پاسخ به نقد بهزاد کریمی در باره بیانیه 23 ژوئن فعالین مدنی آذربایجان

پاداش چپ از ترک ستیزی خود در سه دهه اخیر چرا چپ ایران بعداز صد سال فعالیت پی گیر و دادن قربانیهای بیشمار و بهایی به سنگینی جان و زندگی انسانهای بیشمار شایسته صفاتی چون ”انزوا، انشا نویسی های ملال آور و مملو از اغلاط املایی و انشایی و...” باشد؟ به قضاوت آقای محمدرضا نیکفر در مورد سرنوشت غم افزای چپ در جملات زیر توجه کنید: ”در ایران چپ در عرصه رسانه ضعیف و منزوی شده است. نشریات چپ کم‌خواننده‌اند، انشانویسی‌های ملال‌آورند، شعارهای تکراری می‌دهند. حتا خود اعضای گروه‌ها به آنها اعتنایی ندارند و از

نقد آقاي بهزاد کريمي به بيانيه 23 ژوئن جمعي از فعالان آذربايجاني با تيتر ”به آرزوهاي مردم شليک نکنيد!” (بعداز اين در  اين پاسخ: ”بيانيه”) ميتوانست براي همه طرفداران حقوق بشر و مخالفان کلنگي کردن ايران، پيام اميد و خوشبيني باشد. اما چنانچه خواهيم ديد، چنين نيست. آقاي کريمي به علت سابقه طولاني در ميدان سياست و آشنايي دست اول با موضوعات مطرح شده در بيانيه، يکي از صاحب صلاحيت ترين کساني است که ميتوانست و میتواند راهنما و راهگشا باشد.
گويي خواست سرنوشت است که تاريخ پر از آه و تأسف ”چپ” ايران در اين مورد هم بايستي تکرار شود. آقاي کريمي يکي از بازيگران چپ و براي بسياري مثل من، سمبل رمانتيسم چريکي در دهه 1350 است که در مسير تحول فکري خود، از دگمهاي لنينيستي گذر کرده است.

ايدئولوژي جزمي چپ مارکسيست جهانی، گرفتاري اصلي چپ ايران هم بود. دنياي واقعي و همه پيچيدگيهاي آن در نزد اين جريانات، ساده ميشدند و ماهيت ثابتي براي همه فصول مي يافتند. براي اين ايدئولوژي زدگان، بازیگران و ابزارهای سیاست، ماهیتی منجمد شده در زمانی خاص داشتند. تنوع بیشمار این بازیگران و ابزارها در دنیای واقعی در نزد اهل ایدئولوژی بشدت رنگ می باخت و هرچیزی به یکی از دو دسته سفید یا سیاه مهره های قابل شناخت در ذهن آنان فرو کاسته میشد. این چپ، چیزهایی مثل ”خرده بورژوازی”، ”دمکرات انقلابی”، ”روحانیت مرتجع”، ”روحانیت مترقی”، ”بورژوازی کمپرادور”، ”سگ زنجیری امپریالیسم”، ”سرمایه دار زالوصفت”، ”متحد طبیعی طبقه کارگر”، ”سرمایه داری گندیده” و قس علیهذا میشناخت و در مواجهه با واقعیت، ابتدا بایستی واقعیت را در یکی از این قالبها می چپانید. از چنین دستگاه تجریه و تحلیلی بود که اولین رژیم فقاهتی جهان، برای بخش مهمی از کمونیستهای ایران مشروعیت یافت. در ادامه این نوشته خواهیم دید که آقای کریمی چگونه قادر به دیدن اینهمه تنوع از همه نوع در میان مردمان کُرد نیست و بجای نامیدن هر جریان و هر گرایشی بنام خود، در همه نقد خود از چیزی بنام ”کُردها” اسم می برد که در بیانیه مورد نقد ایشان حتی یکبار هم، چنین کلمه ای بکار نرفته است.

کُرد و تُرک در نزد آقای کریمی

”بیانیه” در موضوعی خاص (ادعای توسعه طلبی ارضی) از سوی یک حزب سیاسی است که خودش را نه ”حزب کُردی” بلکه ”حزب... کردستان ایران” معرفی میکند. یعنی منسوب به جغرافیای ”کردستان ایران” و نه گروه اتنیک کُرد. نام این حزب 14 بار در بیانیه آمده است. در کنار نام این حزب، نام ”گروههای مسلح کُرد”، 17 بار ذکر شده و 15 بار نیز ”مردمان کُرد” مورد اشاره بوده اند. (جزئیات امر در جدول ضمیمه قابل مشاهده است)   در دنیای واقعی هم اینطوری است. در دنیای واقعی، ”کُرد” (مثل هر اتیکت اتنیکی دیگر) میتواند دنیایی از رنگ و تضاد در درون خود داشته باشد. ”کُرد” در دنیای واقعی میتواند به زبانهایی صحبت کند که در حد عدم مفاهمه از همدیگر دور هستند، میتوانند شیعه باشند و مثل طوایف ”چهاردولی” شیعه، معمولترین محل استخدامی آنها، ارگانهای انتظامی رژیم در مناطق کردنشین باشد، میتوانند متعلق به دهها حزب سیاسی مسلح و غیر مسلح باشند و ... اتفاقا یکی از گیرهای مهم ناسیونالیسم (غالب یا مغلوب) در پرداختن به این تنوع رنگ در درون چنین مفاهیمی است. به همان سادگی که پوپولیسم راست و چپ، به مفاهیم مبهم ”مردم” و ”خلق” (مفهوم مورد علاقه پوپولسیم چپ ایرانی) متکی است، ناسیونالیسم نیز به اتیکت اتنیکی و تعلق به یک گروه اتنیکی، اصالتی قائل است که در اصل وجود ندارد. بیانیه بطور مشخص از یک عمل مشخص یک حزب سیاسی صحبت میکند و یا به احزاب سیاسی مسلح اشاره دارد. هرگاه هم که مفهوم کلی ”کُرد” به معنی مردمان متکلم به زبانهای کُردی است، در بیانیه، تصریح شده است. با این وجود، آقای بهزاد کریمی در قبال این صراحت در بیانیه، در کل نوشته خود، تنها از دو کلمه ”کُردها” و ”کُرد” استفاده میکند. علت روشن است. آقای کریمی بعنوان مسئول سابق شاخه کردستان سازمان چریکهای فدایی خلق، هرچند هم که از مارکسیسم و لنینیسم فاصله گرفته باشد، از نگاه ایدئولوژی زده لنینیستی متأثر است. در این نگاه، کارگران، زحمتکشان و ملل تحت ستم و زنان زحمتکش (نه بورژوا!) همیشه انقلابی اند. از اینرو اگر کسی در مورد کارگران نازیست آلمان نازی یا زنان راسیست آفریقای جنوبی (در دوران آپارتاید) یا مخالفین عقب مانده رژیم پهلوی و ضدامپریالیستهای مرتجع حرفی بزند، این دستگاه ایدئولوژی گیرپاچ میکند. بنابراین بیجا نیست که آقای بهزاد کریمی در نقد خود به بیانیه، یکبار هم از عباراتی چون ”احزاب سیاسی کُرد” یا ”جریانات مسلح کُرد” استفاده نمیکند! حتی وقتی از مذاکره رهبران احزاب سیاسی کُرد با نمایندگان رژیم جمهوری اسلامی ، صحبت میکند از عبارت ”مذاکرات کردها با جمهوری اسلامی” استفاده میکند. در نگاه ایدئولوژیک لنینیستی، مفهومی بنام ”ملت تحت ستم” وجود دارد که با توسل بدان میتوان  خود را  از مسئولیت پرداختن به کارهای غیرقابل دفاع زیرمجموعه های آن مفهوم (ملت تحت ستم) مبرا کرد!

آقای کریمی؛ خارج از دستگاه تجریه و تحلیل ایدئولوژیک، تنوع عجیبی که در زیر نام ”مردم” یا ”خلق” و یا ”تُرک” و... نهفته است، امر بی اهمیتی نیست. در بیرون از چهارچوبهای ایدئولوژیک، ”خلق”  نه یک چیز یکدست است و نه همیشه قهرمان و ”زحمتکشان” میتوانند عامل نابودی دمکراسی ها و عامل به قدرت رسیدن سیاهترین رژیمها باشند. از اینرو است که در بیانیه، یک بار هم کلمه ”کُردها” بکار نرفته است.

 

 کارگذاری عامدانه ابهام زیر لفافه اتکیتهای منفی و مثبت با هدف خطاپوشی و خطایابی

مابازای سیاسی عدم تفکیک آنچه آقای بهزاد کریمی انحصارا بنام ”کُردها” از آن یاد میکند، چیست؟ آیا چیزی جز این است که با این اتیکت ناسیونالسیتی مثبت و دادن استاتوس معصوم و ”ملت تحت ستم” به یک کلیت تفکیک نشده، جریانهایی که چند همسری را در مجلس قانونگزاری خود تصویب میکنند، جریانهایی که از سوی سازمان عفو بین الملل و دیدبان حقوق بشر، متهم  به ارتکاب جنایات جنگی، پاکسازی اتنیکی، آتش زدن خانه ها و روستاهای اعراب و ترکمانان، سربازگیری اجباری از میان کودکان، هستند، در زیر این اتیکت مثبت از هر نقدی مبرا میشوند؟ آیا این اتیکت مثبت، صرفنظر کردن از عمل جنایتکارانه راه انداختن یک جنگ داخلی علیه سازمان سیاسی رقیب در ایران نیست؟ آیا این اتیکت مثبت، گامی در جهت مشروعیت دادن به نابودی همه گروهایی سیاسی کُرد سوری از سوی جریان زیرم مجموعه سوری PKK نیست؟  این کار از سوی آقای بهزاد کریمی، عملی آگاهانه و شاخته شده برای "خطاپوشی" نیروهای سیاسی شناسنامه داری است که به هیچوجه "علیه السلام" نیستند.

در مقابل، آقای بهزاد کریمی طی سه دهه، بجا و نابجا، از اتیکت منفی ”پان ترکیستها” بدون اینکه حتی یکبار آنرا تعریف کرده باشد بدون اینکه یکبار مصادیق این تعریف را در نزد جریاناتی واقعا موجود، نشان داده باشد، استفاده میکند. خوشبختانه آقای کریمی در این نقد خود، یکبار هم آن اتیکت را بکار نبرده است. اما این عمل نیک، مسئولت وی در طی چند دهه از کار سیاسی خود را کاهش نمی دهد.  آقای بهزاد کریمی یکبار هم زحمت بخود نداده است تا ارگان رسانه ای این ”پانترکیستها” را معرفی کند. نتیجه عملی این ابهام نیز. بمانند ابهام قبلی و در جهت عکس کارکرد آن اتیکت مبهم  (یعنی ”کُردها”) است. اینجا هم بکار بردن یک اتیکت تعریف نشده، اقدامی آگاهانه برای زیرسوآل بردن جنبشی بسیار بزرگ در تاریخ ایران و آذربایجان است. اگر ابداع اتیکتهای مثبت مثل "کُردها" برای خطاپوشی است، کاربردن اتیکتهای منفی نیز امری شناخته شده برای خطایابی است.

مقدسات ناسیونالیستی

مقدسات ناسیونالسیم برخلاف اصول حقوق بشر، نمیتواند ”همه شمول” باشد. دو ناسیونالیسم بخصوص اگر همسایه یا بنوعی رقیب باشند، هرکدام مقدسات خود را دارند که برای دیگری، کفر محض است. نمیدانم آقای کریمی هنوز در قید دفاع از اصل لنینی قداست ”ناسیونالیسم ملت مغلوب” هست یا نه. اما از نقد ایشان پیداست که در باره قباحت ناسیونالیسم در روزگار ما، آگاهی لازم را دارد. چرا که در کل نقد خود، سعی دارد که مواضع بیانیه را ناسیونالیستی جلوه دهد. وقتی که نص صریح بیانیه مخالف هرنوع ناسیونالیسمی است، با رتوش متن بیانیه، بیانات ناسیونالیستی خودساخته اش را در بیانیه جاسازی کند تا در قدم بعدی این برساخته های خود را کشف و محکوم کند!

بیانیه در کلیات و جزئیات خود، در باره همه دولتهای منطقه و همه دولت ملتسازیها (حتی انواع اروپایی) آنرا از نظر سیاست حذفی در مورد اقلیتها، ارزیابی یکسانی دارد. در مورد برخی رفتارهای عقب مانده زیرمجموعه های خاورمیانه و کشورهای در حال توسعه هم، نگاه انتقادی یکسانی به همه دارد. این نگاه، آشکار به دور از هر ناسیونالسیمی است که ادعاها و رفتارهای خودش را مثبت و ادعاها و رفتارهای ناسیونالیسم رقیب را منفی ارزیابی میکند. روش آقای کریمی در نوشتن نقد خود، افزودن مقدسات ناسیونالیستی و خرافات و ادعاهایی از خود به بیانیه، و سپس رد این افزوده های خودش است. (برای نمایش بهتر نقل قولها، در این مقاله بجای علامت نقل قول، از کروشه استفاده میشود و علائم نقل قول متعارف یعنی ”” در نقل قولها، مربوط به متن اصلی است)

آیا تنها کُردها طلبکارند؟

آقای کریمی نوشته است: [معرفی کردها  چونان ”طلبکار و طلبکار از همه”] و [سپس هم با این طعنه زدن که: اما ”دریغ از تلاش برای یافتن «سهم» خود در به وجود آمدن این وضعیت”! یعنی مقصر بی‌حقوقی کردها، بیشتر خودشان‌اند! همانی که ناسیونالیسم‌های ضد کرد می‌گویند! ]

یعنی بیانیه تنها کُردها را طلبکار معرفی کرده است و خودداری از دیدن سهم خود را تنها متوجه کُردها دانسته است. آیا اینطور است؟ در بیانیه در دو جا به این مسئله اشاره شده است:

در بیانیه آمده است: [نسل حاضر از مردمان خاورميانه، بزرگترين امواج تغيير از نوع انقلاب، جنگ و جنگ داخلي و فروپاشي نظامهاي سياسي خودکامه را تجربه کرده اند. طُرفه آنکه، دستاورد مثبت چنداني از اينهمه تحولات طوفاني در 5 دهه اخير در خاورميانه حاصل نشده است. مردماني با اعتقادات و تعلقات ملي گوناگون اما شريک در فلاکت و عقب ماندگي و همه طلبکار! طلبکار از دولتها، از نسلهاي قبلي، از همسايگان، از غرب و از جهان. همه اين مردمان، خود را ”قرباني” سوءنيتها و نقشه‌هاي شيطاني ”ديگران” می‌دانند و دريغ از تلاش براي يافتن سهم ”خود” در بوجود آوردن اين وضعيت.] (تأکید از ماست)

[يک باور مهم، در ميان نويسندگان اين متن، مشترک بوده است: اعتقاد به مسؤليت نسل حاضر از مردمان ايران و ديگر کشورهاي منطقه براي ساختن سرنوشت خود به دست خود و ایجاد رویکردی سازنده در نگاه به تاریخ روابط با همسایگان خود با پایان دادن به طلبکاری از دیگران و ذکر مصیبت.] (تأکید از ماست)

آیا کسی از جملات فوق، مثل آقای کریمی این استباط را میتواند بکند که منظور بیانیه نسبت دادن طلبکاری تنها به کُردهاست؟ حاملان این خصوصیت از نظر بیانیه به ترتیبنسل حاضر از مردمان خاورميانه” و  ” نسل حاضر از مردمان ايران و ديگر کشورهاي منطقه” معرفی شده اند. آیا این دو عبارت به معنی ”کُردها” است؟! آیا کسی میتواند ادعا کند که بیانیه در جملات، تنها یک گروه خاص را در عدم ”تلاش برای یافتن سهم خود” مقصر میداند؟


مثل بحث قبلی (طلبکار بودن و عادت به ذکر مُصیبت)، در مسئله مسلح بودن نیز، این گرایش را نیز، نه خاص ”کُردها” بلکه خاص همه گروههای اتنیکی ایران در شرایط زندگی عشیرتی اعلام کرده است:

[این نوع سنتی دستجات مسلح، بر اساس روابط عشیرتی و خونی متشکل می‌شدند و منحصر به عشایر کُرد در غرب ایران نبودند. دستجات مسلح در ایران قبل از پهلوی، در میان ترکمنها، عشایر شاهسون آذربایجان، عشایر قشقایی، ایلات لر بختیاری، تنگستانی‌ها و ... وجود داشتند و...]

روشن است که موضع بیانیه، مرتبط ساختن اسلحه با هیچ گروه زبانی و اتنیکی نیست.

 

کار، کار رژیم است!

آقای کریمی ادعا میکند:  بیانیه [دچار جنجال و غوغاگری می‌شود، سر از دعوای حیدری و نعمتی در می‌آورد و به جنگ سر خاک می‌رسد. جالب هم اینکه بگونه پوشیده منشاء هم‌نظری جناحین آن حزب و بگونه پوشیده همه جریان‌های کردی در این زمینه را، در وجود روابط مخفی و مذاکرات کردها با جمهوری اسلامی می‌جوید!]

اتفاقا بیانیه در وجود یا نبود رابطه میان منویات رژیم حاکم و پروژه ادعاهای توسعه طلبانه احزاب مسلح کردی، موضع روشنی دارد:

[اينک 14 سال بعداز آن تاريخ، حزب دمکرات کردستان ايران به رهبري آقاي مصطفي هجري در رفتاري به دور از هرگونه مسؤليت و بشدت ماجراجويانه در قالب اعلام اخبار کرونايي (!؟) دست به انتشار ادعانامۀ ارضي نسبت به شهرهاي غربي آذربايجان زده است. ... هرچند این رفتار، با تبلیغات رژیم در ایجاد رعب در مردم از فردای بدون جمهوری اسلامی و القا تصویر نيروهاي سياسي مسلح کرد   به عنوان ”شر بزرگتر” همسو است، دليلي در دست نيست و نيازي هم نيست که اين رفتار را نتيجه دخالت مستقيم رژیم در اجرای برنامه‌های درازمدت خود در تلاش براي بقاي خود بدانيم.] (تأکید از ماست)

می بینید که آقای کریمی ابتدا، نسبتی را به بیانیه از خودش جعل میکند و سپس نسبت خودساخته اش را رد میکند!

باید ... باشد!

آقای کریمی نوشه است:

[بیانیه در مخالفت سیاسی با وجود هرگونه پیشمرگه، متوسل به بودین و بعد هم ماکس وبر می‌شود تا این را نتیجه بگیرد که ”اعمال خشونت” فقط باید در ”انحصار دولتی (خواه دمکراتیک و خواه دیکتاتوری) باشد و بس!]

اما نص بیانیه در این موضوع، چیز دیگریست:
[در دولتهاي مدرن (خواه دمکراتيک خواه ديکتاتوري) حق اعمال خشونت در انحصار دولت حاکم است و هيچ حزب سياسي و دسته ديگري تحت هيچ عنوان حق حمل اسلحه و حق اعمال هيچ نوع خشونتي را ندارد. در همۀ ليبرال دموکراسيهاي پيشرفته غربي، دولتها با همۀ اشکال نقض حق انحصاري اعمال خشونت دولتي از سوي شهروندان، بشدت برخورد مي‌کنند.]

کلمه ”پیشمرگه” در بیانیه یک بار هم نیامده است. آنچه بیانیه بیان کرده است، توضیح یک واقعیت محرز امروز جهان و دیروز تاریخ است که هیچ نظم دولتی، وجود دستجات مسلح بدون اجازه خود را تحمل نمیکند و در متن همه قوانین موجود کشوری و بین المللی نیز، کوچکترین مشروعیتی برای فعالیت دستجات سیاسی مسلح، وجود ندارد. به غیر از آقای بهزاد کریمی، دو تن دیگر از پیشکسوتان چپ نیز که از موضع ستایش خون و خشونت به بیانیه حمله کرده بودند، نتوانسته بودند، متن قوانین مورد ادعای خودشان را ارائه بدهند. آنان نوشته اند: [در تمام قوانین جزائی جهان، حق دفاع از خود مجاز شمرده می شود] اما آن دو بزرگوار نیز مثل آقای کریمی زحمت ارائه یک نمونه از این ”قوانین” را متحمل نشده اند که کاملا قابل فهم است چون چنین قوانینی وجود خارجی ندارند و ”حق دفاع از خود” طبق آنچه بیانیه اشاره کرده است مربوط به دفاع از جان شخص و حریم منزل و خانواده است و ربطی به دستجات سیاسی مسلح ندارد.

اما نیاز آقای بهزاد کریمی به تغییر فعل ”است”،  به ”ندارد” و تغییر فعل  ”میکند” به فعل ”باید ... باشد” یعنی چه؟ چرا آقای کریمی خود را نیازمند این رتوش در متن بیانیه دیده است؟ جواب روشن است: برای اینکه ایشان میخواهند بگویند که این نویسندگان بیانیه هستند که میخواهند تشنگان خون و شیفگان خشونت در خاورمیانه (و بقیه جهان) را از چیزی محروم کنند که وجود دارد و نه قوانین بین المللی و قوانین تک تک کشورهای جهان و نه واقعیت موجود دیروز و امروز همه کشورها!

دلیل عدم مشروعیت توسل به خشونت

آقای کریمی برای اینکه رد خشونت از سوی بیانیه را زیر سوال ببرد، بار دیگر خود را نیازمند یک دستکاری در متن بیانه احساس کرده است. ایشان تروریستی شناخته شدن اکثر جریانات مسلح از سوی کشورهای غربی را، ”دلیل محکوم بودن سلاح” از نظر بیانیه اعلام کرده است:
[دلیل محکوم بودن سلاح در دست غیردولتی‌ها ‌هم اینکه، ”اکثر این گروه‌ها توسط کشورهای غربی تروریستی شناخته می‌شوند”!]

از نظر بیانیه، این کار (یعنی تروریستی شناخته شدن...) نه ”دلیل” بلکه ”نتیجه” اعمال جنایتکارانه دستجات مسلح است. در بیانیه آمده است:

[نگاهی به کارنامه این دستجات مسلح که بنام دفاع مشروع، مشغول راهزنی، باجگیری، قاچاق مواد مخدر و در نهایت آدمکشی و پاکسازی قومی بوده‌اند، نشان می‌دهد که پیدا کردن گروه مسلحی که از این جنایات مبری باشد، بسیار سخت است. به همین دلیل است که اکثر این گروها از سوی کشورهای غربی و سازمانهای بین‌المللی، بعنوان گروههای تروریستی شناخته می‌شوند.]  یعنی تروریست شناخته شدن نتیجه اعمال خلاف قانون است و نه برعکس.

ناموس ملت آذربایجان!

جای دیگری ایشان نوشته اند: [بیانیه که ناموس خود را ”حق ملت آذربایجان” می‌شناسد] آقای کریمی کلمه ”ناموس” در این بیانیه آمده است؟ کلمه ”ملت آذربایجان” چطور؟ اگر چنین کلماتی در بیانیه نیست، (که نیست!) براحتی میتوان مصداق دیگری از حاکمیت ذهنیت ایدئولوژیک بر آقای کریمی را باز شناخت که تنها میتواند با فکر مخالف خودش، بعداز وارد کردن آن فکر به یکی از قالبهای آماده خودش، مقابله بکند. همان روش افزودن به بیانیه و رد افزوده های خود!

نفی روح مقاومت

در همه این موارد، آقای کریمی از رد گزاره های بیانیه احساس ناتوانی کرده و ردیه نویسی بر افزوده های خود بر متن بیانیه را راه خلاصی از این مخمصه یافته است. به جملات زیر از ایشان دقت کنید:

[انتقاد از این جایگاه است که سلاح فقط حق انحصاری و دایمی دولت‌هاست! این انتقاد، نه دیگر نقد سلاح که نفی روح مقاومت در برابر زورگویی دولتی است]

آیا در بیانیه جمله یا کنایه و اشاره ای قابل تأویل به ” نفی روح مقاومت در برابر زورگویی دولتی” یافت میشود؟ یقینا، نه! چون اگر چنین چیزی بود، آقای کریمی آنرا نقل قول کرده بود و لازم نبود ابتدا از خود جمله ای به بیانیه منتسب کرده و سپس به رد آن بپردازد!

آیا از فحوای کل متن بیانیه چنین چیزی میتوان استنباط کرد؟ آیا همه یا درصد قابل توجهی از نیروهای فعال بر علیه ”زورگویی دولتی” در دنیا، مسلح هستند؟ آیا مردم کاشان و اصفهان و خراسان و تهران و مازنداران، موافق ”زورگویی دولتی” هستند و ”روح مقاومت در برابر زورگویی دولتی” را ندارند؟

منشورهای رسمی؟

باز شاهد فراهم شدن مقدمات ردیه نویسی آقای کریمی هستیم. اینبار، ایشان ابتدا میگویند که بیانیه در رد خشونت و مشروعیت مسلح شدن گروههای سیاسی به ”منشورهای رسمی” متوسل شده است. آقای کریمی نوشته است:

[کسانی که در ایران فقط یک ملت سراغ دارند، استنادهایشان به منشورهای رسمی است؟]

اولا، عبارت ”منشور رسمی” در بیانیه وجود ندارد که امری منطقی است چونکه در دنیای واقعی هم چنین چیزی نیست. اما نام و لینک اینترنتی سه سند بین المللی در این باره در سند آمده است. کسانی هم که در ایران منکر همه حقوق اقلیتها هستند، شاید به ”منشور”ها یا قوانینی در جاهایی از دنیا اشاره بکنند. اما این اشاره هم از نوع اشاره مذکور از طرف دو بزرگوار چپ است که گویا ”در تمام قوانین جزائی جهان، حق دفاع از خود مجاز شمرده می شود” نام این کار در ادبیات فارسی ”مصادره به مطلوب” است. مثل کسی که در اثبات ادعای خود میگوید: ”قولی است که جملگی بر آنند” اما از نام و نشان کسی از میان ”جملگی” خبری نمیدهد.

هیچ سندی در دنیا در نفی حقوق اقلیتها، وجود ندارد. اگر شما از چنین ”منشور رسمی” خبر دارید، لطفا منتشر کنید. حتی در بسیاری از کشورهای دموکراتیک دنیا، جریانات و افراد خواهان جدایی بخشی از کشور وجود دارند بطور قانونی فعالیت میکنند. اینجا هم آقای کریمی تنها به رد افزوده خودش بر بیانیه موفق شده است و نه بیشتر.

جزئیات
مباحث مورد اشاره در بیانیه نیازمند دقت در سطح جزئیات  است. تا اینجا دیدیم که ایشان در قید ماندن در متن بیانیه نبوده و هرجا که لازم دیده اند، چیزی بدان افزوده اند یا چیزی نو را بالکل خلق کرده اند در قدم بعدی آنرا رد کنند. جایی در ردیه ایشان، متوجه عدم دقت فاحش آقای کریمی در خواندن متن بیانیه هستم. آقای کریمی مینویسد:

[در نامه دبیر کل سابق حزب دمکرات کردستان ایران در سال ۲۰۰۶ مبنی بر ”تمام آذربایجان غربی خاک کردستان است”]

آیا چنین جملاتی در بیانیه وجود دارد؟ جواب منفی است. نامه مربوطه از سوی ”جناح اقلیت کمیته مرکزی حزب دمکرات کردستان ایران” نوشته شده است که خودشان را ” از طرف اپوزسیون داخل حزب” نامیده اند. آقای عبدالله حسن زاده در آن تاریخ چهره شاخص این جمع بود و بعداز انشعاب دبیرکل حزب جدید ناشی از انشعاب شد. در بیانیه آمده است:

[در واکنش به مکاتبه حاکی از مسؤلیت‌پذیری دو جانبه و  عقلانیت فوق بود که اولتیماتومی از سوی جناح حسن‌زاده به جناح حاکم آقای مصطفی هجری برای طرح ادعای ارضی صادر شد. در یک نامه درونی این جناح به زبان کُردی، می‌خوانیم...]

همین! ملاحظه می فرمایید که در بیانیه، آقای عبدالله حسن زاده دبیرکل هیچ حزبی معرفی نشده است و این آقای کریمی است که چنین نسبتی را به بیانیه می چسباند.

سقوط در ورطه اعلام جنگ

آقای کریمی بیانیه را به ” سقوط در ورطه اعلام جنگ” متهم میکند. آیا واقعا اینطور است؟ بیانیه به رفتار نسنجیده یک جریان مسلح در عوض کردن نام استان آدربایجان غربی و ”کردستان” نامیدن این منطقه، معترض است و این ادعای ارضی را، زمینه سازی برای پاکسازی اتنیکی میداند. آیا بیانیه خطا میکند؟ چنین کاری از سوی حزب دمکرات کردستان انجام نشده است؟ دو سال قبل از این ادعا، همین حزب زیر اعلامیه ای را امضا نکرده است که اشعار میدارد:

”طرح ادعاهای ارضی در عمل با تشدید تضاد میان جنبش‌های سیاسی ملیت‌های ساکن در ایران، عملا خدمت به جمهوری اسلامی ایران است.”

آیا همین حزب با همین دبیرکل در سال 2006 بخاطر تسلیم نشدن به اشتهای سیری ناپذیر خاکپرستانه در صفوف خود به بهای قبول یک انشعاب حزبی، از این عمل (”کردستان” اعلام کردن استان آذربایجان غربی) خودداری نکرده است؟

اگر هر سه ادعای فوق درست است، بازهم اعتراض به عمل حزب دمکرات کردستان ایران ”سقوط در ورطه اعلام جنگ” است؟ آقای کریمی در جایی از نوشته خود، عبارت زیر را بکار میبرد: [انباشت کلمات امروز برای بدل شدن به گلوله در فردا]

این عبارت شایسته کار حزب دمکرات کردستان در ادعای اراضی علیه آذربایجان است. اما آنچه باید بعنوان درس عبرت برای نسلهای آتی یادگار بماند، این واقعیت است که آقای بهزاد کریمی، مصداق عبارت خودش را بیانیه جمعی آذربایجانی ها علیه یک عمل دور از عقل یک گروه مسلح میداند و نه متوجه گروه مسلحی که در پرونده خودش، یک کشتار نظامی همه جانبه علیه حزب سیاسی کُردی رقیب خودش یعنی راه انداختن فاجعه جنگ با حزب کومله 1363ـ1367 را دارد!

اگر آقای بهزاد کریمی نمیتواند مفهوم ”کردستان” اعلام کردن بخشی از آذربایجان از سوی یک جریان مسلح با سابقه فوق را بداند و اگر او نمیتواند سکوت همین جریان مسلح در رابطه با اخبار جهانی شده پاکسازیهای اتنیکی در عراق و سوریه را بداند، باید منتظر باشد که نام وی در کتابهای درسی بعنوان مصداق سیاسیون بی خبر از سیاست ثبت شود.

در ستایش خشونت

سخنان آقای خمینی در این باره که ”اسلام خون میخواهد” در گوش نسل ماست. واقعیت این است که همه خونهای ریخته شده از سوی رژیم خمینی ساخته، در مقایسه با خونی که رژیمهای توتالیتر کمونیستی ریخته اند، حکم قطره در قیاس با دریا را دارد. آقای بهزاد کریمی بعنوان یکی از بازیگران مهم فصل ”چریکی کمونیستی” در تاریخ ایران، جزو کسانی است که در تحویل دادن سلاحهای سازمان فدایی به رژیم جمهوری اسلامی، دخالت مستقیم داشته است و از این طریق هزاران جوان آنروز و پا به سالان امروز، جان خود را باید مدیون خردمندی رهبران آن وقت سازمان فدایی و از جمله آقای بهزاد کریمی باشند. کل جامعه ایران نیز، با این کار درست از سوی سازمان فدایی، خاطره جمعی کمتر آلوده به خونی را حمل میکنند. علیرغم این سابقه نیک در تاریخ (که نباید با سیاست حمایت سازمان اکثریت از رژیم فقاهتی خلط شود) وی مینویسد:

[سمتگیری بیانیه صرفنظر از افراط و انحرافی که در تبیین مقاومت‌های مسلحانه در برابر اعمال ستم و تبعیض مرتکب می‌شود]

خود آقای کریمی دیگر وارد این بحث نمیشود که ” تبیین مقاومت‌های مسلحانه در برابر اعمال ستم و تبعیض” چه صیغه ای است. حق آن است که همه ” تبیین مقاومت‌های مسلحانه” از سوی دستجات سیاسی در قبال انواعی از تبعیض و ستم (طبق استنباط مدعی) است و کسی از سر تفریح و بیکاری دست به اسلحه نمیبرد. همه دستجات مسلح از خاورمیانه تا آمریکای لاتین، از اسلامی تا مارکسیست، هیچ کمبودی از نظر برشمردن موار بیشمار اعمال ظلم و ستم طرف مقابل نخواهند داشت. وقتی که سازمان اکثریت سلاحهای خود را به رژیم جمهوری اسلامی یا وقتی که تورج حیدری بیوند در خانه تیمی در رد ”مشی مسلحانه” کتاب می نوشت، از نظر ظلم و ستم و تبعیظات رژیم، کم و کسری در کار نبود. حال در سال 2020 و سه دهه بعداز پایان جنگ سرد، شما چه ”تبیین” جدیدی از ”مقاومت مسلحانه” دارید؟ آیا وقتی سازمان خود شما، سلاح را کنار گذاشت، منظورش این بود که مرگ برای همسایه خوب است و خیر این کار را به ”کُردها” بخشید؟

آقای بهزاد کریمی نظرتاه در باره جمله زیر چیست؟

”اقدام مسلحانه را باید محکوم کرد. چپ اکیداً باید بپرهیزد از همراهی با گروه‌های مسلح یا دارای تمایل به برافروختن جنگ، از جمله با گروه‌هایی که از دفاع مسلحانه حرف می‌زنند.”

آیا این جمله از بیانیه است؟ پاسخ منفی است. جمله فوق از تواناترین مدافع چپ یعنی آقای محمدرضا نیکفر است. (لینک سه نوشته درباره نیروی چپ و جامعه‌گرایی) با توجه به اینکه نوشته آقای نیکفر بسیار مقدم بر صدور بیانیه مورد نقد شماست، سوال بجایی که میتوان از شما کرد این است: آیا ردیه ای بر این حرف آقای نیکفر نوشته اید؟

فلاکت استدلالی؟
میتوان در استدال مفلوک بود یا در موردی مفلوکانه عمل کرد. در اینصورت، مخاطبین یک استدلال یا آن دسته از آنان که فرق ”استدلال مفلوک” و ”استدلال درخشان” را میدانند، به قضاوت خواهند نشست یعنی مخاطبان بحث بعنوان ضلع سوم یک بحث، در مقام قاضی هستند و نه یکی از طرفین! رسم آن است که طرفین بحث، سعی در کشف و بسط و اثبات استدلال خود بکنند، حتی اگر در نظر داشته باشند که برای دیدن ضعفهای طرف مقابل، به کمک طرف سوم برآیند. این قضاوت هم هرگز در ابتدای بحث انجام نمیشود. این طرف سوم ممکن است کی حتی میتواند برای انجام قضاوت خود خواهان ادامه ادوار جدیدی از بحث بشود یا متوسل به منابع دیگری هم بشود. اما مداخله یکی از طرفین بحث، آنهم از ابتدای بحث (گاه حتی در تیتر!) در حوزه منحصر به طرف سوم (یعنی قضاوت) نشانه نهایت بیخبری از اصول بحث و نشانه تردید مطلق نویسنده به قانع کننده بودن سخنان خودش است.

آقای بهزاد کریمی از همان ابتدای ردیه خود، متن مورد نقدش یعنی بیانیه 23 ژوئن 2020 را  ”متناقض”، ”مغشوش”، ”اتمام حجت”، ”دگرستیزی”، ”تعرضی”، ”تهدیدآمیز”، ”خودشیفته”،  ”با ابراز خشم و تحقیر”، ”کینه‌توزی” و شایسته دهها قید و صفت دیگر، دانسته است. معنی اینهمه اصرار در ورود به حوزه قضاوت، بجای اکتفا به نقش خود در مقام یک طرف بحث، چیزی نیست جز اینکه از نتیجه قضاوت خوانندگان نقد خودش مطمئن نبوده است. یعنی مطمئن نبوده است که خواننده نقد وی، که توانسته با دور زدن تمهیدات ”سايت سياسي خبري چپ” اصل بیانیه را هم خوانده باشند، بیانیه 23 ژوئن را دچار ”فلاکت استدلالی” بیابد و از اینرو محکم کاری کرده و چنین چیزی را به مخاطب خود یادآوری کرده است. یک منتقد باخبر از فوت و فن نقادی و شکل دهی افکار عمومی، میداند که تنها از طریق ارائه ادله و استدلال است که میتواند مخاطب را برای رسیدن به قضاوت ”متناقض” بودن یک سند، راهنمایی بکند. ”فلاکت استدلال” در کجاست؟ بیانیه 23 ژوئن یا نقد آقای بهزاد کریمی؟ پاسخ این سوال نزد مخاطبین است که حکم هیئت منصفه در پروسه شکل دهی افکار عمومی را دارا هستند. پرکردن هر سطر و هر پارگراف بحث از اتهام و اتیکت منفی به مخاطب، یک شیوه بسیار زشت و بسیار کهنه است که استاد بزرگ آن همانا لنین بوده است که از ”توله سگ” نامیدن مخاطب خودش هم ابایی نداشت.

آقای کریمی دهها بار کلمات دشنام وار  را متوجه نویسندگان بیانیه میکند یا ادعا میکند که چنین انتساباتی از سوی بیانیه متوجه ”کُردها” بوده است. حق آن بود که با ارائه یک نقد خوب و با اشاره به کاستی های بیانیه، بدون اینکه نیازی به گفتن ”عطار” باشد، خواننده نقد شما، خودش به این نتیجه برسد که بیانیه ”متناقص” است یا ”مغشوش”. فرق نقد نویسی با دشنام در این است که در اولی، منتقد به مخاطب کمک میکند که نتیجه گیری بکند اما در دشنام دهی، کار مخاطب ”ساده میشود” چون دشنام دهنده، بجای ارائه استدلال مستقیما میگوید که ”فلان چیز بد است”

آنچه آقای کریمی از بیانیه پسندیده است

اینجا و آنجا، بخشهایی از بیانیه مورد پسند آقای کریمی واقع شده است که جای شکر دارد. اما آنچه خط سرخ ارتباط دهنده کل بیانیه است، از سوی آقای کریمی کشف نشده است. نشان دادن آدرس ذهنیت و پروژه های ویرانگر، که قادر است ”نه از تاک نشانی” باقی بگذارد و نه از ”تاکنشان”، پیام اصلی این بیانیه است. بیانیه در همه سطور و پاراگرافها و تیترهای آن، حول خطرات ناشی از دادن میدان به رادیکالسیم افسار گسیخته ذهنیتی که هنوز وارد دوران مدرن نشده است، در حال روشنگری است. ندیدن تصویر کلی و خط اصلی مقاله از سوی آقای کریمی، علت روشنی دارد. جستجوی فرصتهایی برای مونتاژ و رتوش برای چپاندن قطعاتی از بیانیه در قالبهای آماده قابل محکوم کردن، دغدغه آقای کریمی در خواندن بیانیه بوده است و انگار ناخواسته و در اوج بی میلی، جملاتی در بیانیه دیده است بدون اینکه توان دیدن ارتباط آنها با یکدیگر و جایگاه آنها در کلیت متن را داشته باشد.

ایرانیها در صد سال اخیر در توهم ”کیس خاص” بودن زیسته اند. فاجعه انقلاب اسلامی و 41 سال بعداز آن هم، برای بیداری آنان از این توهم کافی نبوده است. اینک بسیاری شاید فکر میکنند ایران پیش شرطهای کلنگی شدن را ندارد.

تناقض عجیب

آقای کریمی، شما امروز، با ذکر جملات زیر، از مسلح شدن احزاب سیاسی دفاع میکنید:
[سمتگیری بیانیه صرفنظر از افراط و انحرافی که در تبیین مقاومت‌های مسلحانه در برابر اعمال ستم و تبعیض مرتکب می‌شود] و مینویسید: [این انتقاد، نه دیگر نقد سلاح که نفی روح مقاومت در برابر زورگویی دولتی است]

بسیار عجیب است که بسیاری از رفقای سازمانی شما در زمان شاه در زندانها و خانه های تیمی به رد مبارزه مسلحانه رسیده اند و در دورانی که شما از رهبران سازمان چریکهای فدائی خلق ایران بودید، سازمان شما، همه اسلحه های خود را به رژیم جمهوری اسلامی تحویل داد و  نماد کلاشنیکف را از آرام سازمانی خود حذف و کلمه ”چریک” را هم از نام رسمی سازمان، کنار گذاشت. (کارهایی قابل تحسین) شما این تناقض را چطور توضیح میدهید؟ آیا رژیم شاه در سالهای 1355 تا 1357 و رژیم جمهوری اسلامی ایران در سال 1358 و 1359 دمکراتیک بودند؟ اگر شما در آن شرایط به نفی اسلحه رسیدید، چرا امروز به دیگران مبارزه مسلحانه تجویز میکنید؟ معنی این مسئله ترجیح دادن مرگ برای همسایه نیست؟

یک سناریو و یک سوآل

نه تنها در ایران امروز، بلکه در ایران بدون جمهوری اسلامی فردا نیز، نارضایتی وجود خواهد داشت. با هر محاسبه ای، کشوری فقیر در منطقه ای پرآشوب با انواع روابط پرتنش با همسایگان و شهروندانی محروم از تجربه زندگی در دمکراسی، به این زودیها تبدیل به یک دموکراسی پیشرفته و جامعه رفاه نخواهد شد. کافی است که به همه 5 مورد از گشایشهای تاریخی در فضای ایران در 100 سال گذشته توجه کنیم تا بدانیم که آزادی بیان و تشکل و تظاهرات، در جاهایی از کشور از این محدوده تا جایی فراتر میرود که بسیاری آرزوی بازگشت نظم آهنین قبلی بشوند و بالاخره، کسی را به ضرب خشونت دولتی، اغتشاشات غیردولتی را پایان میدهد، با آغوش باز بپذیرند.

آیا حاضرید در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی، نتیجه منطقی این نسخه پیچی خودتان را بصورت جولان گروههای مسلح در چهارگوشه کشور تحمل کنید؟ شاید شما (و بسیاری دیگر) فکر میکنید که تاریخ مصرف نیروهای مسلح سیاسی امروز با سرنگونی جمهوری اسلامی منقضی خواهد شد و این دستجات با فرمان شما یا خوبخود، به محض سرنگونی رژیم، خلع سلاح خواهند شد!

 

پاداش چپ از ترک ستیزی خود در سه دهه اخیر

چرا چپ ایران بعداز صد سال فعالیت پی گیر و دادن قربانیهای بیشمار و بهایی به سنگینی جان و زندگی انسانهای بیشمار شایسته صفاتی چون ”انزوا، انشا نویسی های ملال آور و مملو از اغلاط املایی و انشایی و...” باشد؟  به قضاوت آقای محمدرضا نیکفر در مورد سرنوشت غم افزای چپ در جملات زیر توجه کنید:

”در ایران چپ در عرصه رسانه ضعیف و منزوی شده است. نشریات چپ کم‌خواننده‌اند، انشانویسی‌های ملال‌آورند، شعارهای تکراری می‌دهند. حتا خود اعضای گروه‌ها به آنها اعتنایی ندارند و از دریچه چشم رسانه‌های دیگر به ایران و جهان می‌نگرند. فعالیت چپ محدود شده است به انتشار اعلامیه‌هایی برای اعلام وجود. اتفاقی می‌افتد و پس از چندی کسی یا کمیته‌ای به فکرش می‌رسد که اعلامیه‌ای بنویسد و موضع بگیرد. متنی می‌نویسند که حتا نویسندگانش آن را درست نمی‌خوانند تا غلط‌های املایی و انشایی‌اش را بگیرند.” (لینک سه نوشته درباره نیروی چپ و جامعه‌گرایی)

آیا رابطه ای مابین آنچه در این پاسخ از ابتدا تا به اینجا بیان شده است و قضاوت سنگین فوق، می بینید؟

جنبش ملی آذربایجان، به مثابه یک جریان غیرایدئولوژیک و فارغ از هر گونه جزم اندیشی تواسته است هم نقش سید جعفر پیشه وری در فاصله 1918ـ1920 در جمهوری اول آدربایجان در کنار بولشویکها را ببیند، هم تعلق وی به مکتب لنینیسم را در نظر بگیرد و هم نقش وی در رهبری حکومت ملی آذربایجان در فاصله 1945ـ1946 را ارج بنهد. جنبش ملی آذربایجان میتواند هم نقش ارتجاعی آیت الله شریعتمداری در ستیز با حکومت ملی را ببیند و هم نقش مثبت وی در ایستادن تمام قد در مقابل اصل ولایت فقیه آیت الله خمین در سال 1358 را. جنبش ملی آذربایجان توناسته است، بدون اینکه تمایلی به ایدئولوژی توتالیتر کمونیستی، بدون هیچ اکراهی، خود را میراثدار همه دستاورهای فرهنگی و سیاسی قابل دفاع بازیگران فرهنگی و سیاسی چپ بداند. این جنبش بدون هیچگونه توجهی به تعلق زبانی و اتنیکی افراد، همیشه و در هر موضوعی مطالبه محور بوده و  مواضع سیاسی افراد را ملاک قضاوت خود قرار داده است. از اینرو هیچ تفاوتی میان عنایت الله رضا و بابک امیرخسروی قائل نیست همانطور که از رفتار و مواضع دمکراتیک انسانی فرج سرکوهی یا مهرزاد بروجردی را به اندازه مواضع رضا براهنی راضی و خشنود است.

اگر چپ در سه دهه اخیر نتوانسته است یک حرکت ده نفره در داخل کشور را ایجاد کند، جنبش ملی آذربایجان با نشان دادن ابتکار و آچمز کردن ارگانهای سرکوب رژیم، بهای سرکوب را برای این ارگانها بالا برده و همیشه توانسته است، متشکل و نیرومند در عرصه فرهنگ و سیاست و عمل اجتماعی ظاهر شود.

آنچه جنبش چپ از قبل عناد کودکانه و جنگ سردی خود با جنبش ملی آذربایجان در این سه ده از دست داده است، امکان تماس با مردم آذربایجان و امکان تأثیرگذاری در مدنی ترین جنبش تاریخ ایران بوده است. جنبشی که توان دفاع از شعار مدارس ترکی، حضور زنان در میادین ورزشی و دفاع از خاطره تاریخی حکومت ملی آذربایجان را بطور همزمان در مقیاس بزرگ دارد. جهت اطلاع همگان لازم به اشاره است که کل تشکیلات حزب توده در سالهای فعالیت خود بعداز انقلاب 1357 در ایران، حاضر به پرداخت هزینه دفاع از حکومت نبود یا توان آنرا در خود نمی دید.

اما عناد جنبش چپ با جنبش ملی آذربایجان، برای آذربایجان، چندان بی فایده نبوده است. دشمنی آشکار شما با مدنی ترین جنبش تاریخ ایران، این پیام را به جامعه آذربایجان ارسال کرده است که این جنبش مستقل از اراده ایدئولوژی کمونیستی است. این پیام، یکی از موانع مهم تاریخی بر سر راه گسترش توده ای جنبش ملی آذربایجان را، از سر راه برداشته است. زمان آن رسیده است که شما برای حل این معما فکر کنید که چگونه  جنبش چپ با صد سال سابقه در ایران، توان متشکل کردن 10 نفر را ندارد و در مقابل، جنبش ملی آذربایجان میتواند در بدترین برهه های حاکمیت خفقان سیاسی، صدای خود را با صلابت بلند، کند؟ آیا اگر جنبش ملی آذربایجان از هژمونی کمونیستی خلاصی نیافته، میتوانست مثل امروز، نیرومند و فراگیر باشد؟

گویی سرنوشت چپ در ایران (منهای دوره دهه 1320 تا 1332) در جدایی از مردم و در تقابل با مردمانی باید باشد که این چپ، خواهان نمایندگی آن است. این جنبش نه اصلاحات ارضی دفاع کرد و نه از داده شدن حق انتخاب کردن و حق انتخاب شدن به بانوان. در مقابل این چپ، تخت قاپو با جنبش بشدت سیاه 15 خرداد همدلی کرد. این جنبش در جریان بزرگترین جنگ درون روحانیت بر سر ولایت فقیه در سنگر دفاع از ولایت فقیه ایستاد. این جنبش از تظاهرات زنان مخالف حجاب اجباری دفاع نکرد. این جنبش به بسته شدن روزنامه آیندگان. هیچ عکس العملی نشان نداد. این جنبش از اعدام غیرقانونی رهبران رژیم شاه دفاع کرد و خواهان اعدام بیشتر شد. در سه دهه اخیر هم این جنبش، سرگرم تبلیغ نفرت علیه جنبش ملی آذربایجان است. سازمانهای زیر مجموعه این جنبش درگذاشت مادربزرگ رفقای زندان خودشان را با ”هیئت سیاسی کمیته مرکزی...” امضا میکنند و وقتی در باره مهمترین قیام مدنی چندین ملیونی آذربایجان علیه رژیم مجبور به موضع گیری میشوند، اعلامیه از سر اکراه متظاهرانه خود را با امضای یک بار مصرف (!) ”روابط عمومی...” مزین میکنند! برای این جنبش همیشه بازنده چپ، درخواست تحصیل به زبان مادری و ورود بانوان به ورزشگاهها، مصداق ”پانترکیسم” است و کشتن سرباز و مأمورین مرزی، مصداق ”مبارزه” و بدتر از همه اینها، این جنبش چپ در مورد همه موارد نقض خشن حقوق بشر و قوانین بین المللی از سوی نیروهایی که گویا از نظر ایدئولوژیکی به آنها نزدیکند، سکوت میکند! چپ ایران شاید بتواند روزی دفاع خود از استقرار نخستین نظام فقاهتی تاریخ در ایران، توضیح بدهد، اما دفاع از سکوت خود در برابر انسان کشی های رژیم بشار اسد، رژیم روسیه، رژیم کمونیست چین و کارزار نفرت پراکنی خود علیه جنبش ملی آذربایجان در ایران، برایش کار سختی خواهد بود.

آدرس پست الکترونیکی نویسنده:      alirza.g@gmail.com  

 

 

 

.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: