"سلام من کتاب جان شیفته ام "!

داستان یک سفر در ایام کرونائی
اتوبان بسیار خلوت است اتوبانی خوش ساخت وعالی که میتوان با حداکثر سرعت رفت .اما این جا حداکثر سرعت یکصد وبیست است .هیچ کس این سرعت را نمی شکند حتی اگر جاده بتمامی خلوت وفاقد دوربین باشد.
جوانان به این سرعت پائین در چنین جاده های امن

داستان یک سفر در ایام کرونائی
"سلام من کتاب جان شیفته ام "!
اتوبان بسیار خلوت است اتوبانی خوش ساخت وعالی که میتوان با حداکثر سرعت رفت .اما این جا حداکثر سرعت یکصد وبیست است .هیچ کس این سرعت را نمی شکند حتی اگر جاده بتمامی خلوت وفاقد دوربین باشد.
جوانان به این سرعت پائین در چنین جاده های امن با استاندارد بالا معترضد .خواهان افزایش سرعت! اما سخت پای بند قانون که اجازه بیشتر از یک صد وبیست را نمی دهد.هراز چند گاهی مناظره ای بین طرفداران سرعت وموافقان همین نرم صورت می گیرد و نظر خواهی می شود.اما روح آرام جامعه سوئد بر هیجان وسرعت جوانی پیروز می شود .قانونی که دهه هاست جاری است.
ساعت از نه شب می گذرد در تمام هتلها و کمپ ها بسته می شوند. دستور جدید دولت بخاطر کرونا. سکوتی سهمناک!گاه تنها کور سوی چراغی نشانی از حیات می دهد. گرونا جاده ها و خیابان ها خلوت کرده و بیشتر مردم را خانه نشین ساخته ، از تجمع روزانه مردم کاسته وعزلت را برمردم تحمیل کرده است. روزو شب را بهم گره زده. شاید فرصتی داده تا جوان ها درد تنهائی پیران باز نشسته را عمیق تر در یابند درد روزها وروزها در خانه ماندن وچشم انتظاری آن ها را.
این سکوت و تنهائی تحمیل شده ،فاصله گرفتن اجباری وسر در لاک خود فروبردن مرا بیاد سوزان بان کتاب روزی بدرازای یک قرن "چنگیز آیتماتوف" می اندازد.مردی تنها در انتظار قطاری که از مقابل اطاقکش خواهد گذشت با مسافرانی نشسته در کوپه ها .
حال همه ما بسان همان سوزان بان تنها دلخوشی مان عبوری قطاری است ، دیدن مسافران وتکان دادن دستی از دور.
در مسیرمان به هر شهری که می رسیم دوست داریم در مرکز شهر چرخی بزنیم و جریان سیال زندگی را در کافه شاپ ها ، رستوران ها و مغازه ها ببینیم . با وجودیکه سوئد آزاد ترین کشور جهان در بر خورد با کرونا بود نه قرنطینه ای و نه ماسکی تنها رعایت فردی و نگاه داشتن فاصله .
اما فضای عمومی جهان، پایبندی به هشدار مسئولان که ناشی از اعتماد مردم به دولت و احزابی است که به آن ها رای داده اند و ترس از هیولای کرونا خود حصاری اختیاری رادراین کشور پای بند نظم وقانون دور مردم کشیده واز تجمع های بیرونی کاسته و بر خانه نشینی سنتی مردم افزوده، اصطلاح رایج "هما کویل "یا شب خانگی سوئدی راافزون تر ساخته است.
چراغ های کم نور پشت پنجره ها، نقطه های نورانی که نشانه صفحه های تلویزیونی است من را به یاد دنیائی می اندازد که " ری برد بردی" در داستان تخیلی "فارنهایت چهار صد وپنجاه یک" ترسیم می کند. فیلمی بهمین نام با کارگردانی "فرانسوا تروفو، کارگردان فرانسوی" .جهانی که انسان هاتنها به صفحات بزرگ تلویزیون ها خیره می شوند و به رایانه ها چشم وگوش می سپارند.ازهمین طریق با هم ارتباط برقرار می کنند.
مدیا ها فرمان زندگی بر دست گرفته و توده مطیع شده انسانی را هدایت می کنند.همه جا از دستشوئی خانه تا اطاق خواب و تمامی نقطه به نقطه شهر دور بین هائی نصب شده که گفتار و رفتار مردمان را کنترل می کند .حکومتیان جهانی هر روز قطره ای در چشم مردم می چکانند که سر خوشی کاذب می آورد و تن دادن به چنین نظمی را آسان تر می کند.
چشمانم را می مالم به صفحه تلفنم که خود کنترل کننده حرکتم از مبدا به مقصد از اطاقی به اطاق دیگر در خانه ام هست خیره می شوم.به صفحه جادوئی که هم افراد را در دنیای مجازی از این سوی دنیا به آن سوی جهان متصل می کند و هم دنیای واقعی ولذت در آغوش کشیدن عزیزی را با مختصات امروز جهان از تو سلب می کند.
هر جا که نگاه می کنی حضور این چشم های کنترل کننده جادوئی را احساس می کنی .فکر می کنم چه آسان و طبیعی پذیرفتیم قلاده ای بر گردن که کنترل مان می کند! قطره چشمی که هر روز بمحض گشودن چشم در چشممان ریخته می شود.
براستی جهان آزاد کجاست ؟آزادی حد ومرزش را چه کسی تعین می کند ورقم می زند؟ این ذهن تنبل شده هر روزه از کجا تغذیه می کند؟ آیا همه چیز قرار دادی وکنترل شده توسط قدرت هائی است که ما هرگز نامشان را نمی دانیم وحضورشان را نمی بینیم ؟ انسان وروابط انسانی سرانجام کارش چه خواهد شد ؟آیا در نهایت ما به روباتی بدل خواهیم شد که حواس پنجگانه، حس های غریب وزیبای مجامعت انسانی را در دنیای واقعی از دست خواهیم داد؟امری که آرام آرام جا افتاده است . انسان چه میزان تنهاست !
چه میزان آن حس های سرشاری از حضور در کنار دیگری و دیگران را از دست داده ایم ؟براستی کجا می رویم ؟بسوی یک فردیت کامل کنترل شده ؟نمی دانم .شاید روزی مانند انسان های همین کتاب هر کدام بکتابی بدل شویم و بجنگل بگریزم .
"سلام من کتاب جان شیفته ام "!
"خوشحالم من کتاب آزادی یا مرگم"!
شبهنگام به استهکلم می رسیم دوستی در انتظار ماست" سرمد " قدیمی ترین دوستم دوستی از قنداق! همسایه دیوار بدیوار با اختلاف چهل روز بدنیا آمدیم، همبازی شدیم، بمدرسه رفتیم دوران کودکی ، نوجوانی و جوانی را با هم سپری کردیم ادامه اش دادیم تا میان سالی ونهایت تا پیرانه سری امروز. جان گفتیم وجان شنیدیم.لحظه ها وآن های مشترک را با هم دیدیم وتجربه کردیم.
خاطراتی مشترک از محله مان از زنانی مهربان که خاله جانشان خطاب می کردیم . در کوچه مان خانه ای دیدیم که هرگز کولان پشت در را نمی انداخت ودر نمی بست خانه ای که همیشه ورود وخروج ما بچه ها به آن آزاد بود .خانه زنی زحمتکش بنام فاطمه خانم .
خانه هایمان دو در داشت دری بسمت خیابان فرمانداری ودری به کوچه اکبریه هردرقصه خاص خود را داشت خیابان نمود تغیر وتحول بودکه کمتر ساکنان آن را می شناختیم . اماکوچه فضائی بسته دور از حوادث خیابان محیطی که همه همدیگر را می شناختند.مکانی امن برای بازی کودکان.هر کدام از این درها خاطرات خاص خود را دارند.
خاطراتی که در گوشه ای از ذهنمان جا خوش کرده و خوابیده اند زمانی که بهم می رسیم از خواب بیدار می شوند جستی می زنند وبینمان می نشینند ازهفتاد سال دوستی و رفاقت سخن می گویند تا او اشاره می کند من می فهمم تا من نامی می برم او بیاد می آورد .هزاران رشته ما را بهم پیوند می دهد با ده ها دوست ورفیقی که هنوز حرمت ما را دارند.
بدر خواست ماشامی سبک مهیا کرده ودر انتظار ما نشسته است. نان هندوانه وپنیر. او چند سالی است که بر تنهائی تحمیل شده وغم از دست دادن همسرش که فرشته ای بودمهربان طاقت آورده روزها وشب ها را بسختی برهم گره می زند تا کی دست دوستی زنگ در خانه اش را بصدا در آورد. ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: