امروز وقتی به پلنوم وسیع فکر می کنم

"مهاجرت "بخش سی هفتم
بیاد دست های ظریف وکشیده احسان طبری با آن سیمای دلچسب مهتابیش افتادم که داشت برایمان با لذت از تاریخ هنرمی گفت . حال آن در هم ریختن سخت وجان گاه .آن شرمساری از عدم تحمل شکنجه ای غیر انسانی که در توان بدن فرسوده او نبود.
چه میزان حق داشتیم ومحق بودیم که عدم تحمل یک انسان ساخته شده از گوشت،پوست و استخوان را زیر شکنجه ای چنین سخت به باد انتقاد بگیریم ؟ وآنها را که با هزاران آرزووامیدحال چنین شکسنه بودند تحقیر کنیم.
 
 
پلنوم پایان یافته است هیاهو فروخوابیده کاروان حله آمده از هرسو بارشته های تنیده زدل بافته زجان در حال بازگشت بود.
"با حله ای بریشم او سخن
باحله ای نگارگرنقش اوزبان
هر تار او به رنج بر آورده از ضمیر
هر پود او به جهد جدا کرده از روان".
براستی نیز چنین بود.درتار پود هر تک تک شرکت کنندکان رنج یک مبارزه سخت و بی امان ، رنج سالها زندان وحال غربت ودوری اجباری خوایده بود اما سخت ترین رنج! سنگینی آواری بود که برروی یک جنبش انقلابی ،برروی تک تک مبارزان جوان یک نسل وسخت تر آز آن بر روی پیر گشتگان در غربت حزب توده آوار گشته بود.
از حمید صفری خوشم نمی آمد اما این دلیل نمی شد وقتیکه به مجموعه جریانی بنام حزب توده فکر می کردم دلم برای تک تکشان نسوزد .درد آن ها افزون تر بود. درد سال ها حمایت از رژیمی که حال کارد برگلویشان نهاده بود .درد شکستن ، درد تلخی این شکست.
وقتی بیاد شکنجه نه جندان سخت که خود در زمان شاه کشیده و ناگزیرپس از چند روزازبزبان آوردن نام از قبل توافق شده یکی ازعزیزترین کسان خود گشته بودم می افتادم. قلبم را بدرد می آمد.حال آن را با وحشت ده ها بارشکنجه های وحشیانه تردرجمهوری اسلامی برروی زندانیان سیاسی مجسم می کردم و دلم برایشان سخت می سوخت.
مردان وزنانی که تمام زندگیشان در سختی وعقوبت یک آرزوی انسانی در غربت سوخت. حال باید سرشکستگی یک فرو ریختن را هم تحمل می کردند.
بیاد دست های ظریف وکشیده احسان طبری با آن سیمای دلچسب مهتابیش افتادم که داشت برایمان با لذت از تاریخ هنرمی گفت . حال آن در هم ریختن سخت وجان گاه .آن شرمساری از عدم تحمل شکنجه ای غیر انسانی که در توان بدن فرسوده او نبود.
چه میزان حق داشتیم ومحق بودیم که عدم تحمل یک انسان ساخته شده از گوشت،پوست و استخوان را زیر شکنجه ای چنین سخت به باد انتقاد بگیریم ؟ وآنها را که با هزاران آرزووامیدحال چنین شکسنه بودند تحقیر کنیم.
یاد سخنان طبری افتادم که از نخستین شاعران پارسی گوسخن می گفت. از شاعرانی که آن ها نیز آرزوی میلیون ها انسان ایرانی ستم دیده از هجوم اعراب وحاکمان مستبد رادر شعر خود منعکس می کردند. از رودکی سخن میگفت و نریختن قیمتی در لفظ دری در پای خوکان.
از شاعری بنام |ترک کشی ایاق" که تا آن موقع نامش را نشنیده بودم. شعری از او خواند که نمی دانم چرا همیشه فکر میکردم آن شعر از حافظ است .
"امروز اگر مراد تو برناید
فردا رسی به دولت آبا بر
چندین هزار امید بنی آدم
طوقی شده بگردن فردابر "
در باره این شعر سخن گفت از قرن ها آرزوی رهائی انسان ایرانی با هزاران امید که چون طوقی تاریخی برگردن بنی آدم حلقه شده بود و بسط داد به آرزوی انسان برای ساختن جهانی بهتر و انسانی تر.
حال همان طوق بر گردنش فشرده می شد وراه نفس می بست تنها نه بر گردن او برگردن هر تک تک ما که برای رسیدن به آرزو هایمان ورسیدن به گوهر مقصود. تن به نهادن این طوق بر گردن داده بودیم
چو عاشق مي‌شدم گفتم که بردم گوهرمقصود
ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد
...چه عذربخت خود گويم که آن عيارشهرآشوب
به تلخي کشت حافظ را و شکر در دهان دارد.
فکر می کردم به این دریا با امواج خونینش که بسیار جان های آزاد را در خود غرق ساخته بود. دریائی که هم رهائی بود وهم گستردگی تا بینهایت. هم شب تاریک بود با بیم وموج هم گردابی بود حایل بین ما و آزادی .
به سبک بالان ساحل که خبر ازگشتی شکستگانی چون ما نداشتند.
اما ما چرا! باز تنها قهرمانی فیزیکی را ملاک قرار داده ومقهور جوی گردیدم که هدف جمهوری اسلامی بود.
تیغ کشیدن بر روی خود از زیر ضرب خارج کردن شکنجه گران وجانیان و تن ندادن به ندای مبتی بر واقعیت وتوانائی متفاوت انسان ها ودیدن نقطه ضعف ها ونقطه قدرت های او .
چرا ما نتوانستیم ضمن نقد درست سیاست غلط حزب توده وکشیده شدن خود بدنبال او شهامت این را داشته باشیم که بر خوردی درست با زندانیان وشکنجه شدگان توده ای و دیگر شکسته شدگان جریانات سیاسی از جمله خودمان داشته باشیم؟
چرا در این پلنوم بعنوان جریانی که می خواستیم در سیمائی دمکراتیک وانسانی ظاهر شده وگذشته خود را نقد کنیم وبا دادن شعار سرنگونی جمهوری اسلامی وافشای دد منشی او در سرکوب وکشتارمخالفان خط مرز مخدوش شده خود را که با دفاع از خط امام باعث سرشکستگی ما شده بودروشن سازیم. هرگز کلمه ای در محکوم کردن اعدام های روزهای اول انقلاب در پشت بام مدرسه علوی ،رفاه از هویدا گرفته تا فرخ روی پارسا نگفتیم .چرا دمکراسی طلبی ما از حد بازگوئی ستمی که بر مابطور ویژه وبرمردم بصورت عام می رفت فرا تر نرفت ونتوانست یک سیمای دمکراتیک کامل انسانی، فراتر از جهان بینی طبقاتی ما ترسیم کند.هنوز کشته شدگان توسط جمهوری اسلامی از نظر ما تفاوت داشتند.خون برخی ها مباح بود. هنوز در بسیاری از جهات تفکر و عمل کرد ما همسو با جمهوری اسلامی بود ومابا ده رشته تاریخی وتفکری با او در ارتباط! از شعار ضد امپریالیستی گرفته تا حتی مقوله آزادی .هنوز سازمانی نا بالغ بودیم وابتر که باید اربعینی وشاید اربعین ها در شیشه می ماندیم تا صافی شویم.ادامه دارد
منبع: 
ایرانگلوبال
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: