رازِ «وسواس» و «وسواسِ ایرانی»

حالت انسان وسواسی در ساختارِ «رابطه فرد/دیگری» به حالت «نوکر» در گفتمان محوری «ارباب/نوکر» هگلی است. یعنی اگر ارباب در این گفتمان یک «نارسیست» است، آنگاه «نوکر.3» یک انسان وسواسی کامل است که هم می خواهد ارباب بمیرد و جایش را بگیرد و هم ازین اشتیاقش هراس دارد و درونا دچار یک «دوئل دائمی» میان اخلاق/وسوسه خویش و گرفتار حالات خشم، احساس گناه و هراس از تنبیه دیگری است. ازینرو انسان وسواسی از یک سو می خواهد حرکت بکند و دیگری یا پدر، قانون یا حکومت را کنار بزند و به وصال و اشتیاق عشقی یا جنسی اش...

 

داریوش برادری

جامعه ما و  انسان ایرانی دچار حالات شدید «وسواسی» هستند. حتی اکثر ما با درجات مختلف و کم یا زیاد، دارای حالات «وسواسی» هستیم. به این دلیل در جامعه مذهبی ما مباحث وسواسی چون «نجس بودن و طهارت»، «نجس بودن دیگری» اینقدر قوی است و یا می توان اشکال مختلف « وسواس تمیزی، پاک بودن» را در خانواده های ایرانی مشاهده کرد. اما برای درک و لمس علل این حالات «وسواسی» بایستی  ابتدا «سناریوی وسواس» را دقیقتر باز کرد و نگریست، حالات انسان یا «مرد وسواسی» را بدقت مورد توجه قرارد داد: ( زیرا عمدتا مردان به حالات وسواسی دچار می شوند اما زنان نیز می توانند دچار این بیماری مردانه و وسواس تمیزی یا وسواس شستن خویش شوند).

برای مثال یک لحظه یک مرد یا زنی را تصور بکنید که دچار بیماری «وسواس تمیزی» است و مرتب «میزی» را تمیز می کند و باز هم احساس می کند که کثیف است و برمی گردد و تمیز می کند. مرد یا زنی را تصور کنید که دچار «وسواس شستن» خویش است و هر چقدر هم دوش می گیرد یا دستانش را می شوید، باز احساس کثیفی می کند و مجبور است دوباره بشوید تا آن حد که دست و تنش زخم می شوند. یا مردی که دچار وسواس قفل کردن خانه و ماشین است و مرتب در را قفل می کند و آنقدر امتحان می کند که آیا در  بسته است و همه چیز «کنترل شده است و امن است»، که دیگر از خانه بیرون نمی رود و یا سر قرار به موقع نمی رود.

 همه ی حالات، افکار و ریتوالهای « اجباری/وسواسی» که مرتب تکرار می شوند، دارای سناریویهای مشابهی دارند و مرتب می خواهند در واقع «کثیفی یا خطایی و اشتباهی» را برطرف سازند. یا بدینوسیله مانع «ضربه و تنبیه بعدی» شوند که پیش می آید اگر برای مثال در ماشین بسته نباشد و دزدیده شود، یا اگر زن بدون روسری بیرون باشد و مرد وسوسه شود و مجبور است کار و زندگی را ول بکند و به خانه برگردد و طهارت بکند. بنابراین حالات وسواسی  از یک جهت حالات انسانی است و هر آدمی می تواند در حال «استرس و فشار زیاد» گاه دچار حالات وسواسی و میل «کنترل بیشتر» شود. از طرف دیگر وقتی که این حالات زیاد و تشدید و دچار «اجبار به تکرار» می شوند و ما با حالات افراطی «نجاست وطهارت» و امثالهم روبرو می شویم، یا با زخم کردن تن خویش به خاطر شستشوی مداوم روبرو می شویم، آنگاه ما با یک «بیماری نویروتیک»، با یک «بحران تمناورزی» و بحران انسان وسواسی با درجات مختلف روبروییم که بایستی شکافته شود.

 

برای درک معضل انسان وسواسی بایستی توجه به این حالت متناقض او کرد که از یک سو می خواهد «چیزی را پاک و تمیز» بکند و از سوی دیگر «حس می کند که بازهم تمیز نمی شود و آن چیز خودش را نشان می دهد». آن چیزی که انسان وسواسی می خواهد تمیز بکند، در واقع همان «اشتیاقات و تمناهای خویش» است و میل بدست آوردن خواست خویش  که معمولا هم خواستهای اروتیکی و عشقی و هم خواستهای خشمگینانه هستند. یعنی انسان وسواسی برای مثال در یک رابطه غلط زناشویی و عاشقانه است و از یکسو نمی تواند حرفش را بزند و تمنایش را بیان بکند و مثلا به «دیگری و پارتنرش» بگوید که از لحاظ عشقی و جنسی چه می طلبد، همانطور که او نمی خواهد خشمش به دیگری و پارتنرش و حتی میل « بیرون کردن او، فانتزی قتل او» را بیان بکند و از طرف دیگر می ترسد که اگر حرفش را بزند، دیگری حسابش را برسد و تنبیه اش بکند و یا بیشتر به او بی محلی بکند. حاصل این تناقض درونی و درگیری درونی او با دیگری، این حالت است که از یک سو اشتیاقاتش را مرتب می خواهد مرتب کنار بزند و پس بزند و از طرف دیگر می بیند که این ناممکن است  و خواستهایش دوباره برمی گردند. ازینرو «وسواس تمیزی» در واقع «سازشی» میان این اشتیاق متضاد درونی یا بیرونی است و برای اینکه به جای درگیری با این موضوعات با وسواس میز درگیر شود. به این خاطر از یک سو مرتب میز و یا تن اش را تمیز می کند و از طرف دیگر کثیفی برمی گردد و او ناتوان از عبور از این «تکرار اجباری» است، مگر اینکه معضلش را بفهمد و «تمنایش» را قبول بکند و با دیگری و پارتنرش وارد گفتگو شود و میل قتل دیگری را به میل تغییر رابطه و شرایط و یا بیرون آمدن از رابطه تبدیل بکند.

 

 انسان وسواسی یا درست تر «مرد وسواسی» در واقع می خواهد یک «انسان آگاه یا خودآگاه کامل» باشد و عقلانیت بر جهانش حکمفرما باشد و ازینرو نمی خواهد تن به «اشتیاقات و تمناهایش» تن بدهد که از یک سو میل بدست آوردن «وصال جنسی و عشقی با دیگری و با آرزویش، یعنی در نهایت با ابژه گمشده» است، چون ترس از «تنبیه دیگری و پدر» دارد و همزمان میل «قتل این پدر و دیگری» را دارد و از این اشتیاق نیز هراس دارد. به این خاطر انسان وسواسی مرتب در پی و فکر «قتل دیگری و پدر»  و نفی «نام پدر» و بدست آوردن کامل «مادر و یا ابژه گمشده» و یگانگی با او است.  انسان وسواسی درونا در حال یک «دوئل دائمی با دیگری» و  درگیر یک جنگ اخلاق/وسوسه با خویش است و بنابرین «فلج و بی حرکت می شود» . یا حالتش مثل حالت «موش مردگی.1» می شود. زیرا به قول لکان او «تمتع ها واشتیاقاتش» را چون دانه های عرق از پیشانیش پاک می کند، تا «دیگری و پدر عصبانی.2» نشود.

 

بنابراین اصل معضل و موضوع انسان وسواسی از یک طرف در « رابطه اش با دیگری»، چه با اشتیاقات خویش و یا با دیگری، چه دیگری واقعی چون یک پارتنر و چه دیگری بزرگ و درونی چون اخلاق، خدا، واقعیت و غیره است. حالت انسان وسواسی در ساختارِ «رابطه فرد/دیگری» به حالت «نوکر» در  گفتمان محوری «ارباب/نوکر» هگلی است. یعنی  اگر ارباب در این گفتمان یک «نارسیست» است، آنگاه «نوکر.3» یک انسان وسواسی کامل است که هم می خواهد ارباب بمیرد و جایش را بگیرد و هم ازین اشتیاقش هراس دارد و درونا دچار یک «دوئل دائمی» میان اخلاق/وسوسه خویش و گرفتار حالات خشم، احساس گناه و هراس از تنبیه دیگری است. ازینرو انسان وسواسی از یک سو می خواهد حرکت بکند و دیگری یا پدر، قانون یا حکومت را کنار بزند و به وصال و اشتیاق عشقی یا جنسی اش، به زن اغواگر زیر حجاب یا بدحجاب، به دولت نو و آزادی نو و  به قدرت و فالوس دست یابد و از طرف دیگر از تنبیه دیگری و قدرت تمناهایش هراس دارد. به این خاطر در نهایت انسان وسواسی از یک سو مرتب بایستی «خودش را بشوید و طهارت بکند» و با این حال تمیز نمی شود. از طرف دیگر او هیچ حرکت نهایی نمی کند، چون می خواهد ابتدا همه چیز را آماده سازد و شکست نخورد. بنابراین در نهایت در خانه می ماند و تکان نمی خورد.  یا در موقعیتهای تاریخی همیشه چنین سوژه یا ملتی دقیقا در لحظاتی که بایستی دست به عمل بزند، به خاطر این «دوئل درونی» بی حرکت و فلج می شود، موش مرده می شود. یا به قول دولت آبادی در «کتاب کلیدر» و برای بیان بی عملی حزب توده در آن زمان، «سگ ما هر وقت گرگ به گله می زند، تازه ریدنش می گیرد».

از طرف دیگر علت این بی عملی و گرفتاری در ریتوالهای وسواسی چون «نجاست و طهارت و غیره» ناشی از ناتوانی انسان وسواسی به قبول «تمناهای خویش» است. ساختار و طبع انسان وسواسی بر اساس «عدم امکان  ارضای آرزومندی.4» استوار است. انسان وسواسی «ناباور به تمناها و آرزوهای خویش» است و ناآگاهانه باور دارد که «آرزوهایش محال و ناممکن هستند.4». زیرا او از یک سو رابطه اش با دیگری، چه اشتیاقاتش و یا با دیگری و رقیبش یا رئیس اش، به حالت «نوکر/ ارباب» است و یا اسیر «وسوسه است» و می خواهد حساب دیگری را برسد، یا اسیر «اخلاق» است  و می خواهد حساب خویش و اشتیاقش را برسد و در هر دو حال شکست می خورد. زیرا او ناآگاهانه باور دارد که «تمنایش و آرزویش محال و ناممکن است». زیرا معضل اساسی انسان وسواسی و جامعه وسواسی این است که «باور دارد به عشق اش، به آرزوی خوشبختی فردی یا جمعی» اش هیچگاه دست پیدا نمی کند. ازینرو این این موجود وسواسی وقتی مثل فیگور کتاب «انتری که لوطیش مرده بود» به آزادی نیز گاه دست بیابد، نمی داند با آن چه بکند و تکان نمی خورد تا بمیرد.

 بنابراین سوال اساسی سوژه وسواسی  که جایش را در« ساختار رابطه اش با دیگری»، در ساختار «رابطه ی فرد/دیگری» تعیین می کند، بنابراین این است که «آیا من زنده ام یا مُرده؟». همه اش درگیر سوال زنده بودن یا مردن است، اما نه می میرد و نه زندگی می کند و در نهایت پادر هواست و ناتوان از به پایان رساندن کار خویش و دستیابی به تمنای خویش است. این درگیری او با «مرگ خویش» همان درگیری با میلش بدنبال «مرگ دیگری یا مرگ پدر» است.  یعنی او نمی تواند با عبور از جنگ درونی اخلاق/ وسوسه، و با رابطه ای درست با دیگری، هم «تمنایش و میل تغییر رابطه ی عشقی، زناشویی، خانوادگی، سیاسی» را بپذیرد و هم قبول بکند که « تمیزی کامل و خوشبختی کامل و نهایی، رابطه ی بدون مشکل» ممکن نیست و بنابراین اشتیاقش بدنبال «قتل دیگری یا پدر و سیستم» و میل «پدرکُشی» را به «تحول نمادین و قتل نمادین سیستم و تغییر ساختارها» تبدیل سازد.  یعنی وارد این عرصه و نوع رابطه با دیگری شود که در نهایت هم فرد و هم دیگری، هر دو پارتنر در یک رابطه، یا یک حکومت و مردمش،  هر دو متوجه تمنا و کمبودشان و نیز «نیازشان به یکدیگر» می شوند و وارد دیالوگ با یکدیگر می گردند. شروع به «تمناورزی» می کنند.

اگر به زبان ساده «حالت سوژه بالغ با دیگری و غیر»، یک «رابطه نمادین و پارادوکس یا تثلیی» است که فرد در این رابطه با دیگری، چه با تمناهایش یا با یار، با رقیب، با واقعیت، با خدا و غیره، وارد یک «رابطه ی پارادوکس همراه با علاقه/نقد با دیگری» دارد و بنابراین می تواند هم تمنایش و یا نقدش را بیان بکند و هم تن به نیازش و  تمنایش به دنبال دیگری بدهد. هم دیگری و غیر برایش عزیز است و هم می تواند مرتب این دیگری و غیر را زیر سوال ببرد و از چشم اندازهای مختلف به خویش و دیگری و رابطه بنگرد، ضعفها را ببیند و راههای نو برای ارتباط و تحول  یابد، و ازینرو چه رابطه و چه تمناهای فرد هیچگاه از تحول بازنمی مانند و «ارزش اضافی» تولید می کنند، در رابطه ی «وسواسی با دیگری»، سوژه یا فرد در واقع مرتب می خواهد دیگری را به قتل برساند و جای او را بگیرد و همزمان از «تنبیه دیگری» هراس دارد. انسان وسواسی در نهایت از یک طرف ناآگاهانه می خواهد دوباره  بر «قانون و نام پدر» چیره شود و جای پدر را بگیرد و به مادر و به بهشت گمشده خیالی و  ناممکن دست یابد و از طرف دیگر باورد دارد که «تمنا و آرزویش محال» است و دیگری یا زندگی به او اجازه خوشبختی نمی دهد. به جای اینکه با قبول ناممکنی بازگشت به «بهشت گمشده و مطلق» ناممکنی «وحدانیت با مادر» و با عبور از میل «قتل پدر و دیگری» هر چه بیشتر به «رابطه ی نمادین و پارادوکس با دیگری و غیر» دست یابد و قادر به بلوغ و خلاقیت نو شود. قادر به تحول در روابطش با دیگری و ازینرو تغییر ساختارهای رابطه و تغییر دیگری و غیر شود. این تحول و تغییر جای سوژه در ساختار رابطه اش با دیگری، شروع تحول در گفتمان محوری «آقا/نوکر» هگلی و ایجاد اشکال نوین و همراه با رابطه ی متقابل آن است، مثل رابطه ی مدرن فرد/دیگری و دیالوگ متقابل و یا حالات والاتر آن چون رابطه ی پارادوکس «سوژه لکانی با دیگری» و یا ورود به «گفتمان روانکاوی».

با این نگاه نیز می توان فهمید که چرا حالت ایرانی این گفتمان هگلی و این حالات وسواسی یکدیگر را بازتولید می کنند و لازم و ملزوم یکدیگرند. زیرا  دولت و حکومت در ایران همان ارباب یا «نارسیست و صاحب هاله نور» است که اینجا اما خویش را «نماینده خدا و صاحب حقیقت» و در واقع «فراقانون» و بی نیاز به دیگری و نوکر می داند. یا در خفا اینگونه می پندارد، حتا اگر از حکومت مستضعفین سخن بگوید. این نارسیست و نماینده حقیقت مطلق به خاطر رابطه  و جایگاه غلط و خطرناکش در ارتباط با دیگری و غیر، به خاطر «تخطی از نام پدر وقانون» و عدم قبول نیازش به دیگری و به مدرنیت، مرتب دست به «اختگی هولناک و واقعی»هر اندیشه متفاوت می زند. زیرا این «نارسیست یا نماینده خدا و حقیقت» که خودش را همان «قانون و حقیقت بزرگ و کامل» می پندارد، هر «نقد و نظر متفاوت»، دیگری را به معنای «نفی تمتع نارسیستی و نفی خود بزرگ بینی خویش و آرمانش» می بیند، دچار حالات پارانویید و تئوری توطئه است و  دست به خشونت می زند، یعنی پسرکُشی و دیگرکُشی می کند و به ناچار محکوم به تکرار بحران خویش تا حد انفجار نهایی و سقوط و یا قبول تغییر نمادین و دموکراتیک است.

نیروی مقابل آن یعنی جامعه مدنی یا روشنفکر، از یک طرف به ضرورت تحول مدرن و تغییر رابطه پی برده است و با فاصله گیری از دیگری و غیر  سعی می کند که از حرکات افراطی و یا مونتاژ و تقلید جلوگیری بکند اما هنوز در قشرهای مختلف این جامعه، این ساختار وسواسی (و حالت متقابل آن هیستریک که در بحث بعدی زن هیستریک به آن می پردازم)، به گونه های متفاوت و شدتهای متفاوت حضور دارند. یعنی جامعه مدنی و روشنفکر یا اپوزیسیون بیشتر نقش «نوکر وسواسی» در برابر «دولت سلطانی و نارسیست» را بازی می کند و در خفا یا آشکار «میل قتل او» و نشستن به «جای او» و دستیابی به قدرت را دارد و همزمان از این امیال خویش احساس گناه می کند و می ترسد، هراس از تنبیه دیگری دارد و اینکه دیگری پی ببرد که واقعا چه می خواهد. به جای اینکه موضوع او هر چه بیشتر رهایی از این جنگ نوکر/ارباب به حالت نابالغانه باشد، رهایی و  عبور از حالت نارسیست/وسواسی  و ورود به عرصه جامعه مدنی/دولت و چالش و نیازمندی متقابل آن باشد. یا از طرف دیگر حتی وقتی که در پی جنبش مدنی است و برای مثال جنبش سبز می آفریند، آنگاه که دیگری و دولت نارسیست دست به خشونت می زند، حال یکدفعه دست و پایش را گم می کند و نمی تواند راه بعدی را برای تحول جامعه و دستیابی به تغییر ساختارها یابد و دیگر بار اسیر بحثهای وسواسی و تکراری چون « امکان دگردیسی حکومت یا  ناممکنی دگردیسی و ضرورت قتل و چیرگی بر او» می شود، به جای اینکه مبارزه و چالش مدنی خویش را وارد عرصه گسترده نوینی برای تحول ساختاری و عبور از گفتمان نارسیست/وسواسی سازد. یا از طرف دیگر همچنین از گفتمان هیستریک هر چه بیشتر عبور بکند که دنبال یک مقصر برای بدبختیهایش می گردد و منتظر انتقام است و دروغش را نمی بیند، نقش خویش در بدبختیهای فردی یا جمعی  یا سیاسی را ندیده و نمی خواهد ببیند و نمی خواهد مسئولیت قبول بکند( در بحثی دیگر در باب حالات هیستریک به این موضوع می پردازم).

 ازینرو این «جامعه وسواسی یا  اپوزیسیون وسواسی» از یک سو در پی «قتل ارباب و دیگری» است و از طرف دیگر از این «قتل پدر» هراس دارد. ازینرو هر حرکت و میلش در تناقض با میل و حرکت بعدی اوست و نمی تواند به یک «تحول مداوم و حرکت مداوم»، چالش و گفتگوی مداوم مدنی با دیگری و غیر دست یابد و به «قتل نمادین یعنی تغییر سیستم و ساختار و رابطه» دست یابد. ازینرو«گفتمان ارباب/نوکر»ایرانی تحول نمی یابد و به حالات نوین و مدرن این «گفتمان محوری» دست نمی یابد و  ازینرو نیز«جامعه مدنی/دولت مدرن، فرد مدرن» نهادینه و حاکم نمی شود. زیرا برای این تحول هم عبور دولت از حالت نارسیستی و هم عبور فرد و جامعه و روشنفکر ایرانی از حالت «وسواسی( و هیستریک)»  و ورود به عرصه «رابطه ی سمبولیک و پارادوکس با دیگری» لازم است. تا سرانجام دولت مدرن ما از ساختارهای استبدادی کنونی خویش و رابطه مطلق گرایانه اربابانه اش، سلطان مابانه اش با دیگری و با مردم بگذرد و هر چه بیشتر به دولت مدرن و دموکراتیک تحول یابد و مردم نیز هرچه بیشتر به جامعه مدنی و یا به فرد مدرن تحول یابند.

 در جامعه ما هنوز یک طرف خیال می کند «خدا است» و فراقانون است و طرف مقابل نمی تواند تحول این رابطه و ساختار  را ممکن سازد. زیرا تا به این تمنای عمیق خویش و گفتمانش نزدیک میشود، به خاطر حالات وسواسی و دوئل درونیش باعث می شود که به جای حرکت در واقع فلج شود و دچار حالت «موش مردگی» یا سردرگمی و دوئل درونی شود. یا اینقدر مواظب است که خطا نکند که حرکت نمی کند، نمی آفریند و یا از طرف دیگر سرانجام کاسه صبرش لبریز می شود و حال به حالت هیستریک طغیان می کند، منفجر می شود و  دچار میل «قتل شاه و درود بر شاهی نو» می شود. همانطور که با چنین نگاهی می توان دید که موضوع همیشه یک «نقش و حالت در ساختار رابطه سوژه/دیگری» است و بنابراین یک نفر مثل احمدی نژاد در نقش نارسیست و ارباب ظاهر می شود آنگاه که صاحب هاله نور است و دیگری یا ملت را خس و خاشاک می نامد. از طرف دیگر حالات وسواسیش آنگاه خویش را نشان می دهد که نمی خواهد با یک زن دیپلمات دست بدهد. زیرا این حالات می توانند به یکدیگر تبدیل شوند.

باری راه عبور از حالات وسواسی فردی و یا جمعی ما، پذیرش «تمنا و آرزوهای خویش» و یافتن راههای ممکن برای تحقق آن است و گذار از گرفتاری در چرخه وسوسه/اخلاق است. راه درست، عبور از حالت نوکرِ وسوسه یا نوکرِ اخلاق و آرمان خویش بودن، اسیر میل خویش و یا اسیر میل قتل دیگری بودن و ورود به عرصه «رابطه پارادوکس همراه با علاقه/نقد با دیگری»، چه با یار یا با رقیب و یا با دولت است و بیان تمناها و خواستهای خویش و میل تغییر ساختارها است. در معنای دقیقتر موضوع  «باور یکایک ما به این تمناها و خواستهای خویش و برحق بودن آنها» است تا از این نسل وسواسی/ هیستریک و گرفتار مایوسی درونی و عدم باور به اشتیاقات خویش، سرانجام نسل رنسانس بوجود آید که یکایک ما هستیم. تا ما سرانجام آن شویم که هستیم و دیگری مجبور شود آن شود که هست. یعنی به «جامعه مدنی/دولت مدرن/فرد مدرن» و این ساختارهای نو امکان دگردیسی یابیم.

 پانویس: از نگاه روانکاوی لکان، گفتمان هگلی «نوکر/ارباب» و دیالکتیک این رابطه، اساس و محور روابط انسانی است و موضوع دستیابی به حالات بالغانه و درستتر آن و عبور از حالات بیمارگونه است. لکان چهار گفتمان اصلی حاکم بر روابط بشری را «گفتمان اصلی نوکر/ارباب»، «گفتمان هیستریک»، «گفتمان دانشگاهی» و سرانجام «گفتمان روانکاوی» می داند. سه گفتمان بعدی از گفتمان اولیه هگلی سرچشمه گرفته اند و گفتمان روانکاوی در واقع نماد دست یابی به بلوغ این رابطه و ساختار رابطه میان فرد/دیگری است که در عین لمس نیازمندی متقابل و رابطه ی پارادوکس با یکدیگر، همیشه ناتمام و قادر به تحول است. زیرا هر دو طرف دارای «کمبود» و نیازمند به تمنای دیگری هستند، در هر رابطه ی بشری، فردی یا جمعی و سیاسی.

ادبیات:

1-/2-3: Stellung des Subjekts. Christopher Braun. S.162-164

4/ مبانی روانکاوی فروید/لکان: دکتر کرامت موللی. ص. 249

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.