پارت اشکول مسکو

هیچ زمان و هیچ رویدادی نتوانست نقشی را که مدرسه حزبی در شناساندن اردوگاه سوسیالسم و جامعه شوروی حداقل برای من بازی کرد بازی نماید.مدرسه حزبی جام جهان نمائی بود که اگر بدقت در آن خیره می شدی احوال ملک دارا بر تو عرضه می کرد.

" مهاجرت" بخش چهل سوم
پارت اشکول مسکو
هیچ زمان و هیچ رویدادی نتوانست نقشی را که مدرسه حزبی در شناساندن اردوگاه سوسیالسم و جامعه شوروی حداقل برای من بازی کرد بازی نماید.مدرسه حزبی جام جهان نمائی بود که اگر بدقت در آن خیره می شدی احوال ملک دارا بر تو عرضه می کرد.
دو مترجم تمام وقت اداری درخدمت گروه بودند.یکی پسرجوانی بود بنام "غفور" ودیگری خانم "سوتلانا" هر دو درکار خود استاد. بخصوص که غفور تاجیک بود و فارسی را مانند یک تهرانی اصیل صحبت می کرد. ترجمه همزمان او واقعا شگفت انگیز بود.
از همان فردای رسیدن و رفتن به کلاس ،بوی تحولی را که در فضا پیچیده بود احساس می کردی.همه دفترچه وخودکاری برای یاداشت برداری تهیه کرده بودیم. درمجموع پنج استاد داشتیم! مهمترین ودلچسب ترین استاد! استادی بود بنام "لوگینف "که در تیم گرباچف و یلتسین بود.از منتقدین جدی برتاریخ حزب وانقلاب اکتبر. با خبرهای جدیدی که از کشمکش های درون حرب ومسائل جدید می آورد کلاسش همیشه داغ و برای گروه ما جالب بود.
مردی بود میان قد ،چابک، با چهره شرقی. چشمان باهوش مغولی داشت که همیشه در ته آنها می شد کنجکاوی توام با نوعی شوخی که گاه تنه بردست انداختن طرف مقابل می زدرا نیز ببینی. صورتی با بینی ودهانی کوچک که به لب های نازک جمع شده منتهی می گردید.
در دوره قبل هم با گروه دیگری ازبچه های سازمان کار کرده و می شود گفت شناخت نسبتا خوبی از ما داشت.معتقد بود که بچه های جوان فدائی بسیارمنتقد وپرسشگرند.این پرسشگری را ارزش می نهاد ومی گفت عدم همین پرسشگری مردم ما را به فلاکت امروز کشاند.
چهار استاد دیگر چنگی بدل نمی زدند. یکی استاد فلسفه بود که تمام مدت شش ماه از فلسفه فوئر باخ ونقد هگل فراتر نرفت. درسی سخت وکشدار که بیشتر جنبه آکادمیک داشت . با تمام دقت وزوراستاد و زورزدن گروه، ما نه قادر به درک فوئرباخ شدیم ونه توانستیم بر شانه های او وهگل ایستاده و بر فلسفه ماتریالیستی مارکس و بر جهان پیرامون ورابطه بین پدیده ها بنگریم واشراف حاصل کنیم.بجرئت می گویم هیچکدام از ما نه ذهن فلسفی داشتیم ونه توان رفتن به عمق! برای ما مسائل سیاسی بیشتر از هر درس دیگر جذاب بود که "لوگینف "آن را بر آورده می کرد.
استاد دیگر که بیشتر در رابطه با مسائل اقتصاد سیاسی تدریس می کرد .از جمله کسانی بود که اصطلاحا "اقیانوسی به عمق پنج سانتیمتر "نامیده می شوند هرگز درسش از انسجامی برخوردار نبود .آسمان وریسمان می کرد. از این شاخه به آن شاخه می پرید در رقابتی پنهان با لوگینف قرار داشت. تلاش می کرد خود را مثل او در موضع یک نقاد قرار داده واز هر جا سخنی می شنید بعنوان مسائل مطروحه در درون حزب که گویا او هم در مرکز آن حضور دارد با خود بکلاس بیاورد تا بلکه کلاسی پر شور داشته باشد. که امکان پذیر نبود.
اما جالب ترین استاد کلاس که نمونه تیپیک یک کمونیست کنسرواتیو مانده در همان سال های آغازین انقلاب اکتبر بود. استاد ساختار حزب وتشکیلات حزبی بود. از جمله قیافه های مشخصی که می توانستی بی آن که دهان باز کند بدانی در کجای زمان ایستاده است .تیپی کاملا کلاسیک .باهیکلی نسبتا فربه وصورتی گرد که به چشمانی بیروح منتهی می شد که من هرگز درخشش احساس رااز پشت عینک ته استکانیش درآن ها ندیدم. لباس تیره راه راه وطنی می پوشید با همان فرم یقه پهن سال های شصت که هنوز در فروشگاه های دولتی عرضه می شد با پیراهن وکراواتی که معلوم بود گره آن سال ها قبل زده شده به بکلاس می آمد . برعکس لوگینف که من هرگز اورا با کت شلواررسمی وکراوات زده ندیدم! بندرت لباس غیررسمی می پوشید.مردی بود آئینه تمام نمای سکون حاکم برحزب کمونیست وجامعه .گوئی گذشت هفتاد سال بر انقلاب اکتبر هیچ نقشی نه بر انقلاب ،نه افکار حاکم بر حزب ونه او ننهاده بود.
یک چارت تشکیلاتی کاغذی بسیار بزرگ لوله شده داشت که مرور زمان سفیدی کاغذ گرفته و گهنگی زرد شده پس داده بود.چارت تشکیلات حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی که می بایستی الگوی احزاب برادرمی شد.نقشه تشکیلات را که کمتر از بزرگی تخته سیاه نبود در هر شروع درس برروی تخته آویزان می کردو شروع به توضیح چگونگی استخوان بندی ونقش ارگان های حزبی می نمود. توضیحی که شاید سال های سال بود بدون کم وکاست تکرارمی کرد.
یکبار در پاسخ به سوال یکی از بچه ها که پرسید "انتقاد وانتقاد از خود در کجای این ساختار حزبی قرار می گیرد "؟ با تعجب گفت "انتقاد "؟ "انتقاد وانتقاد از خود در سال های شروع کار حزب بود! بعد از تحکیم پایه های حزب و جا افتادن تشکیلات دقیق حزبی جائی برای انتقاد نیست .او هیچ نقدی به عمل کرد رهبری حزب در سال های گذشته نداشت .حتی در مورد تصمیم گیری حضور نظامی در افغانستان.هیچ علاقه ای به تحولاتی که آغاز شده بود نشان نمی داد. برهمان سیاقی که یاد گرفته بود هرگز اعتراضی نکند !اعتراضی نداشت. لب فروبسته ،بکنجی ایستاده، خاموش با خشم ونفرتی بر دل به گرباچف و حواریون او، به یلتسین این یهودائی که لباس سرخ برتن در باغ جتسیمانی حزب نشسته وبه انگشت لنین رانشان می داد و تیشه بر ریشه چارت تشکیلاتی او می زد! نظاره می کرد وخون دل می خورد.
کلافگی اودر مقابل لوگینف و روند های آغاز شده کاملا مشهود بود. کم نبودند کسانی چون او که با تمام مخالفت وبا وجود داشتن موقعیت استادی در مدرسه حزبی تا آخر همین گونه ساکت ایستادند وبا غرولندی زیر لب تن به فرو پاشی کامل سیستم دادندواز صحنه خارج شدند.
اما کلاس لوگینف که آن روزها هر کلمه اورا قند پارسی می دانستیم که از زبان حزب به بنگاله یعنی بمدرسه حزبی می رسید وما طوطیان جوان را شکر شکن می ساخت ازگونه دیگربود.
انتقادی سخت وبنیادین که بر تمام جوانب ازعمل کردها تاتاریخ حزب را شامل میشد.ازلنین تا استالین وخروشف.ازقلع وقمع کولاک ها تا از صنحه خارج کردن رو شنفکران معترض! از" آنا آخماتوا" تا "ساخاروف" تا"جزایرکولاک"
"لوگینف"فیلمی سوررئالیستی را برای نمایش بمدرسه آورد که من هنوز جز جز صحنه ها ودیالوگ های آن را که همزمان با بهترین وجه از طرف غفور ترجمه می شد را بخاطر می آوم .فیلمی بنام "عقوبت "ساخته یک کارگردان گرجستانی با ساختار ،تصاویرو صحنه های زیبا و بیاد ماندنی .داستانی در مورد دوران استالین.
فیلم با مرگ "بریا " رئیس امنیت دوران استالین آغاز می شد زنی که مغازه بزرگ قنادی داشت روز بعد ازمرگ بریا ودفن جنازه اش شبانه به گورستان می رودجنازه او را از گور بیرون کشیده می آورد و بر پایه درب ورودی خانه بریا تکیه می دهد..... ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: