رویائی میان خواب وبیداری


باور کردنی نیست در این روز ها تا پلک روی پلک می گزارم خواب می بینم و بعضی مواقع هم چیزی بین خواب وبیداری. تمامش تقصیر این دو کبوتری است که دیگر صدای بغ بغویشان ، گاه بخوابم می برد و گاه بیدارم می

رویائی میان خواب وبیداری

باور کردنی نیست در این روز ها تا پلک روی پلک می گزارم خواب می بینم و بعضی مواقع هم چیزی بین خواب وبیداری. تمامش تقصیر این دو کبوتری است که دیگر صدای بغ بغویشان ، گاه بخوابم می برد و گاه بیدارم می سازد.
نزدیکی های صبح بود، حالتی بین خواب وبیداری، صدای مبهم دو کبوتر را می شنیدم . خود را داخل یک میدان بسیار بزرگ نمایش می دیدم ،بسیار بزرگ! طوری که برای رفتن از این سر میدان تا آن سر میدان باید سوار ماشین می شدی.
زنی در وسط میدان شیپوری را بدست گرفته در آن می دمید،یکی داد زد: "بلند شوید این صور اصرافیل است."
به دقت به شیپور نگاه می کنم .نه این همان شیپوری نیست که وقتی بچه بودم به عکس آن ، که بالای یک نشریه بود و فرشته ای در حال پروازبه آن می دمید و من در عالم بچگی صدای آن را می شنیدم شبیه باشئد .
مرد دیگری می گوید: " نه این همان زن فیلم جاده است. یادت می آید؟ همان که آنتونی کوئین بازی می کرد."
در همان خواب وبیداری دنبال اسم آن زن می گردم ."جلسا مینا" یاد سادگی، واندوه بیکران او می افتم، زنی که در عین سادگی به تمام پدیده ها ی طبیعت با دقت نگاه می کرد. از یک سنگ ریزه کوچک، تاصدای ترنم یک موسیقی، از نگاه متعجبش به لانه مورچگان، تا زمانی که به شکل دلقک در می آمد و با اندوه در طبلش می زد. با قدم های شلنگ انداز وخنده داردر صحنه می چرخید وبا عشق وترس به " زامبیانو" که در وسط میدان در حال پاره کردن زنجیر بود نگاه می کرد.اوج سادگی ،عشق و زیبائی بی تمنا! آری خود اوست.عجیب است این هم زامپانوست که وسط میدان در حال پاره کردن زنجیر است.
پس برای چه مردم ، صدای طبل جلسا مینا را با صدای شیپوراسرافیل اشتباه گرفته اند ؟ حتی من هم آن را شیپور می بینم ؟ چرا با این ترس ، با این سراسیمگی ، دنبال پیدا کردن جا برای دیدن نمایش هستند؟ آن هم در جائی به این بزرگی؟
آن که ها هیچ چیز با خود ندارند، جلوتر از همه حرکت می کنند و صف های اول بینندگان نمایش را تشکیل می دهند .اما تعداد زیادی که بسته ها و چمدان های بزرگی با خود حمل می کنند کشان کشان به دنبال این صف عظیم کشیده می شوند.
چهره آشنائی را می بینم که له له زنان و عرق کرده چمدان بزرگی را به سختی دنبال خود می کشد. یکی می گوید:" پر از طلاست پر از سکه که سال ها با ولع زیاد جمع کرده است! اوهمه آدم ها را در سیمای سکه طلا می بیند.نمی دانم برای دیدن تنها یک نمایش چرا زحمت آوردن چنین چمدان بزرگی را به خود داده است؟"
کسی توجهی به او و چمدانش ندارد .همه در تکاپوی رفتن هستند کامیون رو بازی به سختی از میان جمعیت راه باز می کند ، تمام قسمت بار بند آن پر از سند و کاغذاست. مردی تمام هیکل خود را روی کاغذ ها پهن کرده، باد کاغذ ها را در فضا پرا کنده می کند .همه اسناد مهر شده اند.کسی می گوید:" این ها اوراق بها دارند!" چند نفری دنبال ورق ها می دوند .امافشار جمعیت طوری است که هر حرکت اضافی می تواند ترا زیر دست پا بیاندازد.
از گوشه میدان دسته سیاه پوشی ظاهر می شوند، که سینه زنان می آیند .در دور دست هم کسانی سرگرم خواندن سرودند.
خیابان مشجر زیبائی روبرویم گشوده می شود، با درختان میوه .گلابی بزرگی را از شاخه می کنم .بقدری بزرگ است که قادر به حملش نیستم .تلاش می کنم گازی بزنم، نمی توانم، حتی نمی توانم حملش کنم، با حسرت کنار جاده می گذارم." حیف شد من این میوه را که باعث راحتی شکم می شود چقدر دوست دارم ! حیف ،حیف ."
با تعجب می بینم کنار جاده پر است از وسایلی که مردم نهاده اند از تابلوهای زیبا، تا فرش ها و کریستال ها . زنی با حالتی عصبی گردن بند مروارید خود را پاره می کند ، دانه های مروارید زیر دست وپا گم می شوند.پسر و دختری جوان که کنار درختی ایستاده اند می خندند، همدیگر را بغل میکنند، می بوسند وشروع کندن لباس های خود میکنند.
کنار جاده مقبره ای که علف های هرز بدور آن پیچیده است ظاهر می شود. شبیه مقبره عمر خیام است !تعجب می کنم، چرا عمر خیام ؟ چرا این جا؟ تلاش می کنم ، رباعی که همیشه زمزمه می کنم را بیاد بیاورم چیزی بیاد نمی آورم.حال خیابان مملو ازجمعیت شده است .
در دور دست می بینم پرده های مخملی سن عظیمی تکان می خورد، نمی دانم بالا می رود؟ یا فرو می افتد ؟ از بغل دستی می پرسم می گوید:" در حال پائین آمدن است." کسی می گوید:" نه جانم دارد بالا می رود ." سومی در گوشم می گوید:" اصلا پرده ای نیست !"
ذهنم سخت مشغول جستجوی رباعی خیام است .
"ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز "خیام
فکر می کنم ،خواب نیست چیزی میان خواب وبیداری است بلند می شوم از پنجره به بیرون می نگرم.
آفتاب دلچسب بهاری روی زنبق های زرد پارک چسبیده به خانه پهن شده است .می دانم در یخچال پاکتی پر از سیب وگلابی دارم. می روم گلابی درشت ورسیده ای را بر میدارم و با لذت گاز بزرگی بر آن می زنم . رشته ای ازلذت تا اعماق وجودم نفوذ می کند! زندگی چه میزان زیباست ، حتی به اندازه یک بوسه کوتاه ،به اندازه گاز زدن با لذت یک گلابی . ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: