وظیفه ذهن و روح انسان

مغز ابزاری شگفت انگیز با توانی هائی عظیم است قسمتی از آن مشخص
و واضح وقسمتی از آن پنهان است.

 

وظیفه ذهن و روح انسان...

نویسنده: میکی هیرش (מיקי הירש)

ترجمه از: راشل زرگریان

از دو سلول بیجان  میکروسکوپی یک  ارگانیسم بمدت  نه ماه بطور کامل بنام جنین رشد میکند. در هفته هشتم مغز کودک بزرگ میشود  و قلب او به جریان می افتد و خون به اندام های بدن او سرازیر میشود. صورت جنین شروع به شکل و فرم گرفتن بصورت انسان میگیرد. در همان لحظات است که روح به مغز متصل میشود و جای خود را میگیرد.

داستان واقعی:

از دو پدر و مادر کمی سن بالا در شهر گلیل در اسرائیل   که  به زبان عربی آنجا را  جلیله مینامند  دختری بدنیا آمد. تا آنروز که نوزاد بدنیا آمد ساکنین دهکده مادر را عقیم میدانستند. زیرا که سالهای سال آن زن برای اینکه بچه دار شود به دعا و معجزه در یک مزرعه که نزدیک خانه آنها بود رجوع میکرد. پس از سالهای دراز و پس از زایمان متوجه شدند که نوزاد دختری  که بدنیا آمده رشد او از نظر درک  نشتسن  راه رفتن  صحبت کردن و کنترل نیازهایش سریع و غیر عادی است. او را نور نامیدند.  قبل از اینکه نور حتی یکساله شود این دختر بچه بسیار هوشیار و بصورت خاصی فقط با کودکان بزرگتر از خودش بازی میکرد. هنگامیکه شش ساله شد والدین او را به طرف مدرسه با ماشین همراهی کردند اما در بین راه از پدر و مادرش خواست در نقطه مشخصی توقف کنند. بلافاصله پس از باز کردن درب ماشین دختر بچه شروع به دویدن به سمت مزرعه کرد. پدر و مادر مبهوت شروع به تعقیب او کردند. مخصوصا مادر پشت سر او از ترس شروع به دویدن سریع کرد که  مبادا بلائی متوجه دخترش شود. اما دختر بچه آنقدر سریع می دوید که مادر در نقطه خاصی خسته شد و انرزی کافی برای دنبال کردن او نداشت.  لاکن پدر ادامه داد و تسلیم نشد. دختر بچه که هم اکنون خیلی دور شده بود پدر نیز از دویدن خسته و ناامید شد و روی صخره ای نشست و پشیمان از اینکه درب ماشین را برایش باز کردند.   مادر هم که از هردوی آنها فاصله اش خیلی زیاد بود. پس از اینکه پدر کمی بخود آمد ونفسهایش آرام گرفت از روی سنگ بزرگی صعود کرد و باز هم شروع به دویدن کرد. به نقطه ای رسید که متوجه شد دخترش در آغوش یک درخت باستانی در وسط دره ای که چشمه ای نیز در آن جریان دارد قرار گرفته است. پدر کمی آرام شد و شروع به  ردیابی مسیر خود برای یافتن همسرش کرد. به محض رسیدن به نیمه راه متوجه شد که همسرش با قد مهائی سنگین و ناکام در حال نزدیک شدن به اوست. پدر و مادر هردو به سمت درخت بلوط در وسط دره رفتند. هرچقدر به درخت نزدیکتر شدند متوجه گریه دخترشان شدند. اما گریه هایش نه بصورت غم انگیز بلکه با خوشحالی بود. پدر و مادر سعی کردند نور را بغل کنند و محبت خود را به او نشان دهند اما نور در آن دقایق از آنها چشم پوشی کرد و دستهایش را از درخت بلوط رها نکرد. مادرش به او التماس کرد که چرا گریه میکند؟ چی شده؟ اما نور هنوز اعتنائی به مادر نکرد و همچنان توجه او فقط به درخت بلوط بود. نور در چند ثانیه کلماتی را به زبانی نامشخص بیان کرد. مادر دعا کرد که دخترش دیوانه نشده باشد.

 

 

 

پس از دقایقی نه چندان کوتاه نور چهره خود را به سمت پدر و مادر با نگاهی عجیب و دلهره آور چرخاند. هم اکنون باکلماتی واضح به پدر و مادرش گفت: نام من نور نیست من رایان هستم و مادرم در اینجا در زیر این درخت دفن شده است. نام او الا است. پدر و مادر در آن لحظات ناتوان از صحبت بودند. مادر شروع به گریه کرد. اما پدر پس از سکوتی طولانی به طرف خانه ای متروکه در آن حوالی بود رفت. وسیله ای نیمه شکسته یافت و توسط آن با سختی بسیار شروع به حفر کردن در اطراف درخت کرد. پس از حدود دو ساعت حفر کردن متوجه بسته پارچه ای شد. در حالیکه می لرزید بسته را باز کرد و متوجه یک شئی شد که نام الا روی آن حک شده بود. نور شئی را برداشت و آنرا در آغوش گرفت و از پدرش بخاطر این کار تشکر کرد.

 

 

 حافظه یک درک حسی است و تنها عاملی است که نشان میدهد بین کسی که بودیم و آنچه که امروز هستیم. همان ارتباطات به بدن و روح ما خدمت میکنند و تنها وسیله ای است که قادر به تشخیص بین ملموس و حواس است و بدون آن عملکرد نداریم. روح انسان که از سیستم های گیرنده حسی استفاده میکند به سرعت و با حساسیت به تمام احساسات منفی مانند عصبانیت   ترس  شکست  و ناامیدی و بهمان نسبت نیز به احساسات خوب  خرسندی  خوشحالی  پاسخ میدهد. ترشح مواد شیمیائی و یا هورمونهای مغز با توجه به احساسات مثبت و یا منفی متناسب است. ذهن انسان بر همه فعالیتهای مغزی مانند رشد  شهود  تخیل  تصور  اهداف  خواسته ها  خلقت و واقعیت تسلط دارد. به زبان ساده تر آنها را کنترل میکند. قدرتی که جسم را حفظ میکند و قادر به تبدیل محتوای انتزاعی و بی شکل به چیزهای واقعی است.

 

شواهد و تحقیقات زیادی در سراسر جهان مشخص کرده اند که ذهن مرکز اصلی فعالیت مغز نیست زیرا که فرآیندهای تفکر و تصمیم گیری آنها همچنین بخشی اساسی هستند. اما معلوم میشود که قسمتی انکار نشدنی از مکانیسم های عملکرد مغز به هیچ وجه از تفکر آگاهانه منشا نمیگیرد.  دیدن  شنیدن  بوئیدن  چشیدن  ولمس کردن پنج حس آشنا هستند. هنگامیکه زمان و انرزی (قدرت بدنی)  شخصیت  و تمایلات را درک میکنیم مشخص میشود که سیستم های حسی دیگری نیز وجود دارند که از ما پنهان مانده اند. 

 

هرشخصی بسته خود را بهمراه دارد. این جمله در زبان عبری اصطلاح است یعنی هرکسی بدبختی های خودش را دارد. گروهی وجود دارند که خوشحال هستند و خود را کامل حس میکنند حداقل نسبت به خودشان و دسته دیگری اصلا از زندگی راضی نیستند و بخاطر سرنوشت تلخ خود می گریند. انسانها از ابزارهای شیمیائی و یا خشن استفاده میکنند که سرنوشت ناگوار خود را تغییر دهند. غرق افسردگی میشوند و خوابهای زیادی می بینند و اعتماد خود را در راه حل موفقیت استفاده میکنند. در واقع قیمت در راه سنگین است یعنی مغز و ذهن بدون تو قف کار میکنند.

 

آنها مواد ناخواسته را رها میکنند و مواد پذیرفته را تفریق میکنند. بدین ترتیب ذهن و روح که عملکرد سیستم های بدن را مورد نقد و هماهنگی قرار میدهند. مطابق با گرفتن اطلاعات نادرست از سیستم حسی آنرا پردازش کرده و درک و رفتار را مختل میکند.  مغز ابزاری شگفت انگیز با توانائیهای عظیم است. قسمتی از آن مشخص و واضح و قسمتی از آن پنهان است. درطول زندگی تحت تاثیر محیط و وقایع و یادگیری و تجربیات تغییرات فراوانی حاصل میشود. همین تغییرات در یک سیستم عامل شبکه منعکس میشوند. با توجه به اطلاعات حاصل از مجموعه حواس و از پردازش همان داده ها رفتار و توانائی او واکنش نشان میدهد.

 

روح سیستم های گیرنده حسی را کنترل میکند و بنابراین محرک را تشخیص میدهد و علائم مناسب به سیستم عصبی ارسال میکند که در محرک های جسمی بیان شده و باعث ایجاد تغییرات میشود.  عاقبت الامر فرآیند دستگاه عصبی بر ماهیت و شدت هرمحرک تمرکز میشود. غذای اصلی مغز خون است. برخلاف روح که اکسیزن را مالش میدهد. هر دوی آنها از یک بشقاب تغذیه میشوند.  چنانچه جریان خون غیر طبیعی و یا خون رسانی ناقص عملکرد کند در هر دو مورد منجر به آسیب عصبی و آسیب شناختی میشوند و در حالت شدیدتر هر دو بهم وصل میشوند.  روح پاک و غیر قابل تغییر در اختیار ماست اما متعلق به ما نیست بلکه برای مدت زمان مشخصی در بدن ما سکنا گزیده است. اوایل هفته هشتم رشد جنین در ذهن ما جای خود را پیدا میکند و با اثر انگشت منحصر به فرد خود در توسعه ادغام میشود. حساس به محیط و با کمک گیرنده های سنجش به صورت موازی به دو سیستم مغز و ذهن منتقل میشود. هر یک از آنها مطابق چیزهای واقعی محتوای انتزاعی ایجاد میکنند.  روح نسبت به احساسات و پیشگوئی قلب حساس است و از ما پنهان شده است. بین داخل و خارج و همینطور بین مرئی و نامرئی را بهم مرتبط میسازد و به سیستم گیرنده سنجش انتقال می یابد و آنرا کنترل میکند و قادر به تغییرات اساسی در زندگی ماست. هر روح خا لص در یک پوسته بسته و منحصر بفرد پیچیده میشود. منحصر بفرد بودن با اثر دانش و تاثیر بدست آمده از طریق شخصی که در طول زندگی  همراهی میشود و در ارتباط با زندگی جدید وی را تا آن لحظه نشان میدهد. روح زندگی را ایجاد نمیکند بلکه با آن همراه است و بمحض اینکه نتواند کنترل کند و یا تاثیر گذار باشد در مسیر خود ادامه میدهد. چه فرد زنده باشد و یا ترک حیات کرده باشد روح همیشه پنهان است و بعنوان یک آگاهی بی نظیر برای تاثیر گذاری عمل میکند.

 

 در آئین یهود اعتقاد بر این است که تناسخ به دلیل عدم انجام نقشی در دنیای فیزیکی است. منظور اینکه انسان بدنیا نیامده تا همه صورت معنوی خود را یکباره برطرف کند. تازمانیکه روح در این دنیا به حد مطلوبی از اصطکاک و تکمیل فرم آن بعنوان ابزاری نوری بی پایان نرسیده باشد همچنان در بدنهای مختلف می چرخد که مانند نوعی پوشش لباس است.   پوشش بدنی که از طریق آن قرار است تعمیر و اصلاح معنوی را کامل کند. منظور اینکه روح انسان بطور دائم به این دنیا برمیگردد تا اینکه کامل شود.  همچنین   میلیون ها انسان در سراسر جهان بر این عقیده اند که روح با مرگ از بین نمیرود بلکه بطور دائم در حال حرکت است.

15.05.2020

 

 

 

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: