قرنطینه

روایتی آشنا از شباهتها و تفاوتهای دو نسل از یک واقعه

کوچه ها خالی از رهگذر، خیابانها پلک را روی هم گذاشته و زمین آماده جنگی تن به تن میشود. جنگی که با همه جنگ هایی که می شناختم فرق دارد. هرگز نه چنین جنگی را تجربه کرده و نه درباره آن خوانده بودم. این بار پزشکان و پرستاران بجای سربازان لباس رزم پوشیدند. هر خانه پناهی است که افرادی را در خود جا داده و از ترس ساکنان نیز نمیتواند بکاهد. پناهگاه آنقدر سست بنظر می رسد که هیچ کس احساس امان ندارد. دود غلیظ جنگ همه جا را پوشانده  و نشانی از پایان آن پیدا نیست. صدای آژیر های خطر هر دم بلندتر میشود و هراسی همه گیر از هر کجا شعله می کشد.

 انگار که به سالها پیش برگشته ام. همان ایام که رویا های بلندی می بافتیم تا از خرابه های تمدن بزرگ عبور کرده و دنیای خود را با دست خودمان بسازیم. در میانه پیکاری میان خرابات مغان و دیر بودیم که در یک عصر گرم تابستانی برای نخستین بار آن صدا را شنیدم. هواپیما های دشمن با بمباران شهرها گویا که ناخواسته به کمک دیرنشینان آمده بودند. آن صدا دیگر بخشی از زندگی همه ما در آن روزگار شده و هر روز بیش از  پیش رویا های نسل ما را بر باد می داد. سربازان دشمن در  بخشی از کشور دست به غارت و ویرانی می زدند و دیر نشینان مقدس در جایی دیگر از میان ما قربانی می گرفتند. در آن روز ها نیز دشمن نامشخص بود. نمیدانستیم باید به جبهه های غرب و جنوب برای دفاع از میهن برویم یا در خیابان ها به نبرد با زاهدان ریاکار برخیزیم. در میانه آن جنگ، طوفانی عظیم از راه رسید و رویا های ما را با خود برد. جنگ و انقلاب به یغما رفته گویا همدست شده بودند تا همه نشانه های نور را از میان بردارند. شبی ظلمانی از میان خون و خاکستر سر کشیده بود که هردم سایه اش سنگینتر میشد. به هر کجا که سر میزدی نشانی از فردا نبود؛ گویی که طوفان همه چیز را جارو کرده بود و یا اگر هم چیزی باقی گذاشته بود در تاریکی آن شب طولانی گم بود و  بقول حافظ شیراز “از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود”! آنگاه نوبت به کوچ اجباری رسید. باید من هم مانند بسیاری از آنان که رویا های خود را بر باد رفته می دیدند خاطرات خود را در کوله ایی می گذاشتم و به کوه و دشت می زدم. آنک چاره ای در برابر ما نبود مگر به دربردن جان از آن شبی که بر همه چیز و همه جا چنگ انداخته بود. سفر طولانی بود و جانکاه. من از جاده های ناهموار بسیاری باید می گذشتم تا در اینجا به کور سویی می رسیدم. از همان روز نخست که در سرزمین تازه ساکن شدم غیاب ساقی و خالی بودن جام  از شراب سرخ را میشد حس کرد. در اینجا کسی مست از باده نمیشد و همه به این سرما گویا عادت کرده بودند. بسیاری از همراهان دیروز چرتکه به دست به حجره های خود سر می کشیدند و پاره ای هم به خلوت خود شان خزیده بودند. در این میان بودند اندک شماری مانند من که هنوز اثری از مستی آن ایام در خاطر شان مانده بود. ما که این سرما را تاب نمی آوردیم در آرزوی آن شور گرم، سرگردان سفر می کردیم.

 اکنون دوباره صدای آن آژیر  پس از سالها به گوش می رسد. صدایی که از خاطر زمانه رفته بود. مردم همه سراسیمه به قرنطینه های خود می خزند تا از حمله دشمن در امان بمانند. لیکن این بار دشمن به کشوری خاص هجوم نیاورده است. گویا که همه جهان انسانی را هدفی مشروع برای خود می داند. انگار که دشمن این بار هوشمندانه بجای صف آرایی در میدان های نبرد به خانه های ما راه پیدا کرده است و همین ناشناخته بودن است که برایمان دفاع را دشوارتر می کند.

 بیست و یکم مارس از راه می رسد. یارم سفره هفت سین را می چیند. این دومین نوروزی است که  در خانه مشترک مان برگزار می کنیم. سیب، سمنو و سنبل با هم آواز های بهاری را سر می دهند. سنجد و سبزه، سرکه را به مهمانی رقص دعوت می کنند و سیر تازه ترین ترانه خود را به نسیم فروردین می دهد. ما نیز کنار سفره به مرور خبر ها نشسته ایم. ساقی خبر ها را با بیتابی می خواند. بیقراری در صدایش  موج می زند. هر روز صدها مرگ تازه از راه می رسد و هر ساعت بر قربانیان کرونا افزوده می شود. با این همه من در کنار هفت سین همچنان او را مانند هر سال انتظار می کشم. می خواهم همچنان حس اش کنم و او را باز هم در آغوش بکشم. می خواهم با صدایش از این خواب هولناک بیدار شوم. به تراس خانه می روم و دستانم را دراز می کنم تا سبزی اش را دوباره لمس کنم. بادی سرد هر دو دستم را عقب می زند. جغد جنگ با آواز مرگش سطلی از هراس بر جانم می ریزد. ساقی صدا می کند بیا داخل سرما نخوری. اما من با وجود این که سردم نیست، دلم یخ زده از هراس. دل را در دست می گیرم و از او می پرسم یعنی امسال نمی آید؟ صدای زنگ موبایل مرا به اتاق می کشاند. صدای نوا و نغمه از آن سوی خط می گوید بابا عیدت مبارک. برای این که آن دو را خوشحال کنم خندان در جواب می گویم نوروز شما هم خجسته باد دختر های گلم. پس از قطع گفتگو از خودم می پرسم مگر آمده که بچه ها به من تبریک می گویند؟ دوباره به تراس برمیگردم و خوب گوش می کنم.اما صدایی از او به گوش نمی رسد. نومیدانه می خواهم دوباره کنار هفت سین برگردم که نسیمی ملایم از دور به آهستگی صدایم می کند. دوباره گوش ها را تیز می کنم دسته ای از چلچله ها بر دوش نسیم نشسته و ترانه “آمد نو بهار” را سر داده اند. ساقی را صدا می کنم؛ او نیز  به دوردست نگاه می کند. سپس هر دو یکدیگر را در آغوش می کشیم و با هم خنده سر می دهیم.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: