مسافر ایستگاه آخر!

(یه داستان کم و بیش کوتاه!)

نوبتش رسیده بود؛ حالا مسافرانی از فرودگاه بیرون می آمدند که میتوانستند مسافران بالقوه تاکسی او باشند. از همان فاصله دور و بیش از چهل پنجاه متر زن زیبا و خوش اندامی را دید که با لبخند خاصی به طرف ایستگاه تاکسی می آمد. ردائی بلند پوشیده بود با چمدان کوچکی که در کنار خود می کشید و باز بودن پالتو مشخص می کر
 
نوبتش رسیده بود؛ حالا مسافرانی از فرودگاه بیرون می آمدند که میتوانستند مسافران بالقوه تاکسی او باشند. از همان فاصله دور و بیش از چهل پنجاه متر زن زیبا و خوش اندامی را دید که با لبخند خاصی به طرف ایستگاه تاکسی می آمد. ردائی بلند پوشیده بود با چمدان کوچکی که در کنار خود می کشید و باز بودن پالتو مشخص می کرد که دامن کوتاهی پوشیده و چکمه¬ای پاشنه بلند و خرامان خرامان به سوی تاکسی¬ها می آمد. وقتی دختر نزدیکتر شد، او دهانش باز مانده بود از اینهمه ظرافت و زیبائی روی و چهره و اندام و قد و قامت. دختر بدون کمترین مکثی درب ماشین-اش را باز کرد و گفت: خیلی منتظر بودی!؟
- آره. از کجا فهمیدی!؟
- خب، بریم.
- کجا؟ کجا ببرم شما رو؟
- هرجائی که دلت میخواد. لازم نیست منو "شما" صدا کنی؛ میتونی "تو" بگی!
- خب بالاخره تو کجا میخوای بری؟
- گفتم که همینطور برو تا بهت بگم.
- باشه!
تو دلش فکر می کرد، عجب حادثه¬ای! بعد چند روز کار نکردن و اینهمه انتظار و خستگی تن و جان و روح و روان و انتظار طولانی برای مسافر، حقا که مسافر باحالی نصیب¬اش شده. حتی مصاحبتی کوتاه با چنین مسافری، به تمام گذران هفته او می ارزد!
دختر نذاشت در افکارش غرق بشه و گفت: زیاد نرو تو رویا! من عزرائیل هستم و اومدم در واقع تو رو با خودم ببرم!
نگاهی به دختر کرد و بدون کمترین مکثی بشدت زد زیر خنده! طوری که نمیتوانست کلماتی را شکل دهد که دلش میخواست ادا کند. دختر رو به او کرده و او نیز با لبخندی بر لب گفت: حالا چرا اینقدر می خندی؟ خب، من خواستم خودم رو معرفی کنم و بگم که چرا آمده¬ام اینجا و اصلاً چرا اینجا هستم.
- اگه قرار هست تو عزرائیل باشی، من دیگه به احتمال زیاد خود خود شیطان خواهم بود! تو تمام روایات تنها چیزی که انتظارش رو نمیشه داشت عزرائیلی که اینقدر خوشگل و خوش اندام و جوان باشه و اصلاً دختر باشه!
- خب دیگه، این شیوه کار من هست. من البته یکی از عزرائیل¬ها هستم. من ترجیح میدم اونائی رو که در حوزه مأموریت من هستند با روش خودم از این دنیا ببرم.
- یعنی، تو عزرائیل هستی!؟ چطور میتونی به من اینو ثابت کنی!؟ مثلاً چطور قبول کنم که تو عزرائیل هستی؟ میتونی یه کاری بکنی و مثلاً یه جادوئی، شعبده¬ای چیزی؟
- بابا تو چقدر پرت هستی!؟ من که نگفتم شعبده باز هستم و یا جادوگر! برای اینکارا برو دنبال " دیوید کاپرفیلد"! من تنها یه کار بلدم که جان مردم رو بگیرم. کار من باعث میشه که تو دیگه حتی همین جملات رو نتونی بگی. اما خب، برای اینکه تنها یه چشمه¬ای بهت نشون بدم که کمی صحبت هایمان جدیتر و مشخص¬تر بشه، یه لحظه نگاه کن ببین تو اصلاً کجا هستی و چی رو داری می رونی!؟
مرد در چشم به هم زدنی متوجه شد که انگار فرمان ماشین تبدیل به فرمان دوچرخه شده و او بطور خودکار دنبال رکاب دوچرخه زیر پایش گشته و خواست رکاب بزنه. وقتی به دختر نگاه کرد، متوجه شد فرمان ماشین زیر دست اون هستش و اون داره رانندگی میکنه. با ترس و وحشت گفت: خب بابا خب، قبول کردم تو درست میگی، تو عزرائیل هستی ...
دختر در حالیکه با قهقهه می خندید و با اینکار به پشت صندلی تکیه زده بود گفت: من که کاری نکردم. همه اینا تو خیالات تو هست که اتفاق افتاده. من و تو داریم توی جاده می رونیم. حالا به کجا، بماند؛ بعداً متوجه میشی!
مرد فرمان ماشین رو مجدداً زیر دست خود احساس کرد.
- حالا چرا اومدی دنبال من؟ توی دنیا دیگه کسی نبود که وقت مردن¬اش باشه؟ اومدی درست کسی رو میخوای جونش رو بگیری که در حال کار و زحمت هست؟ اینهمه بیکاره و علاف تو دنیا؟
- یعنی فکر می کنی من باهات دشمنی شخصی دارم!؟ من تا همین چند لحظه پیش اسمت رو نمیدونستم. دستور رو برام فرستادند و من هم اومدم سراغ تو. تو راه که داشتم می اومدم تمام زندگی تو رو مثل یه فیلم تو کله¬ام چک کردم. کار زیاد بدردبخوری نداشته¬ای. این کار رو هم از ناچاری دنبال می کنی. مگه نه؟ نه به پولش احتیاج داری و نه عاشق چشم و ابروی اون مردکه صاحب ماشین هستی که از رفتار و وجناتش هم هیچ خوشت نمیاد. خب، کسی که دوازده ساله بازنشسته شده و هنوز نمیدونه گذران روزمره¬اش رو چطور سروسامان بده، چاره¬ای نیست که براش بهتره از این دنیا بره دیگه. ضمناً بقیه روزهای هفته رو هم که کار نمی کنی، به زور میشه دید که تو یه ساعت هم شده در هشیاری باشی و یا کار و بارت روبراه باشه.
- ببین، جدی میگم اصلاً باورم نمیشه که عزرائیل یا حالا بین کارمندان اداره عزرائیل و اینا، دختر خوشگلی مثل تو باشه یا باشند. یعنی همین یه قلم موضوع رو اگه من بخوام به دوستانم بگم، همه شاخ در میارن!
- گفتم که، مدتهاست دست ما رو باز گذاشتند تا با توجه به تاریخچه زندگی هر فرد، انتخاب کنیم که در چه شکل و شمایلی بریم سراغشون. برای بعضی¬ها که خشکه مذهبی هستند، ما با ردائی بلند و سفید و نوری بالای سر میریم و طرف فکر می کنه که یه امامزاده¬ای چیزی اومده سراغش. خلاصه قبل از اینکه ما اصلاً خودمونو معرفی کنیم، طرف جانش رو دو دستی تقدیم می کنه و با خیال راحت میاد با ما.
- حقیقتاً که روش خوبی استفاده می کنید. من خودم حاضرم تا انتهای کهکشان هم با تو باشم و با تو بیام!
- میدونم. واسه همین تو شکل و شمایلی اومدم سراغت که حالت جا بیاد و زیاد سر جان و زندگی و اینا با من چونه نزنی که تصمیم¬گیرنده من نیستم و در اصل کسی نیست و یه جدولی هست که مثل یه ماشین عمل می کنه و نام آدمها بطور اتوماتیک میاد توی مغز ما که بیاییم و کارشونو فیصله بدیم.
- خب، حالا باید کجا بریم؟
- همین مسیر رو ادامه بده. البته اگه فکر می کنی دلت میخواد مسیر حرکت ما از جاهائی بگذره که دلت میخواد حتی شده یکبار هم اونجاها باشی، بگو میریم همان طرف.
- هرجائی و هر جغرافیائی باشه میتونیم بریم؟
- معلومه. ببین، بیرون رو نگاه کن! ما الان داریم توی صحراهای موریتانی حرکت می کنیم. خب، حالا اینورو نگاه کن؛ اون خرس قطبی از سیبری داره واسه تو دست تکان میده و سفر بخیر میگه!
- عجب!؟
- آره دیگه، من سعی می کنم مسافرام رو طوری جابجا کنم که در تمام مسیر حس خوشآیندی داشته باشن! حالا کجا دلت میخواد؟
- میگم، بریم از تو شهر زادگاه من و از اونجا بطرف دریا بریم. دلم واسه یه گشت و گذار تو مسیر زادگاهم به طرف دریا تنگ شده. از خونه ما تا کنار دریا فقط بیست کیلومتر بود و من از بچه¬گی ...
- میدونم از بچه¬گی با دوچرخه می رفتی طرف دریا و صد البته بدت نمی اومد که توی مسیر سری هم به باغهای خربزه و اینا بزنی و شکمی از عزا دربیاری!
- آها... تو ... درسته دیگه. تو گفتی که همه داستان زندگی من رو میدونی... راستی، همه¬اش رو میدونی؟ با همه جزئیاتش!؟
- خب معلومه. اما کار من اصلاً قضاوت و موشکافی تو این کارها نیست. اصلاً کارهای تو فرقی با کارهائی نداره که بقیه موجودات خصوصاً جانوران انجام میدن. شما آدمها سه تا کار براتون همیشه مهم بوده؛ از ترس اینکه نمیریید تا میتونید نگران خورد و خوراک باشین و اونو به هر طریقی بدست بیارید؛ درگیر تولید مثل باشین و از همه اینا جدی¬تر درگیر رابطه اعمال قدرت باشین؛ چه زیردست و چه بالادست. حالا هرکسی بنا به استعداد خودش کم و بیش همه این کارها رو دنبال میکنه؛ در یکی کمتر در آن دیگری بیشتر. واسه همینه که عمر برای شما شده یک مسیر مداوم دوندگی و خواستن و امیال و اینا و وقتی به پایان خط میرسید، تازه فکر می کنید اصلاً چیزی از زندگی نفهمیده¬اید و تازه میخواین معنی زندگی رو کشف کنید که... خب، کار ما سخت¬تر میشه! چون ما میایم که بگیم: کوپن شما تمام شده! بای بای!
مرد به فکر فرو میرود. در حالیکه دارن به آرامی با همان تاکسی در مسیر جاده خاکی بطرف دریا می رانند، مرد به کودکی¬اش، به نوجوانی¬اش فکر می کند. به گرمای آفتابی که تمام وجودش را سرشار از حس و خواهش به آب زدن در دریا می کرد. حس خوشآیندی که خیلی کمتر به سراغش میرفت و بهش فکر می کرد. همانطور که آرام پیش میرفتند زنانی را دیدند که بقچه¬هایی بر سر در جاده در حال حرکت بودند. زنانی با لباس¬های محلی که با صدایی بلند می گفتند و می خندیدند.
- ببین، بیا اینا رو سوار کنیم تا هرجا خواستند اونا رو برسونیم.
- باشه، اگر چه این ماشین فقط برای مسافرت ما تنظیم شده؛ خب، سوارشون کن!
مرد کنار زنان توقف می کند. رو به آنها کرده به زبان محلی و میگوید: کجا میخواین برین؟
- یکی از زنان سرش رو به پنجره ماشین نزدیک کرده و گفت: تو پسر مش جعفر نیستی!؟
- آره. مگه مش جعفر رو میشناسی؟
- معلومه که میشناسم. تو هم عین پدرت شده¬ای! انگار ترکه¬ای رو زده باشن به ...
بدون آنکه آخرین کلمه رو بیان کند، زنان همراهش زدند زیر خنده. عزرائیل هم خنده¬اش گرفت از این شوخ¬طبعی زنان!
- بیاین شما رو برسونیم. این رو عزرائیل گفت.
چندتائی از زنان در صندلی عقب جای گرفتند. ماشین در چشم بهم زدنی شبیه مینی بوس های بین راهی در جاده¬های روستائی شد. هرکس بقچه¬اش رو جائی میذاشت و با همهمه جابجا میشدند. حالا مرد مثل راننده مینی بوس¬ از توی آینه رو به زنان کرده و گفت: چیه همه تون بقچه به دست دارین میرین کنار دریا؟ اونجا چه خبره مگه؟
- ما میریم رودخانه نزدیک که رخت هامونو بشوریم. این سه چارتا دارن میرن کنار دریا که خیار و گوجه هاشونو بفروشن. حالا تو چطور شد اینجا اومدی؟ مگه تو خارج نیستی؟ پدر خدابیامرزت میگفت که تو کشورهای خارجه هستی. مثل اینکه خیلی جاها رفته¬ای اونجا مهندس شده و ... از این چیزا دیگه.
یکی دیگه از زنان گفت: آره بابا همه اینا که میرن خارج یه کاره¬ای میشن.
- نه بابا. من ده دوازده ساله که بازنشسته هستم.
همزمان نگاهی به عزرائیل انداخت که مبادا چیزی به حرف اون اضافه کند.
یکی از زنان که بطور مشخص کم سن و سالتر از بقیه به نظر میرسید رو به مرد کرده و گفت: عجب، بازنشسته شده¬ای و با این دختر جوون میری کنار دریا! خوبه والله!
- این دختر؟ مرد رو به زنان کرده و گفت: اگه بگم این دختر کی هست، شما شاخ در میارین!
- اینهمه مدت خارجه بودی و حرف دهن¬ات رو بلد نیستی! ما زنها هیچ وقت شاخ در نمیاریم! این شما مردها هستین که نه تنها سر هر چیزی شاخ تونو از تو شلوار در میارین، بلکه اصلاً تمام مدت درگیر شاخ خودتون هستین و ما هم گرفتار شما!
زنان توی اتوبوس با قهقهه تمام به حرف زن می خندند. دختر و مرد نیز به آنها می پیوندند. مرد میگوید:
- این عزرائیل هست و اومده جون منو بگیره!
دوباره صدای خنده توی اتوبوس منفجر شد. – اگه دختر به این خوشگلی عزرائیل هست، پس تو دیگه باید خود خود شیطان باشی!
دختر با لبخند نگاهی به مرد می اندازد. مرد در حالیکه می خندد اما بهرحال درهم ریخته هست. هر حرفی که میزند، به عکس و بر ضد خودش بدل میشود. دختر به این بازی میدان بیشتری میدهد: آخه شما بگین، من از دست این مرد چکار کنم!؟ منو از خارج برداشته آورده اینجا و میگه: بیا بریم شهر ما ببین که چقدر قشنگ و خوبه. میگم: مرد، آخه اینجا که چیزی نیست و ... اونم فکر می کنه که من دارم بهونه میگیرم و هی میگه: تو آخرم منو با این حرفهات دق مرگ می کنی!؟ والله هم شما و همه مردم دنیا می تونن بفهمن که اگه یه بلائی سر این مرد عزیزم بیاد، هیچ کس اونو به گردن من نمیندازه!
زنها باز هم با خنده جوابش را میدهند. یکی که پیشتر هم بجای زنها صحبت کرده بود میگوید: عزیزم، تو هم مواظب باش زیاد براش عشوه نیای. چون ممکنه جای دیگه بمیره و می افته گردن تو! اما خدائی¬اش از اینکه لطف کرده و ما رو سوار کردید، باید ازش تشکر کنیم. خدا پدر و مادرش رو بیامرزه. آدمهای خیلی خوبی بودند. اونم اگرچه تو جوونی¬اش یه خورده شیطون بود اما حالا فکر نکنم دیگه آزارش به کسی برسه! مگه نه؟
دختر تأئید می کند. زنها به آرامی وسائلشان را جمع می کنند و از مینی بوس خارج میشوند. باز همان تاکسی مانده و مرد و دختر. دختر میگوید: خب، حالا کجا بریم؟
مرد میخواهد او را به شهر ببرد. دختر مخالفت می کند و میگوید: خودت که دیدی، اصلاً ترکیب من و تو، من با این لباس و تو هم با این سن و سال توجه همه رو جلب می کنه. من فکر می کنم بریم کنار دریا که هم قدمی بزنیم و هم تو دیداری داشته باشی از جاهائی که توش خاطره داشتی.
مرد قبول می کند. با هم لحظه¬ای بعد کنار دریا هستند و ماشین را گوشه¬ای پارک می کنند. زن دستش را توی چمدان کرده و چیزائی را در جیب¬اش قرار میدهد. ماشین را قفل می کنند و به راه می افتند. دختر دست او را میگیرد تا بتواند براحتی و همراهش همقدم شود. مرد میگوید: هیچ وقت فکر نمی کردم مردن من با چنین قدم زدن زیبائی همراه شود. تصور خودم از مرگ طوری بود که انگار دارم خفه میشوم و کسی نیست به من کمک کند. اما حالا می بینم که دارم برای خودم براحتی تو شهر و دیار خودمان قدم میزنم در کنار زن زیبائی مثل تو که با مهربانی دستم را هم گرفته¬ای.
دختر نگاهی به او می اندازد و با لبخند میگوید: حقا که خیلی زبان باز هستی!؟ یعنی میخوای منو هم بلند کنی با این حرفهات و با این زبان بازی¬هایت!؟ در مورد مرگ هم خب، همه اینا ساخته ذهن شماهاست که نه از زندگی چیزی فهمیده¬اید و نه از مرگ. مرگ رو پایان تلاشی میدونید که هیچ وقت حسی از ارضاء رو در شما بوجود نیاورده.
- خب، تو بیا به من توضیح بده که مرگ چی هست؟
- مرگ، امر خیلی خیلی ساده¬ای است. من همین امروز در حوزه مأموریت¬ام که عمدتاً بین ایرانی¬های توی خارج بوده، حدود هشتاد و پنج نفر رو راحت کردم و با خودم آورده¬ام که ببرم آن دنیا.
- هشتاد و پنج نفر؟ خب، الآن اونا کجا هستند؟
- توی جیب¬ام.
- توی جیب¬ات؟
- آره. تو چمدان بودند. نخواستم اونجا ولشون کنم. نسبت به اونا مسئول هستم و باید اونا رو تحویل بدم. تا آخرین اموراتشان هم جمع و جور بشه و راهی آن دنیا بشن.
- نمی فهمم. یعنی من هم الان یه شماره هستم؟ یا اینکه مرگ من هنوز اتفاق نیافتاده؟
- تو توی مسیر هستی. میدونی؟ چه جوری بگم، زمان آن مفهومی رو در کار ما نداره که برای شما داره. من آن آدمها رو در مفهوم زمان برای شما در سه سوت تعطیل کردم. اما، همه اونا رو به سفر بردم و باهاشون بودم و کلی هم خوش و بش کردیم و همه شون یه جورائی راضی و با خیال راحت راه رو قبول کردند.
- یعنی الان توی جیب تو هشتاد و پنج تا جنازه خوابیده؟ یا ابوالفضل!؟
- نه بابا. اینجور چیزا رو تو متوجه نمیشی. من که جنازه¬هاشونو با خودم حمل نمی کنم. من کدهای اصلی زندگی شونو ازشون میگیرم. چطور بگم که بفهمی؟
- یعنی، با این حساب من باید آن چیزی رو که اینهمه سال اونو رد میکردم و میگفتم: مزخرفات مذهبی و دین پرستان هست، باید باور کنم؟
- اونا که در اصل حسابی شوت و از مرحله پرت هستند. برای اینکه بتونن مرگ و زندگی آن دنیا رو توضیح بدن از مثال¬هائی استفاده می کنند که بدرد زندگی روی همین زمین میخوره؛ مثلاً بهشت و جهنم و این مزخرفات. ببین، بذار برات به زبان ساده بگم. تو که کامپیوتر داشتی و کلی هم باهاش وقت خودت رو ضایع می کردی، درسته؟
- آره خب. دیگه تو این دوره و زمانه نمیشه بدون تلفن هوشمند و کامپیوتر و اینا بود.
- خب، حالا اگه کدش رو گم کنی، یا نتونی کد رو بیاد بیاری، چی پیش میاد؟
- عملاً نمی تونم وارد کامپیوتر بشم یا تلفن¬ام رو روشن کنم.
- اوکی، آنوقت اون دستگاه عملاً بی فایده میشه. قطعاتش رو شاید بتونی اینجا و آنجا استفاده کنی – مثل پیوند قلب و ارگان¬های دیگر که بدرد دستگاه¬های دیگه میخوره. اما در دستگاهی که تو داری، دیگه کار نمی افته و تو، تمام اطلاعات خودت رو از دست میدی.
- اینطور هم نیست. میشه اطلاعات رو از توش در آورد و بعدش مجدداً اونو به کار انداخت.
- خب، حالا من میگم اگه کد تو رو بردارم، تو دیگه از کار می افتی. حالا هرچقدر هم زور بزنند، تو رو نمی تونن بکار بندازن. مثلاً فکر کن که صبح نتونی بیدار بشی. یا در یک لحظه میری توی چرت زدن توی همین تاکسی و بعد دیگه، در عین حال که میتونی چیزائی رو دور و برت متوجه بشی، اما نمیتونی باهاش تماس بگیری. بعد هم، خوب بعنوان یک موجودیت بی مصرف، از صحنه خارج میشی و تمام شد و رفت.
- یعنی، یه جورائی بدنم زنده هست اما بیدار و یا چطور بگم در مفهوم و وجودی که من نام داره، هشیار نیست و نمیتونه خودش باشه.
- ایول! خوشم اومد از آدم چیز فهم! من کد حیات تو رو که از اساس چیز دیگه¬ایه و مادیت نداره اما هست؛ بر میدارم. این کد که در واقع امر تمام هویت تو رو با خودش همراه داره و تمام موجودیتی رو که تو بنام " من " ساخته بودی رو در درون خودش بطور فشرده حفظ می کنه رو من برمیدارم و میبرم و تحویل اداره مربوطه میدم که تو رو بفرستند برای آن دنیا.
- یعنی به موجودیتی بدل میشم که مثل توست؟
- نه نه. من از یه دنیای دیگه¬ای هستم. جای شما ها که در کهکشان خودتون شکل گرفته¬اید در یه چرخه دیگه قرار میگیره.
- حالا اون دنیائی که ماها رو میفرستند چه جوری هست؟ تو هیچ خبری ازش داری؟ میتونی به من بگی، چه سرنوشتی در انتظار ما هست؟ اصلاً چرا اسمش رو گذاشته¬اند آن دنیا؟
- نمیدونم این شعر رو تا حالا شنیده¬ای که میگه: هر مرگ، بشارتی است به حیاتی دیگر؟
- نه. اینو دیگه کی گفته؟
- خب، بی خیال. تو در واقع به جائی میری که عملاً نمیتونی هیچ تصوری ازش داشته باشی. یه وضعیتی دیگر از حیات هست. چطور بگم؛ ببین، همه سیاره¬ها و همه کهکشانها یه زمانی محو میشن و مثلاً در سیاه چاله¬ها فرو میرن. خب، حیات دیگه¬ای در سیاه چاله¬ها هست که شماها نمیتونید بفهمید چی هست. به یه کاتگوری دیگه¬ای از اینتلیجنسی میرین.
مرد ساکت شد و سعی کرد تا حرفهای دختر رو بفهمد. اما، هرچه بیشتر زمان میگذشت، غم سنگینی تو دلش جای میگرفت.
- خب حالا من باید حتماً این راه رو برم؟ من که اصلاً چیزی از حرفهایت نفهمیدم. کلی دوست و رفیق داشته و دارم که دلم از همین الان براشون تنگ میشه. چطور شد دم و دستگاه شما به این نتیجه رسید که من باید بمیرم؟
- خب تقصیر خودته دیگه. دوازده ساله بازنشسته شده¬ای و تمام این سالها رو نه تنها به بطالت گذراندی، بلکه از سر ناچاری هی میای پشت این فرمان میشینی و فکر می کنی داری کار میکنی. در واقع از بی حوصله¬گی و بیچاره گی نمیدونی با عمرت چکار کنی. نه به پولش احتیاج داری و نه میدونی اونو چطور خرج کنی!
- یه هشداری، چیزی؟ نمیشد مثلاً به من بگین: آقا به زودی می میری و یه فکری بکن. من میتونستم یه خاکی به سرم بریزم.
- تو به اندازه کافی وقت داشتی که یه فکری به حال خودت بکنی. شانس آوردی مثل اون بیچاره¬هائی نمردی که اینجا و آنجا هزارتا هزارتا کشته میشن و همکارانم با خاک انداز و بیل و جارو و اینا میان اونا رو جمع و جور میکنند تا بتونن اونا رو ببرن اون دنیا. حالا خوبه که تو بهرحال به روال عادی داری می میری و من هم که اومدم تو رو همراهی می کنم. دیگه چی میخوای؟
- یعنی هیچ راهی نیست؟ مثلاً یه مدتی؟ یکی دو سالی؟
- نخیر. من که مغازه بقالی باز نکردم که بیای با من چونه بزنی بابا. تو با این سن و سالت و با این اوضاع و احوال خراب¬ات راستش باید خیلی پیشتر از اینا تعطیل میشدی. این زندگی هست که برای خودت درست کرده¬ای؟ تو داستان زندگی¬ات دیده¬ام که تو این سالها چقدر کلافه بودی. آخه دراز کشیدن روی مبل و خیره شدن به تلوزیون و کامپیوتر و تلفن هم مگه شد زندگی؟ نه گلی، نه گیاهی، نه مراودتی نه مشارکتی نه رفاقتی، نه عشقی نه عاطفه-ای؟ تو در واقع خیلی وقته که خودت تعطیل هستی!
- تو مثلاً ناسلامتی آمده¬ای که این رفتن رو برام ساده¬تر کنی؟ نکنه از همین الان میخوای داستان نکیر و منکر برام راه بندازی؟ داستان زندگی¬ام رو هم که میدونی. بجای اینکه یه راهی پیدا کنی و یه چاهی و چاله¬ای و کوفتی و زهرماری پیش پایم بذاری... حقا که عزرائیل من هستی و اومدی فقط و فقط جونم رو بگیری.
- خب، اگه مثلاً بخوام یه خورده برات تخفیف قائل بشم چه کار باید بکنم؟
- چیز زیادی نمیخوام. تو که هر وقت اراده کنی، میتونی بیای و جونم رو یا حالا بقول تو کد ام رو بگیری. بیا و یه حالی بده و یه مدتی به من فرصت بده. شاید بتونم طور دیگه¬ای زندگی کنم.
- من البته در اینجور مسائل اختیاری ندارم. به من یه مأموریتی میدن و میگن: فلانی و من میام که تو رو ببرم. جالبه بین این هشتاد و خورده¬ای تو تنها کسی هستی که اینقدر سماجت می کنی. شاید بخاطر تمام عمر ضایعاتی هست که بنام زندگی پشت سر گذاشته¬ای. خب، بذار یه فکری بکنم. یه لحظه صبر کن تا برم اجازه بگیرم و یا مشورت کنم ببینم چی میگن.
- قربونت برم. عزرائیل به این خوبی تا حالا ندیدم. بیا بغلت کنم و ببوسم¬ات!
- دیگه چی!... خودتو لوس نکن. من که نگفتم حتماً جوابشون مثبت خواهد بود. اما من سعی میکنم مسئولم رو قانع کنم.
- باشه. برو من همینجا منتظرت می مونم. یا هرجائی که دلت بخواد.
- من الان میرم و بر میگردم. همین جا بمون.
- می مونم والله جائی نمیرم و فرار نمی کنم باور کن.
- کجا میتونی بری؟ هرجا بری که من می بینم¬ات و همین الان هم کد تو تو دستم هستش. فقط برای خودت بدتر میشه که جنازه¬ات رو دور و بریهات نمیتونن پیدا کنند.
دختر فوتی کرد و غیب شد. مرد حیران و ویلان دور و برش رو نگاه کرد. هوا در یک لحظه کاملاً تاریک شد و او به سختی توانست تخته سنگی پیدا کرده و رویش بنشیند. حتی نمی تواند فکرش رو آنقدر متمرکز کند که تاکسی رو کجا پارک کرده. هنوز تو این فکرها بود که هوا روشن شد و دختر آمد.
- خب، چی شد؟ قبول کردند؟
- والله خیلی سخت بود. مسئولم درگیر یه سری کارهای خیلی فشرده بود و تا بهش گفتم که تو چنین تقاضائی داره گفت: گه خورده! برو تعطیل¬اش کن و یه پس گردنی هم بهش بزن که از این غلطا نکنه. یه کاره!؟ اینهمه مدت روی زمین بودی چه غلطی کردی که حالا میخوای یه خورده دیگه هم بمونی. انگار ما بیکاریم ... خلاصه خیلی عصبانی بود.
- یعنی، قبول نکردند؟
- چرا. با پادرمیانی چندتائی دیگه از همکارانم که گفتن: بابا، حالا یکی پیدا شده که میخواد یه خورده اوضاع رو تغییر بده. شانس تو هم البته بود چون در اصل زمان مرگ¬ات الان نبود. تو رو خارج از نوبت انتخاب کرده بودند. از بس، گزارشاتی که به ما می رسید گفته میشد که این یارو از بی حوصله¬گی و بیکاری نمیدونه چکار کنه و همینطور الکی میره دنبال کار و حتی مراعات سن و سالش رو هم نمی کنه. به یه کارهائی دست میزنه که مرگ خیلی راحت تره تا این زندگی.
- عجب دنیائی دارین شماها بابا. از صبح تا غروب کارتون شده نگاه کردن به زندگی ما و ... حتماً کلی هم ما رو مسخره میکنین دیگه؟
- نه بابا. اینطور هم نیست. ما که شروع کرده بودیم هفت هشت نفر بیشتر نبودیم که تو اون بالاها برای خودمان پرسه میزدیم. روی تمام زمین زیاد زیاد چند نفر در سال می مردند. ما که دیگه قطع امید کرده بودیم و میخواستیم بریم سراغ حشرات و حیوانات و اینا. اما حالا قربانش برم دهها هزار از ما در سراسر دنیا مشغول هستند و کارشون هم هر روز شلوغ تر و شلوغ تر میشه.
- خب، حالا نتیجه چی شد؟
- هیچی دیگه. قبول کردند که بهت یه هفته مهلت بدیم که خودت رو جمع و جور کنی. به شیوه¬ای کاملاً متفاوت باید زندگی کنی. یه جوری که نه تنها خودت، بلکه دور و بریهات هم حسابی تأثیر بگیرند از تو. بعدش اگه اوضاع تو آنطوری بود که ارزشش رو داشته باشه، شاید بتونم دوره زنده ماندنت رو تمدید کنم. در غیر اینصورت، خودم ایندفعه دیگه با یه داس گنده میام که همان لحظه اول که منو دیدی، خودت آنقدر جا بزنی که قالب تهی کنی و دیگه ددر بازی و گردش و اینا هم نباشه.
مرد از شادی در پوست خودش نمی گنجید. با خوشحالی دست برد تا دختر رو بغل کرده و ببوسد. اما، دستانش قادر به گرفتن دختر نبود. دختر مثل روح شده بود. مرد گفت: حالا که این کار رو برام کردی واقعاً از صمیم قلب دلم میخواد ببوسمت. خواهش میکنم اجازه بده ببوسمت.
دختر لبخندی زده و گفت: عجب پرو رو و زبان باز هستی! باشه، می بوسمت اما یادت نره اگه ببینم در این یه هفته هیچ تغییر نکردی، ایکی ثانیه میام سراغت و دیگه خدا نگهدار...
دختر این حرف رو زد و لبهایش را به لبهای مرد نزدیک کرد. مرد، لبهایش را گرد کرد و روی لبهای دختر گذاشت. سعی میکرد همزمان دختر را در آغوش بگیرد. اما، دستانش بی حرکت مانده بود. همانطور لبانش را روی لبان دختر نگه داشت. گرمای لبهای دختر، جانی تازه به او داده بود و ناگهان دختر همچون امواجی پشت لبها جمع شد و با قدرت تمام درون لبهای مرد دمید. مرد فشار هوای فشرده¬ای را درون لبهایش حس کرد. دهانش را کمی بازتر کرد و هوا با شدت درون گلویش پیچید و او به سرفه افتاد. ناگهان صدائی به گوشش رسید:
- یکبار دیگه، امتحان می کنیم: یک، دو سه، یک دو سه، یک دو سه... لبهایی به لبانش نزدیک شد و هوائی را درون گلویش وارد کرد. سرفه¬ای کرد و چشمانش را به آرامی باز کرد. حالات و حرکات محوی را دور و بر خود می دید. لبانش را گرد کرد تا شاید یکبار دیگر بتواند لبهای دختر را ببوسد... ناگهان صدای خنده اطرافیان به گوشش رسید: اوه اوه اوه... چه خوشش اومده!؟ میگم، یکبار دیگه ببوسش مری. فکر کنم بوسه توست که اونو زنده کرده...
مرد که روی تختی قرار داشت خواست تکان بخورد و حرکت کند. کسی با چراغ قوه توی چشمش را نگاه میکرد. در همین حالت از او پرسید: صدایم رو میشنوی؟
- آره. شما کی هستید؟
- خب، خدا رو شکر. من دکتر اورژانس هستم. کجا بودی؟ شانس آوردی که همکارات متوجه تو شدند و به ما خبر دادن. خب، بگو ناقلا کی رو داشتی می بوسیدی اون دنیا که اینقدر خوشحال و خندان بودی؟ نکنه هنوز هیچی نشده فرشتگان بهشت دور تو رو گرفته¬اند!؟
صدای خنده جمعی رو شنید که دورش رو گرفته بودند. با صدای ضعیفی گفت: عزرائیل رفت؟
تقی گیلانی – فالس/ ژانویه 2019
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: