مهاجرت با سرعت دویست کیلومتر بطرف سوسیالیسم"! "بحش نهم"

روزنامه حقیقت برایم این امکان را بوجود آورده بود که بیشتراز رفقای دیگر با جامعه در تماس نزدیک قرار گیرم .تماسی که تا حدودی می توانست زیر پوست شهر، برخی صدا ها

مهاجرت
با سرعت دویست کیلومتر بطرف سوسیالیسم"! "بحش نهم"
روزنامه حقیقت برایم این امکان را بوجود آورده بود که بیشتراز رفقای دیگر با جامعه در تماس نزدیک قرار گیرم .تماسی که تا حدودی می توانست زیر پوست شهر، برخی صدا ها و قضاوت های دیگررا نیز بشنود.
تلاش میکنم بانقل سه خاطره از روزنامه حقیقت بخش مربوط به روزنامه را تمام نمایم.
کارخانه افغان ترکانی یکی از مهم ترین کارخانه های کابل بود که عمده فرآورده های چوبی کشور را تامین می کرد از مبل تا میز ونیمکت. کارخانه بزرگی بود با دستگاه هائی نسبتا معاصر. یک روز برای تهیه گزارشی به آن کارخانه رفتم .رئیس کارخانه که از اعضای قدیم حزب بود به استقبالم آمد .مردی بود میانسال ، چهره بشاشی داشت .برای یک لحظه خنده از لبانش محو نمی شد با تکیه کلام رفیق! بعد از بازدید کارخانه گفت :رفیق گرامی می خواهم چیزی را نشان دهم که هیچ جا ندیده اید. سپس مرا به طبقه دوم کارخانه برد در اظاق بزرگی را گشود که پربود از تابلوهای مختلف ازنور محمد ترکی تا حفیظ الله امین .تابلوها بیشترمربوط می شد به تصاویر تمام قد امین که در حالتی لنین گونه با دست به نقطه نا معلومی در پیش رو اشاره می کرد. با شعار های عجیب .
" افغانستان مهد سوسیالیسم ! با سرعت دویست کیلومتربسوی سوسیالسم"!
مدیر کارخانه توضیح می داد که تعداد زیادی ازاین تابلو ها در کنارجاده ها نصب کرده بودند. جاده هائی که در اثر جنگ وویرانی بیشتر از شصت کیلومتر نمی شد رفت.
پرسیدم "چرا از بین نمی برید"؟ گفت: "هنوز دستور از بین بردنشان را نداده اند! شاید روزی بازلازم شوند"!
افغانستان دچارتحول بود. تیتر روزنامه مصالحه ملی شده بود .زیر عنوان "کشتی بان را سیاست دیگر آمد." دکتر نحیب به جای آقای کارمل نشسته بود. اوتلاش می کرد که روند تغیری که اتحاد شوروی در قبال افغانستان در پیش گرفته بود از طریق مصالحه ملی ، تلاش برای دستیابی به صلح ، حکومتی برآمده بر اساس یک گفتگو، توافق و مصالحه با مجاهدین شکل دهد.
تغیر بنیادی در سیاست های حزب دموکراتیک و جلب نظر آحاد مردم به این سیاست در دستور روز بود.برگزاری لویه جرگه یعنی تجمع بزرگ ریش سفیدان و زعمای قوم از سراسر کشور برای گرفتن تصمیمیی بزرگ در کابل ! بگونه ای مجلس موسسان که در مقاطع حساس تاریخی! برگزارو تصمیم گیری می کرد .بیشتر از هزار نفر برای تصمیم گیری دراین مجلس که که قرار بود از مصالحه ملی حمایت کند، در کابل درهتل کنتینانتال و دانشگاه پلی تکنیک جمع شده بودند.
عصر هنگام بود که معاون روزنامه خواهش کرد با چند ریش سفید شرکت کننده درجرگه مصاحبه و گزارشی تهیه کنم. وقتی همراه "شیرشاه" عکاس بسیار خوب وهنرمند روزنامه به محل دانشگاه پلی تکنیک رسیدیم جلسه تمام شده بود و ریش سفیدان در دسته های چند نفری در حیاط دانشگاه قسمتی که شن ریزی بود مشغول قدم زدن بودندو هر از چند قدم می ایستادند خم شده چیزی از زمین برمی داشتند و در جیب خود می نهادند.
تعجب کرده بودم از شیرشاه پرسیدم "چه می کنند"؟ خندید و گفت "برای طهارتشان سنگ جمع می کنند. این ها توالت فرنگی هتل کنتینانتال را با دستمال کاغذی قبول ندارند"!
فکر کردم شوخی می کند ! اما جدی بود در حین مصاحبه از یکی از پیر مردان پرسیدم "این سنگ ها را برای چه جمع می گردید "؟ خنده ای کرد .گفت "برای طهارت این تشناب های فرنگی "توالت " بدرد همان کافر ها می خورد ما کار خودمان را با سنگ انجام می دهیم"!
چیزی برای گفتن نداشتم می دانم درست یا غلط بعد از اتمام لوئی جرگه کلی از توالت ها دجار مشگل گردیدند.یاد تابلو های با سرعت دویست کیلومتر، بطرف سوسیالیسم و مشاور روزنامه آقای اوکولوف افتادم زمانی که از یک جمله من در مصاحبه ام با مادر هراتی صورتش ازعصبانیت مانند لبو سرخ شده بود.
با مادری از هرات که همسروسه پسرخود را در جریان مبارزه با مجاهدین از دست داده بود. مصاحبه ای کرده بودم شیرزنی که هرگز آن چشمان غمگین اما مهربان و مصممش را از خاطر نخواهم برد.
اورا در سازمان زنان افغانستان دیدم.برایم از زندگیش، از عروسی با مرد دلخواهش گفت. از پسرانش حکایت کرد.خواستم برایم از لالائی هائی که برای پسرانش می خواند بخواند.
خواند وگریست.
گفتم مادر"با این اشرار چه باید کرد "؟
اندگی مکث کرد بدور دست خیره شد و گفت " میدانی تلخ است اما کسانی که شویم و بچه هایم را کشتند از ولسوالی "بخشداری" خود ما بودند. آنها هم کشته شدند .آن ها هم مادر داشتند که برایشان لالائی خوانده بود .من اگر قبول کنند که صلح باشد همه آنها را می بخشم چه زنده وچه مرده "!
این بار من بودم که نمی توانستم در برابر این روح بزرگ اشگ بر دیده نیاورم .عینا جمله مادر هراتی را در مصاحبه ام آوردم! .معمولا نسخه اول را قبل از چاپ نهائی برای سردبیر و مشاور روزنامه می دادند ویک مترجم خبره مطالب را برای او می خواند. بعد از تائید او مطلب به چاپ نهائی و وسیع می رفت.او با عصبانیت صفحه ای که مطلب من در آن بود در دستش گرفته و می گفت " شما با درج این مطلب تمام سیاست های حزب را زیر سئوال بردید!پس تکلیف این همه جوان افغان و اتحاد شوروی که بدست اشرار کشته شده اند چه می شود "؟ چطور این جمله را نوشتید "!گفتم " جمله من نیست جمله مادر هراتی است ! من عین جمله را نوشتم "! گفت "او یک زن عامیست شما که حزبی هستید و سیاست حزب را خوب می فهمید نباید این را می نوشتید "! گفتم "نوشته من که نیست ! گفته مادر هراتی است "! نگاه دقیقی کرد وگفت بهر حال اشتباه جدی کردید "! فردا مصاحبه با مادر هراتی چاپ شد .اما بدون آن جمله زیبای بر آمده از دل واقعی یک مادر.
حال این لوئی جرگه وظیفه داشت که همان پیام ! پیام صلح را از دهان صد ها ریش سفید جامعه بگوش مردم برساند .
زمان ومکان چه تئاتر ها و صحنه های غریبی خلق می کنند وما سیاست بازان چه هنر پیشه های چند رویه و غریبی هستیم که قادر به ایفای نقش های گوناگون درچنین صحنه هائی می باشیم ! هر چند که می دانم در صحنه زندگی صحنه، بی هنرپیشه و کارگردان و تماشاچی قابل تصور و امکان پذیر نیست!
ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: