتانيايي ـ سوئدي، حمله به اهداف آمريکايي در کرکوک و حمله به سفارت آمريکا، يک کارنامه سياه در داخل و خارج از ايران براي رژيم جمهوري اسلامي بست. طبعا اين هم، يک "انتخاب" است همانطور که انتخاب 28 مرداد 1332 بعنوان مبدأ روابط ايران و آمريکا، يک "انتخاب" است. اصولا همه رژيمهاي سرکوبگر در داخل و جنگ افروز برعليه کشورهاي ديگر، حکايتهايي خودساخته براي اقناع افکار عمومي داخلي و بين المللي دارند که که رفتار آنها بر عليه شهروندان خود و جامعه جهاني را توجيه ميکند.

 

پيام سوگواران متفاوت و پرشمار قاسم سليماني

نبود مؤسسات نظرسنجي در ايران و در ميان ايرانيان خارج از کشور، اظهار نظر در باره ارزيابي پاره هاي  جامعه ايراني در مورد کارنامه قاسم سليماني را دشوار ميکند. ولي حضور کساني مثل محمود دولت آبادي و اردشير زاهدي به همراه تعداد بيشماري از اصلاح طلبان و روزنامه نگاران داخل کشور و بسياري از مهمانان انتخابي بي بي سي فارسي و برخي از کارمندان و برنامه سازان اين شبکه مهم تلويزيوني در صف سوگواران يک جنايتکار جنگي و يک فرد مرتکب انواع جنايتها عليه بشريت، ناظر صحنه را بياد ارزيابي هاي بدبينانه از ميزان عقلانيت و استعداد جامعه ايراني براي ساختن يک نظم دموکراتيک مي اندازد. در سالهاي اخير افراد متفاوتي از اهل نظر (مثلا محمدرضا نيکفر و ماشاالله آجوداني) گفته اند که اشکال جامعه رژيم جمهوري اسلامي ايران نيست و تا وقتي که بدنه جامعه دچار يک تحول جدي نشده است، تعويض اين رژيم با رژيمي ديگر، ما را به دموکراسي، حقوق بشر و رفاه نزديکتر نخواهد کرد. دچار شدن به يک هيستري جمعي تحريک شده از سوي رژيم در بدنه جامعه، سکوت بسياري از عافيت طلبان راست و چپ و دفاع صريح پاره اي ديگر از مخالفين رژيم از يک جنايتکار جنگي در سال 2020، براي کساني دغدغه ساختن جامعه اي سکولار، دموکرات، مرفه و برخوردار از حقوق بشر را دارند، اميدوار کننده نيست.

6 ژانويه 2020 استکهلم

منبع: 
ايران امروز
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: