داستان کیک یک تخم مرغی

"مهاجرت" قسمت بیست ویکم
اندکی از مرز فاصله می گیرم وبکابل بر میگردم .تا دوباره بعد از پایان پلنوم وسیع با یارانی که ازمرز گذشتند وبه ایران باز گشتند باز گردم. بازگشتی دردناک!و دردناک تر از آن مسئولیت نوشتن یاد نامه اعدام شدگان را که به من سپرده بودند. با هر نوشتنی سیمای عزیزی در برابر دیده گانم ظاهر می شد.عزیزی که با او شکنجه می شدم، بدار آویخته می گردیدم

داستان کیک یک تخم مرغی
"مهاجرت" قسمت بیست ویکم
اندکی از مرز فاصله می گیرم وبکابل بر میگردم .تا دوباره بعد از پایان پلنوم وسیع با یارانی که ازمرز گذشتند وبه ایران باز گشتند باز گردم. بازگشتی دردناک!و دردناک تر از آن مسئولیت نوشتن یاد نامه اعدام شدگان را که به من سپرده بودند. با هر نوشتنی سیمای عزیزی در برابر دیده گانم ظاهر می شد.عزیزی که با او شکنجه می شدم، بدار آویخته می گردیدم ،با جنازه های تلتبار شده بر روی هم به گورستان های غریب وبی نام و بی نشان می رفتم، بر خاک شدنشان را نطاره می کردم!سپس خرد وخراب برمی گشتم تا نامه ای دیگر برسد ومن بازازرفیقی دیگربنویسم .
روزهائی که هنوزدرد آن را بر روح خود دارم. اما زندگی جریان داشت با تمام تلخی وشیرینی خود.خانواده ها یاد گرفته بودند با همان حداقل ها زندگی کنند .دور هم جمع شوند.
طرح های عجیب غریبی به کمیته کابل داده می شد و ما تصویب می کردیم که می توان گفت ناشی از خامی ما بود واین که هنوز طولانی بودن ماندگای خود را باور نداشتیم .
رفیق محمد که مسئولیت امنیتی تشکیلات کابل را داشت همیشه طوری حرکت می کرد وصحبت می نمود که گویا آن چه که او در خشت خام می دید ما در آئینه قادر بدیدن آن نبودیم .بخصوص که طرح های خود را با چاشنی امنیتی همراه می کرد و جای هر گونه سئوال و اما واگری را می بست. از جمله طرحی را به اصراردر کمیته پیش برد که باید وقت خانم ها آزاد شود تا بیشتر بکارهای ذهنی برسند. لذا بعد از این هر راهرو که در آن چندین خانواده زندگی میکرد هر روز یک خانواده مسئولیت نهاررا برعهده بگیرد.نهار ها جمعی باشد تا ازاین طریق هر خانمی چهار روز از غذا پختن آزاد باشد و یکار مطالعه برسد و در ضمن نوعی زندگی کمونی را تجربه کرده باشیم .
این طرح از تصویب کمیته گذشت از فردا هر روز سفره بزرگی در یکی از خانه ها پهن می شد .هرخانمی تلاش می کرد تمام هنر آشپزی و سلیقه خود را بکار گیرد و پذیرائی در خور بکند . نهار ساده روزانه عملا به مهمان بازی خاص ما ایرانی ها بدل شد.هزینه نهار یک روزه از هزینه پنج روز نهار خانگی بالاتر رفت و عملا وقت بیشترو انرژی بیشتری از خانم ها برد و مرد ها هم نقش اندکی در کمک به همسر در بر پائی این مهمانی داشتنداما بیشترین لذت را از این دور هم جمع شدن روزانه وگپ وگفتگومی بردند .
منی که ظهر خانه نبودم ودر روزنامه حقیقت نهار می خوردم از دست دادن چنین نهاری ممکن نبود فاصله حقیقت تا خانه ده دقیقه بود .سریع خانه می آمدم یک ساعتی بسیار خوش می گذراندم سپس سریع بکار بر میگشتم. افسوس که طرح در هفته دوم با شکست قطعی مواجه شد و بی سر وصدا کناررفت.
اما تمام طرج های کمیته این گونه نبود .طرحی را تصویب کردیم که هر روز عصر بچه ها را که از کودکستان می آیند یک رفیق مرد تحویل بگیرد به خانه خودشان ببرد و سه ساعت نگهداری کند تا خانم ها با خیال راحت بجلسات سازمانی خود ویا دیگر کارهای تشکیلاتی خود برسند .درضمن آقایان هم نگهداری بچه و سختی کاری که خانم ها انجام می دادند را درک کنند.
کاری بسیار سخت بود نگهداری حداقل دوازده بچه .اما لذت بخش بود با کودکان بازی کردن برخی را شیر دادن وحتی کهنه عوض کردن .طرحی که عمری نسبتا طولانی داشت.
دیگر یاد گرفته بودیم حساب دقیق دخل وخرج را داشته باشیم وبه قول یکی از خانم دکتر ها" در ایران هرگز پول داخل کیفم را نمی شمردم .اما اینجا حساب یک افغانی را هم می کردم" .زندگی سخت بوداما خوشی های خود را هم داشت.ما که مهاجرین بودیم سختی هایمان بیشتر بود .بزرکترین تلخی مهاجرت گسستن از خانواده رگ وریشه است. نه پدر مادری نه خواهری، برادری ونهایت نه فامیل نزدیکی که حداقل خاطرات جوانی و تو جوانیت بااوگره خورده باشد .وظیفه ما بود که تلاش کنیم این تجمع عقیدتی جمعی مهربان با هم وغمخوار با یک دیگر باشند.
برگزاری جشن تولد بچه ها و برگزاری جشن های ملی یکی از عوامل شادی بخشیدن ودورهم جمع شدن بود .برای تمام بچه ها جشن تولد گرفته می شد! گاه فردی و گاه چند بچه که تاریخ تولدشان بهم نزدیک بود .
.جشن هائی که اساس آن خواندن ورقصیدن بود وگاه نمایش برای بچه ها.پذیرائی تنها با چائی بود و کیک تولدی که اصطلاحا "کیک یک تخم مرغی" نامیده می شد. یعنی نان شیرینی بزگ که شکل کیک داشت. چقدراین کیک مورد استقبال بزرگ و گوچک بود.
در این جشن تولد هائی که برگزارمی شد اکثرا شرکت می کردند و هرکس هنری داشت بیرون می ریخت .چند نفر شاخص این جشن ها بودند پسر جوان بسیار هنرمندی بنام سلیمان از حزب و آقا تقی از سازمان که عمدتا کار تئاتری می کردند.
سلیمان قادربودصدای ورجه ورجه کردنش از شکم مادر تا دوسالگی و همین طور بروید بالارا در بیاورد و آخر سر هم بگوید گره خر هم که شدم سر از احوال روزگار در نیاوردیم صدای کره خر در می آورد جفتک زنان صحنه را ترک می کرد. بهزاد عزیزم که یادش گرامی باد با تمام حجب وکم روئیش شروع به خواندن دختر شیرازی می کرد و گاه بشوخی باله نیزمی رقصید. من در قسمت ساختمان کارتیه سه به این انسان والا که در زمان شاه هم پرونده من بود بدون این که اورا بشناسم خواهم پرداخت .
کاک عزیز با قابلمه ضرب می گرفت وکردی می خواند. شخصیت مهر بان وزحمت کش سازمان .رفیق عزیز حزب که افسر ارتش بود و مسئول از طرف حزب در بولتن وقتی پای جشن می رسید آن جدیت را از کف میداد وشروع به رقصیدن بابا کرم می کرد.یکی از حرفه ای ترین رقص ها که بیاد دارم. کمرش درد گرفته بود به سختی قادربه راه رفتن بود ولی چه می شد کرد جشنی بود وصفائی، بلند شد وشروع به رقص با عصایش کرد .
امروز وقتی فکر می کنم رقص آقای پرویز صیاد در اختاپوس را که بعد ها در خارج دیدم افسوس می خورم ، که چرا ما درایران این گونه برنامه ها را سوپاپ های اطمینان حکومت شاه برای سرگرم کردن مردم می دانستیم بی آن که آن همه خلاقیت آقای پرویز صیادرا ببینم! ببینم که در بطن همین قطعه کوتاه او از به ابتذال کشیده شدن هنر می گوید این که چگونه باله ای به عظمت دریاچه قو تا حد یک رقص رو حوضی سقوط می کند.
ذهن های بسته ای که نمی توانستیم پیچیده فکر کنیم ونه حتی موسیقی را درک نمائیم ! روشنفکرش که ما بودیم .بحای تعمق در هنر از نقاشی ،شعر گرفته تا تئاتر وفیلم را تحریم می کردیم .جشنی به زیبائی وعظمت جش هنر شیراز راکه یهودی موهنن ، در آن ویلون می زد راوی شانکار سی تار که دیدار شرق بود وغرب !به پوز خند روشنفکرانه می گرفتیم.
کارگردانی مانند گروتوفسکی نمایش همیشه شاهزاده را اجرا می کرد اما ما درکمان از هنردر حد کتاب کوچک" نوعی از هنر نوعی از اندیشه" زنده یاد سعید سلطان پور بود ، آن هم قسمت انتهائی کتاب که درمصاحبه نهائی با گروتوفسکی و انتقاد به این که میدانی کجا آمده ای و برنامه اجرا می کنی ؟در حالی که مردمش از گرسنگی میمیرند!او در جواب ازمصاحبه کننده می پرسد" آن چیست که زیر بغل زده ای"؟ می گوید "کتاب است"! او در جواب می گوید "ملتی که گرسنه است روشنفکرش بحای کتاب باید اسلحه بر دارد"!این جواب برای ماشاه بیت بود !بگذریم که باز زخم کهنه دهان باز کرد .
یکی از بچه های بسیار جوان حزب که چهارده سالگی در کنکور نمرات بالا آورده بود محمد به شوخی می گفت من بزرکترین کار هنریم این است که وسط اطاق درخت شوم بی حرکت بیاستم تا سلیمان وتقی یا بهزاد مانند فیلم هندی دورم بچزخند وهندی بخوانند وهمین را هم اجرا می کرد.
خانمی بسیار محجوب وکم روئی از بچه های سازمان که همراه همسر وپسرش از هند آمده بودند. رقص لری جانانه ای می کرد. چنان محکم می پرید وپای می کوبید که گیسوانش افشان می شد، اطاق می لرزید.رقص اورا چنان مجذوب واز خود بیخود می نمود که مانند صوفیان در هوا سیر می کرد .وقتی رقصش تمام می شد باز همان خانم محجوب و بسیار آرام بود.همیشه احساس می کردم که رقص برای او نوعی تخلیه روحی بود.
پایان بخش تمام برنامه های هنری رقص شاطری کمال بود که هرگز آن انغطاف ورفتن کمال در جلد یک سنگگ پز و پختن نان سنگگ را فراموش نمی کنم. پیش بند سفید می بست وبسیار موزون این رقص را اجرا می کرد.
البته عشقبازی چشمی چند دانشجوی پسرجوان با یکی دودختر نوجوان از دید چشم تیز بین یکی دو تن از بچه ها مصون نمی ماند. کاوه دانشجوی جوان پزشگی از بچه های پیشگام تهران بود عاشق دختر آقا مرتضی شده بودو....ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: