دیدن تفاوت های فرهنگی درون خودمان /نامه هائی که دیگری هم می خواند

مهاجرت " بخش شانزذهم “

آرام آرام داشتیم جا می افتادیم جوان بودیم وهیچ تجربه ای از این نوع زندگی که بر ما تحمیل شده بود نداشتیم.اما رابطه دوستانه خانواده باهم وحضور چند رفیق نیک نفس در آغاز کار بسیار یاری رسان بود .ترکیب کمیته کابل با مسئولیت مازیار وحضور دوتن دیگر از دستگاه رهبری جمشید طاهری پور و بهزاد کریمی که بخاطر رادیو زندگی

دیدن تفاوت های فرهنگی درون خودمان
نامه هائی که دیگری هم می خواند
"مهاجرت " بخش شانزذهم
آرام آرام داشتیم جا می افتادیم جوان بودیم وهیچ تجربه ای از این نوع زندگی که بر ما تحمیل شده بود نداشتیم.اما رابطه دوستانه خانواده باهم وحضور چند رفیق نیک نفس در آغاز کار بسیار یاری رسان بود .ترکیب کمیته کابل با مسئولیت مازیار وحضور دوتن دیگر از دستگاه رهبری جمشید طاهری پور و بهزاد کریمی که بخاطر رادیو زندگی مخفی داشتند و تنهابااعضای کمیته کابل در ارتباط بودند این امکان را بما می داد که سنجیده تر تصمیم بگیریم .
خوشبختانه در سال های اول که جریان راست وچپ هنوز زیاد مطرح نبود .هماهنگی خوبی بین ما مسئولان وجود داشت.سنگینی ضربات .هراس روز های تعقیب و دستگیری . اعترافات کمر شکن رهبری حزب و نهایت آوارگی !لطمه سنگینی از نظر روحی به خانواده ها وارد ساخته بود.از این رو بیشترین بحث کمیته کابل ایجاد فضای دوستانه و تا حدی که برایمان امکان داشت ایجاد فضای شادی بخش بود! تا خانواده ها اندکی آرام بگیرندو خود را با محیط جدید منطبق سازند.
در این رابطه مهمانداران افعانستانی ما هم از هیچ کمکی فرو گذاری نمی کردند. قرار شد آن دسته از رفقائی که در ایران کار مشخص داشتند وکار می کردنددر همان قسمتها کار کنند. تعدادی پزشک بودندکه نسبت به تخصص خود در چند بیمارستان مشغول کار شدند.
بخش مرزی مستقل از حزب توده با مسئولیت رفیقی بنام صمد از کادر های قدیمی و مورد اطمینان سازمان که با هم از ایران خارج شده بودیم و از دوستان قدیمی من بود در شهر نیمروز با پنج نفر از دیگراعضای سازمان تشکیل و آغاز بکار کرد . بخشی که بعد از رادیو مهم ترین ارکان سازمانی در افغانستان شمرده می شد.
شرایط نا آرام بود و هر روز ده ها راکت از طرف مجاهدین به نقاط مختلف کابل زده می شد که منطقه ما هم گاه بی نصیب نمی ماند. لذا چگونگی انتقال بچه ها از خانه ها به کودکستان و بالعکس توسط یک فرد مطمئن بسیار ضروری بود. چرا که رفتن کودکان به کودکستان بار بزرگی را از دوش خانواده ها بخصوص مادران برمیداشت.مینی بوس خوبی با یک راننده صبور و خوش اخلاق بنام آقای "میر اکبر"جزء نعمت هائی بود که در اختیار ما نهاده شده بود .مردی میان سال که مانند پدر بزرگی با بچه مدارا می کرد و باعث آرامش قلبی ما می شد .
محیط کار جدید، آشنائی با افراد جدیدی که از افراد عادی جامعه بودند تجربه خوبی برای کسانی که سر کار رفته بودند بود .این تجربه بسته به خصوصیت افراد متفا وت بود و بستگی به روحیه وکارکتر افراد نیز داشت . درهمه جا چنین است بعضی افرادرا بهر کجا که بروند و در هر جمعی که قرار بگیرند بلافاصله برای خود جا باز می کنند رابطه بهم می زنند . شرایط را برای خود وبرای دیگرا ن زیبا و قابل تحمل می کنند بعضی دیگر می روند وحضورشان در جمع بر سنگینی ودوری افراد از هم می افزاید.
بزرگترین دستاورد ودر عین حال بزرگترین چالش خانواده در روزهای اول نوعی زندگی کلیکتیوی بود که بناگزیر در آن قرار گرفته بودیم .جمعی با تفاوت های معین فرهنگی، تربیتی ، قومی وجغرافیائی که حال برای سال ها باید در کنار هم زندگی می کردیم .آنچه که این گونه زندگی در هم تنیده را امکان پذیر و گاه لذت بخش می کرد! عضو یک خانواده سازمانی بودن! اشتراک عقیده و ادامه مبارزه بود.و پشت گرمی به محبت بیش از اندازه مهماندارانمان .
در ترکیب افراد ساکن شده در کابل از هر تیپ ،قوم و شهر های مختلف ایران افرادی حضور داشتند.از غرب تا شرق از شمال تا جنوب .از بچه های خون گرم آبادانی، اهوازی، تاکرد های خوش قلب ومهربان. شمالی ها وتهرانی های شاد وسرزنده تا ما آذری هاکه بخاطر آذری بودنم دادن صفت بخود مشکل است.
هر بلاک ساختمانی از پنج راهرو و هر راهرو از ده آپارتمان تشکیل می شد. یک راهرو از آن ما بود که در طبقه پائین دو خانواده حزبی و در طبقات بعدی ما سازمانی ها ساکن بودیم.در طبقه دوم یک خانواده خوزستانی بسیار خون گرم وشاد به نام های سیما وسعید همراه دو فرزندشان زندگی می کردند .خانواده ای که من آن ها را روح شادی ونشاط جمع می نامم.
شاید اولین بار بود که حداقل من وتنی چند از ما ها با روحیه شاد ،باز ، بگو وبخند واقعی خوزستانی آشنا می شدیم .سیما از همان لحطه ورود در خانه اش را طاق باز برروی همه گشود وخود نیز با خنده ای که بیشتر مواقع قهقه بود بی تکلف در خانه های ما رازد و باز کرد .
خانه اش اولین خانه ای بود که بعد از سکونت ما در مکرویان بر روی دانشجویان جوان ما گشوده شد و آن ها بی رودر بایستی به خانه او آمدند وسر سفره او وهمسرش نشستند گفتند خندیدند وغذای خانگی خوردند. و در میان خنده و گفتن خاطره همسز سیما ترانه ای از فرانگ سیناتر را که اولین بار در دیدارش با سیما برای او خوانده بود برای آنها و من هم که درآن جمع بودم خواند.
براستی در این سرزمین پهناور چه میزان اختلاف فرهنگ و رفتار وجود داشت! در شهر مذهبی من زنجان این گونه رابطه صمیمانه ترانه خوانی و حتی اظهار عشق به کسی که دوست داشتی از محرمات بود ودر آن سر ایران زمین امری عادی و زیبا.
هیچ چیزی رابدل نمی گرفت در تمام سختیها می خندید .همسرش آرام وبی ادعا بود و همه جا در تمام عرصه های زندگی پا به پایش حرکت می کرد .تلاش می کرد که با بر عهده گرفتن بخشی از کارهای خانه اورا یاری دهد وبرایش این امکان را فراهم سازد تا او انرژی بی پایان خود را در ورزش و کار تخلیه کند.اودر خوزستان جز تیم پینگ پونگ بود اردوهای مختلف رفته بود .توان جوش خوردن با پیر و جوان را داشت .بهمین دلیل از طرف سازمان به سازمان جوانان حزب دموکراتیک معرفی شد تادر آن جا با جوانان افغانستانی کار کند .
هنوز مدتی از رفتنش به سازمان جوانان نمی گذشت که دیدیم دست در دست وجیهه و فرید رستگار که از خواننده های پاپ ومشهور جوانان بودند به مجموعه آمد. در همین فاصله اندک با آن ها دوست شده بود و آنها را به خانه اش دعوت کرد وباب آشنائی با ما را هم گشود .
حصورش از غربت وتنهائی مهاجرت کم می کرد . از یک نواختی محیط می کاست .همه جا حضوری مثبت داشت برای بسیاری از ما که جدیت وتا اندکی عبوسی را نشانه جا افتادگی وجدی بودن تلقی میکردیم در اوایل درکش دشوار.
از ویژگی های گروه های ائدولوژیک و تاحدودی بسته قیافه جدی گرفتن است نخندیدن بوقت خنده ونشان ندادن احساسات در وقت های دلتنگی! بیگانگی در جمع های شاد و بزن بکوب که مبادا حمل بر عدم جدیت و غیر سیاسی بودن ما شودکه بخواهی نخواهی در تو این توهم را ایجاد می کرد که ما تافته جدا بافته ایم ودر جایگاهی بالاترکه نوعی ارزش حساب می شد.
این همه راحتی در برخورد و زندگی باز توام با گشاده روی قابل درک نبود. بیاد دارم روزی یکی از اعضای کمیته که مسئولیت امنیتی را بر عهده داشت نامه ای کتبی نوشته و آورد که رفقا باید در رابطه با افراد محل کار دقت کنند وحتی در دوست شدن!حضور دائم دانشجویان و این مجموعه نیز باید کم شود.که با مخالفت من ودو رفیق دیگر مواجه شد .
عجیب عنصری در درون این تامین امنیت و برخی مسئولان آن خوابیده که اگر اندک غفلتی کنی زیر عنوان تامین امنیت دستشان را باز نمائید بعد از مدتی به آمرین وتعین کنندگان شیوه زندگی ،آمرانه بله یا نه گفتن بتو تبدیل می گردند . امری که ما بدقت در کمیته کابل متوجه آن بودیم بی آن که مرزهای معین امنیتی را زیرپا بگذاریم مانع ا زکشیدن حصاری در حصار مهاجرت بدور خود می گشتیم .
گاه اشتباهات جدی نیز داشتیم وکمیت ما در مقابل شمشیر امنیت لنگ می شد . بدلیل مخفی بودن حضور ما در افغانستان ولودر شکل ظاهری قرار شد که یک صندوق پستی در هند توسط تشکیلات هندمخصوص نامه های ما درست شود وتمام نامه های ما به همان شماره پستی برود واز ایران هم جواب ها بهمان شماره پستی بر گردد .گاه رفتن وآمدن یک نامه بیشتر از چهار ماه می شد.
مسئله درد آور این بود! این نامه ها که باز تاب دهنده خصوصی ترین مکنونات قلبی وفردی هر انسان در لحظات دلتنگی می توانست باشد !ودر آن زمان که تنها کانال ارتباطی خصوصی با خانواده و به گونه ای نقل کننده اتفاقات خصوصی درون خانه وفامیل نیز بود !توسط کمیته کابل مسخ گردید.و مثله شد.
طرحی امنیتی در کمینه کابل زیرعنوان جلوگیری از اخباری که می توانست ردی از ما بدهد ویا احیانا خبری از تشکیلات را منعکس نماید مورد بحث قرار گرفت.طرحی که همه را ملزم می کردکه نامه ها خود را باید بطور سر باز به دفتر سازمان بسپارند. تا بعد از چک کردن توسط مسئول امنیتی وبا احیانا فردی از کمیته کابل پست شودو بلعکس نامه های آمده از خارج سر باز به گیرندگان تحویل شود.
دقیقا بیاد ندارم که با این طرح مخالفتی کردیم یا نه؟ سنبه واستدلال منطبق با درک جزمی و نگاه امنیتی ما که شاخ برگ داده شده و بیک امر جاسوسی بدل شده بود.وترس از متهم شدن به عدم رعایت پرنسیب های امنیتی ،دادن اتو به برخی ها! این طرح تصویب و برای مدتی اجرا شد!
طرحی که به نظر من لطمه جدی به روح های حساس وارد ساخت ومانع از آن شد که برخی نارسائی ها و دلتنگی هاو آرزوها در این نامه ها منعکس شود.برخی مسائل خانوادگی پیش آمده درون خانواده مطرح گردد و مصلحت های خانوادگی از پدران ومادران گرفته شود .
این تنها کانال ارتباط احساسی را که تازه رفت و آمدیک نامه بچند ماه می کشید به کاغذی صرف برای احوال گیری ساده ،خشگ "خوبید؟ خوبیم ملالی نیست جز دوری شما..."تبدیل کرد!نامه های فاقد روح .نامه های خصوصی که دیگری هم می خواند!
ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: