کسی در تاشکند وقت آزاد نداشت!

"مهاجرت" بخش چهلم
چرا که:
عواطف گذشته، دوستی هائی که به سالهای قبل از انقلاب و سپس به روزهای انقلاب می رسید، از مجموعه ما یک خانواده ساخته بود. روابطی دوستانه و خانوادگی، یکدیگر را می شناختیم و با سرنوشتی و عقیده ای مشترک دور هم جمع شده بودیم. داشتن مقام و موقعیت تشکیلاتی شاید برای برخی افراد بسیار مهم بود، اما این اساس کار را تشکیل نمی داد. مبنا،

"مهاجرت" بخش چهلم
کسی در تاشکند وقت آزاد نداشت!
چرا که:
عواطف گذشته، دوستی هائی که به سالهای قبل از انقلاب و سپس به روزهای انقلاب می رسید، از مجموعه ما یک خانواده ساخته بود. روابطی دوستانه و خانوادگی، یکدیگر را می شناختیم و با سرنوشتی و عقیده ای مشترک دور هم جمع شده بودیم. داشتن مقام و موقعیت تشکیلاتی شاید برای برخی افراد بسیار مهم بود، اما این اساس کار را تشکیل نمی داد. مبنا، فکرایدئولوژیکی بود که تمام وقت ما را در چنبره خود گرفته بود. به جرئت می توانم بگویم که تمام زندگی کسانی که من میشناسم، در این عبودیت نسبت به دینی که به آن معتقد بوده ایم، گذشت و میگذرد.
همه ما افسون شده آن عشقی بودیم که در نخستین سالهای شباب به آن دل باختیم. و عاشق شدیم و به جستجویش رفتیم. عشقی اینچنینی چشمان را کور می سازد و مانع از دیدن واقعیت های بسیار در پیرامون می شود. بگونه ای که حتی دور و بر خود را نخواهی دید.
خود را ناجیانی تصور می کردیم که گویا وظیفه رهائی مردم و هدایت آن به بهشت زمینی که همان سوسیالیسم بوده را بر عهده داشتیم. تفکری که در گروه های ایدئولوژیک وجه مسلط را تشکیل میداد. بخصوص اگر که تمام شاخک های حسی آن از ارتباط مستقیم با جامعه بریده شود.
داستان زندگی ما در تاشکند، باکو و افغانستان نیز چنین بود. افرادی بریده شده از جامعه که تنها کانال ارتباطی شان اخبار رادیوهای مختلف، تعداد محدودی کتاب کلاسیک که زمانشان به نوعی سپری شده و داشتند به تاریخ می پیوستند؛ نهایت در پروسه نوعی هماهنگ شدن با دیدگاه رسمی و دولتی اتحاد شوروی بود.
چیزی تغییر نکرده بود، همان چریک های سابق بودند. سلاح بر زمین نهاده اما در شکل انتزاعی دیگری سخت سرگرم بحث های نظری کم عمق بودیم که بزور با همان اندک بضاعت فکری مرتباً آنرا بالا و پائین می کردیم.
اصطلاحی در سازمان داشتیم بنام چشم بسته. چشم بسته به آن دسته از رفقائی گفته میشد که وارد خانه تیمی می شدند و در اطاقی جداگانه با دری بسته می ماندند. نه آنها اجازه داشتند افراد تیم را ببینند و نه افراد تیم آنها را.
تنها یک رفیق رابط که برای رتق و فتق نیازهای روزمره آن ها تا زمان معرفی به تیمی دیگر تعیین میشد قادر بدیدن آن ها بود که اصطلاحا اورا چشم باز می نامیدند...
حال ما مجموعه ای از همان چشم بسته ها بودیم که در سه نقطه " سوری وستک – شمال شرقی "، " منطقه کارخانه تراکتور سازی" و در منطقه موسوم به " نوی پوت – راه نو " در تاشکند و یک محله در " گونشلی " باکو و یک نقطه در " مکروریان " کابل سکنا گرفته بودیم. عمدتا مردان! چشم بسته های خودخواسته در این خانه ها بودیم.زنان همان رفقای چشم باز برای سامان دادن به زندگی وتماس با جامعه .
ترسیم کردن نحوه زندگی، گذران این چشم بسته های گرفتار! که تمامی رهبری سازمان را شامل می شد، بسیار مشکل است. گرفتارشده در تارهای بحث و فحص های کشدار و پایان ناپذیر که هیچ کجا نتیجه ملموس آن را نمی دیدی، مگر در دور شدن، نزدیک شدن، مشاجره کردن با هم و نهایت تکه پاره شدن و دادن شعار !هر از گاهی دور هم جمع می شدند غذائی می خوردند ودکائی بسلامتی هم می نوشیدند و شروع بنقل خاطراتی از زمان ماضی و خواندن برخی ترانه های قدیمی توسط کسانی که ته صدائی داشتند می کردند..
گل سر سبد این ترانه ها مرا ببوس بود ،ترانه دامن کشان ساقی میخواران ویگن وترانه ای از پروین بنام غوغای ستارگان .رفیقی که شمالی بود بدقت در چشمت خیره می شدو همیشه دو بیت اول اپرای کور اوغلو را می خواند
"ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما" همین و بس.
اما هرچه بود تمامی ساعات زندگی روزمره همه ما و رهبران را گرفته بود. بگونه ای که نه گردش لیل و نهار می دیدیم، نه خبر از چگونه گی گذران زندگی داشتیم.
طبق قرار و مدارها رهبری سازمان و بخشی از کادرها بزرگترین وظیفه شان کار تمام وقت برای سازمان و سیاست گذاری برای آن بود. از این بابت از دولت شوروی حقوق ماهیانه معینی دریافت می کردند و با هم گرم جدال نظری عجیب و غریبی می شدند. تمام وقت با همان یونیفورم رهبری با سردوشی های مختلف که موقع آمدن به مهاجرت بر تن داشتند. یونیفورم هائی که هرگز از تن بیرون نیاورده اند! با آن می خوابیدند و صبح بر می خواستند.
چه در تنهائی و چه وقتی دور هم جمع میشدند، حرفی جز در رابطه با حرفه خود رد و بدل نمی کردند. در کوچکترین امور زندگی دخالتی نداشتند؛ هیچ رابطه ای نه با همسایه گان، نه با جامعه نداشتند. رهبرانی بودند که امر بر آنها مشتبه شده بود که کارشان آنقدر مهم است که وقت پرداختن به زندگی، ارتباط با در و همسایه و وقت گذاشتن حتی برای یادگیری زبان، گشت و گذار حتی نه در سطح یک کشور پهناوری چون شوروی، نه حتی شهر محل زندگی، بلکه حتی در محله خود را نداشتند.
بار زندگی بر دوش زنانشان بود که قبول کرده بودند همسران شان به کاری بزرگتر از مشارکت همه جانبه در امر زندگی با زنان مشغول هستند و باید به امر رهبری مشغول باشند. مسلماً در این مورد نمی توان به نگاه خانم ها و این که همسرانشان جز دستگاه رهبری بوده و استفاده از برخی مزایای رهبری شامل حال آنها هم می شده، بی توجه بود. امری که باعث میشد زنان رهبری بار این گونه نابرابری ها را بپذیرند.
امروز که به آن روزها و نقش خود در زندگی مشترک نگاه می کنم، شرمسار زنان سازمان می شوم. این زنان بودند که باید تمام کارهای زندگی را سامان می دادند. از خرید نیازمندی ها، آوردن و بردن کودکان، پخت و پز، نظارت بر حال و روز بچه ها و غیره که همه را آنها به دوش می کشیدند.
وقتی صحبت از خرید کردن مردان می شد با خنده می گفتند:" فلانی رفت گوجه فرنگی بخره، خرمالو خرید آورد!" و یا رفیقی که خانه اش در منطقه دیگری بوددور نسبت به دفتر سازمان، در مسیر گم شد.
ما از مساوات زن و مرد سخن می گفتیم؛ در مورد برابری می نوشتیم، اما در زندگی روزانه بار عظیم چرخاندن زندگی در کشوری بیگانه که حداقل زبانش را بالاخص در تاشکند نمی دانستیم، بر عهده زنان می نهادیم. زنان با چه بردباری بر این تقسیم کار ناعادلانه تن داده بودند. به سختی ناگزیر از یادگیری زبان بودند. عمدتاً علاوه بر تمام اینها بر عکس مردان به کار تحصیل نیز می پرداختند و یا به کار در مؤسسات و کارخانه ها مشغول بودند.
از اعضاء رهبری تعداد بسیار انگشت شماری بودند – چه بسا کمتر از انگشتان یک دست! – که زبان روسی یاد گرفتند، یا به تحصیل پرداختند. مطلقاً جائی هم کار نکردند. از خانه های خود بیرون نیامدند و اگر هم بیرون آمدند، به دفتر سازمان یا مراسمی محدود که دعوت می شدند، می رفتند. – باز بغیر از تعداد انگشت شماری از کادرها و تک و توک از رهبران – نه سیر تحولات سیاسی اجتماعی در پر تحرک ترین دوران تحولات اتحاد شوروی را مستقلاً و بدور از صداهای رسمی دنبال کردند، نه حتی بر روابط همان جامعه و آنچه در عمق آن می گذشت، نظری افکندند. چنین مجموعه ای، حتی دیرتر نیز همین سبک و سیاق را با خود حفظ کرده و اینبار در وسعتی از کشورهای غربی، بر همان رفتار ادامه دادند.
چندین باری که تاشکند رفتم، هرگز هیچ رفیق سازمانی وقت نداشت که با من در شهر گشت و گذاری داشته باشد. چنان سرگرم کارها بودند که نه تنها فرصت گشتن نداشتند، حتی هیچ نشانی و آدرسی هم از جاهای دیدنی نمی دانستند. نه گالری های نقاشی را دیده بودند، نه اهل گشت و گذار و تفریح در شهر بودند و نه گذرشان به تئاتر علی شیر نوائی، تئاتر ترکستان و دهقان می افتاد. حتی به تئاتر عروسکی کودکان نیز نرفته و بچه ها را نبرده بودند.
تنها چند تنی از رفقای زن سازمان بودند که من به نقاط مختلف شهر، به بازارها بردند. "گلی" همسر دکتر فردوس که هنوز علاقه من به شیرینی را فراموش نکرده بود، در یک روز بی نظیر و فراموش نشدنی مرا به " دتسکی میر – جهان کودکان " برد و از دکه کوچک آبی رنگی که کنار خیابان قرار داشت یکی از خوشمزه ترین کیک هایی که تا آن موقع خورده بودم را خرید تا عصر در میان گفت و شنید و خنده و صحبت آنرا بخوریم.
تئاتر علی شیر نوائی را نشانم داد که بعداً خودم برای دیدن اپرا بالت تحسین برانگیز "هزار و یک شب" به آنجا رفتم.
در تاشکند اما محل استقرار دیگری هم بود بنام محله " نوی پوت – راه نو " که جدا از یکی از افراد دستگاه رهبری، تمامی کادرهای ساکن در تاشکند، در آن محله اسکان داده شده بودند.
ادامه دارد
ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: