وقتی می بینم کتابی را که ترجمه کرده ام تبدیل به فیلم شده، چنان هیجان زده می شوم!

حالا آلتس لند تبدیل به یک فیلم دوقسمتی تلویزیونی شده و قرار است یکشنبه و دوشنبه ساعت هشت و پانزده دقیقه ی شب از کانال ZDF نشان داده شود. به دوستانی که کتاب را خوانده اند و خوششان آمده توصیه می کنم حتما ببینند، آنها که خوششان نیامده حتما حتما ببینند،شاید از فیلم خوششان بیاید و بعد دوباره بروند سراغ کتاب.آنها که نخوانده اند که دیگر دیدن فیلم برایشان واجب است. بعد البته بروند کتاب را تهیه کنند و بخوانند و ایکاش همه ی دوستانی که در آلمان هم نیستند می توانستند ببینند.
وقتی می بینم کتابی را که ترجمه کرده ام تبدیل به فیلم شده، چنان هیجان زده می شوم که انگار خودم آن را نوشته ام. از طعم دانه‌ی سیب تا زنی در ماه و فرستنده جولیت. هر کدام که تبدیل به فیلم شدند، به تماشای‌شان نشستم و به شب‌ها و روزهایی که با این کتاب گذرانده بودم، فکرکردم و به اینکه چقدر با تغییراتی که در کتاب داده اند، موافقم. البته همیشه در پایان کار به این نتیجه رسیدم که کتاب بسیار جذاب ترو کامل تر است، اماتصاویر فیلم برای همیشه با داستان کتاب در ذهنم به هم پیوند خوردند و مثلا حالا اگر به فرستنده جولیت فکر کنم، تصویر آن کلیسای قدیمی بر ساحل را همان طور می بینم که جولیت در فیلم وقتی با کشتی به جزیره نزدیک می شد و باد موهایش را به صورت می ریخت، دیده بود.
حالا آلتس لند تبدیل به یک فیلم دوقسمتی تلویزیونی شده و قرار است یکشنبه و دوشنبه ساعت هشت و پانزده دقیقه ی شب از کانال ZDF نشان داده شود. به دوستانی که کتاب را خوانده اند و خوششان آمده توصیه می کنم حتما ببینند، آنها که خوششان نیامده حتما حتما ببینند،شاید از فیلم خوششان بیاید و بعد دوباره بروند سراغ کتاب.آنها که نخوانده اند که دیگر دیدن فیلم برایشان واجب است. بعد البته بروند کتاب را تهیه کنند و بخوانند و ایکاش همه ی دوستانی که در آلمان هم نیستند می توانستند ببینند. حالا وقتی فیلم را دیدم نظرم را درباره اش می نویسم و این هم یک تکه از کتابی که بسیار دوستش دارم.
:مرغان دریایی بازگشتند، نه اینکه خیلی دوستشان داشته باشد. انها دوباره در تابستان، دسته دسته به درخت گیلاس حمله ورخواهند شد و بعد از بالای ملکش به سمت الب پرواز می‌کنند و فضله هاشان را در باغچه به جا می‌گذارند. درخت را در هر صورت باید می‌انداخت،همان هیزم خشکی را که از درخت به جا مانده بود. ریشه اش در دام پیچک های سمج گیرکرده بود و شاخه هایش بی هیچ نظم و ترتیبی از هر سو رشد کرده بودند. ورا اصلا به فکر هرس درخت نبود و حالا چنان بلند شده بود که در تابستان نمی شد توری برآن انداخت و حفظش کرد. در سالهای گذشته حتی یک گیلاس هم از این درخت نچشیده بود. ان را به پرندگان واگذاشته بود که هر کاری خواستند بکنند. «به آن طرف نگاه نکن هینی.» وقتی بدشانسی همسایگی با ورا اکهوف نصیب کسی می‌شد، بهترین کار همین بود؛ روبرگرداندن. هاینریس لورس تمام سعی اش را می کرد که چمن های خزه بسته و تُنک ورا را که مرکز تاخت و تاز موش های کور بود، نبیند. کرت های کج و معوج و... نمی توانست بفهمد چطور آدمی می‌تواند همه‌ی زندگی‌اش را این طور بگذارد و بگذرد. وقتی ورا سوار ماشین می شد و برای مدتی ملکش را ترک می کرد، هاینریش با عجله می رفت و اینجا شاخه‌ی مزاحمی را می‌چید و آنجا بوته‌ی تمشک را جمع و جور می‌کرد. صبح ها گاهی به انتظار می ماند تا ورای سوار بر اسب را در حال تاخت و تاز به سمت الب ببیند و بعد به سرعت چند تله در سوراخ های موش کور می گذاشت. ورا کلا متوجه نمی شد ولی هم علف از باغ او به این سمت می آند و هم موش های کور مرزها را پشت سر می گذاشتند. اگر ورا می خواست ملکش را به جنگل بدل کند، اشکالی نداشت ولی او در این بازی شرکت نمی کرد.
منبع: 
فیسبوک نویسنده
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: