"یاداشتی بر شعر "کاوه یا اسکندر" مهدی اخوان ثالث

در یادداشت قبلی تحت عنوان "گرگ و سگ ها" ،جمله ای پایانی ام با یک علامت تعجب به انتهاء رسید. آن علامت تعّجب را در این یاداشت دنبال می کنم.
یاد داشتی بر شعر"کاوه یا اسکندر" اثر مهدی اخوان ثالث
این شعر در سومین اثر شاعر به نام "آخر شاهنامه" گنجانده شده است. شعرهایی که عمدتاً در حوالی سال های 1336 تا 1338 سروده شده اند. یعنی در هنگامه ی نظام پادشاهی محمد رضا شاه.انقلاب شاه و ملت. انقلاب سفید. دوران تک حزبی. دوره ی سایه ی خدا بر سر ملت.

در یادداشت قبلی تحت عنوان "گرگ و سگ ها" ،جمله ای پایانی ام با یک علامت تعجب به انتهاء رسید. آن علامت تعّجب را در این یاداشت دنبال می کنم.
یاد داشتی بر شعر"کاوه یا اسکندر" اثر مهدی اخوان ثالث
این شعر در سومین اثر شاعر به نام "آخر شاهنامه" گنجانده شده است. شعرهایی که عمدتاً در حوالی سال های 1336 تا 1338 سروده شده اند. یعنی در هنگامه ی نظام پادشاهی محمد رضا شاه.انقلاب شاه و ملت. انقلاب سفید. دوران تک حزبی. دوره ی سایه ی خدا بر سر ملت.
این اثر لاجرم مُهر تکمیلی بر زبان فاخر او در شعر زد و برای دوستاران شعرش هویت زبانی اش را تبلور بخشید و دست ـ اندازهای زبان نیمایی را پشت سر گذاشت و در پی جاده ی زبان خود شد. در "آخر شاهنامه" او شاعری شد با سبک  زبان خویش؛ حماسی ـ روایی.
اندیشه ی او که عاقبت به "شکست فلسفی" اش منجرب می شود و" امید" به فردایی روشن را در خود می خشکاند و از اندوه لبریز می گردد و "افسرده گی" غالب روان و اندیشه و قلمش می شود، "ناخودآگاه" خط بر آن چه باور داشت، می کشد.
اخوان، مهدوش فردوسی است." شاهنامه" را برابر با "هومر" می داند. زبان فاخرش نقبی می زند به همان حکیم. زادگاه و بوم و بَّرش را می شناخت. زبان خراسانی و فرهنگ عامیانه اش را نیز. او عاشق اقلیمش بود و خراسان را تا  دَم مرگش "توس" می نامید. اگر چه دروازه ی شهر هنوز پشت رود سناباد بود. ( از گذشته ی جغرافیایی و فرهنگی این اقلیم در یادداشتی دیگر برایتان خواهم نوشت)
این ها همه به جای خود، نیکو. اما خوانش شعر "کاوه یا اسکندر" مرا به افسوس و آهی از سر درد کشاند.
شعر با شاه ـ کلامی از ابراهیم گلستان آغاز می گردد؛"  رفتم تماشای آتشبازی، باران آمد و باروت ها نم برداشتند".
این شعر در قالب چهار پاره سروده شده است.
پاره ی نخست اشاره به کودتای 28 مرداد دارد. همان جا که تب و تاب ها فرو می نشیند و اندیشه های انقلابی و سرکشی در خفاء پنهان می گردند. همان جا که استبداد سفید امتداد می گیرد:
موج ها خوابیده اند، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آب ها از آسیاب افتاده اند.
بند دوم اشاره به شهر مشهد در دوران شاه است. این شهررا شهر "بی تپش" نیز می نامند.نوحه خوانی و عزادران حسینی و شیون بر سر زهر خورده ی رضای مقدس، در همان مسجدها و خانه  پا برجاست.
او با یک نگاه به آن کودتا و یک نگاه سوی جامعه و فرهنگ مذهبی، نقبی می زند به دورانی که در زندان بود. ( اخوان شاعری انقلابی و سیاسی نبود. علت به زندان افتادنش در زمان شاه، دلیلی شخصی و خصوصی داشت، که از بیان صریح آن خودداری می کنم !)
" باز می بینم که پشت میله ها
مادرم اُستاده، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که" من لالم و تو کر"

 

آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ایی
گویدم، بنویس و راحت شو، بَر مَزَن
تو عجب دیوانه و خود ـ کامه ایی.
تصویر بعدی از شعر، بازمی گردد به زمان حالش. اکنون در برابر مسئولیت های خانواده گی اش جامه تَهی کرده و قادر به معاش فراهم آوردن نیست:
آب ها از آسیاب افتاده، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آن چه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تَهی دست آمدی

و بعد بند پایانی شعر با یک آرزوی بسیار نافرجام نابخرد پایان می گیرد. شاعر زمانه آرزویی از سر بیخردی برای مردمش دارد.
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز فریب
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟
باز می گویند؛ فردایی دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد، امید
کاشکی اسکندی پیدا شود.
به طور قطع خوانندگان با تاریخ اندکی آشنایند و می دانند اشاره به "کاوه کاویانی" یا همان"کاوه ی آهنگر" یعنی چه. و قطعاً هم  لشکرکشی های " اسکندر" را هم می شناسند.اما در این متن، اندکی به "اسکندر مقدونی" اشاره می کنم:
اسکندر مقدونی در نبرد "ایسوس" و "گوگمل" اقتدار ایران در منطقه را درهم شکست.
داریوش سوم، شاهنشاه ایران را به زیر کشید.
سرتاسر شاهنشاهی ایران را تسخیر کرد.
تخت جمشید را آتش زد.
زنان  زیبا روی ایرانی را در حرمسرای خویش اسیر ساخت .
خرافات و سحر و جادو را در جامعه رواج داد.
هفت سال بر ایران حاکم بود و حکم راند.
این دستاوردهای "اسکندر مقدونی" بر ایران بود.
و حالا در پایان شعر، شاعر آرزو می کند، حال که کاوه ای، یافت ـ می ـ نشود، اسکندری بیاید و بار دگر جامعه و خاک و مرز و بوم ایران را نفله کند. مردم را به زیر کشاند وبرده گی. اقتدارش را نابود سازد.از بیخ و بُن بخشکاندش. حاکمیت و حکومت اجنبی و بیگانه را بر خاک وطن روا بشمارد، آن هم فقط به این دلیل که کودتای 28 مرداد نافرجام ماند!
او روشنفکر زمانه ی خویش بود.
و روشنفکران ما  چنین آرزوهایی برای خود و مردمشان در سر می پروراندند که البته با گذر تخمینی بیست و هفت سال  به  این آرزویشان دست یافتند.
"اسکندر" بار دیگر آمد. این بار اما در لباس یک روحانی. یک هندی عرب زاده.
خمینی حاکم شد. شاهنشاهی را فرو ریخت و استبداد سیاه را بر جامعه و فرهنگ ایران حاکم ساخت.
این تمام آرزو و پیام در شعر "کاوه یا اسکندر" برای ایران و ایرانیان است.
او که مدعی بود خوش ندارد مصاحبه ای کند، در سال 1367 دو جلد از مصاحبه هایش با "مرتضی کاخی" به چاپ می رسد. در جلد دوم صفحه 157 پاراگراف اول ، در خصوص خمینی می گوید:
" او مرد بزرگی ست که اسلام را زنده و در سطح جامعه هویدا ساخت.
اکنون در متن آخر این یاداشت از سر تاًسف باید دیگر چه بنویسم؟
هیچ.
پاییز طولانی ست.

  

برگرفته از: 
ایمیل ارسالی
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: