نور خوردیم وعشق نوشیدیم

"سفر در دوران کرونائی" قسمت پایانی

خانه جمع وجور زیبائی بود که با چای ماسالا پذیرائی شدیم.اما نگرانی از این که مبادا حامل کرونا باشیم با ما بود. تلاش کردم کمتر با اشیای خانه تماس بگیریم وبه خوابیدن روی مبل وگوشه تخت خواب قناعت نمائیم. با وجود راحتی خانه تصمیم گرفتیم بهرقیمت که شده فردا اسلو را ترک کنیم چون روزه ، شک دار شده بود وآن اتکا بنفس

"سفر در دوران کرونائی" قسمت پایانی

نور خوردیم وعشق نوشیدیم

خانه جمع وجور زیبائی بود که با چای ماسالا پذیرائی شدیم. اما نگرانی از این که مبادا حامل کرونا باشیم با ما بود. تلاش کردم کمتر با اشیای خانه تماس بگیریم و به خوابیدن روی مبل و گوشه تخت خواب قناعت نمائیم. با وجود راحتی خانه تصمیم گرفتیم بهرقیمت که شده فردا اسلو را ترک کنیمچون روزه، شک دار شده بود و آن اتکا بنفس اولیه خدشه دار!

صبح مناف با شهناز و وحید با کیسه پر از مواد غذائی رسیدند. مجموعه ای از یک صبحانه نروژی که پنیر قهوه ای نروژ شاه بیت آن بود. بعد ازهشت ماه از شیوع کرونا شهناز اولین کسی بود که برسم دیرین بقول دوستان افغانستانی بغل کشی کرد و بمهر دست برشانه ام نهاد. حسی زیبا در میان روح آسیب دیده زندگی در دوران کرونا. نوعی اطمینان که از چشمان پر مهر شهناز می تراوید و یاد آوری می کرد که هنوزما توان در آغوش گرفتن عزیزان خود را داریم.

امری که پرفسور" دانبار" ازآن بعنوان تحکیم پیوند های اجتماعی نام می برد و با اطمینان می‌گوید: "برای بیشتر ما این دوران فاصله‌گذاری اجتماعی دوران دلسردی ناخوشایند اما موقتی است. باید برای ترمیم ارتباط‌ های دوران قرنطینه وقت بگذاریم! نهادن ساده دستی برشانه می تواند حسی از لذت انسانی را بوجود بیاورد! خوشبختانه درموردانسان‌ها، فعالیت‌هایاجتماعی دیگری هم وجود دارد که مراکز لذت مغز را فعال کند، فعالیت‌هاییکه حتی در فاصله‌گذاری اجتماعی یا به صورت آنلاین هم ممکن است. خندیدن، آواز خواندن، رقصیدن، خوردن و نوشیدن همراه با یکدیگر! همه باعث ترشح اندروفین و حفظ مهمترین پیوند‌های اجتماعی ما می‌شود."تخقیقی که چند روز قبل در بی بی سی خواندم.

از هر دری سخن گفتیم. شهناز باید به خانه برمیگشت با صمیمیتی خاص خداحافظی کرد و برگشت. ما همراه دوستان گشتی در شهرزدیم که هر نقطه به نقطه آن کار ساخت و ساز به زیبا ترین وجه پیش می رفت.

در فاصله سه سالی که اسلو را ندیده بودم شهر از این رو به آن رو گردیده است. سیمائی بسیار مدرن با ساختمان های منحصر بفرد که در کمتر شهرجهان می توان یافت. بنای عظیم اپرا، کتاب خانه که شاید در نوع خود بی نظیر باشد با تمام امکانات سمعی و بصری در فضائی بسیار آرام و رویائیلبریز از مراجعین بزرگ و کوچک .

هرکس نسبت به خواست خود در حال جستجوست، صندلی های راحت مشرف بر دریا با نوری ملایم برای مدتیشن. مردان و زنان سالخورده که بعد عمری کار برای ساختن چنین جامعه ای حال بدون دغدغه آینده چای یا قهوه ای با یک قطعه شیرینی گرفته! گوشی بر گوش نهاده، لم داده بر مبلی راحت، گوش به موسیقی سپرده اند. لذت از زندگی را حتی در این فصل کرونائیمیتوان در سیمایشان دید. 

سیستمی ملی که تلاش می کند با دقت بر اندوخته صندوق ارزی خود بیافزاید. می گویند درحال حاضر نروژ با احتساب صد هزار دلار برای هر فرد نروژی در صندوق ارزی بالاترین دخیره پس انداز را برای شهروندان خود دارد.

سرزمین کوچک پادشاهی! که پادشاه نقشی صرفا سمبلیک دارد!

کشوری سکولار، دمکرات با انتخابات پارلمانی کاملا آزاد و روشن. با رتبه بالا در رعایت موازین حقوق بشر و شفافیت سیاسی و اقتصادی! که در آن شهرداران به اصطلاح کمون ها نقشی اساسی در زندگی اجتماعی مردم ایفا می کنند.

جزء هفت کشور شاد جهان بخاطر ارتباط سالم و بلا واسطه با طبیعت پیرامون که می توان گفت بخوبی از آن حراست می کنند! بالا بردن درجه اطمینان و امید به آینده از طریق مشارکت دادن بیشتر مردم و شفافیت بخشیدن به عمل کرد دولت .

ازجمله بهترین کشورها در زمینه آموزش و پرورش، سیستم بهداشت، بیمه دولتی، توجه به محیط سبز، تلاش برای کم کردن هر چه بیشتر فاصله شغلی بین زنان با مردان از طریق در اختیار نهادن فرصت های کاری بیشتر به زنان در جهت برابری با مردان.

"نقطه قوت مدیریت کلان شهری در شهرهای نروژ، وضوح حیطه اختیارات هر بخش و شفافیت در نحوه به قدرت رسیدن در ارکان ساختار مدیریت شهری است. در کنار آن، شفافیت در درآمدها و هزینه ها، شفافیت در تعداد و نوع عملکرد کارکنان نهادهای شهری، شفافیت در احراز موقعیت‎های شغلی و پیمانکاری سهولت دسترسی شهروندان به اطلاعات و داده‌های مورد نیاز آنها، مثلا در رابطه با قراردادها و وضعیت زمین‌ها و املاک شهری است."

موزه بسیار بزرگی بر کناره ساحل در حال ساخته شدن هست. موزه ای که بتواند تاریخ این سرزمین زیبای اسکاندیناوی در مجموعه "نوردیک" را در خود جای دهد.

بهروز زنگ می زند. یکی از ارزشمند ترین دوستانمان دراسلو! زن و شوهری که تمامی وجودشان محبت است و صفا. دو انسان زحمتکش که من همیشه آن ها را با سیمای خندان و بی تکلف بیاد می آورم. خانه ای که وقتی پای در آن می نهی نوعی صفای شمالی دست نخورده همراه با عشق می بینی. اصرار که باید برگشت خود را بعقب بیاندازید و بخانه ما بیائید. اما ما تصمیم گرفته ایم که عصر برگردیم. امکان ماندن و دیدار این عزیزان در این سفر ممکن نیست. نهایت قبول می کند بشرطی که در اولین فرصت مجددا به نروژ برگردم و چند روزی در پیششان بمانم. قلبم از این همه مهر فشرده میشود. لذت داشتن این همه عزیزانی که هر کجای جهان که می روم دری به مهرمی گشایند و دستم را بگرمی می فشارند .

از دوستان جدا میگردیم، اما این پایان سفر نیست. چرا که زنی مهربان در خارج از اسلو در انتظار ماست. زنی ازهمشهری های رسول که از آمدن ما به نروژ خبر داشت و اصرار ما بر خارج شدن از نروژ را نپذیرفته و در نهایت ما را به قبول نهاری با هم در منزلش قناعت داده است.

خانه ای در فاصله نیم ساعتی اسلو در شهرکی مدرن و زیبا. صاحب خانه با چنان مهر و سرشاری در بر روی ما می گشاید که گوئی سال هاست که ما را می شناسد. در همان ورود نخستین غریبی از میان بر می خیزد و جای خود را به حسی آشنا، عطری از سال های دور می دهد .

نامش برایم بسیار آشناست، خانم "شمسی صمدیان" اهل تکاب. بدلیلارتباط نزدیک و بسیار تاریخی تکاب با زنجان می توان گفت تکابی ها پیوسته در زندگی اجتماعی و اقتصادی زنجان حضوری پررنگ داشته اند. کمتر خانه زنجانی است که فرش مرغوب تکاب در خانه نداشته و یا در دوران تحصیل دبیرستانی با هم کلاسی تکابی هم نیمکت نگردیده باشد. هنوز نیم ساعتی از آشنائی مان نگذشته که آقای ملکیان از طریق پسر خاله اش که همسری از فامیل ایشان دارد به جمع فامیل آن ها می پیوندد .

من هم از طریق تعلق سازمانی ایشان در سال های اول انقلاب و حضور در جمع بچه های زنجان رشته های الفت را متصل می کنم. بخصوص که برادرشان را که از دوستان وهم دوره ای های من در دانشگاه تبریز بودند بخاطر می آورم. جهان چه میزان زیبا و در عین حال کوچک است در این شهرک کوچک نروژی چند هم وطن به یکدیگر می رسند. همه بگونه ای آشنای هم. یکی از بیاد ماندنی ترین بخش خاطرات سفر.

دختر جوان و زیبایش "چنور" خانم به جمع ما می پیوندد. به زیبائی به فارسی سخن می گوید و شادی خود را از دیدن دوستان مادرش نمی تواند پنهان کند. شیرینی های روی میز دست پخت اوست .

مجلس گرم است و من غرق در سیمای زنی که در پشت چشمان درخشان ومصمم او رنج دوران می بینم. رنج سالها تلاش، زندان، گریزناگزیر، مهاجرت، جدائی، ایستادن روی پای خود و ساختن زندگی با چنگ و دندان .

داستان زندگی او داستان زندگی زنانی است که در مصاف با سختی ها استوار و سرفراز تا پای رو در روئی با مرگ رفته و باز گشته اند. تلخی زندان را ترانه ای ساخته اند برای ایستادگی. آنچنان زیسته اند که شایسته آن بودند.

از سال بعد از انقلاب، از دستگیری، زندان، چرخیده شدن در زندان ها در اضطراب مرگ نشستن در سال های شصت و نهایت مهاجرت و سر در آوردن از نروژ سخن می گوید.

" روزهای اولی که به این کشور آمدیم برایمان بسیار سخت بود. چنور دوازده سال داشت و دختر دیگرم بسیار کوچک. یاد گرفتن زبان نروژی برایم بسیار مشکل بود. بچه ها بسرعت زبان یاد گرفته بودند. اما من خسته بودم! خسته از راه درازی که پیموده بودم. از سازمان و تشکیلات جدا و دل زده! می خواستم زندگی آرامی را سر وسامان دهم و کودکانم را بزرگ کنم. اما هنوز توان برخاستم نبود. عار داشتم که در سوسیال بروم و تن به زندگی در سایه سوسیال بدهم. روزی با همین دخترم چنور که نقش مترجم ما را داشت میرفتم، به زن مهاجری که داشت موزائیک های کف ساختمان را می سابیداشاره کرد و گفت: "مامان می خواهی زبان یاد نگیری و آخر کار مجبور به کار نظافت ساختمان ها شوی"؟ برایم تکان دهنده بود. با وجودیکه در این کشور همه شغل ها محترم هستند و کسی از شغلت نمی پرسد، اما دلم نمی خواست نظافتچی شوم. بخانه برگشتیم کتاب بر دست گرفتم و زبان را شروع کردم، بگونه ای که شش ماه بعد به کار در مدرسه پرداختم دانشگاه رفتم! لیسانس گرفتم و فوق لیسانس در امور اجتماعی و تربیتی! حال در موقعیت شغلی بسیار خوبی در دبیرستانی در همین شهرک خودمان مشغول کارم ".

چه می توانم بنویسم در مورد زنی که گندم نان سر سفره اش را از ناخن واشربه نهاده شده بر آن را از خون ساخته است! به بهای سال ها رنج، تلاش وکار!

میزی شاهانه چیده اند دلمه برگ مو خاص تکاب که پای رسول را از رفتن سست کرد. همراه با شیرین پلو و ماهی لاکس نروژی. اما تمامی این ها در مقابل دو زنی که در برابرم نسشته اند جائی ندارند. آنچه ما می خوریم مهری است که در چشمان شمسی خانم نسبت به سه مهمان خوابیده است. شادی و اشتیاق چنور است در شنیدن خاطرات جوانی مادر در هم صحبتی با رسول .

دختر جوانی که مهندسی مکانیک تمام کرده و حال سرگرم رشته اقتصاد است. چنان مشتاق به خاطرات ما بخصوص خاطرات جوانی رسول و عاشقی او گوش سپرده که قابل توصیف نیست. نهار در میانه چنین خاطرات و صمیمتی خورده می شود. با تمام اصرار شمسی خانم و چنور بر ماندن.ساعتی دیگر از نزدیک ترین مرز سوئد و نروژ با ترس از نگاه داشته شدن واحیانا جریمه خارج می شویم. مرز خروجی باز است! مرزبانان ایستاده بر در بسته مرز ورودی. پایان 

ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: