بعد از آزادی نرگس محمدی نمی دانم چرا به یاد مریم می افتم

مریم هر وقت قهر می کرد می آمد خانه ی ما. حرف زیادی نمی زد. بیشتر می نشست و به قول بانو بق می کرد و همینکه مامان سعی می کرد سر حرف را باز کند می زد زیر گریه. بی صدا اشک می ریخت. من جوانیش را فقط از زبان دیگران شنیده بودم که دختر باریک و شادی بود ودور حیاط با برادرم می دوید و به قول مامان اگر دلش می خواست کار خانه را

مریم هر وقت قهر می کرد می آمد خانه ی ما. حرف زیادی نمی زد. بیشتر می نشست و به قول بانو بق می کرد و همینکه مامان سعی می کرد سر حرف را باز کند می زد زیر گریه. بی صدا اشک می ریخت. من جوانیش را فقط از زبان دیگران شنیده بودم که دختر باریک و شادی بود ودور حیاط با برادرم می دوید و به قول مامان اگر دلش می خواست کار خانه را می خورد. از دهات آمده بود و مادر بزرگم یک روز که شاهد برخورد بد یکی از همسایه ها که پدر مریم او را به آنها سپرده بود، دستش را گرفت و آورد به خانه ی ما. من آن وقت ها هنوز دنیا نیامده بودم، اما شرح عشق و عاشقی مریم را می شد از دیوار بارانداز خانه ی ما خواند. رضا، رضا ، رضا مریم مریم مریم. با خط بچگانه تمام دیوارهای بارانداز را پر کرده بود و بالاخره هم به وصال معشوق رسید. رضا فقط یک مادر داشت که زیاد مریم را دوست نداشت. نمی دانم چه آرزوهایی برای پسر در سر داشت. من همسن دختر دوم مریم بودم و پس از این دختر او پنج بچه ی دیگر هم به دنیا آورد. شیرازه ی زندگی از دستش در رفت و نمی دانست با این همه بچه ی قد و نیم قد چه کند. مرد و مادر شوهر روزگار را به او تنگ کرده بودند و به همین دلیل گاه و بیگاه همه چیز را رها می کرد و می آمد پیش ما تا اشک بریزد. بعد هم پا می شد و می رفت. مامان ولی می فرستاد دنبال رضا ولی معمولا به جای رضای بی زبان مادرش می آمد. از آن ننه نقلی ها ی ترو تمیز و خوش رویی که همیشه چادرشان از سفیدی برق می زند. مادر شوهر می نشست و به قول خودش گریبان چاک می کرد از دست روزگار و این عروس نافرمان که انگار بچه هایش را دوست ندارد. همه ی حرف هایش یادم نیست ولی همیشه با این شروع می شد که : زاک نعمت خدای، باید خدا شکر بکونه. و بعد از توصیه های محتاطانه ی مامان که هر نعمتی دیگر زیادش تبدیل به زحمت می شود می رفت سر موضوع اصلی : آخه خودتون شهادت بدین این صورت هچی طبق، خودش توپ . سرخ و سفید حتما خوش گوذرنه ده، شومو بگو نه گرسنگی کشنه، نه کسی اینه چیزی گونه. بانوی ما در چهار چوب در با آن زهرخندش را به یاد میآورم و دست های چاق مریم را که همیشه وقت گریه کردن به انها خیره می شد و تصویر خیالی مریم شاد و سرحال که دور حوض می دوید و از دار و درخت به قول بانو بالا می رفت می آمد جلوی چشمم. میان خوشبختی و چاقی نمی توانستم هیچ رابطه ای پیدا کنم و به نظرم این دلیل در همان دوران هم ناجوانمردانه می آمد و چقدر ازحرف بانو کیف می کردم که یک باره می ترکید و در حال رفتن به آشپزخانه مثلا برای دل خودش می گفت :« اونه چاقی غمباده. او مشهدی که بوشوی تی کمر بزنه. » و بعد رو به مادرشوهر :«مشته خانم چایی دکونم؟»
در این هفته بعد از آزادی نرگس محمدی نمی دانم چرا به یاد مریم می افتم. به یاد معصومیتش، به یاد بدنی که از اختیارش خارج شده بود. نه اینکه شباهتی بین این دو باشد. دلم برای آن اظهار نظر حکیمانه ی بانو تنگ است که او مشهد تی کمر بزنه ، این غمباده. هینم نفهمنی!

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: