پارت اشکول یا مدرسه حزبی

"مهاجرت "بخش چهل دوم
مدتی پس از بازگشتم بکابل قراربراین شده بود که برای گذراندن یک دوره شش ماهه بمدرسه حزبی در مسکو بروم. مدارس حزبی دو دوره شش ماهه وسه سال داشتند که دوره سه ساله آن مدرکی معادل لیسانس می داد که ارزش اجتماعی نداشت

 

مدتی پس از بازگشتم بکابل قراربراین شده بود که برای گذراندن یک دوره شش ماهه بمدرسه حزبی در مسکو بروم. مدارس حزبی دو دوره شش ماهه وسه سال داشتند که دوره سه ساله آن مدرکی معادل لیسانس می داد که ارزش اجتماعی نداشت صرفا در درون حزب یک ارزش شمرده می شد.
پارت اشکول شش ماهه مسکو در یک منطقه جنگلی بنام پوشکین قرار داشت. یک مدرسه قدیمی برای تربیت کادر های احزاب کمونیستی که در کشور های خود غیر قانونی شمرده می شدند ونام احزاب مخفی یا زیرزمینی را یدک می کشیدند. ازاین رو مدرسه حزبی واقع در عمق جنگل نیز مدرسه ای مخفی بود.
بنائی آجری دوطبقه ،نسبتا بزرگ پنهان شده در جنگل های اطراف مسکو با فاصله ای حدودا پنجاه کیلومتر از پایتخت. طبقه اول شامل غذا خوری ، کلاس های درس، سالن ورزش وبخش اداری بود. طبقه دوم خوابگاه بسیار تر وتمیزی که در اختیار افراد قرار می گرفت. هر اطاق برای دو نفر.
اصلاحات گرباچفی شروع شده بود. فضا بوی تغیر وتحول می داد همراه با نوعی سر در گمی وکشمکش پنهان. تعدادی از استادان موافق با جریان روز! برخی دیگر نه ازروی اعتقاد بل برای همرنگ شدن با موج جدید! سیمای گرباچفی گرفته بودند. برخی نیزساکت در همان مواضع قبلی خود مانده، با نا باوری و خشم بر این هیاهوی راه افتاده نگاه می کردند.
هیاهوئی که حال در سیمای استادان طرفدارگرباجف در راهروهای مدرسه حزبی می چرخید، وارد کلاس می شد و اساس ماتریالیسم تاریخی، تاریخ رسمی حزب را بچالش می کشید.استادان مخالف تنها ناطران خشم فرو خورده ای بودند که زیر لب غرغر می کردند بدون آن که شهامت اعتراض داشته باشند.
چرا که سال ها بود که خود آن ها بعنوان تئوریسن های حزبی کلمه اعتراض نسبت به دستگاه حکومت وشخص دبیر اول را از فرهنگ نامه اجتماعی حذف کرده بودند.
مردم مجموعه سربازانی بودند که تحت فرمان حزب در صفحه شطرنج اجتماعی ،سیاسی ،اقتصادی حتی فرهنگی با دست های رهبری حزب عقب جلو می شدند. یاد گرفته بودند که سربازانی باشند بدون حق اعتراض که تنها نقش سرباز پیاده ای رابازی کنند که حتی در آن صفحه شطرنج نیز نمی توانستند در تمام عرصه ها حرکت نمایند مگر این که بازو بند سرباز ویژه حزب بر بازو داشته باشند.
مرزهای معین و آهنینی اجازه عبور به سمت بالائی شطرنج را به هر پیاده نظامی نمی داد. .فردیت در لابلای دستگاه عظیم بوروکراسی حزبی معنای خود از دست داده وامکان بروزنداشت.هرتحولی هم که اگر قرار بود اتفاق بیفتد از همان بالا از طریق چند دست قدرتمند ودست دبیر اول امکان پذیر می شد.
حال اراده بالائی ها بر تغیر قرار گرقته بود. خودشان گز می کردند، می بردند، می دوختند بی آن که کسی اعتراضی بکند.در چند سال دوران پر تب وتاب این تحول وتغیر هیچ کجا نقشی نه از شرکت ونه از اعتراض مردم حتی عناصر حزبی نسبت به روند های نوین جاری شده که اساس حکومت سوسیالیستی را آماج قرار داده بوددیده نمی شود.
گروه هفت نفره ما در گرما گرم این کشمکش ساکن اطاق های بالای مدرسه مخفی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی گردید .ساکنانی از نظر من متفاوت با دیگر افراد اعزامی از طرف احزاب سیاسی کشورهای عربی ،افریقائی وامریکای لاتینی .شش ماه تحصیل در مدرسه فرصتی بود برای یافتن دیدی عینی وتجربی از احزابی که از دور فکر می کردیم صاحب چه کراماتی هستند!
از همان لحظه ورود صف بندی ایجاد شده در سازمان خود را بوضوح نشان داد. از گروه هفت نفری ما پنج نفر در موضع چپ قرار داشتند یکی از آن ها درچپ ترین موضع ایستاده ونسبت به همه چیز وهمه کس منتقد بود. یکی دیگرازهمان گروه پنج نفر فردی بود که از اول تا آخردوره من کلامی از او نشنیدم .جزو افرادی بود که هرگز اورا در سازمان ندیده ونامش را نیز نشنیده بودم. محو آمد و بعد هم همان گونه محو از تشکیلات سازمان بیرون رفت نه قبل او دانستم ونه بعد او!
من طبق معمول در موضع وسط در تمایل به تغیرات آغاز شده وهمراه با آن بودم بی آن که خط کش جداکننده چپ وراست را در رابطه های دوستی در میان بگذارم و خط کشی کنم .تنها یک نفر در موضع شدیدا راست قرار داشت.
نوع بر خوردی که با این رفیق قدیمی ،فداکار واحساساتی در تقسیم اطاق ها شد هرگزازخاطرم نخواهد رفت. بر خورد هائی که هنوز ادامه دارد. رفقائی که سال ها با هم مبارزه وزندگی کرده بودند.دو رفیقی که در دوره هائی مسئولیت سازمانی اورا داشتند و یارفیق دیگری که سال ها هم حوزه او بود. حال در این صف بندی خشک ،خشن و بی عاطفه چپ وراست حاضر به هم اطاقی با وی نگردیدند.طوری برخورد می کردند که گوئی نه یک رفیق سازمانی بلکه غریبه ای را می خواهند در اطاق خود جای دهند.
او هم اطاق من گردید. پسری مهربان وشدیدا حساس که از تبریز اورا می شناختم وبرای مدتی در یک حوزه کارگری که بعد انقلاب تشکیل شده بود مسئولیت سیاسی آن حوزه و اورا داشتم. چه خاطرات شیرین وفراموش نشدنی از این حوزه انسانی سراسر شور و پیچیده در خنده که ناشی از حضور زنده یاد احمد اسدالهی بود در یاد دارم.
خانه ای بود در منطقه" قورت میدان" یک اطاق بزرگ با ایوانی مقابل آن که دیوار های سفید و کف آجری آن با حوض کوچک و تاک قدیمی که شاخ وبرگ های خود را بر خرند چوبی بالای آن گسترده و سایه انداخته بود را بخاطر می آورم. خانه ای کوچک و در بست که برای مدتی با مبلغ کم برای جلسات اجاره کرده بودیم.حیاطی که هنوزبتمامی در خاطر دارم .هر زمان که احتیاج به آرامش داشتم به این خانه می رفتم پتوئی در ایوان می انداختم و در آرامشی جادوئی که در گوشه گوشه این حیاط کوچک حضور داشت غرق می شدم! زمانی که از آن من بود!گره خورده با رویا هایم
اوایل انقلاب بود خانم "اشرف دهقانی" اعلامیه ای در محکومیت سازمان داده وجدائی خود از آن را اعلام کرده بود.
بعد از ظهر جلسه داشتیم بخانه آمدم .احمد بر پله ایوان نشسته واعلامیه اشرف دهقانی را در ریتمی نوحه گونه می خواند واین رفیق های های گریه می کرد واشگ می ریخت.
"احمد چه اتفاقی افتاده "؟می گوید "اشرف دهقانی رفته او ماتم گرفته است وفکر می کند با رفتن اشرف دهقانی سازمان از هم پاشیده خواهد شد"! او هنوز گریه می کرد و با بغض جمع شده در گلو می گفت "رفیق نمی دانی چقدر از فرو پاشیدن سازمان وحشت دارم تمامی زندگیم ،عشقم و دل خوشیم این جاست از نوجوانی با عشق سازمان بزرگ شده ام حال برایم رفتن رفیق اشرف فاجعه است "!
او چنین بود وتمام سال ها برای سازمانش جنگیده بود .افسوس که دیوار های ایدولوژیک که نه با حس های انسانی و گشاده فکری بلکه با حروف سربی و کلمات برنده که همیشه بسان یک دین با قاطعیت نوشته شده وبالا کشیده می شود جائی برای حس های درونی انسان باقی نمی گذارد.
"یا رومی رومی یا زنگی زنگی "
حال باز این دیواردرحال کشیده شدن بود .دیواری که در پروسه بالا رفتن بر روابط ما سایه افکند! در های خانه هایمان با الگوی آن میزان شد! طوری که کودکانمان هم از این در های کوتاه شده قادربه عبورنبودند. دراین مدرسه حزبی هم کسی حاضر به هم اطاقی با این انسان خوب وزحمتکش اما با نظر راست سازمان نبود.ادامه دارد. ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: