سپورت من ها وارد می شوند

"مهاجرت"قسمت بیست هشتم
شاید بزرکترین قدرت آدمی توان عادت کردن اوست "از میان سخت ترین کارها یکی را بر گزین عادت آن را بر تو آسان خواهد کرد ".
چنین شد که ما هم کم کم به زندگی در غربت در آن مجموعه ساختمانی عادت کردیم .بعضی وقت ها دست بچه هایمان را گرفتیم وبه مهمانی دیگر حانواده ها رفتیم

سپورت من ها وارد می شوند .
"مهاجرت"قسمت بیست هشتم
شاید بزرکترین قدرت آدمی توان عادت کردن اوست "از میان سخت ترین کارها یکی را بر گزین عادت آن را بر تو آسان خواهد کرد ".
چنین شد که ما هم کم کم به زندگی در غربت در آن مجموعه ساختمانی عادت کردیم .بعضی وقت ها دست بچه هایمان را گرفتیم وبه مهمانی دیگر حانواده ها رفتیم و آمدن هر خانواده جدید که برایمان بوئی از وطن داشت تحولی برای چندروزبود.
در این جا افتادن و یاد گرفتن اتفاقات جالب و خنده داری هم رخ می داد. یکبار هفت یا هشت نفری تصمیم گرفتیم که به استخر برویم وتنی به آب بزنیم .هر طور بود موافقت مهماندارانمان را گرفتیم وهفت نفری به استخری که آدرسش را گرفته بودیم رفتیم .گفتند که مایو را همان جا می توانید کرایه کنید. تقریبا همه هیکل های نسبتا درشتی داشتیم وقتی مسئولان استخر متوجه ایرانی بودنمان شدند هفت عدد مایو یک رنگ تازه ازپاکت در آمده را در اختیارمان نهادند. با وارد شدن همزمان ما به استخر با مایو های یک رنگ پچه پچه در افتاد که" راه باز کنید سپورت من های ایرانی وارد شدند"!
جمعیت زیاد استخر بیک باره کنار کشیدندو منتظر هنر نمائی ما !
دست برقضا چند نفر شناگر شمالی که داشتیم با ما نیامده بودند.بهم دیگر نگاه کردیم معلوم شد تنها دونفرمان شنا بلد هستیم ومن هم که تا حدی بلد بودم از بزرگی وعمق استخر دچار فوبی قدیمی غرق شدنم در برلین شدم.نه نمی شد شنا کرد! آرام از قسمت کم عمق استخر وارد آب شدیم با توپی که همراه داشتیم شروع به بازی کردیم .
شنیدیم یکی می گفت:" اعضای واتر پلوی ایران هستند خودشان را گرم می کنند" .ما شرمنده از وضعتی که بوجود آمده بود. در این هیروبیر دیدیم عبدالحسین که آن موقع از بچه های حزب بود و با هم در روزنامه کارمی کردیم همراه پسرش که آن موقع ده سالی داشت آمدند.خوش وبش که چرا شنا نمی کنید ؟حال قضیه را گفتیم وضایع شدنمان را !
خنده ای کرد وگفت"پویان برو از آن بالاترین بخش دایو دوتا معلق بزن بپر داخل آب". او هم بدو رفت بالا ویک شیرجه با دو معلق زد وسپس شنا کنان آمد سراغ ما که هنوز همان گوشه برای هم توپ می انداختیم. چند نفری کف زدندو می شنیدیم که می گفتند:" چوچه شان که اینه ببین خودشان دیگر چه میزان شناگرند".
اندگی بعد بهمان ترتیب که وارد شده بودیم خارج شدیم ودر مقابل چشمان متعجب مردم به رخت کن رفتیم. بعدا شنیدیم که برخی گفته بودند "استخر استاندارد نبوده بهمین خاطر بازی نکردند".
مدتها به آن وضعیت خود می خندیدیم.هرگاه چند نفری وارد جائی می شدیم یکی بود که بگوید:" کنار بکشید که سپورت من ها آمدند".
دو سه سالی از سکونتمان در کابل می گذشت وهنوزکباب بازار کابل را مزه نکرده بودیم. یک روز حدود هشت یا ده خانواده تصمیم گرفتیم که برنجی مشترکا در خانه یکی مان تهیه کنیم و کبابش را از بازار بیاوریم. خانم ها مشغول تهیه برنج من ودکتر حجت قابلمه بدست رفتیم سراغ راسته کباب پزها.
"او برادر کباب خوبش کدام است "؟کبابی متعجب به دو ایرانی با قابلمه بزرگ بر دستشان نگاه می کرد. "صاحب بهترین کبابمان کباب چوپان است .بسیار مزه دار "!
سیخ کبابی نشان داد با تکه های بسیار کوچک گوشت که هر چهار سیخش یک سیخ چنجه ایران می شد .حسابمان بهم ریخت ما مجموعا بیست تا بیست پنج سیخ در نظر گرفته بودیم .حال با این اوصاف حداقل صد سیخی باید می خریدیم. ترس این که پولمان کفایت نکند .اما نرخ شان ارزان بود و پول هشتاد سیخ آن با محاسبات ما می خواند.
کبابی سنگ تمام گذاشت از بهترین قسمت گوشت وچربی یکی از خوشمزه ترین کباب ها را برایمان پخت وآماده کرد. انصافا نهار که آن روز تناول شد در سفره شاهان پیدا نمی شد.
به دهاتی گفتند "فکر می کنی شاه چه میخورد "؟ بیدرنگ گفت "معلوم است هر روز نان داخل روغن تلیت می کند و می خورد ". ما هم آن روز نان داخل روغن تیلیت کردیم وخوردیم .روزی فراموش نشدنی در تاریخ مهاجرت ما.
ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: