بادبان بر افرازید، در سرخ ـ آب های فلق باز (به حرمت جان شیفته ی نوید افکاری)

کوچک ترین تردیدی نداشته باشید که حکم اعدام نوید افکاری، به دستور مستقیم خامنه ای اجرا شده است.
یک پا در گور خویش و یک پا در گور نظام خویش، هراسان از در و دار و دیوار، زار و خوار و زبون و ذلیل در برابر قدرتمداران شرق و غرب و شمال و جنوب و این سو و آن سو، اما چاقو بر کف در کنار قفس پرو بال بستگان، گمان کرده است که دارد پیام قدرت و قاطعیت به مردم و به جهان می فرستد.
پیام قدرت و قاطعیت او، با قاطعیت و قدرتی پاسخ داده خواهد شد که هنوز نه می داند و نه می تواند بداند که از کجاست و چگونه است.

بادبان بر افرازید، در سرخ ـ آب های فلق باز
(به حرمت جان شیفته ی نوید افکاری)

 

 

کوچک ترین تردیدی نداشته باشید که حکم اعدام نوید افکاری، به دستور مستقیم خامنه ای اجرا شده است.
یک پا در گور خویش و یک پا در گور نظام خویش، هراسان از در و دار و دیوار، زار و خوار و زبون و ذلیل در برابر قدرتمداران شرق و غرب و شمال و جنوب و این سو و آن سو، اما چاقو بر کف در کنار قفس پرو بال بستگان، گمان کرده است که دارد پیام قدرت و قاطعیت به مردم و به جهان می فرستد.
نتیجه ی معکوس خواهد گرفت.
پیام قدرت و قاطعیت او، با قاطعیت و قدرتی پاسخ داده خواهد شد که هنوز نه می داند و نه می تواند بداند که از کجاست و چگونه است.

این، نه رجز خوانی است، نه بلوف است، و نه تسکین خود.
این، بشارت آن چیزی است که رخ خواهد داد.
خواهیم دید و خواهد دید.

•••••

ارسطو، به زبان فلسفه گفته بود و بتهوون به زبان هنر، که آنجا که کلمه باز می مانَد موسیقی آغاز می شود.
حرف درستی است.
اما گاهی وقت ها، کلمه، آنجا که شروع می شود و نمی تواند تمام شود، در هم فرو می ریزد، و فرو ریخته هایش را شعر جمع می کند.
موسیقی هم خودش بیان دیگری از شعر است.
شعر بی کلام!

•••••

این شعر، اگر مال ۱۳۵۸ نباشد، مال ۱۳۵۹ است.
عنوانش را فراموش کرده ام.
و عنوان تازه هم لازم نیست برایش بسازم.
به حرمت جان شیفته ی نوید افکاری، اینجا می آورمش.
۲۲ شهریور ۱۳۹۹

•••••

بادبان برافرازید
در سرخ ـ آب های فلق، باز
و دورترین خروسان صبح خوان را
دوباره بخوانید
به همصدایی، میان لحظه ها و طلوع

مردان رهسپار را بسپارید
پارو کنند بازوان عاشقشان را
در رنج سالیان

و زنان بیدارْچشم را بگویید
ترانه های ساحلی عشق را دوباره بخوانند
در انتظار های همیشه

این موج و
خون و
طوفان
این موج موج موجِ پریشان را
دوباره باید رفت

و تن
از زخم دیرپای شلاق، روشن
فانوس سرگذشت انسان را
بر بلندی امواج
دوباره باید آویخت

بادبان برافرازید
باید هنوز
بر آب های سرخ
خون ریخت

تهران ـ ۱۳۵۸ یا ۱۳۵۹

ققنوس ـ سیاست انسان گرا

www.ghoghnoos.org

 

منبع: 
ققنوس ـ سیاست انسانگرا
برگرفته از: 
www.ghoghnoos.org
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: