شبی مهتابی

سفر نیل آرمسترانگ در سکوت راههای خلاء ادامە یافتەبود. او در این سفر لبریز از سکوت، تنها بە ستارگان و بە بی نهایت خیرە شدەبود. بە عمق وحشتناک کهشکشان و بە بی نهایت بودن زمان و مکان. و شاید بە بی زمانی و بی مکانی رسیدەبود. جائی کە همە چیز بعلت رسیدن بە اوج خود کاملا یگانە می شود و زوائدش را از دست می دهد. و چقدر برای او در اینجا، در این سنگر سرد زمستانی، عجیب می نمود کە راههای خلاء گونە علیرغم بی پایانی اشان اینقدر ساکت اند.

اواسط بهمن ماە سال ١٣٤٧، درست هنگامیکە ماە شب چهاردە در آن شب بشدت سرد زمستانی در آسمان می درخشید، او در سنگرش کە در بلندای کوهی مشرف بە درەای بود، نشستەبود و در سکوت سفید بە آسمان تهی از ابر و لبریز از نور ماە می نگریست. برف همە جا را پوشانیدەبود و صدای گاە بەگاە زوزە گرگهای گرسنەای کە از دور بە گوش می رسیدند، پهنای درە خفتە در انتظار را پر می کردند.

درست دو هفتە قبل بود کە نیل آرمسترانگ، فضانورد آمریکائی، بعنوان اولین انسان بر روی کرە ماە قدم نهادەبود و جهان را با این کار خود در شور و بهت فروبردەبود. و خبر بە اینجا، بە این درە و بە این کوهستانها هم رسیدەبود؛ و او اگرچە در این مورد اطلاعات کمی در اختیار داشت و از چند و چون سفر در یک سطح علمی اساسا اطلاعی نداشت، اما بعلت باور بە علم کە این روزها بشدت مد شدەبود و گریز از آن احمقانە می نمود، بە این خبر باور آوردەبود. و تازە فراتر از این بعلت داشت عقاید و شور انقلابی، می بایست بە توان بشر در این خصوص هم اعتقاد می داشت. مگر نە اینکە قراربود جهان وارد مرحلە کاملا جدیدتری بشود؟ مرحلە تسلط علم بر همە چیز.

در حالیکە تفنگش را بە دیوار گلی سنگر تکیەمی داد، سرش را بلندکرد و یک بار دیگر بە ماە خیرەشد. ماە درخشان زیبا کە در قرص کامل خود در زمستان، بشدت سرد هم می نماید. نوری کە برف را تداعی می کند، و این چنین شبهای کوهستان سردتر می شوند، لااقل برای آنانی کە در بیرون اند و همراە آسمان بیکران و ستارەهای محواش باید بە نگهبانی چیزی بنشینند، چیزی کە در همین نزدیکی هاست و از قدرت عجیبی برای حضور ناگهانی برخورداراست.

فکر کرد کە براستی بشر عجب قدرتی دارد. و نیز بە دانش فکر کرد کە بعنوان کشف و یا اختراعی از توانائی های بشر این چنین بە او قدرت خارق العادەای بخشیدەاست. و سفر بە ماە، سفر بە روستای همسایە و یا شهر همسایە نبود؛ نە... بە هیچ وجە؛ بلکە سفر بە جائی بود کە جز خلاء راهی بە سوی آن تعبیە نشدەبود. و چە اعجابی کە می توان در خلاء هم راەها را جست، آنها را یافت و حتی بکارشان هم برد.

راهها در خلاء، و یا راهی از جنس خود خلاء.

و ناگهان چقدر همە چیز را احمقانە یافت: خودش را، تفنگ، سنگر، نگهبانی و انتظار را. در حالیکە بە اتاق پیشرفتەای با دستگاههای آنچنانی فکر می کرد کە نیل آرمسترانگ در آن نشستە و با سرعتی سرسام آور بطرف ماە می رفت، و او درست در همان برهە زمانی بمانند انسانهای هزاران سال قبل در دامان طبیعت در انتظار آمدن دیگری بود تا با هم در اوج بیرحمی بجنگند،... تبسم تلخی بر لبانش نشست. در حالیکە در قامت آرمسترانگ زمین یکپارچە را می دید در مقابل ماە یکپارچە، بە عمل خودش و آنی کە قرار بود امشب و یا صبح زود از راە درە فرابرسد، اندیشید و خود و آنها را احمقترین انسانهای ممکن موجود در جهان تصورکرد.

مشتی برف برداشت، و بە دهانش انداخت. احساس کرد همە چیز اینجا، درست مانند مزە برف، چقدر لبریز از بی طعمی بود. و در اوج احساس حماقت و بی طعمی، دوبارە تبسمی دیگر بر لبانش نشست. و فکر کرد شاید آن دیگری هم کە قرار است از آن طرف درە پیدایش بشود، درست مانند او امشبب در سنگر خود بە نیل آرمسترانگ، ماە و راهی از خلاء اندیشیدەبود. و ناگهان بە عمق حماقت منظرە زیبای این شب مهتابی زمستان سال ١٣٤٧ پی برد.

درست در این خیالات بود کە صدای گنگ حرکت ماشینها و شاید تانکها از آن طرف درە بە گوشش رسید. حواسش را بیشتر جمع کرد. درست بود، اشتباە نمی کرد. در مسیر مارپیچی راهی کە جائی آن پائین ها از زیر پای او شروع می شد و بە آن سوی درە، جائی کە صدائی کە داشت می آمد می رسید، او سایەهای محو و متحرک یک ستون ارتشی را دید. سایەای مارگون کە هرچە بیشتر جلو می آمد، واضح و واضح تر می شد. و راە چقدر واقعی بود، راهی از جنس خاک و بشدت ملموس، راهی کاملا برعکس راهی از جنس خلاء.

تفنگش را برداشت، بلافاصلە از طریق بی سیم پیامی بە رفقایش فرستاد و مثل همیشە منتظرماند. و زمان این بار چقدر سریع گذشت. آسمان در افق داشت روشن می شد، و ماە رنگش را بە همان موازات می باخت. ستون حالا درست زیر پای او قرار داشت. بجز صدای موتور ماشینها، تانکها و آدمیانی کە همدیگر را فریاد می زدند، صدای دیگری بە گوش نمی رسید. و او می دانست تا صدائی دیگر زمان چندانی باقی نماندەاست.

سفر نیل آرمسترانگ در سکوت راههای خلاء ادامە یافتەبود. او در این سفر لبریز از سکوت، تنها بە ستارگان و بە بی نهایت خیرە شدەبود. بە عمق وحشتناک کهشکشان و بە بی نهایت بودن زمان و مکان. و شاید بە بی زمانی و بی مکانی رسیدەبود. جائی کە همە چیز بعلت رسیدن بە اوج خود کاملا یگانە می شود و زوائدش را از دست می دهد. و چقدر برای او در اینجا، در این سنگر سرد زمستانی، عجیب می نمود کە راههای خلاء گونە علیرغم بی پایانی اشان اینقدر ساکت اند. و فکرکرد شاید بە این علت کە سفر بە اعماق اند. بە اعماق زمان و مکان.

در حالیکە پنجە بر روی ماشە داشت و نگاهش از کنار و از درازای تفنگ می گذشت و بە منظرە زیر پایش می رسید، برای اولین بار در زندگی اش، بوی برف را شنید. بوئی وصف ناشدنی کە تنها باید تجربەاش کرد و بس.

 بخودش گفت: "خوشا بە حال نیل آرمسترانگ... خوشا بە حالش!"

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: