دنیای مردانگی

و من در آن روز پاییزی اواخر آبان بە خودم شاشیدم. و شاش گرم من گردن و شانەهای پدر را خیس کرد و از آنجا بە پشت و بە کمر رسید. احساس کردم دارم کوچکتر می شوم. بسیار کوچکتر از یک پسر یازدە سالە. مرد در زنجیر در حالیکە مرتب از زمین و از مردم بیشتر فاصلە می گرفت، با گردن کج متمایل بە راستش بیشتر بخود می پیچید و رعشەهای وحشتناکتری تن بی پناە آویزانش را می لرزانیدند. و آسمان می غرید. صدای ضجە زن با صلواتهای پیاپی جمعیت در هم می آمیخت و انگاری شاش من پایانی نداشت.

...

ـ آرە، من می خام پسرم مرد بشە، مرد... مردی برای خودش، دیگە دوران بچگی گذشتە... توی این دنیا باید سریعتر از همیشە مرد شد، می فهمی کە!

پدرم این را گفت، آخرین جرعە چایی اش را سرکشید و بلافاصلە با فندکی سیاە سیگاری را کە پشت گوشش در انتظار دودشدن بود را روشن کرد. دود غلیظی چهرەاش را پوشاند. مادر کە صدایش می لرزید، جواب داد:

ـ آخە مرد مگە مردم اینجوری هم مرد می شن؟ مگە میشە با دیدن زجر دیگران مرد شد؟ آخە این چە حرفیە! استغفراللە عجب دور و زمونەای شدە!

پدرم دیگر جواب نداد و بە این ترتیب بە مشاجرەای کە درست با خوردن صبحانە شروع شدەبود، رسما پایان داد. صدای مادر هم دیگر از آشپزخانە بەگوش نرسید. همە چیز بە ناگاە خاموش شد و سکوتی عجیب خانە را فرا گرفت.

پدر بعد از اینکە آخرین پک را بە سیگارش زد، با چشمان ریز قهوەی اش رو بە من کرد و گفت:

ـ برو لباسهایت را بپوش بچە، دارە دیر میشە.

و من سریع لباسهایم را پوشیدم.

بیرون هوا ابری بود. یک روز پاییزی اواخر آبان ماە. خیابان طبق معمول شلوغ بود. مغازەدارها، دستفروشها، حمالها، تاکسی رانها و گداها همە مثل همیشە آنجا بودند. اما مثل اینکە امروز چیزی فرق می کرد. انگار همە داشتند در مورد مسئلە خاصی صحبت می کردند. گاەگاهی کلمات میدان، چوبە، ساعت دە و مردم بە گوشم می رسیدند. من کە نمی دانستم چە خبر است و چرا امروز پدرم بر خلاف همیشە اصرار دارد مرا همراە خودش ببرد، در حالیکە در کنار هیکل گندەاش راە می رفتم و دزدکی از کنار نگاهم را بە قیافە اخمویش می دوختم، پیادەرو را قدم بە قدم پشت سر می گذاشتم.

تمام راە، سکوت پدرم کە از خانە شروع می شد، ادامە داشت. بعد از مدتی بە خیابانی در سمت راست پیچیدیم. از آنجا ازدحام مردمی را دیدم کە در میدانی جمع شدەبودند و درست در وسط جمعیت جرثقیلی بەچشم می خورد. پدر کە در تمام راە نگاهش بە پایین خیرەبود، سرش را بلندکرد، بە روبرو نگریست، سیگار نیمەاش را پرت کرد و با صدائی هیجانی گفت:

ـ پسرم امروز دیگە تو قرارە برای خودت مردی بشی، یە مرد مردونە،... می فهمی کە!

من کە سنم تنها یازدە سال بود در جواب پدرم گفتم:

ـ بلە پدر، بلە،...

ـ آفرین پسرم، آفرین. نگاە کن امروز در اینجا قرارە چیز خاصی اتفاق بیفتە، قرارە یە مرد رو بیارن اینجا و از بالای آن جرثقیلی کە می بینی آویزان کنن...

ـ آویزان کنن!... برای چە؟

ـ خوب، برای اینکە،... برای اینکە آدما همشون خوب نیستن و کارهای بد ازشون سر می زنە و باید تقاص کاراشونو پس بدن، این آدمی هم کە امروز قرارە آویزان بشە یکی از اون جور آدماست. دیدن آدمای بدی کە آویزان می شن می تونە بە مرد شدن بچەها کمک کنە،... می فهمی کە؟ و البتە چیزکی هم بیشتر از این.

ـ... البتە،... البتە پدر،... من می فه... می فهمم.

ـ آفرین پسرم،... آفرین!

و پیش خودم فکرکردم کە چە جوری آویزانش می کنند.

و ما بە میدان رسیدیم. آنجا مردم زیادی جمع شدەبودند با نیروهای مسلحی کە همە جا دیدە می شدند، بویژە در اطراف جرثقیل کهنەای کە انگار از فرط بلند کردن بار یک وری شدەبود.

مردم سیگار می کشیدند و با هم جر و بحث می کردند. فضا بوی انتظار گرفتەبود. دست فروشها هم فرصت را مناسب دیدە و همە جا در میان جمعیت پراکندە شدەبودند: آقا سیگار... آقا آدامس، آقا حلوا شکری... آقا نوشابە... آقا... . بعد از جستجوئی چند سرانجام در میان جمعیت جائی کە پشت جرثقیل روبە ما بود، ایستادیم. من کە نسبت بە سنم قدم بلند بود و از این بابت بە پدرم می ماندم بخوبی قادر بودم بخش زیادی از جرثقیل و محیط اطرافش را ببینم؛ اما برای دیدن آنچە کە بر روی زمین اتفاق می افتاد مشکل داشتم. ابرها در آسمان فشردەتر می شدند و باد نسبتا سردی شروع بە وزیدن کرد. پدرم زیپ پالتواش را بالا کشید و با دست بە من هم اشارە کرد کە چنین کنم. و درست در حالیکە داشتم زیپم را بالا می کشیدم، همهمە جمعیت بیشتر شد. و دیدم کە چند ماشین وارد میدان شدند. با افراد، نیروهای مسلح و فردی کە دست و پایش در زنجیر بود با دو مرد نقابدار سیاە همراە. مردی با شلوار گشاد سیاە، بلوزی سفید، و چهرەای پرسان و هراسان. بە پدرم نگاەکردم، خواستم بپرسم کە چە خبرە، اما با دیدن چهرە بشدت درهم فرو رفتەاش پشیمان شدم. آرام دستم را در دست پدرم گذاشتم. او هم بدون آنکە نگاهم کند، دستم را با آرامی خاصی کە هر لحظە محکمتر می شد، فشرد.

جمعیت راە را بازکرد. فرد در غل و زنجیر با افراد همراهش کە آخوندی هم در میانشان بود، گذشتند و بطرف جرثقیل رفتند. جمعیت ناگهان بە یکبارە فشردەتر شد و برای همین برای دیدن آنچە در جلو جرثقیل می گذشت، من بە مراتب با مشکل بیشتری مواجە شدم. تلاش من برای پس زدن دیگران و یا سرک کشیدن بی فایدە بود، و نمی شد جزئیات صحنە را دید. من کە ماندە بودم بالاخرە با مرد شلوار سیاە می خواهند چکارکنند، تلاش کردم با سئوال کردن از پدر بە ماجرا پی ببرم. بنابراین سرم را بلند کردم و با صدای بلند گفتم:

ـ پدر می خان چکار کنن؟

اما پدر نشنید. او بشدت نگاهش بطرف جرثقیل بود، و انگار بکلی مرا فراموش کردەبود. دوبارە تکرار کردم و البتە این بار با تکان دادن دستش. پدر مثل اینکە یکدفعە دوبارە مرا کشف کردەباشد، بناگاە با دستهای نیرومندش زیر بغل مرا گرفت، بە طرف بالا کشید و در یک حرکت متهورانە مرا روی دوش گذاشت. صحنە از آن بالا بە کلی متفاوت شد.

عدەای پشت سر شروع بە غرزدن کردند، اما انگار هیکل پدرم خیلی سریع منجر بە سکوت آنان شد. و آن جلو، کسانی کە اطراف مرد در زنجیر بودند با او و با همدیگر چیزهائی رد و بدل کردند. نقابداران، مرد در زنجیر را محکم در میان خود گرفتەبودند، و از او جدا نمی شدند. و ناگهان من صدای شیون شنیدم. صدای ضجە جانسوز زنی در میان خانوادەای کە انگار بە تازگی وارد میدان شدەبودند، زنی با چادر سیاە کە بر سر خود می زد و طلب کمک می کرد. زنی کە توسط یک مرد و یک زن دیگر احاطەشدەبود و بر شانەهایشان آویزان.

من کە نمی توانستم تمامی این تصاویر را با هم در یک جا جمع کنم و از آنان تصویر واحد و یگانەای بسازم، آن بالا بر روی دوش پدرم، اولین قطرەهای باران را بر روی صورتم احساس کردم. تنها چند قطرە،... و بعد باران خاموش شد. و ناگهان جرثقیل روشن شد و بازوی گردان آن کە بر روی آن طنابی دراز با حلقەای در انتهای آن آویزان بود، شروع بە گردشی خفیف کرد. و جمعیت جنبید و صداها چنان بلندتر شدند کە دیگر نمی شد صدای جرثقیل را هم شنید. و درست در لحظەای کە دو مرد نقابدار خواستند مرد در زنجیر را بە طرف طناب ببرند، درگیری شروع شد. مرد در زنجیر شروع بە داد و فریاد زدن کرد و با تکانهای شدیدی کە بخود می داد در تلاش بود از دست مردان نقابدار فرارکند. من کە کم کم می توانستم حدس بزنم کە دارد چە اتفاقی می افتد، بشدت سر پدرم را چسبیدم و پاهایم را بە دور گردنش محکمتر کردم. پدرم با دستهایش کمرم را چسبید. یکی از مردان نقابدار همراە مرد در زنجیر بر روی زمین افتادند، جمعیت هورا کشید و جو بشدت متشنج شد. اما سریع چند مرد دیگر سر رسیدند و مرد در زنجیر را دوبارە گرفتند و کشان کشان بطرف طناب بردند. صدای ضجە زن چادر سیاە بلندتر و جان سوزتر می شد. من آن بالا با پاهایم اضطراب پنهان بدن پدرم را کاملا احساس می کردم، اما پدرم همچنان در حالیکە مرا بر روی دوشش داشت، چنان محکم و استوار ایستادە بود کە گوئی هیچ اتفاق خاصی در شرف وقوع نبود.

و مرد در زنجیر برای لحظاتی چند گم شد، و تنها آنگاە پیدا شد کە سرش در میان حلقە طناب بود و آرام آرام داشت از زمین بلند می شد و بە طرف بالا کشیدە می شد. جمعیت صلوات فرستاد و من پاهای بشدت متشنج و لرزان مرد در زنجیر با بدن دوارش را دیدم. و صدای موتور جرثقیل بلند و بلندتر می شد. من کە با شدت بیشتری سر و گردن پدر را چسپیدەبودم چشمانم را بستم و در حالیکە رعشە سهمگینی سرتاپای بدنم را در هم می نوردید، دوبارە قطرەهای درشت باران را بر روی چهرە خودم احساس کردم. و همراە آن غرش سنگین رعد و برقی کە فضای تاریک و کدر اطرافم را از هم درید.

و من در آن روز پاییزی اواخر آبان بە خودم شاشیدم. و شاش گرم من گردن و شانەهای پدر را خیس کرد و از آنجا بە پشت و بە کمر رسید. احساس کردم دارم کوچکتر می شوم. بسیار کوچکتر از یک پسر یازدە سالە. مرد در زنجیر در حالیکە مرتب از زمین و از مردم بیشتر فاصلە می گرفت، با گردن کج متمایل بە راستش بیشتر بخود می پیچید و رعشەهای وحشتناکتری تن بی پناە آویزانش را می لرزانیدند. و آسمان می غرید. صدای ضجە زن با صلواتهای پیاپی جمعیت در هم می آمیخت و انگاری شاش من پایانی نداشت.

و زمان گذشت.

پدر بدون آنکە مرا پایین بگذارد، آرام از میان جمعیت، کە علیرغم پایان ماجرا هنوز آنجا بود و عکس و فیلم می گرفت و از بی وفائی دنیا و لزوم مجازات مجرمین و امنیت دنیا می گفت، گذشتیم و بە گوشە خلوتی رفتیم. پدر گفت من باید آنجا بمانم تا تماما در زیر باران خیس بشوم. خودش هم ایستاد. درست در کنار من. پدر و من آن روز خیس شدیم. کاملا خیس خیس. مثل دو تا مرد.

و این چنین من در یازدە سالگی برای همیشە وارد دنیای مردانگی شدم.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: