میان پرده ای در میان نوشته "مهاجرت " دلیل یک هفته غیبت!

سفر در دوران کرونائی

شب هنگام بود که دوست تکابیم "رسول ولی زاده" زنگ زد و گفت:" حاضری مانند سال های قبل ده روزی از زندگی بدزدیم و گشتی در کوه های نروژ بزنیم"؟کمرم بشدت درد میکرد طوری که بسختی می توانستم بر خیزم خواستم بگویم نه ! اما این سفر برایم چالشی بود با جسمی که نمی خواست از روحم فرمان ببردوتجدید

میان پرده ای در میان نوشته "مهاجرت " دلیل یک هفته غیبت!
سفر در دوران کرونائی
شب هنگام بود که دوست تکابیم "رسول ولی زاده" زنگ زد و گفت:" حاضری مانند سال های قبل ده روزی از زندگی بدزدیم و گشتی در کوه های نروژ بزنیم"؟کمرم بشدت درد میکرد طوری که بسختی می توانستم بر خیزم خواستم بگویم نه ! اما این سفر برایم چالشی بود با جسمی که نمی خواست از روحم فرمان ببردوتجدید دیداری با دوست.
سال ها قبل با رسول تجربه سفری را داشتم که قرار بود دوهفته در هتلی دنج وآرام د ر مالاگا مانند اروپائی ها استراحت کینم و کتاب بخوانیم .هتلی کرایه کردیم .عصر هنگام بود که به مالا گا رسیدیم .هتلی زیبا کناراقیانوس با صد ها صندلی تخت شو بر کنارساحل. زنان مردانی عمدتا پیر دراز کشیده بر شن ها و صندلی ها در زیرآفتابی که با سماجت اجازه نمی داد شب چادر خاکستری خود را پهن کند تا بتواند آرام آرام آسمان را سیاه ترش سازد.

بخنده می گویم :"کافی است آفتاب اندگی بیشتر پائین تر برود ضعف نشان دهد تا شب مانند آخوند ها عبا بر آسمان بکشد"! رسول بخنده جواب می دهد :"خواهش می کنم سیاهی شب را به سیاهی عبای آخوند ها تشبیه نکن ! چراکه در شب آرامش است، ماهی تابان ونجوائی عاشقانه، زمزمه ای دلکش و همآغوشی جان ها ! شب آبستن روزاست! حال آن که سیاهی عبای آخوند ها رنگ سیاه مرگ است، چادری از وحشت کشیده شده بر سر روشنائی "!
ازتصور دوهفته دراز کشیدن زیر آفتاب وتکرارهرروزه رفتن به سالن غذا خوری، دراز کشیدن ، خوابیدن ، چرخی زدن در شهر و برگشتن به صندلی کنار ساحل وحشتمان می گیرد.
من به رسول نگاه می کنم و او به من! ساعتی بعد سوار بر یک ماشین کرایه ای که بیشتر از دوهزار کیلومتر راه نرفته در فاصله چند صد کیلومتری از مالاگا بر فراز دره ای تاریخی با قلعه ای بیادگار مانده از قرون وسطا دراز کشیده بر صندلی های ماشین بخواب می رویم ! تا فردا سفری را آغاز کنیم که نزدیک به نه هزار کیلومتر را بپیمائیم.
ازمیدان های بزرگ اسپانیا، تا کوچه پس کوچه های لیسبون! با آن رنگهای شنگرفی و گل دان ها آویزان شده بر دیوارهای کوچه ها، از نقاشی های "گویا" تا باغ خانه ای با درختان میوه ،گل دان های گل ابریشم وشمعدانی چیده شده بردور ساختمانی در "گرانا دا" که جان شیفته لورکا را در خود جای می داد.
خانه ای نه چندان دوراز دیواره سنگی کوهی که در آن پیکرش به دستورژنرال فرانکو رگبار گلوله بسته شد.
"...دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های سبز،
بر نرده‌های ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر می‌غلتد
یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نرده‌های بلند
ردّی از خون بر خاک نهادند
ردّی از اشک بر خاک نهادند
فانوس‌های قلعی ِ چندی
بر مهتابی‌ها لرزید
و هزار طبل آبکینه
صبح کاذب را زخم زد .. " لورکا
از پای فواره های قصر "الحمرا" در اندلس تا گردنه ای که آخرین خلیفه اسلامی"بوعبدل" زمانی که شکست خورده ومجبور به ترک الحمرا گردید. ازآنجا به قصر نگریست ، گریست و یکی از سوز ناک ترین شعرهای شکست سپاهیان اسلام را سرود!
قصری که فردیناند موافقت خود را با سفر کریستف کلمب به هندوستان اعلام کرد تا جهان وارد عصر دیگری گردد همه را در نوردیدیم!
در دهکده ای دور افتاده شاهد یک عروسی اسپانیائی شدیم !در هتلی نشستیم که روزی همینگوی بر تراس آن نشست شراب خورد "براه خرابات در چوب تاک را نوشت ".
قلعه ای نماند که سرکی نکشیم وچشمه ای که بر سرآن ننشینیم وکفی آب نخوریم.
از مسیر هائی عبور کردیم که شاید روزی دون گیشوت همراه سانچو پانزا از آن ها عبور کرده و با نیزه بر آسیاب ها هجوم برده بود.
به والینسیا رفتیم تانشانی از "السید" پیدا کنیم!از مردی که هنوز تصویر اوراکه پیکر بی جانش بسته بر چهار چوبی آهنی نیزه بر دست از دروازه قلعه برای مبارزه با اعراب بیرون می رفت با نقش جاودانه چارلتون هستون بیاد داشتم ."بدینسان السید از دروازه تاریخ گذشت و جاودانه شد"!
چنین عبوری شکوهمند همیشه آرزویم بود وهست !
سفری که بیست روز طول کشید بی آن که حتی یک بار پای در آب دریا بگذاریم ویا روی صندلی راحتی برای یک ساعت آفتاب بگیریم. تمامی اسپانیا را طی کردیم و در مقابل چشمان متعجب فردی که ماشین را با رقم یازده هزار کیلومتر تحویل می گرفت ، سفراستراحتی اسپانیا را به پایان بردیم .
حال بیست و دوسال از آن روزها می گذرد موهای من سفید شده وپارکینسون شمشیربرای از پای در انداختنم کشیده است.
موهای رسول جو گندمی همراه باناراحتی قندی که بر رسول فشار می آورد . اما هردو مصمم به رفتن این راه طولانی هستیم .
مگر آدمی چند بار دنیا می آید؟
در مسیر استهکلم هستم با چادر وکیسه خواب!
در یونگ شوپینگ از کنار باغ سیبی مشرف بر دریا عبور می کنیم نسیمی خوش در این گرمای بعد از ظهر همراه عطری ملایم در داخل ماشین می پیچد. رسول پای بر ترمز می گذارد ،عقب عقب می رود در کنار باغ متوقف می شود. باقی بی صاحب!
هیچکدام سخنی نمی گوئیم.هندوانه مان را بر می داریم با نان و پنیری شبیهه پنیر لیقوان ودو زیرانداز.
قادربه نشستن روی زمین وخوردن نان و هندوانه نیستم! دراز می کشم ودراز کشیده غذایم را می خورم .
اندکی بعد هر دو سر بردو بالش کوچک می گذاریم ویکی از لذت بخش ترین خوابهای زندگیمان را در باغی مشرف بر اقیانوس در زیر درختان سیب همراه با نسیمی جان بخش در دوران کرونائی تجربه می کنیم. ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: