ناسیونایستهای آذربایجان نه از گذشته یاد گرفتند نه عوض شدند

ناسیونایستهای آذربایجان نه از گذشته یاد گرفتند نه عوض شدند. هنوز به محض دیدن شخصی با اندکی زاویه با نظراتشون به همون ادبیات لمپن مآبانه رو می آورند و به طرف ارمنی و کرد می گویند. هر چند از حق نباید گذشت که تازگیها چند دستاورد درخشان داشته اند. مثلا کولی و هندی هم به لیست فحاشیهاشون اضافه شده (آن روزها بیشتر افغانی می گفتند، الان شده هندی و کولی)...

 آشچی

1

الان نگاه می کردم کامنتهای صفحه شما رو (نمی دونم چه مرضی دارم که هر چند روز یک بار سر می زنم به این صفحه؛ جدی جدی برای خودم هم سؤال شده که چرا باید چنین کار بیهوده ای انجام بدم).

باری! به کامنت شخصی (این بار به نام ناظر) برخورد کردم که هر چی از دهنش در اومده بار بهزاد کریمی کرده. با ادبیاتی لمپن مآبانه، فاشیستی، انگ، تهمت، افتراهای بی سند و مدرک و مضحک، خلاصه خودش رو تخلیه کرده به قول معروف. البته تصور من اینه که این شخص با اسامی دیگه ای هم این جا مینویسه ولی این موضوع جداییه. به هر حال، منظور من از این کامنت نقد «ناظر» نیست چون به قول ترکهای ترکیه حرف مهمل و چرند تفسیر نداره (zırvanın tevili olmaz). منظورم دفاع از بهزاد کریمی هم نیست که نه شخصا آشنایی دارم با ایشان، نه وکیل مدافعشان هستم، نه اساسا این فحش نامه در حدیست که ایشان احتمالا بخواد جواب بده بهش. یک لحظه دلم سوخت و خواستم یک چیزی بنویسم (گرچه خودم خوب میدونم که جوابم باز فحش و بد و بیراهه):
فکر کنم الان باید حداقل 15 سالی از تاسیس تلویزیون گوناز گذشته باشه. این تلویزیون در بدو تاسیسش مخاطب جذب می کرد و هرچند من امکانی برای برآورد ندارم اما فکر می کنم که اون روزها تماشاگران کانال مرتب در حال رشد بود. آن زمان (تا جایی که یادم میاد)، تلویزیون دو تا مجری داشت. یکی شخصی به نام حسین بی و دیگری همین احمد اوبالی. روال برنامه هم این جور بود که بعد از ظهرها یکی از این دو نفر مسائلی رو تحلیل میکرد، بعد هم مردم تماس تلفنی می گرفتند و نظراتشون رو می گفتند و در مورد همون نظرات باز مجری بحث می کرد (البته باز تا جایی که حافظه یاری میکنه). به هر حال، اون زمان هم اشخاصی (حالا چه از داخل ایران، چه از خارج) تماس می گرفتند و مخالفتشون رو با نظرات مجری بیان می کردند. مثلا عده ای مخالف خط مشی استقلال خواهی بودند و یا حتی مخالف آموزش به زبان مادری بودند یا کسانی پیدا میشدند که برای پارازیت انداختن زنگ زده باشند. به هر حال، همه اینها (چه انتقاد، چه غیر انتقاد) میتونست جواب منطقی داشته باشه. ولی در پاسخ چه اتفاقی میفتاد؟ اتفاقی که میفتاد این بود که بلافاصله یکی دو نفر از «انصار حزب الله اوبالی» تماس می گرفت و با صدایی نکره، لحنی در حد عربده کشی و ادبیات تهوع آور فاشیستی و عباراتی نظیر این که «این بابا یا ارمنی است یا کرد است؛ ما کرد که ترکی رو خوب صحبت بکنه کم نداریم» و از این قبیل، به خیال خود جواب دندان شکنی به مخالف میدادند. آن روزها، چه در فضای مجازی (به رغم همه محدودیتهایش)، چه کف جامعه چه دانشگاهها، چه فضاهای دیگر، ادبیات ملی در حال رشد بود. بسیاری از جوانان به وبلاگ نویسی رو آورده بوند و تولید محتوا می کردند. برخی احزاب ناسیونالیستی در حال پا گرفتن بود، شعارها و خواستهای ملی در میان اقشار مردم کم کم در حال نفوذ بود. ترانه های ملی تولید میشد، مراسم قلعه بابک و خیلی ابتکارات دیگه رونق داشت، مفاهیمی مثل فدرالیسم وارد ادبیات سیاسی مردم کوچه و بازار میشد. به هر حال دوره ای بود که مصادف شده بود با رشد اینترنت و ماهواره و ضمنا ترکیه آن زمان با هدایت کادرهای انگیزه دار آک پارتی هر روز بیشتر از ایران آخوند زده فاصله میگرفت و جمهوری آذربایجان نرم نرمک از زیر بار فقر و فلاکتهای سالهای ابتدای استقلال بیرون می آمد و سطح رفاه مردمش به حد و حدود مردم ایران رسیده بود؛ به اضافه بسیاری آزادیهای جذاب مدنی که قابل مقایسه نبود با وضعیت ایران و مهمتر از همه کشوری بود مستقل با زبان رسمی ترکی آذری. من نمی خام به تاریخچه این دوره بپردازم چون صلاحیتش رو ندارم. شاید واقعا بتونه این دوره از تاریخ ناسیونالیسم آذربایجان موضوع چند تز دکترا باشه اما میخام نگاه کنیم به امروز و ببینیم ناسیونالیستهای آذربایجان در طی این همه سال چه کرده اند و چه اثری از خود به جا گذاشته اند.

2

مروز به ضرس قاطع میتونم بگم که تلویزیون گوناز به اندازه آشغالترین روزنامه رژیم مخاطب نداره. شخصا ماههاست که رغبت نکرده ام نگاه کنم ببینم چی میگن اصلا؛

در حالی در همین مدت بعضی مقالات کیهان و غیره رو خوندم. همه اون احزاب به اصطلاح ملی، متولد نشده و به محض این که تعداد اعضاشون از تعداد انگشتان دو دست بیشتر شد، دچار انشعاب شدند و امروز خود دبیر اولهاشون هم فکر نکنم رغبتی برای سر زدن به سایتهاشون داشته باشند؛ گایپ، گاموح، کنفرانس آمستردام، بروکسل و خیلی از اسامی دیگه که فقط روی کاغذ باقی موندند و موجودیت واقعی از خودشون نشون ندادند. به جرات می تونم بگم همه اون وبلاگها درشون رو تخته کردند در حالی که انصافا بعضیهاشون (خصوصا اونها که در حوزه ادبیات بودند) محتواهای ارزشمندی داشتند. کل فعالیت ناسیونایستهای آذربایجان رسید به شعار دادنهای داخل استادیوم که اون هم حس و حال روزهای اول رو نداره و بیشتر موضوع فوتبالیه تا سیاسی. 
همه اینها اتفاق افتاد اما ناسیونایستهای آذربایجان نه از گذشته یاد گرفتند نه عوض شدند. هنوز به محض دیدن شخصی با اندکی زاویه با نظراتشون به همون ادبیات لمپن مآبانه رو می آورند و به طرف ارمنی و کرد می گویند. هر چند از حق نباید گذشت که تازگیها چند دستاورد درخشان داشته اند. مثلا کولی و هندی هم به لیست فحاشیهاشون اضافه شده (آن روزها بیشتر افغانی می گفتند، الان شده هندی و کولی)... یک ماجرایی یادم اومد: 
بعد از گذشت چندین سال از انقلاب کبیر فرانسه، جریانی در بریتانیا قصد داشت تا سلطنت طلبان فرانسوی رو که در انگلستان و در شرایط تبعید زندگی می کردند، در فرانسه به قدرت برسونه و پادشاهی رو احیا بکنه. به هر حال، هر دو کشور در اون صورت با یک سیستم اداره میشدند و دو کشور پادشاهی بهتر با هم راه میومدند. خلاصه، هیاتی از دربار بریتانیا به دیدار این افراد میره و مذاکراتی رو انجام میده. بعد از مذاکرات، از رئیس هیئت (مثلا لرد فلانی، الان اسمش یاد نیست) میپرسند که مذاکرات چطور پیش رفت؟ جواب میده که امیدی به اینها نیست، چون نه چیزی یاد گرفته اند و نه عوض شده اند. به رغم این نظر، تلاشها برای به قدرت رساندن سلطنت طلبان فرانسوی تدام پیدا میکنه. در چند تلاش، دوکها و کنتهای تبعیدی با کشتیهای جنگی و با اسکورت سربازان انگلیسی به سواحل فرانسه آورده میشن. اما اینها تا پاشون به ساحل میرسه، شروع میکنن به انجام همون شرارتهایی که باعث محوشون شده بود. یعنی بلافاصله گیوتینها رو برپا میکنن و گردن زدن وفاداران به جمهوری رو آغاز میکنن و از این کارها. خوب، نتیجه اش رو هم که همه می دونیم، نتیجه اش شکست و هزیمت و فرار دوباره به انگلستان میشه. 
حالا، شده قضیه ناسیونالیستهای آذربایجان. همون شعارهای پوچ، همون تاکتیکهای ناکارآمد و لاجرم همون نتایج. جریانی که میتونست در صورت اتخاذ خط مشیی معتدل امیدی برای رفع تبعیضات ملی و اقتصادی و احیای حقوق از دست رفته ترکان آذربایجان باشه، امروز به گنداب کولی و هندی و فحاشیهای فاشیستی سقوط کرده و به مترسک سر خرمن در دست اطلاعات رژیم تبدیل شده تا مردم رو از تجزیه ایران بترسونن. در حالی که در واقع، این افراد نفوذ و قدرت همان مترسک رو هم ندارند، به قول معروف تنبونشون رو هم نمی تونن نگه دارن وگرنه چه دلیلی داره که فرد سیاسی 24 ساعته در یک سایت فارسی زبان کارش فحاشی به مردم باشه. همه اینها به این دلیل بود که خواستهایی که ملتچیهای آذربایجان مطرح میکردند ارتباطی با مشکلات مردم و شرایط عینی جامعه آذربایجان نداشت و ندارد. توران، اتحاد تبریز و باکو و آمال رومانتیکی که ارتباطی با مسائل معیشتی، گرانی، قیمت دلار و دارو خرج دانشگاه و کرایه خانه و بیکاری و هزار کوفت و زهر مار مردم آذربایجان نداشت و ندارد. به علاوه این که این افراد اساسا حس و حال و رمق حرکت در راستای شعارهای خودشان را هم ندارند. مشتی پناهنده اروپا و کانادا هستند که بزرگترین آرزویشان این است که درخواست گرین کارتشان مثبت بشود و به جای شهروندی یک کشور، شهروندی دو کشور خارجی را داشاه باشند (اما در عین حال ملتچی هم بمانند!). مردم ملتچیهای آذربایجان را پس زدند و اینها سر خورده و ناتوان وقتشان را با فحاشی به این و آن در صفحه شما و گنده گویی می گذرانند. بسیار بسیار دون پایه تر از وضعیتی که مجاهدین خلق با آن دست به گریبان هستند. واقعا الان چند سال است این شعار تکراری را می شنویم که : لوکوموتیو حرکت ملی آذربایجان با قدرت تمام در حرکت است و به زودی پان فارسیسم ترسان و لرزان را زیر چرخهایش له و لورده خواهد کرد! لوکوموتیو که سهل است، گاری هم نیست آن جا که اگر لوکوموتیو بود بالاخره ارتعاشی، صدایی، چیزی به گوش می رسید.

3

یک کامنت یادم می آید از یکی از بیسوادترین و عوامترین این افراد، که گویا مثل دکتر احمدی نژاد با ضریب هوشی خارق العاده، فوق تخصص خودخوانده مسائل ژئوپولتیک هم شده است.

این دوستمان همان سالها که آک پارتی قدرت را به تازگی در دست گرفته بود، در مورد «لشکری از ماشین آلات ساختمانی تورکیه (آن زمان ترکیه می نوشت یا تورکیه؟ الان یادم نیست)» افسانه سازی می کرد. این کامنتش یادم مانده چون همان زمان انتقادات شدیدی به سیاستهای سرمایه گذاریهای بی حد و حساب آک پارتی در پروژه های عمرانی (ترکی اش میشود انشائات) از طرف اپوزوسیون وارد می آمد و البته همین تیپ افراد اپوزوسیون ترکیه رو خائن و خودفروخته و دشمن ترقی لقب می دادند. دلیل این همه سرمایه گذاری، تمایل به عمران و آبادانی نبود البته. دلیلش این بود که امکان لفت و لیس فراوانی در صنعت ساختمان وجود دارد. یک بولدوزر با چند بار رفت و برگشت صورت وضعیت چندین هزار لیری بالا می آورد که معادل چندین هزار نسخه کتاب، یا تی شرت یا دارو و غیره است، به اضافه این که امکان کنترل هم کمتر است. اگر فلان قدر آرماتور کم بکنی، اتفاق آنی برای ساختمان نمی افتد اما همین بلا را نمی توانی سر ماشین آلات کارخانه بیاوری و مثلا چرخ دنده اش را بدزدی! به هر حال، شرایط طوری بود در آن سالها که پول فراوانی (sıcak para) به اقتصاد ترکیه تزریق میشد. این سرمایه اصولا باید مصروف صنایع تولیدی میشد که بعد ترکیه بتواند با تکیه بر تولیدات و صادرات آن کارخانجات دیونش را پرداخت کند. اما این اتفاق به دلایلی که گفتم نیفتاد. به عوض آن، این سرمایه مصروف ساخت مراکز خرید و فروش (AVM)، انبوه فرودگاههای بی مسافر، پلهای بدون وسیله عبوری، سد سازیهای مضر و غیره شد؛ یعنی شبیه همان برنامه ای که سپاه در ایران پیاده کرد. نتیجه؟ بیش از 400 میلیارد دلار (دقیقش 430 میلیارد) دیون خارجیست که ضرب الاجل پرداخت 120 میلیارد آن چند ماه آینده است. نتیجه، سقوط آزاد ارزش پول ملیست و شرایطی که بانک مرکزی ترکیه نه تنها ذخیره ارزی ندارد، که 30 میلیارد هم بدهی دارد و هیچ مکانیزمی برای کنترل سقوط ارزش لیر ندارد. نتیجه؟ نتیجه اش نمره های منفی اندر منفی از مؤسسات مالی معتبری چون مودی و استاندارد اند پورز است که باعث فراری شدن سرمایه گذاران خارجی میشود. اما جواب این افراد به دلایل این بحرانها چیست؟ تحلیلشان مثل هر شارلاتان دیگری پناه بردن است به است به ملی گرایی و تئوریهای توطئه و دژمنی استکبار جهانی با تورکیه و از این قبیل مهملات.
شخصا هرگز خودم را نزدیک به جریانات ناسیونالیستی احساس نکرده ام، امابه هر حال، هنوز که هنوز است با شنیدن برخی آهنگهای ملی مو بر تنم سیخ میشود و چقدر افسوس می خورم که جریانی که می توانست در صورت اتخاذ مشیی معتدل و دموکراتیک به وزنه ای در میان ترکان آذربایجان و رفع سیاستهای غیر انسانی آسیمیلاسیون فرهنگی، تبعیضات اقتصادی و مظالم دیگر بدل شود اسیر دست مشتی راسیست چاله دهان مریض الاحول شده است. ناسیونالیستهای آذربایجان با ندانم کاریها، خیره سریها، تعصبات، منفعت طلبیها و افراط گراییهای خود بسیاری را مایوس و ناامید کردند. ولی باز هم اشعار ملی زیباست، آن ها را دوست دارم:
اؤلسه یادا اییلمز – دوشسه دارا چتینه
بو ووقارلی خالقیمین – قوربانام غیرتینه
تورکون قولو بوکولمز – تورکون بئلی اییلمز
بیر کره قالخان بایراق – بیر داها ائنمز ائنمز

 4
بدی پولمیک این است که باید جواب بدهی و این هم برای آدم گرفتاری مثل من ساده نیست. اینه که چند جمله ای می نویسم و بحث را از طرف خود می بندم.

آقای لاچین، من با شما چند وقت پیش (فکر کنم یک سالی شده باشد) بحث مشابهی داشتم. بسیار خوب، از آن تاریخ تا به امروز چه تحولی پیش آمده و حرکت ملی دموکراتیک آذربایجان کدامین دستاورد را داشته؟ آقای لاچین، من دارم صحبت از یک بازه 15-20 ساله می کنم. مردم تا کی قرار است منتظر این لوکوموتیو شما بمانند؟ البته کسی منتظر آن لوکوموتیو خیالی نیست اما اگر هم کسانی منتظرند، زیر پایشان علف سبز شد! تا کی می خواهید خودتان را فریب دهید و در این صفحه به خود ارضایی فکری بپردازید؟ فکر نمی کنید که یک جورهایی ناخوشایند است و به سن و سال شما نمی آید؟ کدام حرکت؟ این چه حرکتیست که در این همه سال یک حزب نتوانسته داشته باشد، یک اعتصاب نتوانسته سامان دهد، یک رسانه همه گیر نتوانسته داشته باشد. شما سن و سالی ازت گذشته آخر! آدم دنیا دیده ای هستی برای خودت. شما که در اسکاتلند زندگی کرده ای، فرض کن که یک نفر ایرلندی پیشت می آمد و از مظالم انگلیسیها می گفت. بعدش هم می گفت که بله! ما یک حرکت ملی داریم که برای آزادی خلق ایرلند مبارزه می کند. بعدش شما فرض کن می پرسیدی که یعنی چگونه مبارزه می کند، کدام احزاب را دارد، برای آشنایی با آن باید به کدام رسانه مراجعه کرد، چه نوع مبارزه ای می کند؟ مسلحانه، غیر مسلحانه یا چی؟ و آن شخص ایراندی در جواب می گفت که خوب! هیچ کدام از اینها را نداریم البته. اما یک تیم فوتبال داریم که هر وقت مسابقه دارد تشویقش می کنیم و حین تشویق مقادیری هم شعار می دهیم. شما چه احساسی نسبت به این شخص می داشتید؟ من فکر می کنم می گفتید که یک تخته اش کم است! آنها که طعم آزادی و استقلال را چشیدند، مبارزه واقعی کردند، شکنجه ها شدند و هزینه های سنگین دادند. نه این که از چند قاره آن طرفتر هر روز کامنت پشت کامنت بنویسند (آن هم با اسامی مستعار). کسی که استقلال می خواهد حرفش با عملش یکی باشد. اگر نیست، کسی جدی اش نمی گیرد. همان طور که امثال اوبالی را کسی جدی نمی گیرد. تو در شیکاگو حالت را بکنی و من بروم جلوی گلوله؟ چرا؟ چون بعد تو بیایی و روی جنازه من رئیس جمهور خودکامه آزربایجان بشوی؟ آی زرشک! 
تنها کسی حائز شرایط است در خارج کشور صحبت استقلال را بکند که پس از مبارزات دامنه دار و سابقه دار در داخل، بنا به مصلحت بینی حزب یا گروهش و برای اطمینان از تداوم مبارزات در صورت دستگیری کادرهای داخل کشور، به طور موقت به آن جا رفته باشد . یک چنین شخصی زندگی در خارج برایش شکنجه است و هر لحظه آماده است تا مبارزه اش را در داخل پی بگیرد. نه این که کنگر خورده لنگر انداخته باشد و آروغ سیاسی بزند. البته هر کس آزاد است مسلما نظرش را بنویسد اما استقلال خواهی بی هزینه تنها لوث کردن مساله است.
در سه کامنت پیشین، در مورد وضعیت فعلی ناسیونالیستهای آذربایجان نظرم را نوشتم و کمی در باره این که چرا کار به این جا کشیده. خوب، معلوم است که فقط وقت تلف کرده ام. قبل این که شروع به نوشتن بکنم خوب می دانستم که دارم وقت تلف می کنم. چون اگر گذشت روزگار و این همه ناکامی تغییری در این افراد ایجاد نکرده، بحث هم نمی تواند تغییری ایجاد کند. نوشته بودم که بدبختی اینها در این است که هر کس دهانش را باز کرد، برایشان یا ارمنی شد یا کرد یا کولی یا هندی. کمونیست و توده ای و چپول را از قلم انداخته بودم که نصیب من شد! گیرم که چنین باشد، شما منطقی جواب انتقاد داشناک یا پ ک ک چی را بده، چه کار به هویتش داری؟ 
با وجودی که علاقه ای به صحبت در مورد خودم ندارم (چون با یک اسم مستعار، چیز قابل اثباتی نیست)، به رغم اعتقاد راسخ به لزوم برقراری جامعه ای با عدالت اجتماعی بیشتر و کاهش فاصله طبقاتی و این که فاصله طبقاتی دشمن همبستگی جوامع است، من هرگز کمونیست یا عضوی از هیچ گروه کمونیستی نبوده ام. دانش مارکسیستی آن چنانی هم ندارم و با این بضاعت، درست هم نیست که شخصی مارکسیست یا معتقد به هر ایدوئولوژی دیگری شود. من شخصی دموکرات هستم. اگر روزی، روزگاری ایران به دموکراسی برسد، ممکن است در انتخابات مجلس، یک کمونیست را صاحب صلاحیت ببینم و به او رای بدهم و در انتخابات شهرداریها یک ناسیونالیست را کارآمد ببینم و به یک ناسیونالیست رای بدهم. تا زمانی که به دموکراسی پایبند باشند، برای من مسائل ایدوئولوژیک اولویت ندارند.

5

معتقدم دموکراسی کارآمدی نسبی خود را به عنوان یک سیستم اثبات کرده، بنابراین دیگر نیازی به اختراع دوباره چرخ نیست. اگر هم باشد، این کار در توان کشوری مثل ایران نیست.

من نمی دانم کمونیسم مرده یا نمرده؛ شاید هم واقعا با رشد فرهنگی جوامع، 500 سال بعد سیستم کمونیستی حاکم شود بر دنیا. ولی این را می دانم که یک سیستم کمونیستی برای کشوری مثل ایران چیز فاجعه باریست چرا که این بار جای لیاقت را به عوض پایبندی به اصل ولایت فقیه، پایبندی به دبیر اول می گیرد و به جای دشمنی با الله یا دشمنی با اعلی حضرت همایونی، دشمنی با مبارزات پرولتاریا بهانه سرکوب می شود. همه ما کم و بیش انسانهای دیکتاتور منشی هستیم. به همین خاطر تا یکی دهانش را باز می کند به جای باز کردن گوشمان، تلاش برای پیدا کردن ولو یک نقطه ارزشمند و پاسخ منطقی، دنبال وسیله ای می گردیم برای خفه کردن صدایش. اگر زورمان نرسد، به خشونت کلامی و انگ و اتهام و کولی و هندی و چپول گفتن متوسل می شویم. من هرگز انسانی ایدوئولوژیک نبوده ام و از تفکر ایدوئولوژیک خوشم نیامده چون فکر نمی کنم برای همه مسائل نسخه مشخصی وجود داشته باشد. با کمونیستها هم که صحبت می کنم، رد این تفکر ایدوئولوژیک را می بینم. مثلا، چرا این حزب با آن حزب مشکل دارد؟ جوابش برای یک کمونیست ساده و حل شده است. برای این که این احزاب بورژووا دنبال دعواهای زرگری برای سرگرم کردن جامعه هستند تا زحمتکشان را از مبارزه اصلی منحرف کنند. بدون این که به کنه مطلب پی برده باشد؛ اصلا ول کن «کنه» مطلب را، بدون این که به صورت سطحی بداند موضوع از چه قرار است، حکمش را صادر کرده. همین تفکر ایدوئولوژیک را ناسیونالیستها هم دارند (البته در سطحی بسیار نازل تر). چرا فلانی انتقاد می کند؟ خوب جوابش ساده است! چون داشناک یا تاواریش یا پ.ک.ک چی است. مساله به همین سادگی حل شد! آفرین. 
دوستی پرسیده که چرا به توهینها به ترکها جواب نمی دهی؟ جوابش این است که جواب آن چاله دهانیها را باید خود فارسها بدهند و توی دهن این قبیل افراد بزنند وگرنه جواب من که اثری ندارد. نقد تنها اگر از داخل باشد ممکن است اثربخش باشد. بعد پرسیده پیشنهاد تو چیست؟ فکر کنم این از آن سؤالهای سرکاریست چون پیشنهاد من که اهمیتی برای کسی ندارد. به رغم این، چند پیشنهاد من از این قرار است:
1- جواب نقد، تنها در رابطه با موضوع و با نقد داده شود. از تفتیش عقاید و پرداختن به اتنیک افراد خودداری شود.
2- خط مشی استقلال طلبانه به صورت کامل کنار گذاشته، مطرود شود. بله، من هم قبول دارم که هر ملتی در تئوری و اصول حق تعیین سرنوشت خود را دارد و استقلال خواهی یک خواست سیاسی مجاز و مشروع در سطح جهان است. ولی آقاجان، قدرت برآورده کردن این خواستتان را ندارید خوب! 20 سال است شعار می دهید اما قدم از قدم نمی توانید بردارید، حس و حالش را هم ندارید البته. چشمتان را باز کنید و واقعیات را ببینید، این قدر سرتان را به سنگ نکوبید، جامعه آذربایجان از این خواست حمایت نکرد. نه احتمالا به سبب عشق و علاقه فلان و بهمان به مرز پر گهر و سرزمین اهورایی. چون به نظرم اولا، آن را بسیار دور از دسترس، رومانتیک و منفصل از مسائل و دغدغه های روزمره اش تشخیص داد. ثانیا، مطرح کنندگان این خواست را اشخاصی فاقد صداقت سیاسی و خارج نشینانی بی درد دید. ثالثا، چه شما را خوش بیاید، چه نیاید، جامعه آذربایجان با هزار و یک رشته به جامعه ایران پیوسته است (پیوندهای اقتصادی، فامیلی، فرهنگی و غیره، همچنان که جامعه کرد در ترکیه با هزار و یک رشته به ترکیه متصل است). حتی آن جریاناتی که تا حدودی توانستند امواجی ایجاد بکنند آنهایی بودند که در راسشان اشخاصی قرار داشتند که در داخل سابقه کار سیاسی داشتند مثل گاموح و چهرگانی. کسی که استقلال خواه است باید جانش کف دستش باشد و در داخل مبارزات جدی کرده باشد. اگر نیست، مشروعیت و صلاحیت ندارد از این ایده صحبت بکند. تو که استقلال می خواهی، حق نداری جوان مردم را جلو بفرستی و گوشت دم توپش بکنی. خودت اول تشریف بیار اینجا و مبارزه کن تا ببینیم چند مرده حلاجی. این ایده اسقلال خواهی، تنها نقش مزاحمت در راستای مبارزات احتمالی مشترک جامعه آذربایجان با ملیتهای دیگر ایجاد می کند. آذربایجان باید احزابی (با هر گرایش سیاسی چپ یا راست یا میانه) داشته باشد که ضمن قابلیت تفاهم و همکاری با احزابی که خود را سراسری می دانند یا با احزاب سایر ملیتها، مدافع حق و حقوق ترکان آذربایجان نیز باشند. نه از حقوق و خواستهای مشروع کوتاه بیایند، نه احساس عدم اطمینان بدهند. به علاوه این که سرچشمه شان در داخل باشد.

6

مثلا، ما می توانیم به جای متلک و تحقیر و خودبزرگ بینیهای مضحک و بی دلیل، از تجارب و دستاوردهای کردهای ترکیه یاد بگیریم.
آن جا ه.د.پ توانسته اطمینان بخشی قابل توجه از جامعه ترک را بدست بیاورد. چه بسیار ترکهایی که در ازمیر و استانبول و آنکارا صرفا به این سبب که ه.د.پ از حد نصاب رای 10% عبور کند، به این جزب رای امانتی می دهند بدون این که واقعا طرفدار این حزب باشند. بسیاری از روشنفکران درخشان ترک، اشخاصی مثل سری ثریا اؤندر یا احمد شیک عضو این حزب می شوند و نماینده مجلس از این حزب می شوند. چون ه.د.پ خود را حزبی برای ترکیه معرفی می کند (نه این که آن جا هم کردهای افراطی نباشند و چپ و راست نزنند. اما دارم در مورد ماهیت موضعگیری این حزب صحبت می کنم نه جزئیات و استثنائات). اگر مثل پ.ک.ک فقط خود را در چهارچوب کردها حبس می کرد، عاقبتش مشخص بود. بله، بخشی از ناسیونالیستهای ترکیه نیز چشم دیدن این حزب را ندارند و همین شرایط و موضعگیری ممکن است از طرف بخشی از ناسیونالیستهای آریایی در مورد احزاب آذربایجانی، به رغم همه صداقتشان به وجود بیاید. ولی تجربه ثابت کرده که مردم عموما به دنبال تفاهم و صلح هستند نه دعوا و توی سر هم زدن.
خوب، این هم پیشنهادات من. حالا می توانید به چپول و تاواریش گفتنتان ادامه دهید.

منبع: 
کامنتهای ایرانگلوبال
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای آشچی، شما مطرح می کنید که ×× ناسیونایستهای آذربایجان نه از گذشته یاد گرفتند نه عوض شدند ×× شما مثل اینکه فراموش کردید که اول مهر امسال هم کودکان بیگناه آزربایجان باز هم بزبان فارسی باید تحصیل

عنوان مقاله: 
آدم کر نه صدای لوکوموتیو را می تواند بشنود و نه صدای گاری را..
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 

ســـالام دوســـلار..
آقای اشچی عزیز.اگر کسی کر باشد نه صدای لوکوموتیو و نه صدای گاری را خواهد شنید. ارتعاشات این حرکت ها را هم با زمین لرزه اشتباهی خواهد گرفت. آدم بایستی کور باشد که این حرکت مردمی