جوانمردی و برده-داری (سخنی دیگر با دکتر احمد زیدآبادی)

چندی پیش دکتر زیدآبادی در یادداشتی خطاب به حاکمانِ سیاسیِ کشور مان، از وجهِ شباهت شان با پیامبر اسلام پرسش کرد (۱) و من نیز در یادداشتی کوتاه تحتِ عنوانِ« تو به پیغمبر به چه مانی؟ بگو!» ، نظرم را در خصوصِ این وجوهِ شباهت به اختصار بیان کردم (۲). منتها پیش از این و طیِ چند سالِ اخیر، چند صد صفحه پیرامونِ چهره و شخصیتِ الله در قرآن (که ارباب و سلطانی مستبد و توتالیتر و مذکر است) و به طور کلی، راجع به نقد اسلام (قرآن و سنت نبوی)،

اول) چندی پیش دکتر زیدآبادی در یادداشتی خطاب به حاکمانِ سیاسیِ کشور مان، از وجهِ شباهت شان با پیامبر اسلام پرسش کرد (۱) و من نیز در یادداشتی کوتاه تحتِ عنوانِ« تو به پیغمبر به چه مانی؟ بگو!» ، نظرم را در خصوصِ این وجوهِ شباهت به اختصار بیان کردم (۲). منتها پیش از این و طیِ چند سالِ اخیر، چند صد صفحه پیرامونِ چهره و شخصیتِ الله در قرآن (که ارباب و سلطانی مستبد و توتالیتر و مذکر است) و به طور کلی، راجع به نقد اسلام (قرآن و سنت نبوی)، در حدِ فهم و بضاعت ام، ایضاحِ مفهومی و نیز استدلال و استناد کرده ام (از جمله در گفتگو با دکتر عبدالکریمی، دکتر یثربی، دکتر محدثی، دکتر پاینده، دکتر دباغ و دکتر اردستانی که در کانالِ تلگرامی تفکر انتقادی به صورت مکتوب موجود است و می کوشم تا در اسرع وقت، در قالب کتاب الکترونیکی نیز به علاقمندان عرضه شود).

در وهله-ی بعد، دکتر زیدآبادی در پاسخی که در کانالِ تلگرامی خویش منتشر کرده است (۳)، مرا دچار سوء فهمِ معرفتیِ عمیق نسبت به اسلام دانسته است و البته من نیز راجع به ایشان چنین نظری دارم؛ اما می دانیم که موضوعِ موردِ مناقشه، از جنسی نیست که بتوانیم در قالبِ احکامِ قطعی و یقینیِ ریاضی و منطقی، نظرمان را صورتبندیِ مفهومی نماییم و یا نظرِ طرفِ مقابل را از مجرایِ برهانِ قاطع، نقض و رد کنیم و لذا شخصاً یقینِ جزمی ندارم که مدعای دکتر زیدآبادی علیه من باطل است و دچارِ سوء فهم نیستم. منتها صرفنظر از اینکه کدام یک از طرفینِ گفتگو در خصوصِ اسلام (قرآن و سنت نبوی)، به سوء فهم گرفتار می باشند و صرفنظر از صدق و کذبِ نظراتی که با دکتر زیدآبادی در میان گذاشته ام، گمان می کنم که ایشان اساساً در مقام تصور، نسبت به اصلِ سخن و مدعایم دچارِ سوء فهم است. از این رو با توجه به اینکه شرح بحث و تکرارِ دلایل ام، به نحوِ شایسته و بایسته در این مجال نمی گنجد و از طرفِ دیگر، مطالعه-ی نوشته هایِ موردِ اشاره ام، شاید متناسب با وقت و حوصله و علاقه و اولویت های دکتر زیدآبادی نباشد، پیشنهاد می کنم که حداقل، ملاحظاتِ انتقادی و پرسش هایی که خطاب به دکتر عبدالکریم سروش مطرح کرده ام را در صورت صلاح-دید مطالعه کند (۴).

دوم) دکتر زیدآبادی در آغازِ سخنِ خویش، گزیده ای از کتابِ« دو قرن سکوت» ، اثر دکتر عبدالحسین زرین-کوب را آورده و در آن، به این مدعا اشاره شده که پیروزی و کامیابی تازیان، از جمله به سببِ وحدت و اتفاق و عشق و ایمانِ برخاسته از دین اسلام بوده است.

صرفنظر از شبهه ای که در هستیِ تاریخیِ محمد بن عبدالله مطرح است و نیز صرفنظر از وثاقتِ تاریخیِ قرآن، راقم این سطور در موردِ توفیقِ پیامبر اسلام در ایجادِ وحدت در بینِ قبایلِ متشتتِ دیارِ خویش، مناقشه ای ندارد. پیامبر اسلام با طرحِ ادعایِ بلادلیلِ« خداوند می فرماید که...» ، از افکار و ارزش ها و احکام و اهداف و عواطفِ الله سخن گفت و کثیری گزاره و معلوماتِ بشری و عرفی و تاریخی و عصری و خطاناک و اسطوره ای را مقدس و مطلق کرد و به قوم اش، احساسِ حقیقت-یافتگی و برگزیدگی و خودشیفتگی و برتری تزریق کرد و به هر شکل، در خاکِ پیامبر-خیزِ آن زمانه و زمینه-ی تاریخی، بخت نیز یارش گشت و جهدش با توفیق همراه شد و مقبولِ عموم افتاد.

چنگیزخان نیز« بدونِ ادعایِ این-همان بودن اش با محمد بن عبدالله و بدونِ ادعایِ وجودِ شباهت در جمیعِ وجوه میان این دو شخصیتِ تاریخی» ، با ایجادِ وحدت و انضباط در بینِ قبایلِ متفرقِ مغول، قدرتِ غالب خلق کرد و دیگر اقوام را غارت نمود و البته او نیز مومن بود و در« یاسا» به خدا متوسل می شد.

به طور کلی، در جهانِ سنت و در آن کانتکست، کدام سلطان، نماینده-ی خدا نبود(؟) و یا کدام انسان، ملحد و بی ایمان بود(؟) تا پیامبر اسلام، خرقِ عادت کرده باشد و بر-خلاف-آمدِ سنت، راه پیموده باشد(؟)

در آن دوران، آشکارگیِ حقیقت، پیش-فرض بود و توهمِ کشف و فهم و هضمِ سهل الوصولِ حقیقت، غالب و شایع بود و بازارِ حقیقت-فروشی، پر رونق بود و الحاد و ماتریالیسم و یا معنویتِ فرا-مذهبی و فرا-فرقه ای در محاق و در اقلیتِ محض و در قُربِ عدم بود.

سوم) به طور کلی، نگارنده با مواردِ زیر مناقشه ای ندارد:

الف) توفیقِ محمد بن عبدالله در ایجادِ وحدت و اتفاق در بینِ هسته های پراکنده-ی قدرت و قبایلِ متشتت در دیارش، با استفاده از آموزه های اسلام و بر مبنایِ عقیده-ی دینی و نه بر مبنای عنصرِ خون و نژاد و خاک.

ب) داغ تر کردنِ تنورِ ایمان و شورِ مذهبی در دلِ صحرایِ سوزانِ حجاز و خلقِ هویتِ مذهبیِ جدید توسطِ محمد بن عبدالله.

ج) برخی از کارکردهای سودمندِ روانشناختی و جامعه-شناختیِ قرآن و سنت نبوی در عصرِ خودش.

د) به طور کلی، وجودِ برخی گزاره ها و آموزه هایِ حسب مورد، صادق و روا و سودمند در قرآن و سنت نبوی.

ه) برخی از مزیت ها و جذابیت هایِ نسبیِ وجوهِ دنیوی و اخرویِ قرآن و سنت نبوی در قیاس با رقبایش، در مصادیق و موقعیت هایی مشخص که در کنارِ شمشیر و خشونت و قدرتِ فیزیکی، افسرانِ جنگِ نرم و سربازانِ آتش به اختیارِ فرهنگیِ مسلمان در آن دوران را تجهیزِ تئوریک می کرده است.

پس تاکید می کنم که مناقشه-ی من با مواردِ مذکور و امثالهم نیست؛ بلکه مناقشه-ی من به زبانِ ساده و به شکلِ مختصر و مفید، با« مغالطه-ی اشتراک لفظ» و نیز با« آثارِ زیان-بار و البته قصد-ناشده و نادانسته و ناخواسته-ی اسلام و آموزه هایش در روندِ تحققِ تاریخی اش و خصوصاً برای امروزِ ما ست» . مناقشه-ی من با طرحِ این ادعا ست که« اسلام به ذات خود ندارد عیبی/هر عیب که هست از مسلمانی ما ست» و البته در این راستا، نه گفته ام که عللِ تمام مشکلاتِ ما منحصر در اسلام است و نه گفته ام که تمامِ شرورِ عالم در اسلام مجتمع است؛ بلکه گفته ام:

« عدالت و عقلانیت و معنویت، مقوله هایی هستند که حیثیتِ تاریخی دارند و عدل و عقل و ایمانِ قرآن، کمابیش، ظلم و جهل و کفرِ زمان ما شده است. اسطوره های قرآنی، علم مسلمانان برای تفسیر و فهم و توضیحِ جهان بوده و نیز عدالتِ اسلامی، با برده-داری و با تبعیضِ حقوقی بر مبنایِ نوع مذهب و جنسیت و با جنگ و غارتِ مدام در عصرِ ماقبلِ دولت-ملت، توافق داشته است. تصورِ قرآن از خداوند، متشخصِ انسانوار و خام و ابتدایی است و او از انسان ها، تسلیم و تعبد و اطاعتِ محض نسبت به یکسری مدعایِ بلادلیل و باور و حکم و فرمانِ مقدس می خواهد. قرآن، حقیقت را سهل الوصول می بیند و به حدودِ تنگِ قوه-ی فاهمه و ناطقه-ی محدودِ بشری و به اعوجاجِ ذهن و زبانِ انسان در هنگامِ تقریرِ ذهن خدا تفطن ندارد. همچنین کثیری از وجوه و امورِ بشری و تاریخی و فرهنگی و خطاناک، از جمله اطوارِ اراده-ی قدرت و شهوت، در قرآن رسوخ داشته است»

سخن من توجه به این امر مهم است که بینِ عدالتِ اسلام با عدالت در ذهنِ یک انسانِ فرهیخته-ی قرنِ بیست و یکمی، صرفاً اشتراکِ لفظ وجود دارد. تبعیضِ حقوقی بینِ« مسلمان/کافر» و« آزاد/برده» و« مرد/زن» و یا جوازِ برده-داری و ازدواج با دختربچه و یا شلاق و قطعِ دست و پا و قصاص و به صلیب-کشیدن و سنگسار و یا جهادِ ابتدایی و مثلثِ سرکوب (یا جزیه و باج سبیل، یا مرگ و شمشیر، یا اسلام و خراج دادن به خلیفه)، در آن کانتکست، ظالمانه و جاهلانه نبوده است؛ کما اینکه شاید ۱۴۰۰ سالِ بعد، ما نیز در مواردِ عدیده ای، مصداقِ همین حکم شویم و با همان ترازو که اینک برای گذشتگان می کِشیم، آیندگان برای ما بِکِشند.

البته در اینجا، قضیه-ی مطروحه، مغالطه-ی زمان-پریشی نیست؛ بلکه موضوع این است که یک باور و یا فعلِ مشخص در ظرفِ عقل و عدلِ زمانه و زمینه ای دیگر، جاهلانه و ظالمانه تلقی می شود. شاید در آینده و به اقتفایِ امکاناتی که توسعه-ی تکنولوژی و هوش مصنوعی در اختیار بشر قرار می دهد و متعاقبِ فراهم شدنِ ظرفِ مناسبِ عینی و شرایطِ اجتماعی و اقتصادی لازم، فرهنگِ غالب چنان اقتضاء کند که بارداری و زایمان برای بانوان، فعلی متوحشانه محسوب گردد و قس علی هذا.

از طرفِ دیگر، اسلام (قرآن و سنت نبوی)، در عینِ اینکه تا حدودی، واجدِ تفسیرهایِ روشمند و متکثر است؛ اما نه خانه-ی خاله است و نه بارباپاپا و نه بی شخصیت و بی هویت تا با هر سازی برقصد و یک روز با انقلاب و سوسیالیسم و مارکس و انگلس آشتی کند و روز بعد، با دموکراسی و لیبرالیسم و کانت و پوپر بیامیزد و سر-انجامِ کار نیز چنان بلایی بر سرش آید که روحِ قرآنی، دازاین تلقی شود و الله در اسلام، به هستی و وجود نزدِ هایدگر بدل گردد(!)

قرآن و سنتِ نبوی، ویژگی ها و آموزه هایِ روشن و بدونِ ابهامی نیز دارد و الله به ما اجازه نمی دهد که دینِ حسبِ ادعا، آخرین رسول اش را با ایجادِ هرج و مرج در هرمنوتیک و با مغالطه تغییر دهیم. این امر، سنت حسنه ای نیست که در هر زمان، هر چه را از هر کجا با عقل و دل و وجدانِ اخلاقی مان موافق دیدیم، گزینش کنیم و بعد، آنها را با آموزه های قرآن و سنت نبوی، ترکیبِ کلاژی و شتر-شیر-گاو-پلنگی کنیم و یا آن مواردِ مطلوب و گزینش شده را بلادلیل و بلاوجه، به قرآن و سنت نبوی حقنه نماییم و اسلام بنامیم.

وقتی چهره-ی خدا و روح و معاد و بهشت و جهنم و جهان و کیهان و فقهِ قرآن و سنت نبوی را تغییر می دهیم، فی الواقع با پدیده و موجودِ جدیدی مواجه هستیم که صرفاً نام اش اسلام است و مسمایش، چیزِ دیگری است. وقتی هم تغییر نمی دهیم و آموزه هایِ دین الله را محقق می کنیم، کمابیش چهره-ی داعش را می بینیم. از متنِ تکوین یافته در عصرِ برده-داری و در فرهنگ و ذهن و زبانِ قبیله ای و سلطانی و استبدادی و مردسالار و اسطوره ای و خرافی و دیگری-ستیز نمی توان انتظارِ صدورِ اعلامیه-ی حقوق بشر و برقراریِ حکومت دموکراتیکِ سکولار داشت (ضمناً الله یعنی تصورِ قرآن از خدا و نه خود خداوند در نفس الامر که فراسویِ تورِ تنگِ ذهن و زبانِ بشری و محدودِ ماست).

تجربیاتِ معنوی و باطنیِ ماقبلِ تفسیر و یا صورتبندیِ مفهومیِ تجربیاتِ معنوی و باطنی در ظرفِ عقل و عدلِ قرن ۲۱ که با حقوق بشر و دموکراسی سازگار می شود، نام اش اسلام نیست. اسلام، نامِ تفسیرِ قرآن و محمد بن عبدالله از خدا و انسان و جهان و جامعه و نسبت شان با یکدیگر است. منتها در ظرفِ عدل و عقلِ قرآنی و محمدی،« عشق و جوانمردی و دادخواهی و صفا و عطوفت» (یعنی اوصافی که دکتر زیدآبادی در یادداشتِ موردِ اشاره، به پیامبر اسلام و آیین اش منتسب دانسته است)، با برده-داری و سنگسار و شلاق و قصاص و قطع دست و قطع پا و با قتل مرتد و یا با حواله-ی مرتدِ ولو اخلاقی و عالِم و مومن به تصوری از خدا به جهنمِ ابدی و با تبعیضِ حقوقی و ازدواجِ کودکان و نیز با کثیری خرافات و اباطیل تضاد نداشته است. همچنین کثیری از همان آموزه های قرآنی و محمدی، به خاطر مقدس و مطلق شدن از زبان الله، حسب مورد یا موجبِ تولیدِ کثیری جهل و ظلم می شود و یا موجبِ تقویتِ کثیری جهل و ظلم می شود و یا مانعِ اصلاحِ کثیری جهل و ظلم می شود و یا به نحو طیفی در یک یا دو یا هر سه موردِ مذکور سهم و نقش دارد.

۲۶ مهر ۱۳۹۹

پی-نوشت:

۱)

https://t.me/ahmadzeidabad/1388

۲)

https://t.me/Tafakor_e_Enteghadi/6858

۳)

https://t.me/ahmadzeidabad/1415

۴)

https://t.me/Tafakor_e_Enteghadi/6287

برگرفته از: 
ایمیل ارسالی
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: