میهمان تاشکندی ها

"مهاجرت "بخش سی وهشتم

پلنوم پایان یافته سالن واطاق های خالی مانده با خاطره مردان وزنانی که هنوز باشور جوانی بارویای درانداختن طرحی نو گفتند ،نوشتند و رفتند.
من در تاشکند می مانم اکثر خانواده ها دوستان سالیانند!فرصت وغنیمتی است دیدارآنها.تاشکند شهری که از همان دیدارنخستین دل برآن بستم .عطری ناشناخته وتاریخی من را در کوچه وبازارهای قدیمی آن بدنبال خود می کشید .گوئی قرن ها قبل در آن زیسته بودم. نورهای روشن

"مهاجرت "بخش سی وهشتم
میهمان تاشکندی ها
پلنوم پایان یافته سالن واطاق های خالی مانده با خاطره مردان وزنانی که هنوز باشور جوانی بارویای درانداختن طرحی نو گفتند ،نوشتند و رفتند.
من در تاشکند می مانم اکثر خانواده ها دوستان سالیانند!فرصت وغنیمتی است دیدارآنها.تاشکند شهری که از همان دیدارنخستین دل برآن بستم .عطری ناشناخته وتاریخی من را در کوچه وبازارهای قدیمی آن بدنبال خود می کشید .گوئی قرن ها قبل در آن زیسته بودم. نورهای روشن رقصان درمیان شاخ وبرگ های ختان تبریزی ،سپیدار مانند یک جادو سحرم می کرد.
درختان زردآلو وگیلاس که در تمامی کوچه ها می شد دید مرا بیاد دوران کودکیم وکوچه بن بست اکبریه با آن درخت زرد آلوی بزرگ شاخه پهن کرده خانه فاطمه خانم که بخشی از شاخه هایش آویزان برکوچه شده بود می انداخت.بیاد درختان تبریزی بلند تکیه اکبریه که کنارحوض وسط حیاط صف کشیده وتن به آفتاب نیمروززنجان میدادند.
کوچه هائ تاریخی که دختران ازبک با آن پیراهن های بلند ورنگارنگ ازبکی آفتاب سر نزده در خانه ها را می گشودند با آفتابه های چدنی و جاروبردست شروع به جارو کردن کوچه می کردند.از مقابلشان که عبور میکردی می ایستادند دست بر سینه می نهادند وسلامت می دادند.
تاشکند شهری که هنوز بخش قابل توجهی از ازبک ها سیمای ملی خود را حفظ کرده بودند.مردانی با عرقچین های چهار گوش وزنانی در لباس های رنگی بلند.شهری سر سبز وزیبا غنوده در دل دشتی وسیع با کوه های زیبای "چمگان" در فاصله ای نه چندان دوراز شهر.شهری که اکثر ملیت ها ی مختلف درصفا وصمیمیت در کنار هم زندگی می کردند.
دیدن آن همه چهره های متنوع غرق در لذتم می ساخت .زنان روس با آرایش های منحصربفرد خود که من را یاد فرم های رایج دهه پنجاه امریکا می انداخت .موهای میزان پلی شده که بالای سر جمع می کردند وگاه با رومانی رنگی مهارشان می ساختند، با لباس هائی در فرم غربی و راحت که نوعی سرکشی توام با لوندی را بهمراه داشت.دیدن آن ها برایم یاد آور نقش الیزابت تیلور در فیلم "رام کردن زن سرکش" بود!آزاد ورها.
می توانستی با اندکی دقت ملیت های مختلف را تشخیص دهی. کره ای ها که در صد قابل توجهی از اهالی ساکن تاشکند بعد از روس ها را تشکیل می دادند. ملتی بسیار بسته که کمتر با دیگران جوش می خوردند.آذری ها با آن چشم های سیاه وپرشسگرهمراه ارمنی ها و گرجی ها مجموعه قفقازی ها تشکیل می دادند. با خلق وخوهای تقریبا شبیه هم که با دقت همه چیز را زیر نظر داشتند.جمعیتی زیرک که بده بستان ها و محل تجمع های خود را داشتند. پاتوق های مخصوص بخود که می توانستی غذای آذری، ارمنی یا گرجی بخوری.
ودکا وجه مشترک تمام اهالی بود که نقش بهم نزدیک کردن دل ها وسرخوشی همگانی را درآن یک نواختی زندگی ایفا می کرد.می توانستی در چای خانه های آذری در استکان های کمر باریک بیادگار مانده از دوران قبل انقلاب چائی پررنگ قند پهلو نوش جان کنی وتخته نردی بزنی.
در مرکز شهر در پارک زیبائی بنام "گنبد آبی ها" در گوشه دنجی یک چای خانه سنتی آذری قرار داشت وبا تزئینات منحصر بفرد که حال وهوای خانه های اربابی گذشته آذربایجان را می داد.بیرون در راهروئی طولانی با داربست های چوبی که تاک کهنسال پوشیده از برگ وانگورآنها را می پوشاند میز وصندلی نهاده بودند.شنیدن صدای رشید بهبودف تارهای قلبم را می لرزاند.
فرصتی داشتم بنشیم کپی شیرین وبیاد ماندنی با آذری های مقیم تاشکند بزنم وچای مهمانشان باشم.من برای آن ها از ایران از تبریز گفتم شهری که برایشان بسیار مهم بود و می خواستند از دهان من در باره آن بشنوند! از مردمان ترک زبانی که در ایران زندگی می گردند وبالاترین میزان نفوس را در بین ملیت های تشکیل دهنده ایران داشتند.یکی سفارش باقلوی باکوئی می دادودیگری باقلوی گنجه .برایشان جالب بود صحبت با آذری آمده از ایران وکابل که تمام خواننده ها ونویسنده های آذری را می شناخت وبرایشان از شهریار می گفت.آنها هم از گوگوش سئوال می کردند با نوعی غرور که گوگوش هم آذری است. همه فیلم در امتداد شب اورا دیده بودند وبر حال سعید کنگرانی که سربر شانه گوگوش نهاد وجان داد افسوس می خوردند.نوعی سادگی منجمد شده در محیط بسته که کمترین تماسی با جهان خارج نداشتند! دیدن فیلمی مانند در امتداد شب برایشان معجزه بود که ذهن اکثریتشان را بخود مشغول می ساخت.
چند ساعتی نشستم اذن بررفتنم نمی دادند. با این شرط پذیرفتند که فردا ظهربرگردم ودلمه برگ خانگی بخورم .قولیکه وفا کردم .تنها دلمه نبود میزی چیده بودند برای بیشتر از ده نفر پر از غذا ،میوه ،ودکا وشراب که دلمه در میان آن ها گم شده بود. همراه مردی که اکاردون می زد ویکی دیگر که به زیبائی می خواند.بسختی ودکا نخوردنم را ببهانه درد معده پذیرفتند وبه چند گیلاس شرابی که خوردم رضایت دادند. یکی ار روزهای فراموش نشدنی زندگیم. با قول این که هر بار بتاشکند آمدم سری به چای خانه بزنم خداحافظی کرده وبرگشتم .
محله یونانی ها پشت منطقه "سوری وستوک" بود.جائی که اکثریت رهبری سازمان در آن جا زندگی می کردند.محله ای خاص با کوچه های باریک وخانه های یک طبقه حیاط دار.برایم دیدن یونانی ها ومحله هایشان بسیار هیجان انگیز وجالب بود .مهاجرین کمونیستی که بعداز کودتای سرهنگان به شوروی پناه آورده ودر تاشکند سکنا گرفته بودند.چه شباهت غریبی بین آن خانه ها وحیاط هایشان که بلا استثنا تاک انگوری یله داده بر خرندی چوبی داشتند همراه با گلدان های گل چیده شده دور حیاط وبوی ریحان که هم جا دنبالت می کرد! با خانه های شمال وقسمت آذری نشین ایران بود.
یک روز عصر بدیدن این محله رفتم از کوچه ها ومقابل درها عبورمی کردم از درهای نیمه باز بر مردان وزنانی که وی تخت های چوبی نهاده شده نشسته وگرم نوشانوش بودند نگاه می کردم .دلم می خواست کسی سر راهم قرار گیرد وبا زبان بی زبانی بداخلم ببرد.برایم از زوربا از تئودوراکیس بگوید از هومراز پرومته ازاودئیسه که نخستین آواره نفرین شده توسط پوزئیدون بود! نیمه خدائی که حاضر به تن دادن بر فرمان خدای دریا ها نگردید وبهای این گردن کشی را باسال ها سرگردانی ودر بدری پرداخت.
آیا سرنوشت ما تکراری تاریخی از سرنوشت پرومته و اودئیسه نبود؟ اما کسی بیگانه ای را که قادر بصحبت نیست بدرون خانه اش نمی خواند!برمی گردم زمزمه کنان با خود.
اودئیسه دیگرترا کسی نمی شناسد!
نه چوپان پیرت، نه سگت ونه همسرت!
مادرت دیر گاهی است که رفته است!
درخت زیتونت شادابی از دست داده
خشگ گردیده است!
!دیگر کسی در انتظار تو نیست!
درسرزمین فراموشی!
درطلسم فراموشیت بمان!
چرا که دیگر کسی در انتظار تونیست!
ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: