مردەشور

ـ "در آیندە می خواهید چکارە بشوید؟... من،... من می خواهم مردەشور بشوم... بشوم،... مردەشور بشوم زیرا... زیرا کە من از مردەها نمی ترسم... من... من مردەها را دیدەام و فکر می کنم کە آنان از زندەها بی آزارترند. مردەها تنها دراز می کشند،... حرف... حرف نمی زنند، بە کسی طعنە نمی زنند، کسی را آزار... آزار نمی دهند. آنان تنها مردەاند و بس. و... و مردەها را باید احترام گذاشت...

زنگ کلاس زدەشد. دانش آموزان کە در حیاط مدرسە بە سر و کول هم می پریدند، با عجلە بە سوی کلاسها رفتند. ناظم طبق معمول با چوب درازی کە در دست داشت در بالای پلەها ایستادە بود و دانش آموزان را می پائید. موج بی قرار محصلین هنگامیکە از جلو او رد می شد، بەناگاە باریکتر می شد! شعاعی بە اندازە یک نیم دایرە کە فاصلە آن تا قامت خشمگین، بلند و محکم ناظم بە یک اندازە و در یک حرکت ناخودآگاە خودبخود حفظ می شد.

با عجلە سر جای خودم نشستم کە یک نیکمت بە آخر نزدیک پنجرە بود. پنجرەای کە از آنجا می توانستم حیاط را ببینم با سرایداری کە کلاسها، راهروها و حیاط را هر روزە جارو می کشید و همیشە با ما مهربان بود.

امروز انشاء داشتیم. موضوع زنگ انشاء هم این بود "در آیندە می خواهید چکارە بشوید؟" امروز حتما نوبت من بود. تنها چند نفری ماندەبودیم، و طبق معمول من همیشە یکی از آن چند نفری بودم کە برای خواندن انشا جزو آخرینها بودند.
معلم کە مردی تقریبا چهل سالە با سری طاس، چشمانی قورباغەای و تنی لاغر و دراز بود، وارد کلاس شد. بعد از برپا، برجا شدیم. آقا معلم دفتر حاضر غائب را با صدای بلند خواند، بعد بە سراغ تختە سیاە رفت و موضوع انشاء را با خط درشت بر روی آن نوشت. دوبارە بە سر جای خود برگشت، دفتر را باز کرد و بعد از مکثی چند با صدائی بلند اسم مرا صدازد:

ـ مینائی،... بیا انشاتو بخون!

من مضطرب در حالیکە دفترم را در دستهایم داشتم، بلند شدم. هم نیمکتی هایم مجبور بلند شدند تا راە را برایم باز کنند. و راە بازشد و من آرام آرام بە طرف جایگاە همیشگی جلو تختە سیاە، کە همیشە در طی تمامی آن سالها غریب و ترسناک می نمود و هیچ وقت در حضور معلم بە آن عادت نکردم، رفتم. مثل همیشە در حالیکە دفترم را محکم در دستهای عرق گرفتەام گرفتە بودم با نگاهی پر از خواهش، ترس و تمنا بە معلم خیرە شدم تا فرمان بدهد. و او فرمان داد:

ـ بخوان!

و من خواندم:

ـ "در آیندە می خواهید چکارە بشوید؟" من... من می خواهم مردەشور بشوم..."

و کلاس ناگهان بهم ریخت. همە شروع بە خندیدن کردند. در میان شلیک خندە، یکی داد زد:

ـ مردەشور قیافەات را ببرە مردەشور!

ـ خفە احمقا!

آقا معلم چوبش را برداشت، در یک حرکت سریع بلند شد و چنان چوب را محکم بر میز جلویش کوبید و خطوط صورتش را همزمان در هم فرو برد کە کلاس بە همان سرعتی کە خندیدە بود، بە یکبارە سکوت کرد.

ـ بخوان مردەشور!

من کە اعتماد بە نفسم را بیشتر از قبل از دست دادەبودم، با صدای لرزان در حالیکە زانوهایم دیگر آن قدرت چند لحظە قبل را در حمل پیکر نحیف من نداشتند، دوبارە شروع بە خواندن کردم. و نمی دانم چرا دوبارە از اول، اما این بار با صدائی لرزانتر خواندم.

ـ "در آیندە می خواهید چکارە بشوید؟... من،... من می خواهم مردەشور بشوم... بشوم،... مردەشور بشوم زیرا... زیرا کە من از مردەها نمی ترسم... من... من  مردەها را دیدەام و فکر می کنم کە آنان از زندەها بی آزارترند. مردەها تنها دراز می کشند،... حرف... حرف نمی زنند، بە کسی طعنە نمی زنند، کسی را آزار... آزار نمی دهند. آنان تنها مردەاند و بس. و... و مردەها را باید احترام گذاشت...

همانطور کە جلو می رفتم اعتمادم باز می گشت و بهتر می خواندم

ـ ”... و من برای مردەها احترام می گذارم. پدرم و مادرم می گویند نباید از مردەها ترسید. و من نمی ترسم. و من فکر می کنم کسانی کە از مردە نمی ترسند از هیچ چیز نمی ترسند. من می خواهم شجاع باشم. پارسال کە پدربزرگم مرد البتە کە من آن موقع ترسیدم. پدر بزرگ چهرەاش سفید شدەبود، سفید سفید... پوستش بیشتر چروکیدە شدەبود و دیگر نفس نمی کشید،... مادر گریە کرد، پدر گریە کرد و... من... من هم گریە کردم.... اما... اما حالا نمی ترسم و هنگامیکە بە آن موقع فکر می کنم از خودم شرم می کنم. راستی چرا باید از مردەها ترسید در حالیکە آدمها همە می میرند؟ مگر می شود آدم از خودش بترسد؟ و پدرم می گوید این احمقانە است. و پدرم درست می گوید..."

با تعجب می دیدم کە کلاس کاملا سکوت کردەاست. انگار همە مردەبودند! ادامە دادم:

ـ "من می خواهم مردەشور بشوم زیرا کە مردەشورها بیکار نمی شوند. زیرا کە آدمها در همە دورەها می میرند، چە در دورە جنگ و چە در دورە صلح، چە فقیر باشند و چە ثروتمند. پس مردەشور همیشە کار دارد. و کسی کە کار می کند محبوب خداست و کسی کە همیشە کار می کند همیشە محبوب خداست. من می خواهم همیشە محبوب خدا بشوم و پدرم و مادرم می گویند آفرین... بارک اللە!... همچنین من فکر می کنم کە انسانها علاوە بر مهندس و دکتر و معلم و رفتگر و خلبان و افسر و پلیس و گدا و دزد و لات احتیاج بە مردەشور هم دارند. مگر جامعە بدون مردەشور می شود؟ البتە کە نمی شود. پس من در آیندە هنگامیکە بزرگ شدم می خواهم مردەشور بشوم. یک مردەشور باسواد در همین شهر خودمان و شاید در محلە خودمان و در همان مسجدی کە تا منزل ما تنها چند کوچە فاصلە دارد."

تمام کە شدم بطرف معلمم برگشتم و با چشمان مضطرب به چشمانش خیرە شدم. معلم کە بشدت در من خیرە شدەبود، مدتی در همان حالت ماند. کلاس خاموش بود. در حیاط، سرایدار داشت شیرهای آبی را کە بچەها نبستەبودند، می بست. معلم دفتر انشایم را گرفت. یک نمرە ١٨ زیر جدیدترین انشایم نوشت. و آنرا امضاء کرد. گفت:

ـ آفرین!... برو بشین مردەشور!

و من براستی مردەشور شدم. البتە نە مردەشوری همانند همان مردەشور مسجد محلەامان. نە. بلکە مردەشوری با ماشین لوکس سیاە حمل کنندە مردەها، با کت و شلواری مرتب و سیاە بر تن کە بە ندرت حرفی از دهانش بیرون می آید.

البتە بە احترام مردەها!

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: