همپیوندی انسداد « جامعه مدنی/ دولت» در ایران با «مرگ خدای نیچه»

یک اشتباه عمومی و مشترک میان ما ایرانیان، چه در روابط فردی یا جمعی و مباحث سیاسی، این است که در شرایط بحرانی یا می خواهیم بدرون خویش برویم و «خودمان و آرامشِ مان» را بیابیم، یا مرتب از «واقعیت و دیگری سخت و خشنی» سخن می گوییم که ما بر روی او عملا گویی هیچ تاثیری نداریم و زندگی ما را تعیین می کند، خواه این دیگری یک همسر یا یار خشن و سخت گیر باشد، یا زندگی بیرحم باشد، یا دیکتاتور خشن باشد. ازینرو میان ما ایرانیان براحتی راههای شفای دروغین و میل ناجی یافتن رشد می کند.

 

داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

این نوشتار در واقع دو مطلب  است که از دو چشم انداز مختلف و همزمان همپیوند روانشناختی و فلسفی  سعی در نمایان ساختن و تشریح «ساختارهای بیمارگونه» و چهارچوب و نوع رابطه ی «فرد/دیگری» می کنند که باعث گرفتاری مداوم تحولات ایرانی در زمینه های مختلف سیاسی، فرهنگی یا فردی در یک «تکرار بیمارگونه و انسداد سیاسی یا فرهنگی» می شوند. باعث ناتوانی از پوست اندازی نهایی مدرن و ناتوانی از دست یابی به گفتمان همپیوند «دولت مدرن، ملت مدرن/فرد مدرن» می شوند. هر دو بخش از جهاتی از یکدیگر مستقل هستند و می توانند جداگانه خوانده شوند. بخش اول عمدتا روانشناختی  است و به زبان محاوره و ساده نوشته شده است و با اینحال پیچیدگی و تودرتویی خاص خویش و زیرمتنهای خاص خویش را دارد. بخش و منظر دوم عمدتا فلسفی است و زبانش به ناچار دارای کمی پیچیدگی نیز هست و خواننده ناآشنا به این مباحث بهتر است دوبار آنرا بخواند تا سادگی نهفته در آن را بهتر حس بکند. اما همزمان این دو چشم انداز دارای همپیوندی عمیق و مدرن و علمی با یکدیگر هستند و همانطور که با تغییر چشم انداز زبانشان تغییر می کند، همانطور نیز توانایی دیدن هردو منظر باعث درک بهتر مباحث و پیوند بینامتنی و علمی آنها می شود. بنابراین پیشنهاد می کنم که هر دو مطلب خوانده شود تا  خواننده هر چه بهتر به این چشم انداز نوین دست یابد، خواه خواننده ابتدا بخش اول و ساده تر را بخواند و سپس بخش دوم یا بالعکس. زیرا موضوع در نهایت این است که جامعه ما و انسان ایرانی با شناخت این ساختارها و روابط غلط هرچه بیشتر وارد ساختار و رابطه ی نوین سمبولیک و پارادوکس «فرد/دیگری» شود که این نوشته مطرح می کند و بهای «مدرن شدن» و قبول «مرگ خدای» نیچه یا «قبول کستراسیون و محرومیت از قدرت مطلق از منظر روانکاوی» را بپردازد و به آن تن بدهد و هر چه بیشتر دگردیسی یابد و با تغییر خویش و تغییر رابطه، تغییر دیگری را اجباری سازد. زیرا فرد، دیگری است.

 

چشم انداز اول:

یک اشتباه عمومی و مشترک میان ما ایرانیان، چه در روابط فردی یا جمعی و مباحث سیاسی، این است که در شرایط بحرانی یا می خواهیم بدرون خویش برویم و «خودمان و آرامشِ مان» را بیابیم، یا مرتب از «واقعیت و دیگری سخت و خشنی» سخن می گوییم که ما بر روی او عملا گویی هیچ تاثیری نداریم و زندگی ما را تعیین می کند، خواه این دیگری یک همسر یا یار خشن و سخت گیر باشد، یا زندگی بیرحم باشد، یا دیکتاتور خشن باشد. ازینرو میان ما ایرانیان براحتی راههای شفای دروغین و میل ناجی یافتن رشد می کند. چه این راه و جستجوی آرامش درون، در نمونه های جدید عرفان ایرانی و خانقاهی باشد، یا جستجوی آن در «روانشناسی موفقیت آمریکایی» باشد. یا اینکه با ظهور جنبشی مثل جنبش سبز اوج بگیریم، خوشحال شویم و بعد دوباره دچار افسردگی شویم و منتظر امیدی نو یا در جستجوی رهایی رهبران از حبس خانگی  و یا ناجی دیگری باشیم و حتی برای او همه کار بکنیم و بخواهیم جنبش سبز یا امیدش را با تاکتیکی از مرگ احتمالی نجات بدهیم.

 بی آنکه منظورم این باشد که هر کدام از این راهها و امکانات یا خواستها کاملا خطا هستند. زیرا هر راهی با خویش امکاناتی نیز دارد اما آن نتیجه ای را نمی دهد که ما می خواهیم بلکه ما را گرفتار توهمی نو می کند و اینکه اگر در خانقاه به آرامش بهتر دست نمی یابیم، پس باید بیشتر در خودمان و آرامش عرفانی یا یوگایی فرو رویم و یا حتما رهبرمان را آزاد بکنیم و جنبشمان را سریعتر با تنفس مصنوعی زنده کنیم و به خیابان بکشانیم، به جای اینکه امکانات و فضاهای تحول نوینی را ببینیم که یک جامعه و سیستم و حتی از جهاتی بویژه یک جامعه و سیستم بسته و استبدادی مرتب ایجاد می کند و اینکه چرا برای مثال شکست و سرکوب جنبش سبز و گسست درونی دولت و سیستم و تعمیق یافتن و اجتناب ناپذیر شدن تغییر و تحولات سیاسی و فرهنگی در ایران در پیوند با یکدیگرند، همانطور که شکل وحالت این تحول اجتناب ناپذیر بستگی به این ساختارها و نوع قدرت و رابطه شان با یکدیگر دارد. علل روانی و عمیق این ناتوانی از دیدن و استفاده کردن از امکانات و گرفتاری در «تکرارهای خطرناک یا بی ثمر» را بایستی در «اشتباهات ساختاری»، چه در ساختار فکری و نوع نگاه به دیگری و چه در ساختار و نوع ارتباط «فرد/دیگری» جستجو کرد (همانطور که علل ساختاری جامعه شناختی یا سیاسی نیز وجود دارند و در واقع این علل مختلف و ساختارها یا گفتمانهای بیمارگونه همدیگر را تکمیل و بازتولید می کنند)

برای مثال اشتباه هر دو راه بالا این است که،  چه جستجوی رهایی فقط در درون و خویشتن و یا فقط و یا عمدتا در تغییر دیگری، همیشه به شکست و رشد بحران فردی، عشقی یا جمعی و سیاسی می انجامد، زیرا دچار یک «خطای فکری و نیز معضل احساسی» است. از یک سو مکانیکی می اندیشد و از طرف دیگر این بینش و بدن مکانیکی رابطه اش با دیگری دچار یک مشکل نارسیستی و خیالی است و خود یا دیگری را به سان «فیگورهایی کامل، پُر و بدون ارتباط با دیگری» می بیند. ازینرو برای عبور از این خطای فکری و احساسی و دستیابی به بدنهایی نو، روابطی نو و تحولاتی نو، بایستی هم نگاه سیستماتیک یا گفتمانی و یا پارادوکس و غیره را یاد گرفت و هم از رابطه ی خیالی با دیگری به رابطه ی سمبولیک دست یافت که در آن می بینی، میان تو و دیگری همیشه پیوندی متقابل و پارادوکس است و تمنای تو، همیشه تمنای دیگری و تحت تاثیر دیگری است. ازینرو نیز هر تحول در تغییر رفتار دیگری، باعث تحول و تغییر رفتار تو می شود و بالعکس. ازینرو فرد و دیگری با زنجیره های مختلفی با یکدیگر در پیوندند و وقتی ما از جمع و روابط جمعی و یا یک ملت و رابطه اش با دولتش می اندیشیم، این رابطه حتی پیچیده تر، چندجانبه تر و به حالت شبکه وار می شود. با اینکه در نهایت رابطه فرد/دیگری و حتی رابطه عشقی دو نفر نیز در یک شبکه از روابط قرار دارد و ازینرو  تغییر معنای عشق و اروتیک در فیلم یا تلویزیون،  بر روابط ما خودآگاه یا ناخودآگاه تاثیر می گذارد. همانطور که تمناهای مردم مرتب تلویزیون و سینما و تمنای آنها را تحت تاثیر می گذارد زیرا مشتری می خواهند.

برای درک بهتر موضوع می خواهم یک لطیفه روانکاوانه را بیان بکنم:

روزی یک بیمار که خیال می‌کرد « دانه گندم» است و مرغ و خروسها می‌خواهند او را بخورند، در بیمارستان روانی تحت درمان قرار می‌گیرد. روانکاوان آنجا که به شیوه کلاسیک «روانشناسی من» کار می کردند، سرانجام توانستند به او کمک کنند که پی ببرد که او یک دانه گندم نیست و او یک انسان است. بیمار از بیمارستان مرخص میشود ولی پس از چند ساعت هراسان و پریشان به بیمارستان برمی گردد و به روانکاوش میگوید که داشتم در خیابان خندان و سر حال قدم می زدم که آن طرف خیابان یک خروس دیدم و یکدفعه یادم افتاد که حال من پی برده ام که انسانم اما آیا خروس هم پی برده که من انسانم و دیگه گندم نیستم. اینجا بود که یکدفعه ترس برم داشت و برگشتم.

 

اشتباه آن روانکاوان در این بود که متوجه نبودند فرد نمیتواند خویش را تغییر دهد، مگر اینکه رابطه اش با دیگری را تغییر دهد، مگر اینکه نوع نگاهش به دیگری و ازینرو «تصویر دیگری» را نیز تغییر دهد. یعنی برای تحول در هر رابطه، چه میان فرد و تمنای نهفته در بحرانش، میان عاشق/معشوق در بحران، میان جامعه مدنی/دولت استبدادی بایستی  «سناریو و ساختار رابطه» تغییر کند، هم نقش خودش و هم نقش دیگری در سناریو و حالات روابط درون ساختار تغییر بکند تا تغییر کلی و ساختاری بوجود آید.

 یعنی  در این مثال بالا هم بیمار بداند که گندم نیست و هم بداند که خروس یک هیولا و قدرت خطرناک نیست و خروس است و اینکه چرا او به این فانتسم نارسیستی دیدن خویش به سان گندم و دیگری به سان خروس و خورنده او احتیاج دارد و با آن  به چه تمتع و لذتی دست می یابد. یا مردی خجالتی که می ترسد با زنان حرف بزند، برای اینکه بر حالت خجالت خود چیره شود، نباید تنها یاد بگیرد که حرفش و تمنایش را بزند بلکه بایستی همچنین نگاهش به زنان را تغییر دهد و زنان را چون یک «سوپر زن» نبینید که در برابرش خودش را کوچک و مسحورشده حس می کند و دچار خجالت و بی زبانی می شود. یا در دیداری عمیق تر با خویش از مسیر روان درمانی، علل و لذتهای نهفته در این حالت خجالتی خود را ببیند که به رابطه او و مادرش به احتمال زیاد برمی گردد. زیرا انسان بشدت خجالتی عمدتا  دچار حالت و سناریوی نارسیستی کودکی مسحور/ زن و مادری باشکوه و جذاب است. برای رهایی از خجالت و دست یابی به فردیت جنسیتی خویش او هم بایستی ببیند که او یک کودک نیست و نیز طرف مقابل کامل و بی عیب نیست بلکه هر دو زن و مرد با قدرت و جذابیتهای متفاوت و ضعفهای گوناگون هستند. این به معنای عبور از «رابطه نارسیستی عشق/نفرت میان مرد خجالتی و زن شکوهمند» و  ورود به صحنه رابطه پارادکس و سمبولیک است  که ما در آن با «چهره دیگری» و نقاط قدرت و ضعفش روبرو میشویم به جای اینکه اسیر نگاه دیگری باشیم، اسیر نگاه ترس یا خشم خود یا  نگاه شکوهمند و یا خشن دیگری، خواه معشوق یا خدا و غیره باشیم.». همانطور که ازین منظر می توانیم همپیوندی دائمی و چندجانبه میان «خویش و دیگری»، میان جامعه مدنی/دولت، میان درون/برون انسان یا یک جامعه، میان سطح/عمق را ببینیم و اینکه آنها مرتب به هم تبدیل می شوند و تمنایشان، تمنای دیگری است و در پیوند متقابل با یکدیگر هستند، ازینرو هر حرکت یکی بر حرکت و تحول دیگری تاثیر می گذارد.

با پا گذاشتن به این «عرصه نوین و نمادین» است، با پا گذاشتن به درون «واقعیت نمادین» است که فرد می تواند در هر لحظه اش حس بکند که چگونه هر حرکت خودآگاه یا ناخودآگاه او تحت تاثیر عوامل فراوان مختلف و تحت تاثیر «حرکت دیگری» است، چه یار و پارتنر، چه همسایه، یا شرایط اقتصادی، سیاسی و غیره، چه تلویزیون و یا وضعیت مالی ملی یا جهانی. این شناخت ابتدا فرد را، ما را کمی فلج می کند و می ترساند، زیرا  آدمی می بیند که او هیچوقت «خودش» نیست و نمی تواند باشد یا نمی تواند به این «خودِ کامل» دست یابد و بی نیاز شود، پی می برد که نیازمند دیگری است و او به خوشبختی فردی و یا زناشویی خویش دست نمی یابد، بدون توجه به دیگری درون خویش که همان ضمیر ناآگاه او و بخش اصلی اوست و چه بدون توجه به تمنای یار و پارتنر بیرونی. همانطور که دستیابی به  فردیت و سعادت فردی بدون دستیابی جامعه و دیگری به ساختار مدرن و شرایط مدرن همیشه ناکامل و یا تا حدودی ناممکن است. زیرا گفتمان فردیت، ملت و دولت مدرن بدون یکدیگر ممکن نیستند و وقتی حتی هر چقدر هم زور بزنی و به تنهایی جلو بروی و خلاقیت بیابی، باز از طرف دیگر نیازت به دیگری و همبازیان و ساختارهایی مدرن برای چالش و دیالوگ را حس می کنی و می بینی که از جایی محکوم  به درجا زدن و ناقص بودن می شوی. بی آنکه این بدان معنا باشد که با تحول مدرن و ایجاد دموکراسی، انسان کامل می شود بلکه حال تحول بدون گرفتاری در این بحران و انسداد بیمارگونه فعلی، در چهارچوب امکانات و ساختارهای مدرن صورت می گیرد و بحران و تکامل ضد یکدیگر نیستند یا کمتر ضد یکدیگرند.

وقتی ازین منظر به وضعیت جمعی یا سیاسی خویش بنگریم، آنگاه می بینیم که یک علت محوری و اساسی اینکه چرا جامعه مدنی ما هر چه بیشتر رشد نمی کند و نمی تواند ساختارهای دیکتاتورمنش و استبدادی را هر چه بیشتر عقب بزند، در این ناتوانی و گرفتاری در این خطای فکری و خطای احساسی و رابطه خیالی یا نارسیستی با دیگری و با دیکتاتور نهفته است. زیرا از این منظر که بتوانی بنگری می بینی که چگونه هم تو و هم دیگری یا دیکتاتور، در واقع در معنای روانکاوی «سوژه های تمنامند یا تمتع طلب»، یا در معنای متفاوت دلوز/گواتاری  «ماشینهای میل» هستند، مرتب تغییر می کنند و فضا برای تحول بناچار بوجود می آورند. همانطور که می بینی چگونه دولت دیکتاتورمنش و یا رهبر استبدادی وضعیت و حالتش با تغییر جا و مکان تو و جامعه مدنی در بازی، تغییر می کند و از حالت هولناک به حالت مضحکه یا حالتهای مختلف دیگر تبدیل می شود، وقتی جامعه و شهروند به جای اینکه باز هم از پایین به بالا، چون کودکی به پدر جبار بنگرد و یا چون کودکی از طرف دیگر پشت سرش حرف بزند و برایش جوک بسازد، با اینکه اینها نیز همه جوانب مثبت نیز دارند، بلکه  چون شهروند و جامعه مدنی به او و دیگری بنگرد و پیوندش را با خویش حس بکند؛ قدرتش را بر دیگری و اعمالش به عنوان جامعه مدنی و روشنفکر حس و لمس بکند و بنابراین قدرت متقابل و متفاوت دیگری و دولت را و کنش/واکنش متقابل را. تا حال بتواند ببیند که چگونه با تغییر حالتش به شیوه های مختلف می تواند او را به حرکت و تغییر یا واکنش وادارد.

 یا حال می تواند به جای اینکه در تاکسی یا جاهای دیگری دق دلی درباره دیکتاتور و دیگری خالی بکند، به عنوان شهروند و سوژه مدرن این دق دلیها را به اشکال مختلف اعتراض و با حداقل هزینه تبدیل بکند و در درون خویش و اقشار مختلف جامعه مدنی« رشته های پیوند احساسی و فکری» و «وحدت در کثرتی»، «هویت مشترک و رنگارنگ»، «انگیزه های مشترک» بوجود آورد که بزرگترین قدرتهای جامعه مدنی و وحشت هر دیکتاتور، دولت استبدادی یا دولت مدرن تخطی کرده از اصول دموکراسی و قانون است. زیرا مشکل جامعه ما همین است که چون گرفتار این دوآلیسم های کهنه یا خود یا دیگری هستیم، بناچار نمی بینیم که بایستی هر چه بیشتر به اشکال مختلف به «وحدت در کثرت درونی و بیرونی» دست یابیم. تا بدین وسیله جامعه مدنی قدرتمند شود و دولت مجبور به تحول گردد، یا مجبور به کنار رفتن شود، یا کناررفتنش با حداقل ضربات و خشونت ممکن باشد. نه اینکه اینگونه جدا جدا باشیم و منتظر آزاد شدن رهبری تا دوباره شاید او ما را چون رشته تسبیحی به هم پیوند بزند. یا نه مثل حالت کنونی در اینترنت یا فیس بوک، که حتی اینجا نیز به جای اینکه به یک شبکه تبدیل شده باشیم، به وحدت در کثرتی نوین دست یافته باشیم، هنوز بیشتر شاهد گروهکها و بخشهای جدا از هم یا دشمن با یکدیگر باشیم.

زیرا ابتدا وقتی این امکان را بدست آوردیم و همپیوندی عمیق و متقابل میان خویش/دیگری را بهتر درک کردیم و اینکه این ساختار ارتباطی مرتب قابل تحول است،آنگاه می توانیم روزی به حالات والاتری چون «کثرت در وحدتی چندصدایی» و لمس حالتی قویتر از سیستم های شبکه وار مدرن و  چون فیس بوک یا زندگی یکایک ما بدست آوریم. موضوع این است. ( و ازینرو نیز من مرتب به این بحثهای ساختاری به شیوهها و از چشم اندازهای مختلف برمی گردم و سالهاست که سعی در همراهی و کمک رسانی به ایجاد این رشته نو و شبکه وار، و وحدت در کثرت نوین می کنم،  در قالب  مباحثی چون عارف زمینی، عاشق زمینی، «ملتی واحد و رنگارنگ» و رابطه و دیالوگ پارادوکس با دیگری، یا آسیب شناسی این خطاهای ساختاری در عرصه های مختلف)

 

چشم انداز دوم:

 حال از یک منظر عمدتا فلسفی وسیستماتیک به تحولات جامعه خویش و این معضلات ساختاری و علل آن می پردازیم. زیرا امروزه میان ما ایرانیان از یکسو اخلاق مقدس و حقیقت مقدس و سیستم و گفتمان حاکم اخلاقی/فرهنگی و سیاسی در حال شکستن کامل و فروپاشی است و از سوی دیگر مباحثی مثل نسبی گرایی مدرن و جستجوی «یقین علمی به جای حقیقت» در حال رشد و گسترش است. یا میان ما حتی درجات والاتر و عمیقتر ازین مباحث، یعنی مباحثی چون «مرگ خدای نیچه» و ایده ی پسامدرنی که «دیگری بزرگ،غیر بزرگ یا برادر بزرگ وجود ندارد» است، در حال رواج یافتن است. بنابراین بایستی به خاطر جلوگیری از مسخ و «ایرانی کردن» این مباحث و تبدیل آنها به یک «راحت الحلقوم بی فایده» و جملات قصار بی ثمر، هر چه بهتر به درک درست آنها نائل آمد و پیامدهای این مباحث را برای «خویش و دیگری» درک و عمیقا لمس و حس کرد.

یعنی بایستی آن کاری را کرد که زمانی نیچه با آفوریسم و گزینه گویی معروفش «درباره ی دیوانه ایی با فانوس» در کتاب «حکمت شادان»، سعی در انجام آن کرد، در کنار کتب مهم دیگرش چون «چنین گفت زرتشت»، یا «فراسوی نیک وبد». نیچه در این آفوریسم ، احتمالا با استفاده از روایت معروف عرفانی که عارفی بدور شهر می گشت و آرزوی انسان می کرد، از دیوانه ای سخن می گوید که با فانوس در شهر می گشت و فریاد می زد:« شما مردم خدا را به قتل رساندید، اما هنوز نمی دانید که چکار کرده اید و این قتل چه پیامدهایی به دنبال دارد و آیندگان ابتدا متوجه ثمرات واقعی این قتل خواهند شد.»

زیرا نیچه می دانست که چگونه میان فرد/دیگری یک پیوند تنگاتنگ است و چگونه در یک سیستم و گفتمان همه چیز، با وجود تفاوتهای درونی یا برونی، همزمان در یک پیوند تنگاتنگ و متقابل با یکدیگر قرار دارند. ازینرو نیچه می دانست که انسان مدرن هنوز پی نبرده است که وقتی خدای مطلق می میرد، دیگر انسان مدرن نیز نمی تواند «سوژه قائم به خویش و دارای اراده و آزادی انتخاب» باشد، نمی تواند «یکپارچه و کامل» باشد. یعنی همانطور که مرگ خدای مطلق برای نیچه به معنای حضور «دمکراسی خدایان»و  ظهور خدایان مختلف و روایات مختلف است، به معنای شکست سوژه مدرن و ظهور «ابرانسانها» یا «جسم های خندان مختلف و متفاوت» و «سوژهها» نیز هست. یا به قول آفوریسمی دیگر از او با این «قتل خدا و حقیقت»، حتی حال یک کارگر یا کارمند دیگر دلیلی قطعی برای آن ندارد که «چرا باید صبح از خواب بلند شود و به سر کار برود» و انسان باید برای خویش تفسیر و روایتی برای زیستن بیافریند.  همانطور که او می دانست با  مرگ خدا و حقیقت مطلق حال حتی قطب متقابل آن یعنی «واقعیت عینی و ظاهری»  نیز می میرد و  دوران «نیمروز بزرگ» فرا می رسد. دوران واقعیات نوین یا  به زبان دیگر دوران تفسیرها و روایات قوی و سالم و «جسم های خندانی» فرا می رسد که زمین و زندگی و هر «حقیقت چشم اندازی و موقت»، هر «خوب و بد» را مالامال از قدرت، شادی و رقص و تحول می طلبد و با این معیار می سنجند. مباحثی که هر چه بیشتر مورد توجه بعدیها و آیندگان قرار می گیرد، همانطور که او پیش بینی کرده بود، و یک « زمینه و بستر» تفکرات پسامدرنی و یا تاثیرگذار بر تئوریهای مختلف می شود و برای مثال به «سوژه منقسم لکان و جسم هزارگستره دلوز/گواتاری» تحول و دگردیسی می یابد. همانطور که این نگاه نسبی گرایی نو و سپس قبول مرگ دیگری بزرگ، در واقع نه به معنای مرگ مذهب یا خداپرستی بلکه زمینه ساز  امکان روایات نو از مذهب و پروتستانیسم مذهبی، از علم و عشق و واقعیت، از هنر و اندیشه شده و می شود.

ازینرو برای تحول بهتر چه در عرصه فردی و سعادت فردی یا خلاقیت فردی، و چه در عرصه جمعی بایستی ما این پیامدها را بشناسیم و بپذیریم، همانطور که همیپوندیهای ساختاری را درک بکنیم وگرنه دچار ساده گرایی می شویم که جز ضرری نو نخواهد بود. زیرا ناتوان از دستیابی به «سادگی در پیچیدگی زندگی » می شویم و از سوی دیگر ناتوان از لمس جهان و تمنای چندلایه خویش می  شویم که مرتب «ارزش اضافی و تمنای اضافی، لایه های نوینی» می آفریند، حالات جدیدی از سعادت و دیدار و دیالوگ میان فرد/دیگری، میان عاشق/معشوق، مومن/خدا، دانشمند/ ابژه و واقعیت و غیره بوجود می آورد.

از مهمترین پیامدهای « مرگ خدا» و اینکه «دیگری بزرگ مرده است» این است که با مرگ «دیگری بزرگ و روبرو»، اکنون به جای او یک «هیچی و خلاء یا غیاب» وجود دارد و هیچکس نمی تواند بگوید که دیگری، واقعیت، زندگی، خدا، علم واقعا چیست. دیگر روایت نهایی وجود ندارد. با تبدیل دیگری بزرگ به «هیچ»، اما فرد و سوژه نیز «هیچ» می شود و دیگر یکپارچه و قائم به خویش نیست، «منقسم و یک پرفورمانس» می شود و یا تبدیل به یک «گله از حالات و امکانات و بدنها» می شود. دوم اینکه این به آن معناست که نه تنها ما همیشه فقط با روایتی و چشم اندازی از دیگری روبروییم بلکه خود ما نیز فقط «روایت و ساختارهایی» هستیم. سوم اینکه ما همیشه در یک «سناریو یا گفتمان» قرار داریم و هر نقش در این رابطه در پیوند متقابل با نقش مقابل است. اگر به زبان ساده، نقش فرد، چه به عنوان عاشق یا مومن، یک نقش همراه با خوف و ترس باشد، آنگاه دیگری و چهره مقابل نیز نقشی متناسب با این حالت می گیرد، یعنی خدا و عشق نیز به موجودی جبار و هولناک تبدیل می شود و رابطه و سناریو به رابطه ای یکطرفه تبدیل می شود که در آن مومن یا عاشق مجبور به اجرای تمتع و فرمان دیگری و خدای قادر و مطلق است. ازینرو «میکل آنجلو» برای ایجاد جهان نوین و رنسانس خویش، این حقیقت و ساختار قرون وسطایی را می شکند، به دروغش و رابطه متقابل  انسان زشت  و گناهکار/ خدای جبار در این روایت قرون وسطایی  پی می برد و رابطه و سناریو یا ساختار رابطه میان انسان/خدا را تغییر می دهد و با تغییر رابطه هر دو طرف تغییر می کنند، انسان به «تصویر خدا»ی با شکوه و تمنامند دگردیسی می یابد ، روح و دم تمنامند و خلاق او را در خویش پذیرا می شود که در عکس و تصویر بالا از نقاشی «آفرینش آدم» در لحظه پیوند انگشتان خدا و انسان رخ می دهد. بنابراین انسان نیز زیبا و باشکوه می گیرد و هر دو نیازمند یکدیگرند و یکدیگر را می طلبند و نگاه هر دو تمنامندِ دیگری است و گویی خدا می خواهد از دست فرشتگان حسود در برود و فرزندش انسان را در آغوش بگیرد، همانطور که نگاه و حالت تمنامند آدم  دیدار و نزدیکی و گفتگو با دیگری و  خدا را می طلبد. یا وقتی دانشمند خود را بدون پیوندی با پدیده مورد بررسی می بیند، آنگاه دیگری و ابژه  به واقعیتی عینی و سفت و سخت تبدیل می شود. همانطور که  درک این همپیوندی و اینکه «دیگری بزرگ، روایت و حقیقت نهایی وجود ندارد»، به این معناست که ما در رابطه با خودمان و دیگری همیشه فقط «حدس و گمان» میزنیم و یک «امکان دیدار و ارتباط و یک روایت» را می آفرینیم.

 

 پیامد دیگر «مرگ دیگری بزرگ» این است که «دیگری»، یعنی هم خودمان و هم دیگری همیشه «متفاوت است و تفاوت می زاید» و هیچوقت تیر ما  کامل به هدف نمی خورد وقتی می خواهیم خودمان یا دیگری را تعریف یا تفسیر بکنیم. یعنی همیشه روایت، بازی و سناریوی دیگری ممکن است و انسان می تواند بنا به ضرورت سلامت جسم و لحظه اش، روایاتی نو و ساختارهایی نو بیافریند. پیامد نهایی اما این است که با چنین نگاهی و درک اینکه آن دیگری که ما را آزار می دهد، در واقع یک چشم انداز و ساختار است، آنگاه دیگر «امکان کین توزی به خویش و دیگری»، یا امکان کین توزی به گذشته یا سرافکندگی به خاطر گذشته ممکن نیست. یعنی حال هر اندیشه رادیکال و حتی انقلابی، هر تحول مدرن بایستی از «میل واشتیاق پدرکُشی و دیگرکشی» بگذرد، زیرا «دیگری همیشه متفاوت» است و قتل دیگری بدون قتل خویش ممکن نیست، قتل دیکتاتور بدون قتل و عبور از امت و قهرمان ممکن نیست.

 مهم و اصل درک این همپیوندیها و تغییر رابطه، سناریو و ساختارها است و نه تغییر افراد. البته این بدان معنا نیست که درد واقعی نیست یا مثلا یک حکومت دیکتاتوری نیست بلکه به این معناست که حتی درد و دیکتاتوری نیز می تواند دارای ساختارها و سناریوهای متفاوتی باشد که یا شما را زمین می زند یا شما را به تحول و تغییر وامی دارد و آنگاه که یک جامعه یا فرد اسیر بحرانش یا دیکتاتورش باقی می ماند، تنها به خاطر خشونت او نیست بلکه او نیز نمی تواند خودش و چشم اندازش و رابطه را تغییر دهد و راههایی نو برای تغییر بیابد، اسیر انسداد و تله و حالتی است. همانطور که مشکل یک انسان تحت فشار افسردگی یا اعتیاد، در نهایت بیماری افسردگی و یا ماده مخدر نیست بلکه گرفتاری او برای مثال در رابطه ای غلط  با درد عشق یا اشتیاق سبکبالی خویش و با حس غربت خویش است و تا این ارتباط را نبیند و نیز «تمتع و لذتی» را که از این رابطه بیمارگونه نبیند و از آن نگذرد، نمی تواند تحول یابد و بیماریش را به قدرت نوینش و دیگری نوینش و یار جدیدش تبدیل بکند، به الهه عشق خندان نوین خویش و الهه سبکبالی نوین خویش تبدیل بکند. زیرا او هنوز به شاه و سرور جهانش تبدیل نشده است و ازینرو رابطه اش با بیماریش رابطه بیمار و کودک ناتوان/ بیماری هولناک و دیومانند است.

 نتیجه نهایی این تحول و شناخت این است که می بینی، تو و من هیچگاه نمی توانیم کامل مثل دیگری باشیم، زیرا تاریخ و بستر فکری و یا جایگاهمان در خانواده یا گفتمان متفاوت است و یا همیشه «یک جور» نمی توانیم باشیم بلکه مرتب تحول می یابیم، بایستی تحول بیابیم و مرتب در عین حفظ یک وحدت درونی و «علامت واحده» به کثرتهای نو و حالات نو دست یابیم. این بدان معنا نیز هست که ما هیچگاه نمی توانیم به شیوه یک انسان سوئدی یا آلمانی مدرن شویم، بلکه با درک همپیوندی مبانی مدرن با یکدیگر، از فردیت تا گیتی گرایی مدرن و  دموکراسی مدرن، بایستی «مدرنیت متفاوت جمعی یا فردی» خویش را بوجود آوریم. زیرا از جایی که ما به دیگری و به مدرنیت می نگریم، چشم اندازی متفاوت است و با این چشم انداز متفاوت، ساختار و حالت دیگری و مدرنیت نیز تغییر می کند. ازینرو نه بازگشت به خویشتن ممکن است و نه تقلید مدرنیت یا «بومی کردن مدرنیت»، بلکه موضوع درک ساختار مدرن و ایجاد «مدرنیت خاص ایرانی و یا فردی» خویش و  بر اساس بستر و پایه فرهنگی، زبانی یا تاریخی خویش است که اصولا باعث تغییر نگاه به مدرنیت می شود و مدرنیتی متفاوت می آفریند.

 

با این توضیحات اولیه بایستی هم برای خوانندگان برخی بدفهمیهای عمومی و رایج در این زمینه بازشناخته شده باشد و هم نقص عمده روشنفکر یا اندیشمند ایرانی و نیروهای تحول طلب ایرانی بهتر فهمیده شود. یعنی این موضوع که آنها مبانی مدرن و همپیوندی عمیق میانشان را متوجه نشده اند و اینکه نمی توان آنها را مسخ کرد بدون آنکه خویش و تغییرت را مسخ بکنید. دوم اینکه حال بهتر لمس و درک بکند که چرا بخش عمده این جامعه و ساختار هنوز ناتوان از ایجاد «مدرنیت متفاوت خویش» یا ناتوان از ارائه حالات مختلف این «هویت مدرن و سیستماتیک»، چشم اندازهای مدرن یا همپیوند به جامعه هستند. از طرف دیگر هر جا ما خلاقیتی را در زمینه اندیشه یا هنر می بینیم، شاهد درک این همپیوندیها و همزمان ایجاد نگاه و روایت خاص خویش هستیم، شاهد مدرنیتی جذاب و متفاوت هستیم.

 عمق مشکل و معضلات بالا و گستردگی آن در همه سطوح حاکمیت یا اپوزیسیون و روشنفکر مدرن ما و با درجات مختلف اما  آنگاه هر چه بیشتر نمایان می شود  که یک نظر بخواهد و بتواند این مباحث و مرگ خدای نیچه را یاد بگیرد، لمس بکند و  «تصویری نوین از ساختار و گفتمان» جامعه خویش و همپیوندی بحرانهای سیاسی، فرهنگی یا فردی آن نشان بدهد،  یا  «گفتمان مدرن» را بشناسد و از او یاد بگیرد و از سوی دیگر قادر به ایجاد جهانی متفاوت باشد، زیرا آنگاه در این بستر فرهنگی دچار انسداد و بحران این نظریه نو به خاطر نبود این پیش زمینه های اولیه، به طور عمده با« سکوت،بایکوت یا سانسور» روبرو می شود، فهمیده نمی شود یا بدفهمیده می شود. یعنی آنگاه با معضلی روبرو می شویم که به ویژه طرح مهم و اساسی «عارفان زمینی، عاشقان زمینی، خردمندان شاد و مومنان سبکبال»  ایرانی که از اولین تلاشهای جامع برای آسیب شناسی گفتمان فرهنگی و بحران مدرن آن و ارائه «راههایی نوین و امکاناتی نوین» بود، با آن روبرو شد و هنوز روبروست. زیرا «روشنفکر یا پیش کسوت کنونی ما، جامعه مدنی و اپوزیسیون ما و حکومت ما» به درجات و شدتهای مختلف هنوز حاضر به پذیرش «مرگ خدا و پایان تک روایتی، پایان ساختار و حکومت مطلق و تک ساحتی» و ضرورت پایان دهی به رابطه ی سیاه/سفیدی با دیگری یا سرکوب دیگری نیستند و اینکه تنها با درک و پذیریش هر چه عمیقتر این موضوع و درک همپیوندیهای خویش با دیگری، با درک خطاهای خویش و دیگری، امکان عبور از انسداد کنونی وجود دارد. انسداد و بحرانی که ناتوانی از تغییر جا و مکان خویش در ساختار و ناتوانی از دیدن امکانات و فضاهای دیگر تحول است. یک انسداد مکانی و ارتباطی در ساختار رابطه فرد/دیگری، جامعه مدنی/دولت و بالعکس است. تنها با پذیرش این تحولات ضروری و ساختاری امکان تحولات نو و توانایی استفاده از فضاهای نو که مرتب بوجود می آیند، دوباره بدست می آید. یا دولت می تواند با این تحولات و دگردیسی هر چه بیشتر به دولت مدرن و رهبر مدرن، از سقوط  نهایی و اجتناب ناپذیرش و در شرایط کنونی به احتمال زیاد به حالت یک «بیگ بنگ و انفجار از داخل یا خارج» جلوگیری بکند و به حالتی نو دگردیسی یابد و از فضاهای نوینی استفاده بکند که در منطقه برای او پس از «بهار عربی» بوجود آمده اند تا ایران هرچه بیشتر به یک دولت مدرن و متفاوت و برابر و با شکوهی نو دگردیسی یابد. زیرا همانطور که در ابتدا و در کل مطلب گفتیم، «فرد/دیگری» است و تمنای فرد، تمنای دیگری است. بنابراین به شیوه منطقی و اجتناب ناپذیر سرکوب کنونی جامعه مدنی توسط دولت، فقط گسست بعدی دولت و سیستم را باعث شده و انفجار نهایی سیستم را نزدیک می کند و ما در این مسیر هستیم، همانطور که انسداد جامعه مدنی و روشنفکر و اپوزیسیون این «بیگ بنگ» را نیز هر چه بیشتر محتمل می کند و او از آن ضربه شدیدی می خورد و گفتمان مدرن و دموکراسی ایرانی بناچار با تلفات فراوان و نصفه و نیمه باز تحقق می یابد و وارد مرحله جدیدی از تحول و بحران می شود. مگر اینکه هر سه بخش، یعنی دولت، جامعه مدنی و روشنفکر با شناخت معضلات متفاوت و مشترکشان هر چه بیشتر هر کدام «سرِ جایش» قرار بگیرد و گفتمان ضروری «دولت مدرن/ملت مدرن/ فرد و تمنای مدرن و متفاوت ایرانی» هر چه بیشتر تحقق یابد و نهادینه شود و « رنسانس ایرانی» رخ دهد.

ازینرو  چه به دوستانی که خواهان درک بهتر مباحث بالا و با توضیحات مشخص هستند، یا به دوستانی که بهتر می خواهند «چهارچوب و ساختار کلی نظریات مرا» بهتر بفهمند و نقد بکنند، یا به دوستانی که متوجه شده اند که یکجایی گیر می کنند و نمی توانند به تحول دلخواه فردی یا جمعی دست یابند، پیشنهاد می کنم که حتما وقت بگذارند و این نوشته ذیل را بخوانند که ابتدا هشت سال پیش و سپس در بخش هفتم کتابم (از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» و بعد به شکل کاملتر چند سال پیش در این کتاب کوچک الکترونیکی ذیل منتشر شد و هر بار هیچکس جرات نکرد به آن بپردازد و آن را نقد کند و نقاط قدرت یا ضعفش را بیان بکند و همین سکوت بیانگر و افشاگر خیلی چیزهاست و اینکه این مبحث چرا رادیکال و فراسوی گفتمانهای معمولی روشنفکر و  یا اندیشمند ایرانی است، چرا او یک نظریه مدرن و متفاوت است و به اینخاطر نقد خویش را می طلبد و می داند نیازمند نقد است. بخصوص خواندن بخش شماتیک و سیستماتیک آن ، که سه گفتمان «مدرن/پسامدرن/ و نمونه ایرانی آن عارف زمینی» را روبروی هم قرار می دهد، می تواند برای دوستان بسیار آموزنده باشد. به ویژه که مباحث مطرح شده در این کتابچه فشرده هم بحث مرکزی کتاب «از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» است و هم آن ابزار و ساز وکار و «گره گاههایی» را نشان می دهند که کل مباحث مختلف مرا و کتب مختلف مرا به سان یک زنجیره و  شبکه به هم پیوند می دهد. از طرف دیگر این «مدرنیت متفاوت و قدرت نوین» نه تنها  ثمره ی دو دهه پژوهش و شناخت و یادگیری مداوم است بلکه ثمره ی تبدیل خویش و زندگی خویش به یک «آزمون» و جستجوی تنانه مدرنیت و معضلات خویش و دیگری یا مدرنیت نیز هست. همانطور که این نوشته به هم نسلهای دیگر از نسلهای مختلف و متون آنها پیوند می خورد، یعنی به نسل رنسانس و متون آنها و خلاقیتهای آنها پیوند می خورد . زیرا این نوشته « بشارت دهنده حضور و رشد مداوم» رنسانس  واین نسل نوست و می خواهد کمک به پوست اندازی بهتر این نسل «برگزیدگان» بکند که یکایک ما بخشی از آن هستیم و بدینخاطر نیازمند یگدیگریم، تمنایمان، تمنای یکدیگر است. زیرا وقتی این مباحث پایه ای و ساختاری را بشناسیم، پی می بریم که تحول ساختار سیاسی و فرهنگی جامعه ما اجتناب ناپذیر است و هر روز در حال پیش روی است و همزمان پی می بریم که اگر به این دگردیسی مدرن در خویش و دیگری دست نیابیم، این تحول بناچار و دیگربار شکننده یا فاجعه بار می تواند بشود.

 

http://www2.asar.name/books/systemi.pdf

 

پانویس: بزودی در کتاب الکترونیکی «روانکاوی تحولات سیاسی ایران» هر چه بیشتر به این تحولات ساختاری و ضروری سیاسی و فرهنگی  می پردازم و در بخش پایانی کتاب به نام «چه می توان کرد» راهکارهای عملی  و امکاناتی برای تحول نهایی مدرن را مطرح می کنم.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.