پارت اشکول مسکوو پالتوی ده کیلوئی داوود

"مهاجرت "بخش چهل وچهارم

جنازه را مجددا دفن می کنند. اما بار دیگرعمل تکرارمی شود ونهایت منجر به دستگیری زن قناد میگردد. زن قنادی که کارش پختن کیک هائیست با نماد یک کلیسا. کلیسائی که ویران شده وهنوزنقش آن به شیرینی در ذهن او مانده است.
مشتریانی که از پنجره کوچک این کیک ها را می گیرند

جنازه را مجددا دفن می کنند. اما بار دیگرعمل تکرارمی شود ونهایت منجر به دستگیری زن قناد میگردد. زن قنادی که کارش پختن کیک هائیست با نماد یک کلیسا. کلیسائی که ویران شده وهنوزنقش آن به شیرینی در ذهن او مانده است.
مشتریانی که از پنجره کوچک این کیک ها را می گیرند و با کالسکه ای در شمای همان دوران قبل انقلاب از صحنه خارج می شوند.
محاکمه زن ،با باز گوئی خاطرات او آغاز می شود. خاطراتی دورکه در میان رپ رپه طبل ها و سخنرانی بریا، بازشدن همزمان فواره های آب و هیجان کذاب مستولی شده برتوده های میلیونی که خوراک دیکتاتورها می باشند آغاز می شود.خاطرات وحشت آوردختری که پدر ومادر هنرمند خود را در جریان تسویه های دوران استالین از دست می دهد.
خاطره تلخ کالسکه های سیاهی که شبانه در شهرمی گردند مقابل درب خانه های عمدتا روشنفکران ، هنرمندان ، نویسندگان می ایستند طمعه خود را می ربایند ودر تاریک روشن فضا از صحنه خارج می شود.
کسانی که دیکر هرگز نامی از آنها برده نمی شود وصدائی از آن ها شنیده نمی گردد. انسان هائی گم شده ،بی نام ، له گشته در زیرآوار دوران استالین. ازآن ها تنها خاطره ای مانده مبهم در هاله ای از وحشت با نام هائی نوشته شده برتنه درختان کهنسال. درختانی بریده شده، تلنبار گردیده بر روی هم .نمادی از تیشه زدن بر فرهنگ کهنسال و دیر پای یک ملت.
دادگاه هائی قرون وسطائی به درازای تاریخ ازرم باستان تا انگیزاسیون کلیسائی قرون وسطا.با قاضیانی شوم در رادی سرخ نشسته بر مسند. دادگاه هائی که جسم انسان بسان پیکریک ماهی پوست و گوشت از تنشان جدا می گردد تنها استخوانهائی می ماند بر دست . دادگاه هائی که گاه خون تا زانوان متهمان و متهم کنندگان بالا می آید.
" دریغا
ای‌کاش ای‌کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
می‌بود"!شاملو
ساختمان های قدیمی ،کلیسا هائی که ویران می شوند.
در پایان باز زن قناد را می بینیم در حال پختن کیک هائی با نمادی از کلیساست. پیر زنی از پشت پنجره می پرسد:" در گذشته انتهای این خیابان به کلیسائی می رسید "؟زن جواب می دهد" نه دیگر کلیسائی نیست "! پیر زن می گوید "خیابانی که آخرش به کلیسا منتهی نشود ره بکجا می برد "؟ سپس با چمدان وکوله باری برپشت در امتداد خیابان بالا می رود. با درنگی بر چهره زن قناد که سوال پیرزن بر آن نقش بسته است.
این دیالوگ آخر فیلم موضوع بحث ما با لوگینف بود که تمام قد از آن دفاع می کرد. این که نمی توان به زور وضرب دین وکلیسا را از مردم گرفت. دوره شیدائی تحول گرباچفی که دیگر همه چیز زیر سوال رفته بود.سوسیالیسم بد! گذشته و آینده خوب ومطهر. شیدائی بسبک روسی که چندان تفاوتی گاه با شیدائی وساده لوحی ما ایرانیان که به مویزی گرمی وبه غوره ای سردی می کنیم ندارد.
می گوئیم" پس با این حساب ایرادی به حکومت دینی خمینی و اتحاد ما با او نمی توان گرفت"؟ می گوید "نه شما اشتباه نکنید خمینی نماینده تحجر وعقب ماندگی بود. شما با دیناسور های تاریخ اتحاد کردید".
به شوخی می گویم "بله سزای کسی که در تابستان با اژدها شراب بخورد همین می شود که بر ما رفت "!می خندد ومی گوید "چه تشبیه جالبی است"! می گویم "امید که شما هم با اژدها شراب نخورید."! می گوید "هرگزاین فیلم آن بخش عاطفی و حلاوت کلیسا را در نظر دارد".توجیهی آبکی برای نشان دادن دمکرات بودن در بر خورد با مذهب.
می گوید "خمینی انسان ایرانی را با سیمای قرن بیستم به دوران جاهلیت قرون وسطا کشید .اما ما می خواهیم انسان شوروی را با سیمای قرن بیست ویکم وارد قرن جدیدبکنیم! این فرق رنسانس ما با انقلاب شماست"!
اما زمان نشان داد که کلیسا ها بار دیگر در انتهای خیابان ها ظاهر شدند . صلیب این چلیپای عجیب آمیخته با درد و خشونت بازاز دروازه کلیساهای در محاق رفته بیرون آمد بر گرده مردم قرار گرفت تا باردیگر افتان وخیزان این بار زیر تازیانه الیگارشی تازه پا ،حریص و غارتگر روس آن را از جلجتای کالخوزها ، کارخانه ها تا میدان گاهی میدان سرخ که حال به رنگ های شاد جهان سرمایه داری آذین بسته شده بود بکشند. در مسیری که بجای دکان های دولتی مک دونالد ، کریستین دونور،مرسدس بنز سر بر آورده بودند.
لوگینف از انبار های بزرگ اجناس برگشتی کارخانه ها می گفت .از انبار های کفش که بعد از ماه ها ماندن و تغیر فرم دادن از قفسه مغازه ها به انبار ها بر میگشت .از کلخوز ها که محصولات نا مرغوبشان تا به بازار برسد بیش از نیمی پلاسیده وگندیده می شدند.
بیاد سیب زمینی های تلنبار شده در گوشه مغازه ها می افتم .آغشته به گل ولای، زخمی شده با بیل که دورون سطل خریداران می ریختند.
ازذخیره پولی عظیم مردم در صندوق های پس انداز که سر به تریلیون ها روبل می زد میگوید "این پس انداز نشانه ثروت مردم ما نیست !نشانه نیاز های بر آورده نشده آن هاست! کار می کنند پول می گیرند می خواهند مبل تازه ای بخرند به مغازه مبل فروشی می روند همان مبل هائی که دهسال قبل خریده اند با همان شکل وشمایل در مغازه است. لباس های مدل دهه شصت با پارچه های بی کیفیت که پشت ویترین مغازه زیر آفتاب رنگ باخته! اما هنوز دستور بر داشتن آن ها از پشت ویترین از بالا صادر نشده است.
رستوران های دولتی با غذا های یکسان وآبکی چنگی بدلشان نمی زد . ماشین اوه! باید مدت ها درصف بیاستند تا مجددا ماشینی بخرندعین همان که زیر پا دارند.حق خریدن خانه مدرن وبزرکتر را ندارند .اصلا خانه بزرگ ومدرن فردی که ساخته نمی شود تا بخرند! همه خانه های یکدست بتونی، درست مانند قوطی کتربت که بسته بتعداد افراد فامیل بر تعداد اطاق های آن افزوده می شود.همه چیز خاکستری در هاله ای از بتون! با سیمای خشن وبی روح بدون هیچ نو آوری.پس باپول مانده در دست را چه کنند ؟ پس انداز می کنند تا شاید روزی فرجی حاصل شود".
یکی از بچه ها نام داوود که از چهار جو آمده بود در تائید حرف او از پالتوئی که می پوشد می گوید. پالتوئی که اسمش را تانگ گذاشته. بشوخی می گوید:" می خواهم رنج نامه ای بنویسم تحت عنوان "من وپالتوی ده کیلوئی من" .پالتوئی بلند با پارچه ای بسیار ضخیم مانند تخته بدون انعطاف مانند زره شوالیه های جنگ های صلیبی که امکان هر تحرک را می گرفت و شانه خرد می کرد.
می گفت "هر بار که از تنم خارج می کنم فکر می کنم یک شکم زائیده ام !پروازمی کنم". یک بار در پایان هفته که به مسکو می رفتیم پالتویش در رخت کن پیدا نشد. کسی از گروههای دیگر آن را برداشته بود. ما همه ناراحت او خوشحال که راحت شدم.گفت "ناراحت نباشید هر کس بر داشته تا اتوبوس طاقت نمی آورد. بر می گرداند! همین طور هم شد بفاصله ای کوتاه پالتو را روی مبل ورودی انداخته ورفته بودند.ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: