دگمه گوچکی درمشتم


باورکردنی نیست .اماتمامی این ها رویای شبانه مردی است که دیر گاهی است از خواب های عمیق وطولانی فاصله گرفته است .خوابی چنین بلندو پرماجرا؟ هر چند که می گویند بلند ترین خوابها محصول دقایقی بیش نیستند ونها یت بخش های پایانی خواب هاهستند که در خاطر می مانند.

دگمه گوچکی درمشتم
باورکردنی نیست .اماتمامی این ها رویای شبانه مردی است که دیر گاهی است از خواب های عمیق وطولانی فاصله گرفته است .خوابی چنین بلندو پرماجرا؟ هر چند که می گویند بلند ترین خوابها محصول دقایقی بیش نیستند ونها یت بخش های پایانی خواب هاهستند که در خاطر می مانند.
خواب زیاد می بینم بخشی را فراموش می کنم و بخشی را به محض بلند شدن یاداشت می کنم ، این خوابی است که چند روز قبل دیدم وبه محض پریدن ازخواب تلاش کردم با تمام جزئیاتش بنویسم .دنیای اسرار آمیز خواب پیچیده در واقعیت های زندگی و رویا.
دمدمه های صبح بود احساس می کردم تمامی مغز استخوانهایم پر از هوا شده آرام وسبک بال در فضائی نشاط انگیزغوطه می خوردم خانه در آرامشی صبحگاهی به خواب رفته بود.سراغ همسر ودخترم می روم "مگر قرار نیست به مسافرت برویم ؟" در تاریک روشن صبح با ماشین بسیار راحتی راه می افتیم.موسیقی آرامی از بلند گوهای ماشین پخش می شود دو طرف جاده مرغزار های سر سبز و دریاچه های کوچک است.فضا هائی که مرتب جا به حا می شوند گاه فکر می کنم جاده ای در نروژ است صدای ریزش آبشار ها را می شنوم ولخظه ای دیگردر جاده خلخال به طرف ماسوله . ماشینی در کار نیست و من در کنار گروه ده نفری دانشگده از میان زیباترین مناظری که هرگز فراموش نکرده ام سرود خوان در حال رفتنم .
سرعت ماشین را زیاد می کنم از دور ساختمان گنبدی بزرگی در میان مه ظاهر می شود. می گویم رسیدیم .همان هتلی است که رزرو کرده ایم.
پایئن هتل توقف می کنیم .تعجب می کنم راهی برای بالا رفتن با ماشین نیست باید پیاده برویم . به همسر ودخترم می گویم شما ها همین جا روی نیمکت بنشینید من بالا می روم وراه را می پرسم .کیف حاوی تمام مدارک را بر می دارم عجیب است تمام مدارکمان از شناسنامه تاسند ازدواج ،سند خانه و پاسپورت هایمان داخل کیف است .فکر می کم داخل ماشین بگذارم . اما نه با خودم باشد فکرم راحت تراست .
از پله هائی طولانی بالا می روم. داخل هتل جمعیت زیادی است. غرفه های مختلف مسابقه شطرنج است. از مرد میانسالی که در قسمت اطلاعات ایستاده است می پرسم "ببخشید ماشین ما پائین جاده است چطور می توانیم بالا بیائیم ؟ " با دست به مردی که دور تر ایستاده است اشاره می کند . "از آقای دکتر بپرسید ایشان مسئول این هتل هستند "به مردی که اشاره کرده نزدیک می شوم حس می کنم که می شناسم . اما تصویر محو است قادر به شناختنش نیستم. نزدیک می شوم ومی پرسم "ببخشید آقای دکتر من چظور می توانم با ماشین بالا بیایم ؟"
می گوید مسابقه بسیار بزرگی است .بین سیاستمداران به خاطر آن اجازه ورود نمی دهند . اصلا شما خودتان چطور داخل این مکان مقدس شده اید آن هم با کفش؟ " می گویم "ما این جا از مدت ها قبل اطاق رزرو کرده ایم می توانید چک کنید."می گوید آخرین مسافری که این هتل پذیرفت قبل از انقلاب بود. حال اصلا هتل نیست تا مشکلی برایتان پیش نیامده بر گردید! اما اول این کفش های خودتان را در بیاورید که اگر با کفش شما را ببیند به جرم توهین دستگیرتان می کنند."
کیف را ازدستم می گیرد من شروع به باز کردن بند کفش هایم می کنم . دستها و پاهایم به شدت می لرزندهر قدر که باز می کنم باز بند ها دراز تر می شودوطوری که تمام اطرافم بند کفش است که حالا به دست پایم می پیچد "کاش قبل ازآمدن قرص هایم را می خوردم !"به هر زحمتی شده کفش هایم را در می آورم .
در سالنی باز می شود جمعیت زیادی با سر وصدا بیرون می ریزند چند نفر پایشان به بند کفش های من گیر می کند و می افتند کسی می گوید "توطه چیده اند ."به سرعت کفش هایم را پرت می کنم و به طرف بیرون هتل می دوم .دکتر را می بینم که با کیف سیاه من دارد از در خارج می شود .بطرفش می دوم" کیفم کیفم من تمام مدارکم آن تو است ." دکتر بطرفم بر می گردد. چهره اش آشنا تر شده "خیلی پرت هستی بعد چهل سال آمدی دنبال مدارک بچه درد تو می خورد !"
پا برهنه دنبالش می دوم .او دستی تکان می دهد و دور می شود. کتم به میله ای گیر می کند پاره می شود.بشدت می کشم ، پیراهم هم با آن کنده می شود.حس می کم زمین زیر پایم بسختی تکان می خورد .از پله هائی که بالا آمده ام خبری نیست .هتل دارد فرو می ریزد. تنها راه دویدن به طرف پائین تپه است می دوم سکندری می خورم دست پایم زخمی می شوند شلوارم تکه تکه شده.خونین ومالین،عریان پائین دره می رسم.
تعداد زیادی هم مثل من با لباس های پاره وزخمی برخی عریان پائین دره اند تعدادی بی جان کنار جاده افتاده اند از ماشینم وخانواده خبری نیست گرد باد سیاه و عظیمی ا ز دور دیده می شود که غرش کنان پیش می آید هتل را می بینم که هنوز در حال فروریختن است .مهره های شطرنج در سیمای ,حیوان ها ، آدم ها، قلعه ها در فضا تاب می خورند یک به یک سرنگون می شوند.
در میان هیاهو پرچم های سیاه را می بینم که دور من می چرخند . لحظه ای بعد گرد باد تمامی مارا در هم می پیچاند.کسی فریاد می زند همه چیز تمام شد وهمه چیز را ویران کردند.
در میان فریاد های وحشت زده عرق کرده از خواب می جهم .اندکی طول می کشد که به خود بیایم.هنوز باور نمی کنم که تمامی این ها خواب بوده است. دگمه کوچکی را در دست مشت کرده ام می فشارم.مشتم را باز می کنم متحیر به دکمه کوچک خیره می شوم. دگمه کوچک کنده شده از ملافحه لحاف حاصل تفلای دردناک خواب آشفته یک مهاجر.ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: