فرار بیژن نوبری از زندان تبریز تا تشکیل کمیته نظامی و سرانجام اعدام او!

بیژن نوبری پس از فرار از زندان جمهوری اسلامی در اولین دستگیری اش با استفاده از کانال تهویه هوا از زندان تبریز، برای مخفی شدن به تهران آمده بود و من هم پس از اشغال ستاد سازمان چریک های فدائی خلق ایران توسط کمیته چی ها که در خیابان میکده واقع بود، برای دور بودن از دسترسی مأموران رژیم، به مشهد رفته و در آنجا مخفی شدم. در زمستان سال 59 بیژن مأموریت یافت برای سازماندهی کمیته نظامی جدید و برای تماس با من به مشهد بیاید.
 دوستم ابوالفضل محققی در سلسله خاطراتش تحت عنوان « مهاجرت » اسامی برخی فعالین سیاسی را ذکر می کند که توسط رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی اعدام شده اند. در نوشته ای تحت عنوان « نامهائی که خوانده میشوند » از جمله از رفیق بیژن نوبری نام می برد. نام بیژن مرا به خاطرات مشترکی از سالهای پر تب و تاب پس از انقلاب پرتاب می کند؛ سعی کرده بودم بصورت کامنتی کوتاه برخی نکات را شرح دهم و از آنجائی که آن کامنت مورد استقبال برخی دوستان قرار گرفته و از من خواسته بودند، حال جنبه های بیشتری از یادهای مشترک با بیژن را در اینجا می آورم.
دوره ای دو ساله تمام وقت با بیژن بوده ام. او پس از فرار از زندان در اولین دستگیری اش با استفاده از کانال تهویه هوا از زندان تبریز، برای مخفی شدن به تهران آمده بود و من هم پس از اشغال ستاد سازمان چریک های فدائی خلق ایران توسط کمیته چی ها که در خیابان میکده واقع بود، برای دور بودن از دسترسی مأموران رژیم، به مشهد رفته و در آنجا مخفی بودم. در زمستان سال 59 بیژن مأموریت یافت برای سازماندهی کمیته نظامی جدید و برای تماس با من به مشهد بیاید. پیشتر از آن درباره بی باکی و پرشور بودن وی و همچنین درباره فرار او از زندان شنیده بودم. بزودی با هم جفت و جور شدیم. آن زمان ماشین پیکان جوانانی از امکانات سازمان در اختیار ما بود.
با هم از مشهد حرکت کرده و راهی تهران شدیم، غافل از آنکه در فصل زمستان و با ماشینی در حرکت هستیم که لاستیک های تابستانی داشت و ما هم در مسیر چنان درگیر بحث و فحص بودیم که بدون توجه به سرمای سخت خراسان به پیش می راندیم. بیژن از فرارش از زندان، از خاطراتش در جبهه آزادی بخش فلسطین زیر نظر جرج حبش در لبنان صحبت می کرد و من هم از ناراحتی هایم ناشی از انشعاب اقلیت و تأثیرات روحی شدیدی که روی من گذاشته بود منجمله جدائی از دوستانی بسیار نزدیک و عزیز. بیژن سعی میکرد مرا دلداری دهد و در این رابطه از جنبش چپ و تجربه ترکیه مثال می آورد و اینکه آنها نیز با انشعابات مختلفی درگیر شده بودند. او تأکید میکرد که بهرحال این دوران نیز سپری می شوند و راههایی یافت میشوند که مبارزین واقعی یکدیگر را پیدا کنند. از توی تونل تاریکی عبور می کردیم؛ با خروج از تونل ناگهان جلوی ما نوارهای سیاهی از یخ ظاهر شد. من پشت فرمان بودم و ترمز زدن همان و چرخش بی پایان ماشین همان! بدون اینکه ماشین واژگون شود از جاده خارج شده و درون انبوهی برف افتادیم. به هر زحمتی بود ماشین را از میان برف بیرون کشیده و به راه خودمان ادامه دادیم! حال دیگر ترس و نگرانی و نگاه به جاده هم به مباحثات ما غالب شده بود! هنوز چند کیلومتری طی نکرده بودیم که دوباره با همان وضعیت روبرو شدیم و صحنه به همان وضع مجدداً تکرار شد. وقتی بالاخره ماشین ایستاد به پیشنهاد بیژن باد ماشین را کم کرده و بقیه راه را در عین نگرانی و خوشبختانه صحیح و سالم به تهران رسیدیم.
رسیدن به تهران همان و سازماندهی های اولیه کمیته نظامی همان! در کنار کار شبانه روزی که با هم داشتیم، روابط خانوادگی ما نیز به هم گره خورد! لاله دختر بیژن تقریباً هم سن دختر من ژاله بود. آنها به هم بازی های خوبی برای هم بدل شده بودند. دیدارهای خانوادگی ما همواره مشحون از لحظات ناب رفاقت و دوستی و مهر بود.
بیژن قدی کوتاه و جثه ای ریز داشت، اما در بی باکی و ماجراجوئی وی کمترین تردیدی نبود. او آدم با تجربه ای بود و اگرچه به لحاظ نظری بیشتر در چارچوب های گذشته سیر می کرد، با اینهمه در کار مطالعه عمیق و طرح مباحث نیز کوتاه نمی آمد. در کنار بیژن وضعیتی پیش می آمد که انگار منبع انرژی بود و بنحوی از انحاء این انرژی به دیگری نیز سرایت می کرد. همانطور که اشاره کرده ام و خیلی ها نیز بدان اذعان کرده اند، بیژن شبانه روز درگیر فعالیت بود. یکبار مادر بزرگ اش از او پرسید: بیژن، چه خبرته؟ آخه این همه فعالیت شبانه روزی برای چی هست؟ او هم به شوخی رو به مادربزرگ کرده و گفته بود: میخوام رئیس جمهور شوم! مادر بزرگ هم باور کرده بود و سرش رو بعلامت تأئید تکان می داد!
در پی انشعاب برخی از چهره های بسیار شاخص نظامی کار سازمان از جمله چریک های فدائی خلق همچون سیامک اسدیان، احمد غلامیان لنگرودی (هادی) (1) و محمدرضا بهکیش به اقلیت پیوستند با اینهمه بخاطر روابط دوستانه و شخصی ویژه ای که با آنان داشتم توانستیم  در برخی موارد بر سرتقسیم  "اموال سازمان" با هم به توافق رسیده و در یک ویا دو مورد هم  انباره  سلاح را بدون توجه به دستور تشکیلات بالاتر، بین خودمان تقسیم کنیم.
کمیته نظامی فدائیان خلق متشکل از عطا، من و با مسئولیت بیژن سازماندهی شد. کلیه امور نظامی در سراسر ایران از ساخت نارنجک تا نقل و انتقالات سلاح در سراسر کشور زیر نظر این کمیته سه نفره اداره و حتی عملی میشد. هر سه ما بخاطر رعایت مسائل امنیتی از تشکیلات سراسری جدا شده و مناسبات محدودی با اعضاء سازمان بالاخص آنهائی داشتیم که کم و بیش روابط با آنها گریزناپذیر بود. این وضعیت البته برای هر سه ما فرصت مناسبی پیش آورده بود در زمینه مطالعه آثار و کتب مختلف وقت زیادی نصیب مان شود و بتوانیم برخی از مهمترین موضوعات مطروحه در مباحث ترویجی و تئوریک آن زمان را دنبال نمائیم. اینجا بود که در عمل با یک تناقض آشکار روبرو شده بودیم: تناقض پیشبرد سیاست سازمان از یک سو و سازماندهی بخش نظامی و کمیته مربوطه از سوی دیگر.
بعداز انقلاب سلاح های زیادی در مناطق مختلف ایران جاسازی شده و حفظ و نگهداری فنی آن به کار و معضلی اساسی تبدیل شده بود. از یک سو رادیکالیسمی که در جامعه گسترش می یافت و دستگاه امنیتی نیز به گسترش عمیق تر و سازمانیابی دقیق تر روی آورده و علیه دگراندیشان در همه زمینه ها فعالیت می کرد، وضع به گونه ای متشنج بود که اندیشیدن برای یک سیاست روشن در قبال امر نظامی و سازماندهی آن و مسئله کمیته و چشم انداز کارش به امری جدی تبدیل شده بود. تشکیلات سازمان در برخی مناطق همچون کردستان و ترکمن صحرا و بخش هایی دیگر به مثابه تشکیلاتی مسلح در نظر گرفته میشد؛ از سوی دیگر در تهران سیاست اتحاد و انتقاد در قبال حکومت مطرح و دنبال میگردید؛ بعبارت دیگر، در سطوح بالای سازمان کشش به قبول سیاست شکوفائی جمهوری اسلامی بسرعت پیش میرفت و به زبان آن دوره بین رفقای فدائی، سازمان فدائیان اکثریت در سمتی حرکت میکرد که سلاح را از خط مشی خود کنار بگذارد و سازمان را به یک جریان سیاسی کار بدل نماید.
درست در همین زمان بود که بیژن بعداز خواندن کتاب راه رشد غیرسرمایه داری نوشته رستیسلاو اولیانفکسی شدیداً بدان علاقه مند شده بود در حالیکه کار و وظیفه روزمره سازمانی اش، سازماندهی و پیشبرد پروژه حفظ بازوی نظامی سازمان بود! دو مقوله ای که به هیچ وجه با هم سازگاری نداشتند. در فاصله دو سالی که با هم همکاری می کردیم، دوبار سلاح های انبارشده را از شهر به کوه و دشت (2) و بالعکس (3) جابجا کردیم! در زمان جابجائی سلاح ها به شهر، آنها را در خانه های جنوب شهر و شمال شهر با دقت و بشکلی کاملاً حرفه ای – بالاخص با استفاده از تجارب ارزشمند بیژن از زندگی در میان چریک های فلسطینی – جاسازی کردیم.
درست در همین دوران بود که زنده یاد انوشیروان لطفی که آن زمان عضو مشاور هئیت سیاسی و ناظر کمیته نظامی بود در جلسه سه نفره ما شرکت کرده و گفت: رفقا، رهبری تصمیم گرفته سلاح ها باید به حکومت تحویل داده شود. هر سه نفر ما که در طی دو سال کار شبانه روزی تمام سلاح ها را انبار کرده و جای امنی برایشان تهیه کرده بودیم، بشدت به مخالفت پرداختیم. بشدت برافروخته بودیم و به هیچ وجه تصمیم اعلام شده به خود را قبول نداشتیم. اما از آنجائی که در آن زمان و پس از انشعابات و بطور کلی فشارهائی که در تشکیلات پیش می آمد، طبعاً مایل نبودیم اعتراض ما بمثابه یک رفتار انشعاب گرایانه قلمداد شود. در آنجا بود که راه میانه ای را پیشنهاد کردیم: سلاح های خوب و تا حدودی مدرن را برای خودمان نگه میداریم و سلاح های بدردنخور و ناقص را به حکومت تحویل می دهیم. انوش بدون آنکه با کلمات خاصی این پیشنهاد را بپذیرد، با چشمکی قبول کرد که همین کار را پیش ببریم. اینگونه بود که بخشی از سلاح های سازمان را به کمیته های انقلاب دادیم (4) بخشی از سلاح های نسبتاً سنگین در سالهای بعد در کردستان به حزب کمونیست عراق تحویل داده شد و بخشی هم در دل باغات و کوهستان برای همیشه به جا ماند و دیگر کسی از سرنوشت آنها خبر ندارد.
پس از تحویل سلاح ها بود که کمیته نظامی نیز منحل اعلام شد و هرکدام از ما به بخشی از تشکیلات معمول سازمان منتقل شدیم. در سی خرداد و پس از شدت گیری درگیری های خیابانی، بگیر و ببندهای متعاقب آن، رابطه من و بیژن هم بخاطر رعایت مسائل امنیتی قطع شد. تا اینکه اطلاع یافتم بیژن برای بار دوم دستگیر شده است. او همانطور که خود نیز پیش بینی کرده بود، اینبار اگر به دست نیروهای جمهوری اسلامی بیافتد، قطعاً او را اعدام خواهند کرد؛ در سال 1363 توسط مزدوران جمهوری اسلامی اعدام شد. رفیق عزیزی که تا به امروز چهره دوست داشتنی اش در خاطره ام با درخشش همیشگی اش باقی مانده است.
######################################
زیرنویس:
1. رابطه من با سه چریک فدائی خلق که نام برده ام، بالاخص با سیامک اسدیان و محمدرضا بهکیش به سالهای قبل از انقلاب بر میگشت؛ دوستی و مناسبات شخصی ما حتی بعد از جدائی بین اقلیت و اکثریت نیز، کماکان دوستانه باقی مانده بود.
2. برای آماده کردن، جابجائی و تمامی کارهایی که برای جاسازی دبه های 200 لیتری لازم بود، از صفر تا صد همه کارها توسط تیم سه نفره ما انجام می گرفت. و بطور مطلق هیچ کس دیگری از کار ما اطلاع نداشت. سلاح ها باید گریس کاری شده و داخل پلاستیک هایی مناسب دسته بندی میشد و بشکل مورب در زیر خاک قرار میگرفت.
3. داستان جابجائی سلاح ها از شهر به کوهستان از این قرار بود که بیشتر این سلاح ها در خانه های اعضاء سازمان جاسازی شده بودند و از آنجائی که همه ما در خطر بازرسی های تصادفی قرار داشتیم، خطری که مرزهای بالقوه بودن را نیز پشت سر گذاشته و گاهاً بطور عملی اجرا میشد، تصمیم گرفته شد که این سلاح ها تحویل گرفته شود و بعد در بین کوه و دشت ها جاسازی گردد. این کار با زحمت زیاد انجام شد. هئیت سیاسی با طرح این سوال: اگر احیاناً کودتائی صورت بگیرد، طبعاً رابطه شهر با اطراف آن قطع میشود و بهتر هست که امر جاسازی ها درون شهر انجام گیرد. سلاح ها را مجدداً بیرون کشیده و اینبار با نقشه هایی دقیق در داخل برخی خانه ها مدفون کردیم!
4. در تحویل سلاح نیز ریسک خاصی نمی کردیم؛ سلاح ها را من درون یک وانت بار میزدم و ماشین را یکی از رفقای سازمان که برادرش در سپاه بود، به آنها تحویل میداد.

 

 

 
 
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: